خانه / پیش از خود فراموشی / مهرداد اوستا_مهروسخنوری(۱)

مهرداد اوستا_مهروسخنوری(۱)

مادربزرگ مادری‌ام هرگاه از شهر (دزفول) به روستا می‌آمد، از جمله چیزهایی که با خود می‌آورد، یک بقچه مجله‌ی کهنه و نو برای من بود. بچه که بودم با عکس‌های مجلات سرگرم می‌شدم. کلاس سوم ابتدایی بودم که در صفحه‌ی شعر مجله‌ی «سفید و سیاه» این قطعه‌ی کوتاه را دیدم و در عالم کودکی بقدری بر من تاثیر گذاشت که آن را چندان تکرار کردم که از بر شدم:

در آب و گل تو مهربانی؟!

هرگز، تو و این گناه؟! هرگز

با همچو منی خدا نکرده

تو مهر کنی؟! تو! آه… هرگز

شاید هم این علائم عجیب و غریب که بعدها دانستم سجاوندی نام دارند، بر غرابت کلام و تشدید موسیقی آن در ذهن کودکانه‌ی من افزوده بودند. زیر قطعه نوشته بود «مهرداد اوستا» و نام شاعر نیز در آن سن و سال برای من خالی از غرابت و جاذبه نبود. معنی این نام را نمی‌فهمیدم اما رنگ و بوی اساطیری آن را حس می‌کردم. سال‌ها گذشت و دیگر با کلامی از اوستا مواجه نشدم ولی همین قطعه را در دشت‌های پهناور جنوب بارها به آواز بلند فریاد کرده‌بودم؛ خطاب به معشوقی که نمی‌دانستم کیست. دوره‌ی آموزش ابتدایی تمام شد و مرا به دزفول فرستادند. سال اول، از «دبیرستان جندی شاپور» تا خانه‌ی دایی «محمدشاه» فراتر نرفتم (کودک روستایی به سختی با فضای شهر انس می‌گیرد)؛ اما سال دوم که در «دبیرستان چهارم آبان» بودم و درخانه‌ی دایی «عبدالرحیم»، پر و بالم باز شد. یکی از دوستان داشت «زنبق دره‌»، رمان «بالزاک» را می‌خواند؛ گفتم: «کتاب را بده امشب می‌خوانم فردا برایت می‌آورم.» گفت: «فردا دو قطعه عکس بیاور و پنج تومان پول، ظهر می‌رویم کتابخانه‌ی عمومی و عضو می‌شوی.» هنگامی که خود را در آنجا با انبوهی از کتاب رویارو دیدم، غرق در حیرت مانده بودم که از کجا شروع کنم. همان روز اول بود که با «شراب خانگی و ترس محتسب خورده»ی استاد اوستا مواجه شدم. چند روز پیاپی کتاب را زیر و رو کردم. غزل‌هایش را گیراتر از قصاید یافتم. به چارپاره‌ها که رسیدم، متوجه شدم آن قطعه‌ی کوتاه روزگار کودکی‌ام، بندی از یک شعر بلند است. شراب خانگی یک مقدمه هم داشت با حجمی برابر با خود کتاب که در مجلدی جداگانه چاپ شده‌بود با عنوان «تیرانا، دیباچه‌ای بر شراب خانگی و ترس محتسب خورده» که در آن روزها به اهمیت آن پی نبردم و سال‌ها گذشت تا از آن سر دربیاورم و حتی جرات کنم و بگویم که مقدمه از کتاب مهم‌تر و ماناتر است. باری؛ انس با شراب خانگی باعث شد همواره از کتابفروشی‌ها سراغ آن را بگیرم و عاقبت دو، سه سال بعد آن را در یکی از کتابفروشی‌های اندیمشک یافتم. از آن پس شب‌هایی که با دوستان دور هم بودیم، بسیاری از غزل‌های استاد را با دف می‌زدیم و می‌خواندیم؛ بویژه آن‌هایی را که ریتمیک بودند؛ مثل:

همه شب دارم دلکی پرخون شبکی مست از می نابم کن

به یکی عشوه به یکی افسون مه من مستم کن وخوابم کن

آن روزها و شب‌ها سپری شدند و همراهی با انقلاب مرا به پایتخت کشاند؛ به «روزنامه‌ی جمهوری» و «حوزه‌ی هنری» که دو کانون اصلی ادبیات و شعر و هنر انقلاب بودند. هفته‌ای یک بار شعرا در حوزه جلسه داشتند. پیر و جوان دور هم می‌نشستیم و شعر می‌خواندیم. نقد و نظر هم بود، بدون هیچ مزد و منتی؛ زیرا مخدوم هم خودمان بودیم. یادم نمی‌آید جلسه‌ی چندم بود که مرحوم «استاد سبزواری»، استاد اوستا را با خود به جلسه آورد. حضور استاد چنان شگرف بود که فضا و زمان رنگ دیگری به خود گرفت و ما ناگهان خود را در حضور بزرگمردی یافتیم که توامان هم یادآور رمانتیسیست‌های بزرگ فرانسه بود و هم یادآور بزرگان سبک خراسانی. ظریف و شکننده، آراسته و معطر، با ظاهری دلپذیر در کت و شلواری سیاه و برازنده، دستبند و فندک و… چه بگویم؛ حتی در فیلم‌ها هم کسی را ندیده‌ام که به آراستگی استاد باشد. چنین ظاهری آنگاه شگرف-تر جلوه می‌کند که بدانی این مرد علی‌رغم تسلط بر هنر و ادبیات اروپا (بویژه فرانسه)، هم‌زبان و هم‌زمان «سنایی» و «خاقانی» است. من هنوز هم در شگفتم که چرا و چگونه استاد اوستا و یکی، دو تن دیگر از بزرگان آن روزگار (همچون دکتر مهدی حمیدی) هر اندازه با ادبیات غرب بیشتر آشنا شدند، صورت و معنای شعر و ادب کلاسیک فارسی را بیش از پیش جدی گرفتند و از نوآوری صوری اعراض کردند.

بگذریم و غور در این معنی را به مجالی دیگر موکول کنیم.

استاد اوستا به همان اندازه که از حیث ظاهر جذاب و دلنشین بود، از حیث باطن نیز چنین بود. در هر جمعی حتی اگر یکسره خاموش می‌ماند، تاثیر بیشتری بر دیگران می‌گذاشت. «آنی» داشت که در هیچ شاعر یا سخنور یا هنرآفرینی ندیده-ام. علاوه بر دانش گسترده در ادب و حکمت شرق و غرب، ویژگی‌هایی داشت که در میان شاعر جماعت، حکم «النادر کالمعدوم» دارد. گویی از مهر و متانت و ملایمت و رافت سرشته شده‌است. هر اندازه آشنایی ما با آن یگانه‌ی روزگار بیشتر شد، ویژگی‌های منحصر به فرد وی بیشتر متجلی می‌شد و فریفتگی ما نسبت به وی افزون‌تر. من که طبق معمول دلباخته بودم، همان اوایل آشنایی با استاد به خود جرات دادم و در نادره‌ی بحر عروض (مفعول فاعلات مفاعیل فع)، قصیده‌ای عاشقانه گفتم که درحقیقت استقبال از استاد بود. استاد به استقبال از قصیده‌ی «ناصرخسرو» _شاید که حال و کار دگرسان کنم، هرچ آن بهست قصد سوی آن کنم_ قصیده‌ای دارد ممتاز و عاشقانه که متاسفانه الان در دسترس بنده نیست. به هرحال من با تغییر قافیه به استقبال از استاد رفته بودم با این مطلع:

هرگه که یاد آن قد و بالا کنم

جاری ز دیده اشک چو دریا کنم

و پس از ابیاتی چند:

ننگ آیدم ز عاشقی خویشتن

چون یاد مهرداد اوستا کنم

و دو بیت بعد:

چون مهرداد پیر شوم یکشبه

تا عشقی آنچنانت مهیا کنم

این شعر تحسین اساتید و بویژه تحسین حضرت استاد اوستا را برانگیخت. استاد بعد از اینکه مرا در کنار خود نشاند و مورد التفات قرار داد، یک بسته سیگار گلوازبلوی فرانسوی به عنوان صله‌ی شعر به بنده مرحمت کرد.

***

یکی از ویژگی‌های استاد اوستا این بود که هرکس هرگونه شعری می‌خواند، مورد تشویق ایشان قرار می‌گرفت. یک بار به خود جرات دادم و به ایشان عرض کردم: «استاد! شما همه را تحسین می‌کنید و هیچ‌کس به این نحو متوجه‌ی ضعف کارش نخواهد شد.» آن بزرگوار با مهربانی و ملایمت گفت: «من هم در جوانی مثل تو تند و تیز نقد می‌کردم و همه را از خودم می‌آزردم. بعدها دریافتم که شعر هر شاعری مثل بچه‌اش می‌ماند و هر کسی بچه‌اش را دوست می‌دارد. تو نیز روزی خواهی فهمید که نقد شعر، به شکستن دل بندگان خدا نمی‌ارزد.» من با اینکه سر فرود آوردم و ظاهرا تسلیم شدم، قلبا زیر بار نرفتم و سال‌ها دل شکنی کردم. اما چند سالی است که دلم رضا نمی‌دهد به صراحت حاصل ذوق کسی را انکار کنم. آدم تا پیر نشود، حکمت تسامح پیران را در نمی‌یابد.

یک بار ضمن نقد شعر یکی از اعضای جلسه، بحث توحید به میان آمد و مشاجره‌ای در گرفت. من فضولی کردم و گفتم: «به قول آن بزرگوار، «لا اله الا الله» توحید عوام است، «لا اله الا هو» توحید صوفیان است، «لا اله الا انت» توحید واصلان است، «لا اله الا انا» توحید کاملان است و «کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال والاکرام» توحید هو بما هو.» یکی از عزیزان پرخاش کرد که این‌ها حرف‌های «فردید» است و ما «شهید مطهری» را داریم و احتیاجی به فردید نداریم. نزدیک بود قال سیاسی چاق شود و من ضد انقلاب قلمداد شوم که «حسین آهی» جانب مرا گرفت و استاد اوستا با ملایمت و شمرده شمرده گفت: «خیر. این حرف‌ها از شیخ شهید اشراق یحیی ابن حبش میرک سهروردی‌ست.»

آنگاه پس از آنکه قدری در باب «حکمت خسروانی» توضیح داد و طبق معمول گریزی به «حکیم سنایی غزنوی» زد، مرا به نزد خود خواند و کنار خویش نشاند و پس از تشویق و تایید، یک بسته گلواز بلو از جیب کت خود در آورد و به من داد و پرسید: «کجایی هستی؟»

عرض کردم: «لرم.»

فرمود: «از کدام طایفه‌ای؟»

گفتم: «از طایفه‌ی ساکی سرچرم .»[۱]

خندید و با محبت گفت: «من هم لرم. از ایل بیرانوند. اجداد من لشکر و سپاه جدت حسین‌خان بوده‌اند.»

بیرانوند بودن استاد باعث شد که ضمن رعایت ادب و حفظ فاصله‌ی میان استاد و شاگرد، قدری راحت‌تر باشم. به یاد دارم اولین بار که قرار بود به منزل ایشان برویم، با «محمدعلی محمدی» از روزنامه‌ی جمهوری راه افتادیم و تا به جام‌جم برسیم (خانه‌ی استاد در خیابانی بود که نبش آن رستورانی مشهور دایر بود با نام سورنتو)، با همان مشکلی مواجه شدم که بسیاری از اهالی پایتخت و دیگر شهرهای بزرگ، در طول روز یا شب گرفتار آن می‌شوند. از همین رو، به محض اینکه استاد در را به روی ما باز کرد، پس از سلام و تعارفات معمول، از در وارد نشده گفتم:

«معذرت می‌خوام استاد! دستشویی کجاست؟»

ایشان با خوش‌رویی نشانم داد. چند دقیقه بعد که در کنار استاد نشسته بودم، بابت این بی ادبی عذر خواستم و گفتم: «لرم دیگر.»

با مهربانی گفت: «اتفاقا ادب در همین بی تکلفی و راحتی است. چه سودی داشت اگر شرم می‌کردی و معذب می‌نشستی؟»

صحبت که گل انداخت و از هر دری سخن به میان آمد، استاد خطاب به محمدی گفت:

«وقتشه که برای یوسف دستی بالا کنیم.»

من سر به زیر انداختم.

محمدی خندید و گفت: «چیزی بگو.»

من با شرمندگی گفتم: «چی بگم؟ خودت بگو.»

محمدی گفت: «حضرت استاد! یوسف دوتا هم بچه داره!»

استاد تعجب کرده بود. می‌دانست که بیست سال دارم. پرسید: «چندسالگی ازدواج کردی؟!»

عرض کردم: «هفده سالگی. به رسم عشایر، پدرم پسرهایش را زود زن می‌دهد و دخترهایش را زود به خانه‌ی بخت می‌فرستد.»

یادم نمی‌آید از خود و زندگی و کار و بار خود چه گفتم. وقتی معلوم شد محمدی هم زود ازدواج کرده‌است، ورق برگشت و باز هم بحث شعر به میان آمد. استاد به خواهش ما یکی از غزل‌های خود را خواند و از ما خواست شعر بخوانیم. آنگاه برایمان تخلص انتخاب کرد. برای محمدی «ریحان» را برگزید و برای بنده «ودود» را. محمدی سال‌هاست که به رعایت این تخلص ملتزم است ولی من هرچه سعی کردم، نتوانستم ودود را به جای یوسف در مقطع غزل‌های قدمایی بنشانم. غزل‌های نو که اصلا تخلص برنمی‌تابند.[۲]

حضرت استاد مقالاتی را که بنده با عنوان «بهار بیدل» در روزنامه‌ی جمهوری نوشته بودم، ملاحظه کرده‌بود. دقیقا به یاد ندارم که در این دیدار بود یا یکی از دیدارهای بعدی، که پس از تشویق بنده و بزرگ شمردن مولانا بیدل و لزوم طرح شعر و اندیشه‌ی وی، فرمود: «خیلی‌ها دیوان بیدل را داشتند، چه کلیات چاپ بمبئی، چه کلیات چاپ کابل را. ولی نمی‌خواستند اسمی از بیدل در میان باشد. می‌خواندند و از مضامین و تصاویر شعرش سرقت می‌کردند ولی از مطرح شدنش واهمه داشتند. اگر شعر بیدل مطرح شود، ادبیات ما متحول خواهدشد و تو باید این کار را جدی بگیری. قبل از هر چیز، غزلیات بیدل باید منتشر شود. تو الآن از بیدل چه داری؟»

عرض کردم: «یک گزیده‌ی مغشوش چاپ تا جیکستان و یک گزیده‌ی چاپ سنگی پاکستان و دو جلد نقد بیدلِ صلاح الدین سلجوقی.»

استاد برخاست و چهار جلد کلیات بیدل چاپ پاکستان را از قفسه در آورد و پیش روی من گذاشت.

[۱] چرم: چرب به زبان لری چرم گفته می‌‌شود وسرچرم یکی از قبایل نه‌‌گانه‌‌ی ایل ساکی است. ساکی‌‌ها همان سکاهای باستانند.

[۲] التزام جناب محمدعلی محمدی به تخلص ریحان واقعا جای تحسین دارد.با اینکه ریحان هم مثل ودود در دایره‌‌ی تناسبات لفظی بسیار محدود است،این شاعر عزیز هر طور شده مقطعی دست‌‌وپا می‌‌کند و ریحان را در آن می-گنجاند.چندسال پیش، تنی چند ازشعرا در رادیو فرهنگ دور هم نشسته بودیم و طبق معمول شعرخوانی وبحث تخلص. محمدی ماجرای تخلص گرفتنمان را از مرحوم استاد مطرح کرد.دوستان پرسیدند چرا از ودود استفاده نمی-کنم. عرض کردم: «سوای اینکه اسم حضرت حق است،در دایره‌‌ی تناسبات چیزی پیدا نمی‌‌کنم که باهاش جور در بیاد.»

محمدی گفت: «ولی من هر طور شده این تخلصو دربیت مقطع می‌‌آرم.»

یکی از دوستان گفت: «حالا ریحان با چه چیزی تناسب دارد؟»

همه به فکر فرو رفتند. «سعیدیوسف‌‌نیا» گفت: «با کوبیده.»

باری؛ تخلص در ادب قدیم حدود وحریم وعنوان شاعر بود تا آنجا که برخی شعرا اگر شاعر دیگری تخلص آن‌‌ها را داشت، مثل «نظیری نیشابوری»، پول می‌‌دادند وتخلص او را می‌‌خریدندیا تخلص خود را عوض می‌‌کردند.در ادبیات امروز، تخلص یا اسم مستعار است یا نشانه‌‌ی تعلق شدید به موازین قدمایی وبه هرحال کارایی خود را از دست داده-است.

***

هنگامی که استاد کلیات چهار جلدی بیدل را پیش روی من گذاشت، حیران مانده بودم که چه بگویم. می‌دانستم که در جوانمردی در این روزگار هماورد ندارد و افزون بر شنیده‌ها، دیده‌ها را نیز پیش چشم داشتم و می دانستم که اگر هر چهار جلد را بردارم، دریغ نخواهد کرد؛ اما فرموده بود که از غزلیات آغاز کنم و مگر نه این‌که از روزگار شیخ و خواجه به بعد، غزل دائر مدار شعر فارسی بوده و ارج هر سراینده‌ای در گرو توانمندی وی در غزلسرایی‌ست. عرض کردم: «همان‌طور که شما فرمودید، فعلا به غزل‌ها خواهم پرداخت و نیازی به دیوان قصاید و مثنوی‌ها نیست.»

استاد پیش از این مرا به داشتن «شراب خانگی» و «تیرانا» مفتخر کرده و با خط خوش و نازنین خویش، این هیچ‌کس را نواخته بود و جا دارد که اعتراف کنم تاثیر تیرانا بر نثر من، کم از تاثیر «جلال آل احمد» نبوده و هر جا که قلم من به باستان‌گرایی (آرکاییسم) رو می‌کند، وامدار تیراناست. فارغ از این‌که قلمرو اندیشه‌ی من با غور در این کتاب گسترشی یافت که پیش از آن قابل تصور نبود، من از تیرانا و نویسنده‌اش آموختم که می‌توان همزمان در افق گذشته و حال نگریست و آشنایی با هنر و ادبیات فرنگان، نباید به رفض مواریث نیاکان بینجامد.

باری غزلیات بیدل (به تصحیح خلیل الله خلیلی) سال ۱۳۶۳ به صورت افست منتشر شد و بیدل، به همت استاد اوستا از فراموشی بدر آمد و فضای شعر معاصر را دگرگون کرد. اگر نبود ایثار آن جوانمرد یگانه، شاید همچنان بیدل ناشناخته می ماند؛ زیرا آکادمیسین‌هایی که بلافاصله بعد از چاپ غزلیات بیدل در نشر بین الملل، به کتاب‌سازی در زمینه‌ی معرفی بیدل روی آوردند، سال‌ها بود که دیوان چاپ کابل «ابوالمعانی» را در اختیار داشتند ولی همچون هم‌کسوتان خود، ترجیح داده بودند که بیدل در پرده بماند.

بگذریم. همان سالی که غزلیات بیدل منتشر شد، «محمدعلی محمدی» هنگامی که به دزفول آمد و دید که از سپاه بیرون آمده و بیکار در خانه نشسته‌ام، اصرار کرد که هر طور شده باید به تهران برگردی. با پاترول صداوسیما رفته بود برای تهیه‌ی گزارش از خرمشهر آزادشده و سر راه، به یاد من افتاده بود. از بس ابرام و اصرار، من که حتی کفش نداشتم، نسخه‌ی چاپ کابل و دفترهای شعر خود را در یک ساک دستی چپاندم و با او و عباس (راننده‌ی پاترول) راه افتادم. خلاصه کنم، از «ملاوی» که گذشتیم، در ابتدای تنگ شوفر کش، با یک تانکر تصادف کردیم. پای من شکست و راننده در آتش انفجار سوخت. و اگر من لنگ‌لنگان از در عقب پاترول پیاده نشده و آتش را ندیده بودم، محمدی نیز گرفتار حریق می‌شد. غش کرده بود و هرچه فریاد می-زدم، به خود نمی‌آمد. فریاد کشیدم: «آتش! آتش!» و به شدت تکانش دادم. به خود آمد و پیاده شد. تانکر از سمت راننده روی پاترول افتاده و پاهای عباس آن زیر مانده بود. جاده از هر دو طرف بند آمده و رانندگان ماشین‌های سنگین، با هول و ولا سعی می‌کردند عباس را نجات بدهند. سیم بکسل پیدا نمی‌شد و وقتی یک کامیون سر رسید که سیم بکسل داشت، دیگر دیر شده و آتش از چهار طرف، پاترول را احاطه کرده بود. آتش زبانه کشید و به تانکر هم سرایت کرد. با کمک یکی از راننده‌ها، لنگ‌لنگان خود را به آن سوی جاده رساندم. همه در سراشیب دراز کشیده بودند که از انفجار تانکر در امان بمانند. دیری نگذشت که فریادهای استمداد عباس در لهیب انفجار پاترول و تانکر گم شد. جز گریستن از سر درد، چه می‌توانستیم کرد. به یاد ندارم چگونه از پا درآمدم. وقتی چشم باز کردم دیدم که در خرم‌آبادیم. پای مرا پانسمان کردند و محمدی را هم معاینه‌ای کردند و گویا آمپولی زدند و معالجه به تهران محول شد که دنبالش را نگرفتیم. غرض از شرح و تفصیل ماجرای تصادف این بود که معلوم شود نسخه‌ی چاپ کابل غزلیات بیدل که نزد بنده به امانت بود، چگونه در آتش سوخت. هنگامی که با محمدی (ریحان) به خدمت استاد رفتیم و ماجرای تصادف را برای ایشان تعریف کردیم و گفتیم تکاپوی ما برای نجات راننده موجب شد که به فکر چیزهای دیگر از جمله غزلیات بیدل نباشیم، ضمن ابراز تاسف شدید برای راننده، فرمود: «اگر یکی از برجسته‌ترین آثار رامبراند و یک گنجشک در خانه‌ای باشند که آتش گرفته باشد، انسانیت حکم می‌کند که نخست برای نجات جان گنجشک اقدام کنیم و اگر فرصتی باقی ماند، آنگاه به سراغ تابلو برویم» (تا یادم نرفته این نکته را یادآور شوم که مرحوم استاد اوستا، در شناخت هنر غرب، در همان موقفی بود که در شناخت هنر و اساطیر شرق، و بویژه هند؛ و یکی از معدود کسانی بود که آثار بدیل و اصیل رامبراند را کارشناسانه تشخیص می‌داد و در این عرصه محل مراجعه بود).

یکی از شاعرانی که مثل من نسبت به استاد اوستا سراپا مهر و شیفتگی بود، «سهیل محمودی» است. سال-های اوایل انقلاب، من و سهیل و «ساعد باقری» و «محمدرضا محمدی نیکو» و محمدعلی محمدی و… در رادیو (میدان ارک) مشغول کار بودیم. همه به استاد اوستا مهر می‌ورزیدند اما من و سهیل در آن مظهر مروت و جوانمردی محو بودیم. اگر حافظه‌ام مغشوش نشده باشد (که احساس می‌کنم شده است)، چنین به یاد می‌آورم که گاهی با استاد همراه می‌شدیم و او را از میدان ارک تا خانه همراهی می‌کردیم و محال بود که لااقل تا هنگام سوار شدنش به تاکسی، گرم بدرقه‌اش نباشیم. راننده‌ها هم برای سوار کردنش سر و دست می-شکستند؛ نه برای اینکه او را می‌شناختند، برای این‌که هر کرایه‌ای که می‌گفتند، می‌پذیرفت و برای همین حتی با یکدیگر دست به یقه می‌شدند. به یاد دارم که من و سهیل به یکی از راننده‌ها اعتراض کردیم (کرایه‌ی دربست را سه چهار برابر می‌گفت)، استاد ما را آرام کرد و گفت: «این‌ها احتیاج دارند؛ اگر احتیاج نداشتند خودشان را سبک نمی‌کردند.»

بخشندگی اوستا چنان بود که دست رد به سینه‌ی هیچ خواهنده‌ای نمی‌زد و مناعت طبع وی به گونه‌ای بود که هیچ‌گاه چشم‌داشتی به حق الزحمه یا حق التدریس خود نداشت و علی‌رغم فقر، همواره چنان بود که گویی مصداق این بیت لسان الغیب است:

گرچه گردآلود فقرم شرم باد از همتم

گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم

صریح بگویم که من (و بی تردید سهیل محمودی عزیز) از این‌همه جوانمردی استاد در حق عوام کالانعام رنج می‌بردیم زیرا می‌دیدیم که تا او را به مقصد برسانند، چندان زنخ می‌زدند و گدامنشی می‌کردند که استاد علاوه بر کرایه‌ی چند برابر، هرآنچه در جیب داشت، مخفیانه در مشت آن‌ها می‌گذاشت.

***

فشارهایی که در طول زندگی به استاد اوستا وارد آمده بود، ریشه در جوانمردی وی داشت. علاوه بر زخم‌های عاطفی که فرساینده‌ی روح حساس وی بود، دیدن فقر و درد مردم فشار بیشتری بر وی وارد می‌آورد. برای اوستا غیر قابل تحمل بود که ببیند انسانی زیر بار تامین معیشت خود به زانو درآمده باشد. علاوه بر این‌همه، پیوستن اوستا به انقلاب و سرودن «امام حماسه‌ای دیگر»، که هیچ سودی برای وی نداشت، سیل تهمت‌ها را به سوی آن جان تابناک روانه کرد و روزی نبود که با ساختن شایعه‌ای تازه و رساندنش به گوش وی، دلش را به درد نیاورند. اندک اندک آن مرد مردستان، زیر بار کوهی از درد به زانو درآمد و قلب وی دچار چنان مشکلی شد که باید برای عمل به خارج می‌رفت. من در جریان مسافرتش نبودم. هنگامی که برگشت، معلوم شد به فرانسه رفته است که در آن‌جا دوستان بسیار داشت و سابقه‌ی تدریس در دانشگاه‌های آن دیار. دوستان فرانسوی به وی رسیدگی کرده و بهترین پزشکان را برای معالجه‌ی وی فراخوانده بودند؛ اما معلوم شده بود که باید دیرزمانی تحت معالجه باشد و از فضای ایران به دور، تا به اعصاب قلب وی فشار نیاید. کافی بود بپذیرد زیرا به وی گفته بودند کرسی وی برای تدریس ادب فارسی در «سوربن» به همان وضع قبل از انقلاب پابرجاست و ابرام و اصرار بسیار کرده بودند که همان‌جا بماند و معالجه و تدریس را ادامه بدهد، اما نپذیرفته و برگشته بود. من که نگران سلامتی وی بودم، سخت اوقاتم تلخ شد و با اندوهبارترین لحن ممکن پرسیدم:

«چرا نماندید استاد؟ برای چه برگشتید؟»
گفت: «برای این‌که از جوانمردی به دور بود و ماندنم باعث سرشکستگی کسی می‌شد که مقدمات رفتنم را به فرانسه فراهم کرده بود و من قول داده بودم که برگردم.»
اما گویی خیلی‌ها از این‌که برگشته است ناخشنود بودند و از آن پس بر آن شدند که آن بزرگمرد را در تنگنای معیشت بگذارند و از همراهی با انقلاب پشیمان کنند. از همین رو استاد با آن‌که همچنان در شورای شعر و موسیقی رادیو به کارش ادامه میداد، روز به روز دلشکسته‌تر و خسته‌تر می‌نمود. عاقبت این شورا برچیده شد و استاد اوستا، مرحوم «استاد شاهرخی»، «استاد مشفق کاشانی»، «صفا لاهوتی» و چند تن دیگر، شورای شعر وزارت ارشاد را برپا کردند. قصد آن بود که شعر و ترانه‌ی وزین و فاخر، جایگزین سروده‌های مبتذل و بازاری شود. در این مدت بنده استاد را کمتر می‌دیدم. سال ۶۶ اوضاع حوزه‌ی هنری آشفته شد و تقریبا صورت غالب بروبچه‌های هنرمند از آن‌جا بیرون آمدند و علیه مدیریت حوزه بیانیه صادر کردند. وزارت ارشاد از آن‌ها حمایت کرد و برخی از بزرگان ادب و هنر نیز در این حمایت سهیم شدند. من، «احمد عزیزی»، «محمدعلی محمدی» و «استاد سبزواری» که از جمله کسانی بودیم که قبلا توسط همان بروبچه‌ها از ورود به حوزه منع شده بودیم، هیچ موضعی نگرفتیم، اما استاد اوستا و استاد شاهرخی، آن‌ها را تایید کرده بودند. ماجرایی پیش نیامد تا اینکه امام درگذشت و بار دیگر همه چیز زیر و زبر شد. «سید مهدی شجاعی» که پیش از این به حوزه رفته بود، به من گفت: «تو موظفی کوتاهی‌های گذشته‌ات را جبران کنی و به حوزه بیایی و…». رفتم و کارگاه «هندسه‌ی کلمات» را راه انداختم و کمتر از یکی دو جلسه چنان شلوغ شد که جا کم آمد. «حاج عباس براتی پور» از همان جلسه‌ی اول یک ضبط‌صوت گذاشت روی میز که می‌خواهیم ضبط کنیم. مخالفتی نکردم. بعد معلوم شد برای مدیر حوزه، «حاج آقا زم» ضبط می‌شود. یک روز که در حیاط حوزه داشتم به سمت آلاچیق‌ها می‌رفتم، حاج آقا با لب خندان و آغوش باز به طرف من می‌آمد. تا آن روز ایشان را از نزدیک ندیده بودم. شک کردم. به پشت سر و اطرافم نگاه کردم؛ کسی نبود. حاجی با صدای بلند گفت: «خودتی شک نکن.» و بغلم کرد. گفتم: «شب، گربه سمور می‌نماید؛ اشتباه نگرفته باشی حاجی!»
دستم را گرفت و به اتاق خود برد و گفت: «نوارهاتو گوش کردم. خدا لعنت کنه اونایی رو که می‌گفتن سواد نداری. دوشنبه‌ها بیا برای من حرف بزن.»
گفتم: «دست بردار حاجی. چکار می‌تونم برای حوزه بکنم؟» و اولین سیگار را روشن کردم و نعلبکی چایی را زیر سیگاری، تا بداند که با جانوری از جنم دیگری طرف است.
گفت: «می‌خوام دوباره حوزه رونق بگیره. می‌تونی اوستا و معلم رو بیاری حوزه؟»
گفتم: «دوشنبه‌ی همین هفته، همین‌جا.»
باور نمی‌کرد؛ ولی من به لطفی که هر دو بزرگوار نسبت به بنده داشتند، مطمئن بودم. همان روز به خانه‌ی استاد رفتم و موضوع را مطرح کردم. استاد با مهربانی فرمود: «هر جا که تو علمت را زده باشی، من همان‌جا خواهم بود. کی باید آن‌جا باشم؟»
گفتم: «دوشنبه ماشین می‌آید در خانه و شما را به حوزه می‌آورد.»
از آنجا یک‌راست به خانه‌ی استاد معلم رفتم و ماجرا را مطرح کردم. گفت: «من با توام. ولی استاد اوستا هم لازم است که…»
گفتم: «از نزد استاد دارم می‌آیم.»
علی آقا گفت: «تمام است. آمدم.»
آن‌وقت‌ها حوزه واحد موتوری داشت. دو راننده دنبال اساتید رفتند و آن‌‌ها را آوردند. حاجی خیلی خوشحال بود و در همان جلسه قرار شد که استاد علاوه بر تدریس سبک خراسانی، سردبیر مجله‌ای باشد با نام «بوطیقا» در ساحت شعر و نقد شعر و جناب معلم، بنده و «هادی سعیدی کیاسری»، زیر نظر ایشان کارهای مجله را انجام بدهیم.
با آمدن دو استاد بزرگ شعر کلاسیک و نوکلاسیک، حوزه رونق بی‌سابقه‌ای گرفت. کلاس‌های استاد و کلاس‌های این بنده و جلسات استاد معلم هفته به هفته شلوغ‌تر می‌شد. بنده و جناب معلم غالبا در کنار شاگردان پای کلام و سخن استاد اوستا می‌نشستیم. جلسات راه‌اندازی مجله نیز تشکیل می‌شد و مقدمات کار آماده شده بود. در واپسین کلاس استاد، هنگامی که بنده و جناب معلم همراه با استاد به پلکان رسیدیم، هرچه خواهش و تعارف کردیم که ایشان جلوتر برود، نمی‌پذیرفت. عاقبت آقای معلم به شوخی گفت: «یوسف اون دستشو بگیر.»
گرفتم.
جناب معلم نیز دست دیگر آن همتافت مهر وسخنوری را گرفت و با اندکی فشار ایشان را جلو انداخت. آن نازنین یگانه با آن پیکر شکننده، در حالیکه پایین می‌رفت، سر برگرداند و گفت:
«مو اون سرگشته خارم در بیابون
که هر بادی وزه پیشش دوونم»
علی آقا به من رو کرد و گفت: «یوسف دیدی چی شد؟»
گفتم: «نه.»
گفت: «بادمون کرد. به بادمون داد.»
استاد سرتکان داد: «نه نه… منظورم این نبود.»
علی شوخی‌کنان گفت: «چرا دیگه؛ ما پیش شما بادیم…»
مدتی بعد استاد بیمار شد و به بیمارستان افتاد. قدری که بهبود حاصل کرد، نیم شبی با جناب معلم، دقایقی چند به عیادت وی رفتیم. آن پیکر نحیف در خود جمع شده بود، همچون پرندهای سرمازده و سر زیر پر برده. و من مطلع این قصیده‌اش را در ذهن مرور می‌کردم:
«دریغا عقابی اگر بودمی
ز پرواز یک ره نیاسودمی»
بی‌حال‌تر از آن بود که با دیر نشستن مایه‌ی آزار خاطر عزیزش باشیم. رخصت خواستیم و برگشتیم. این واپسین دیدار من و شاعری بود که از سال سوم ابتدایی، کلام او را به خاطر سپرده بودم. چند روز بعد درگذشت و از رنج بودن، برای همیشه آسوده شد.

همچنین ببینید

منوچهر آتشی_ عبدوی جط (۷)

سال ۵۸ و ۵۹ سال‌های آزادی بی‌حد و حساب مطبوعات و احزاب و مردم بود …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *