عدل

برگرفته از کتاب خیمه شب بازی _صادق چوبک

اسب درشکه‌ای در جوی پهنی افتاده بود و قلم دست و کاسه­‌ی زانویش خرد شده بود. آشکارا دیده می‌شد که استخوان قلم یک دستش از زیر پوست حنایی‌اش جابجا شده و از آن خون آمده بود. کاسه­‌ی زانوی دست دیگرش به کلی از بند جدا شده بود و به چند رگ و ریشه که تا آخرین مرحله وفاداری‌‌اش را به جسم او از دست نداده بود، گیر بود.سم یک دستش _آنکه از قلم شکسته بود_ به طرف خارج برگشته بود و نعل براق ساییده‌ای که به سه دانه میخ گیر بود، روی آن دیده می‌شد.

آب جوی یخ بسته بود و تنها حرارت تن اسب یخ‌های اطراف بدنش را آب کرده بود.تمام بدنش توی آب گل­ آلود خونینی افتاده بود. پی­ درپی نفس می‌زد. پره‌های بینی­‌اش باز و بسته می­‌شد. نصف زبانش از لای دندان‌های کلید­شده‌اش بیرون زده بود. دور دهنش کف خون‌آلودی دیده می‌شد. یالش به طور حزن‌انگیزی روی پیشانی­‌اش افتاده بود و دو سپور و یک عمله­‌ی رهگذر که لباس سربازی بی سردوشی تنش بود و کلاه خدمت بی‌آفتاب­گردان به سر داشت، می­‌خواستند آن را از جوی بیرون بیاورند.
یکی از سپورها که حنای تندی بسته بود گفت:«من دمبشو می‌گیرم و شما هر کدومتون یه پاشو بگیرین و یهو از زمین بلندش می‌کنیم. اونوخت نه اینکه حیوون طاقت درد نداره و نمی­‌تونه دساشو رو زمین بذاره، یهو خیز ور می‌داره. اونوخت شما جلدی پاشو ول بدین منم دمبشو ول می‌دم. رو سه­‌تا پاش می­‌تونه بند شه دیگه. اون دسش خیلی نشکسه. چطوره که مرغ روی دو پا وایمیسه این نمی‌تونه رو سه پا واسه؟»
یک آقایی که کیف قهوه‌ای زیر بغلش بود و عینک رنگی زده بود گفت:
«مگه می‌شه حیوان رو اینطور بیرون آورد؟ شما‌ها باید چند نفر بشید و تمام­‌هیکل بلندش کنید و بذاریدش تو پیاده‌رو.»
یکی از تماشاچی‌ها که دست بچه‌­ی خردسالی را در دست داشت، با اعتراض گف: «این زبون بسته دیگه واسه صاحباش پول نمی‌شه. باید با یه گلوله کلکشو کند.»
بعد رویش را کرد به پاسبان مفلوکی که کنار پیاده‌رو ایستاده بود و لبو می­‌خورد و گفت:
«آژدان سرکار که تپونچه دارین! چرا اینو راحتش نمی­‌کنین؟ حیوان خیلی رنج می‌بره.»
پاسبان همان­طور که یک طرف لپش از لبویی که توی دهنش بود باد کرده بود، با تمسخر جواب داد:
«زکی قربان آقا! گلوله اولنده که مال اسب نیس و مال دزده! دومنده حالو اومدیم و ما اینو همین­طور که می‌فرمایین راحتش کردیم، به روز قیومت و سوال جواب اون دنیاشم کاری نداریم؛ فردا جواب دولتو چی بدیم؟ آخه از من لاکردار نمی‌پرسن که تو گلوله­‌ت رو چیکارش کردی؟!»
سید عمامه به سری که پوستین مندرسی روی دوشش بود گفت:
«ای بابا حیوون باکیش نیس! خدا را خوش نمی‌یاد بکشندش. فردا خوب می‌شه. دواش یه فندق مومیاییه.»
تماشاچی روزنامه به دستی که تازه رسیده بود پرسید:
«مگه چطور شده؟»
یک مرد چپقی جواب داد:
«والله من اهل این محل نیستم. من رهگذرم.»
لبو فروش سرسوکی همان­طور که با چاقوی بی‌­دسته‌اش برای مشتری لبو پوست می‌کند، جواب داد:
«هیچی؛ اتول بهش خورده سقط شده. زبون­‌بسته از سحر تا حالا همین جا تو آب افتاده جون می‌کنه. هیشکی به فکرش نیس. اینو…»بعد حرفش را قطع کرد و به یک مشتری گفت:
«یه قرون.» وآنوقت فریادزد:
«قند بی کوپن دارم! سیری یک قرون می‌دم.»
باز همان مرد روزنامه به دست پرسید :
«حالا صاحب نداره؟»
مرد کت چرمی قلچماقی که ریخت شوفرها را داشت و شال سبزی دور گردنش بود، جواب داد:
«چطور صاحب نداره؟ مگه بی صاحبم می‌شه؟ پوسش خودش دس کم پونزده تومن می‌ارزه. درشکه­‌چیش تا همین حالا اینجا بود؛ به نظر رفت درشکه‌­شو بذاره و برگرده.»
پسربچه­‌ای که دستش تو دست آن مرد بود سرش را بلند کرد و پرسید:
«بابا جون درشکه­‌چیش درشکه­‌شو با چی برده برسونه؟ مگه نه اسبش مرده؟»
یک آقای عینکی خوش­‌لباس پرسید:
«فقط دستاش خرد شده؟»
همان مرد قلچماق که ریخت شوفرها را داشت و شال سبزی دور گردنش بود، جواب داد:
«درشکه‌چیش می‌گفت دنده‌­هاشم خرد شده.»
بخار تنکی از سوراخ­‌های بینی اسب بیرون می‌آمد. از تمام بدنش بخار بلند می‌شد. دنده­‌هایش از زیر پوستش دیده می‌شد. روی کفلش جای یک پنج انگشت گل خش‌ک­شده، داغ خورده بود. روی گردن و چند جای دیگر بدنش هم گلی بود. بعضی جاهای پوست بدنش می‌پرید. بدنش به شدت می‌لرزید. ابدا ناله نمی‌کرد.قیافه‌اش آرام و بی التماس بود. قیافه­ی یک اسب سالم را داشت و با چشمان گشاد و بی­‌اشک به مردم نگاه می‌کرد.

نقد داستان

عدالت از دست رفته یا بار از دست افتاده 

افسانه سراجی

نویسنده با نگاهی به داستان «عدل» از چوبک تلاش کرده تا با نقدی همه‌جانبه این داستان را از نظر گذرانده و آن را با دیدی عمیق مورد نقد و تحلیل قرار دهد. پیش از این، برآثار صادق چوبک و سبک او نقد و تحلیل‌های بسیاری نوشته‌اند. امّا این مقاله با روش تحلیلی، شخصیت‌ها و حوادث داستان را کاویده و با دیدی نمادین و متفاوت عناصر داستان را مورد تحلیل و بررسی مجدّد قرار داده است. در حقیقت «سقوط اسب در جوی آب و جان ­کندن او و نبودن فریادرسی، نمادی از نابودی هویّت فرهنگ اصیل جامعه است که صدمه دیده و با روبه‌رو شدن با تهاجمات و ناهنجاری‌ها، اندک‌اندک در حال نابودی است و هریک از شخصیت‌های داستان، نمادی از طبقات مختلف جامعه‌اند که نسبت به نجات فرهنگ خود بی‌­توجّه‌ بوده و عموماً موضعی غیرمتعهّدانه اتخاذ می‌کنند.»

کوتاه‌ترین تعریفی که برای پیرنگ آورده‌اند، واژه‌ی الگو است که خلاصه‌شده‌ی الگوی حوادث است. اما حوادث خود به خود پیرنگ را به وجود نمی‌آورند بلکه پیرنگ خط ارتباط میان حوادث را ایجاد می‌کند. از این رو پیرنگ وابستگی موجود میان حوادث را به طور عقلانی تنظیم می‌کند.»

پیرنگ در این داستان کوتاه، برگرفته شده از یک حادثه‌ی کاملاً عادی است؛ مثل بسیاری از حوادث روزمره‌ای که هر لحظه، اینجا و آنجا در هر جای شهر و محل زندگی‌ روی می‌دهد. حکایت از این قرار است که اسب درشکه‌رانی در میان آب‌های سرد و یخ‌زده‌ی جوی کنار خیابان سقوط کرده و جراحات او به حدّی عمیق است که کسی برای نجاتش خود را به زحمت نمی‌اندازد. پیرنگ داستان با یک اتفاق ساده و بی‌اهمیت روزانه ولی عمیق روی می‌دهد و بجز درشکه‌چی‌ (صاحب اسب) افراد زیادی درگیر و دل‌مشغول این دغدغه نخواهند بود. پیرنگ داستان با چنین رویدادی پیش پا افتاده‌ای شکل می‌گیرد و در این اثنا نویسنده آنچه را که می‌خواهد، می‌گوید و مخاطب را درگیر و در هول و ولای این سانحه قرار می دهد‌. داستان با گره‌­افکنی و درگیری آغازین چنین شروع شده و بدون آنکه فراز و فرودی داشته باشد، با حضور شخصیت‌هایی که هر یک نماینده‌ی طبقه‌ی خاص از جامعه هستند، ادامه می‌یابد و سرانجام بدون هیچ گره‌گشایی، بر روی خطی یکنواخت با سیر مشخص، خواننده را در هاله‌ای از ابهام و در انتظار رها می‌کند و نتیجه‌گیری را به عهده‌ی خواننده گذاشته و همین مقدار که خواننده را با تیپ‌های متفاوت جامعه‌ی اطرافش آشنا کند، کافی می‌داند؛ زیرا «در هر اثر، رشته‌ی حوادث را شخصیت‌ها به وجود می‌آورند و از این نظر پیرنگ با شخصیت آمیختگی و اختلاط نزدیکی دارد و یکی بر دیگری تأثیر می‌گذارد.»

عناصر داستان:
برخورد عمل شخصیت‌های داستان در مقابل صدمه دیدن اسب و اظهار عقیده و عکس‌­العمل هر یک، کشمکش داستان را به وجود آورده است. کنش‌ و واکنش شخصیت‌های داستان و کشمکش آنان در مورد واژگونی و مجروح شدن اسب، جریان  داستان و شخصیت‌های آن را برای مخاطب می‌پروراند. «نویسنده با نقل گزارشی از حادثه، شخصیت‌ها را در مقابله با حادثه و در قیاس با دیگران معرفی کرده است.» نویسنده پیش از آن­که قضاوت کند، خود بی‌طرفانه قضاوت را به عهده‌ی خواننده گذاشته است؛ زیرا هرچه داستان عینی‌تر و بی‌طرفانه‌تر باشد، تأثیر بیشتری بر خواننده خواهد داشت. نویسنده با ایجاد حالت «تعلیق» یا «هول و ولا» مخاطب را در مورد سرنوشت اسب مشتاق‌تر می‌کند و او را در حالتی از انتظار و دل نگرانی قرار می‌دهد.

ناگفته نماند که نویسنده در این امر کاملاً موفق است؛ خصوصاً با توصیفات احساس برانگیز و مؤثّری خواننده را تحت تأثیر قرار می‌دهد. به طور مثال به توصیفاتی در باب سقوط اسب در جوی آب توجّه کنید: «استخوان قلم یک دستش از زیر پوشش جابجا شده و از آن خون آمده بود. کاسه­ ی زانوی دست دیگرش به کلی از بند جدا شده بود و فقط به چند ریشه و رگ که تا آخرین مرحله وفاداری‌­اش را به جسم او از دست نداده بودند، گیر بود.» این توصیفات و شبیه به آن در این داستان، با «پیرنگ باز» بر داستان حاکم است. چه کسی است که چنین توصیفاتی را بشنود و در او حسّ همدردی گل نکند؟ در داستان‌های با پیرنگ باز، غالباً گره­‌گشایی وجود ندارد و یا اگر داشته باشد، زیاد به چشم نمی‌زند. ناگفته نماند «بررسی شخصیت‌ها بسیار دشوارتر از بررسی پیرنگ است؛ زیرا همانگونه که قبلاً اشاره شد، شخصیت از پیرنگ پیچیده‌تر، پر ابهام‌تر و متنوع‌تر است.» نویسنده بسیار ماهرانه و زیرکانه، تیپ‌های موجود جامعه را در قالب یکی از رهگذران معرفی نموده و بار دیگر ما را با عکس‌العمل و شخصیت واقعی آدم‌هایی که هر روز در زندگی می‌بینیم، روبه‌­رو کرده و با این ترفند، حقیقت‌مانندی داستان را به حدّی رسانده که خواننده با حضور و مکالمه‌ی شخصیت‌ها در داستان، کاملاً مکالمه‌ی آن‌ها را باور می‌کند و آنان را به راحتی می‌پذیرد که این خود یکی از نشانه‌های شخصیت‌پردازی موفق در داستان است. «جورکش» درکتاب «بوطیقای شعر نو»، این واقعیت‌گرایی و واقعیت‌گویی را یکی از عادات چوبک در داستان‌های کوتاهش می‌داند. نویسنده با مکالمه‌ای کوتاه میان شخصیت‌ها، آن­ها را به راحتی به مخاطب می‌نمایاند و در این امر نهایت تعادل را نشان می‌دهد. داستان عدل یکی از واقعی‌ترین داستان‌های بعد از مشروطه است که در چهره‌ای از واقعیت‌های رخ‌­داده‌ی جامعه، نمادهایی از طبقات واقعی را نشان می‌دهد.

شخصیت‌های داستان او ترکیبی ازخصلت‌های خوب و بد جامعه و مجموعه‌ای از فردیت و اجتماع است. گرچه در داستان کوتاه، مجالی برای پخته کردن شخصیت‌ها وجود ندارد، امّا نویسنده‌ی ما از زاویه‌ی دید سوم‌شخص، با شرح و تحلیل رفتار و افکار و اعمال شخصیت‌ها، آدم‌های داستانش را به خواننده معرفی می‌کند.
چوبک شخصیت‌های داستان عدل را این­طور معرفی کرده است:

شخصیت اوّل و دوم ظاهراً سربازی بدون درجه و کلاه لبه‌دار و سپور شهرداری (هر دو نماینده‌ی طبقه­‌ی پایین جامعه) که با چنین مکالمه‌ای در داستان اظهار وجود می‌کنند: «من دمبشو می‌گیرم و شما هر کدومتون یه پاشو بگیرین و یهو از زمین بلندش می‌کنیم..»

این دو نمادی از طبقات بی­‌بضاعت ولی متعّهد و دلسوز جامعه هستند؛ قدرت مالی و توان فکری و جسمانی بالایی ندارند، امّا به هر حال بنا به حکم انسانیت، دلسوز اجتماع و مشکلات آن هستند. گرچه نمی‌توان از ایده‌های جدید و ارزنده‌اشان استفاده کرد، اما در صورت نیاز از حمایت دیگران دریغ نمی‌کنند. امّا به طبقه­‌ی روشنفکر تعلّق ندارند. کافی­ست به تحلیل فکری آن‌ها توجه شود تا این نکته دریافت شود: «اونوخت شماها جلوی پاشو ول بدین منم دمبشو ول می­دم. رو سه‌تا پاش می­تونه بندش دیگه؟ چطور که مرغ رو دو تا پا وامّیسه این نمی­‌تونه رو سه تا پا واسّه؟»
آخر چهارپا کجا قابل قیاس با مرغ دوپاست؟! به همین تحلیل ساده‌لوحانه‌ی آن‌ها توجه کنید؛ دیگر تا آخر ماجرا روشن است. در چنین شرایطی، معلوم است که این افراد دارای توانمندی‌های بالای فکری نیستند و فقط احساس مسئولیت داشته و [با صرف] اندیشه‌اشان، جامعه نمی‌تواند بر حضورشان در صحنه‌های اجتماعی حسابی باز کند.

شخصیت سوم آقایی که کیف چرمی قهوه‌ای زیر بغلش بوده و عینک رنگی زده؛ این فرد نمادی از طبقه‌ی متجدّد جامعه که خود را بنا به حسّ برتربینی عقل­‌کل‌نمایی، ابداً درگیر حوادث جامعه نکرده و فقط اهل شعار و بیانیه‌های محکمه­‌پسند است. اهرم فکری خوبی است، امّا فقط در حدّ شعاردهنده­‌ی محض است و نمی‌­توان رویش حسابی باز کرد. به دیالوگ او توجّه کنید: «شماها باید چند نفر بشید و تما‌‌‌‌‌م­‌هیکل، بلندش کنید و بذاریدش تو پیاده‌رو.»
او نماینده‌ی طبقه‌ی تی‌تیش (افاده‌ای) جامعه است که خود را هرگز درگیر گرفتاری‌ها و ماجراهای چالش‌­برانگیز جامعه نکرده و فقط تا می‌تواند، شعار می‌دهد. کاربرد صیغه­‌ی «شما» در ابتدای جمله به جای «ما»، همه چیز را روشن می‌کند.

شخصیت چهارم تماشاچی بچه ‌به ‌دستی است که پیشنهاد می‌کند «این زبون بسّه دیگه واسه صاحبش مال نمی­‌شه؛ باید با یه گلوله کلکشو کند.» وی نماینده‌ی طبقه‌ای ناامید یا به قول معروف «آیه‌ی یأس­‌خوان» جامعه است که قادر نیست در بزنگاه حادثه راهکاری ارائه داده یا گرهی از مشکلات باز کند.

شخصیت پنجم پاسبان مفلوکی است که در پیاده­‌رو ایستاده و لبو می‌خورد. از او خواسته می‌شود که با تپونچه‌اش حیوان را راحت کند. وی با تمسخر پاسخ می‌دهد که «زکی قربان آقا! گلوله، اوّلند که مال اسب نیس و مال دزّه! دومند، حالا اومدیم و ما اینو همین‌طور که می‌فرمائین راحتش کردیم، به روز قیامت و سوال و جواب اون دنیاشم کاری نداریم…»
وی نماینده‌ی طبقه‌ی بی‌­مسئولیت جامعه است که برای توجیه خود از عایق دین استفاده کرده‌اند و با دست‌آویز کردن دین، خود را تبرئه می‌کنند و اینچنین شانه را خالی از بار مسئولیت جامعه!

شخصیت ششم سید عمّامه به سری که پوستین مندرسی روی دستش است. این فرد نماینده‌ی سرکردگان مذهبی ساده‌­زیست و پاک‌­نهادی است که دلش به حال اجتماعش می‌سوزد. امّا برای رهایی از دغدغه، مشکل را بسیار کوچک‌تر از آنچه که هست، نشان می‌دهد. به آن توصیفی که نویسنده از جراحت اسب در صدر داستان دارد تا راه حل ارائه­‌شده از زبان سیّد توجّه کنید: «دواش یک فندق مومیاییه» و چه راحت و آسان همه چیز را می‌بیند.

شخصیت هفتم داستان رهگذر روزنامه به دستی‌­ست که وارد صحنه می‌شود و فقط با یک سوال «این چش شده»، خود را به مخاطب می‌شناساند. این شخص نماینده‌ی روشنفکری است که بود و نبودش برای جامعه یکی­‌ست.

شخصیت هشتم؛ یک مرد چپقی (سرگذر) مخاطب مرد روزنامه‌­خوان می‌شود که «من اهل این محل نیستم، رهگذرم.» (همان: ۴۸) فردی که حضور او آنقدر ملموس، حسّاس و سرنوشت‌ساز نیست که حتّی معرفی و برای جامعه شناخته شود. و نویسنده ترجیح می‌دهد او را به همان شکل که بی‌توجّه نسبت به اجتماع اطراف خود است، در همین حد در داستان معرفی‌ کند.

سپس شخصیت نهم، لبوفروش سرسوکی (سرگذر) جواب می‌دهد که: «اتول بهش خورده سقط شده؛ زبون بسه از سحر تا حالا داره جون می­ده، هیشکی به فکرش نیس.» و حرفش را قطع می‌کند. راستی راستی آیا خودش به فکر است؟!این نکته را نویسنده به زیبایی و فقط با دو جمله به خواننده نشان می‌دهد: «قند بی‌­کوپن! سیری یه قرون!» و تماماً آب پاکی را روی دست مخاطبش می‌ریزد که دلسوزی­‌اش فقط در حدّ و حدود زبان است و وضعیت مالی و اوضاع و احوال شخصی به او این اجازه را نمی‌دهد که به فکر جامعه باشد و ناچار سرنوشت مشکلات و گرفتاری‌های خود را بر مشکلات جمع واجتماع ترجیح می‌دهد.

شخصیت دهم مرد کت‌چرمی قلچماقی که ریخت شوفرها را دارد و شال سبزی دور گردنش است. نظر او در باب اسب که «پوستش دست کم پانزده تومن می‌­ارزه»، حساب همه چیز را به دست خواننده می‌دهد که  او جامعه و افراد آن را اموال مجسّم و پول‌های متحرکی می‌داند که همه چیز را با حساب چرتکه و دو دوتا چهارتا می‌سنجد و بس!

بچه‌ای _شخصیت یازدهم_در این میان دست در دست پدرش ظاهراً سوال مضحک امّا عمیقی می‌پرسد که «باباجون! درشکه‌چیش درشکه­‌شو با چی برده برسونه؟ مگه نه اسبش مرده؟» نمایی از طبقات درشت ول­ کن ریز بگیری که بر روی واقعیت‌های تلخ دستی می‌کشد و به جزئیات فرعی تن می‌دهد و داستان میان دیالوگ‌­های شخصیت‌های نمادین، با جان دادن آرام و بی‌صدای اسب به پایان می‌رسد.

درون‌مایه­ ی داستان جان دادن اسبی (موجود زنده‌ای) است مجروح، در انظار مردمی بی ‌مسئولیت که با بی‌توجهی آنان به پایان می‌رسد. این اسب که جا به جای بدنش زخمی است و گل‌هایی را روی پوستش حک کرده‌اند و ظاهرش سالم است و قیافه‌ی یک اسب سالم را دارد و با چشمان گشاده و بی‌اشک به مردم نگاه می‌کند، می‌تواند نمادی از جامعه و هویّت فرهنگی جامعه باشد که آرام و بی‌صدا جان می‌دهد؛ بدنه‌اش خرد شده، مجروح است و در طول زمان دچار دگرگونی‌ها و صدمات بسیار شده امّا اصالت و نجابتش که بی ارتباط به قدمتش نیست، از دست نرفته است. معترض نیست و مانند «ققنوس وارتر» شاهد پیرسازی (مرگ ناخواسته و اجباری) خود است. لحنی که نویسنده با استفاده از آن داستان را پرداخته، کاملاً صمیمانه و عامیانه است به حدّی که گمان نمی‌بری یک داستان است، بلکه یک رویداد شفاهی و عینی است که اکنون در حال روی دادن است.

یکی از جذابیّت‌های داستان این است که نویسنده بدون فضاسازی، مستقیم وارد داستان می‌شود و یک راست به سراغ وضع آشفته و دلخراش اسب می‌رود. پایان داستان مخاطب را در هاله‌ای از انتظار ناخوشایند لحظه‌شماری برای مرگ اسب رها می‌کند و این جزو خاصیت‌های داستانی معاصر، از جمله چوبک است که خواننده را با نتیجه‌گیری خصوصی و به اصطلاح «پایان حدسی»، تنها می‌گذارد.

نویسنده گاهی در بیان جزئیات بسیار حساس و دقیق عمل می‌کند؛ مثلاً در ابتدای داستان توصیف جراحت اسب در جوی آب را با چه ظرافت و دقّتی به تصویر می‌کشد که مخاطب حس می‌کند کنار اوست؛ کنار جوی آب و باز و بسته شدن پره‌های بینی‌اش را می‌بیند. یا جایی که از سم او سخن می‌گوید: «نعل براق ساییده‌ای که به سه دانه میخ گیر بود، روی آن دیده می‌شد.»

نویسنده یک­ چهارم از کل داستان را به توصیف زجر کشیدن و تألّم اسب اختصاص می‌دهد و مخاطب را با درگیری عاطفی، مشتاق به ادامه‌ی داستان می‌کند. استفاده از اصطلاحات و تکیه‌­کلام‌های بازاری و رایج مانند: «زکّی»، «راحتش کنیم»، «یه فندق مومیائی»، «لبوفروش سرسوکی»، «قلچماق» و… حکایت از تیپ­‌شناسی و شخصیت‌­پردازی مناسب افراد است؛ این انتخاب لحن مناسب شخصیت‌ها، داستان را دلچسب‌تر وجذّاب‌تر کرده. مهم­‌تر از همه عنوان ایهام‌وار داستان که خواننده را به توهّم می‌اندازد که ممکن است مفهوم حقیقی مدّ نظر نویسنده نباشد. عدل در نگاه نخست در معنای عدالت و دادگری است که شاید مقصود نویسنده عدالت رعایت نشده و لگدمال­‌شده‌ی موجود در جامعه است که با کج­‌دهنی به فرهنگ جامعه آغاز می‌شود؛ و از سویی نه این‌که اسب به جوی آب افتاده است، شاید عدل (=لنگه‌ی بار) علت آن باشد که تعادل اسب را به هم زده است. در هر صورت ذهن خواننده درگیر میان دو مفهوم ذکر شده است و این خود یکی از ترفندها و مهارت‌های نویسنده در نام‌گزینی است.

داستان کوتاه عدل پیش از آن‌که یک داستان کوتاه با توصیفات و‌ حوادث واقع‌­گرایانه‌ی دهه‌ی بیست و سی ایران باشد، یک داستان فوق­‌العاده پر رمز و راز و نمادین است که با اتفاق­‌محوری داستان یعنی سقوط، جان دادن، زجر کشیدن و صبوری اسب، حامل پیام و محتوایی فوق­‌العاده پربار از ضربه‌­پذیری تنه‌ی فرهنگی و هویّت جامعه است که اندک اندک با بی­‌توجهی و بی‌مبالاتی اعضای جامعه، مسخ­‌شدگی حاکم­‌شده و تنه‌ی مقاوم و استوار آن در مقابل انظار مردم نابود می‌شود. این داستان هشداری به افراد بی‌مسئولیت جامعه و اجتماعی است که نسبت به دستاوردهای فرهنگی بی­‌توجه هستند.

همچنین ببینید

نوشتن ِ رمان جنایی راستین

نویسنده‌هایی هستند که برای خودشان می‌نویسند، نویسندگانی می‌نویسند برای ماندگاری در تاریخ، برخی رما‌ن‌های دانشگاهی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *