خانه / پیش از خود فراموشی / مهرداد اوستا_مهروسخنوری(۱)

مهرداد اوستا_مهروسخنوری(۱)

مادربزرگ مادری‌ام هرگاه از شهر (دزفول) به روستا می‌آمد، از جمله چیزهایی که با خود می‌آورد، یک بقچه مجله‌ی کهنه و نو برای من بود. بچه که بودم با عکس‌های مجلات سرگرم می‌شدم. کلاس سوم ابتدایی بودم که در صفحه‌ی شعر مجله‌ی «سفید و سیاه» این قطعه‌ی کوتاه را دیدم و در عالم کودکی بقدری بر من تاثیر گذاشت که آن را چندان تکرار کردم که از بر شدم:

در آب و گل تو مهربانی؟!

هرگز، تو و این گناه؟! هرگز

با همچو منی خدا نکرده

تو مهر کنی؟! تو! آه… هرگز

شاید هم این علائم عجیب و غریب که بعدها دانستم سجاوندی نام دارند، بر غرابت کلام و تشدید موسیقی آن در ذهن کودکانه‌ی من افزوده بودند. زیر قطعه نوشته بود «مهرداد اوستا» و نام شاعر نیز در آن سن و سال برای من خالی از غرابت و جاذبه نبود. معنی این نام را نمی‌فهمیدم اما رنگ و بوی اساطیری آن را حس می‌کردم. سال‌ها گذشت و دیگر با کلامی از اوستا مواجه نشدم ولی همین قطعه را در دشت‌های پهناور جنوب بارها به آواز بلند فریاد کرده‌بودم؛ خطاب به معشوقی که نمی‌دانستم کیست. دوره‌ی آموزش ابتدایی تمام شد و مرا به دزفول فرستادند. سال اول، از «دبیرستان جندی شاپور» تا خانه‌ی دایی «محمدشاه» فراتر نرفتم (کودک روستایی به سختی با فضای شهر انس می‌گیرد)؛ اما سال دوم که در «دبیرستان چهارم آبان» بودم و درخانه‌ی دایی «عبدالرحیم»، پر و بالم باز شد. یکی از دوستان داشت «زنبق دره‌»، رمان «بالزاک» را می‌خواند؛ گفتم: «کتاب را بده امشب می‌خوانم فردا برایت می‌آورم.» گفت: «فردا دو قطعه عکس بیاور و پنج تومان پول، ظهر می‌رویم کتابخانه‌ی عمومی و عضو می‌شوی.» هنگامی که خود را در آنجا با انبوهی از کتاب رویارو دیدم، غرق در حیرت مانده بودم که از کجا شروع کنم. همان روز اول بود که با «شراب خانگی و ترس محتسب خورده»ی استاد اوستا مواجه شدم. چند روز پیاپی کتاب را زیر و رو کردم. غزل‌هایش را گیراتر از قصاید یافتم. به چارپاره‌ها که رسیدم، متوجه شدم آن قطعه‌ی کوتاه روزگار کودکی‌ام، بندی از یک شعر بلند است. شراب خانگی یک مقدمه هم داشت با حجمی برابر با خود کتاب که در مجلدی جداگانه چاپ شده‌بود با عنوان «تیرانا، دیباچه‌ای بر شراب خانگی و ترس محتسب خورده» که در آن روزها به اهمیت آن پی نبردم و سال‌ها گذشت تا از آن سر دربیاورم و حتی جرات کنم و بگویم که مقدمه از کتاب مهم‌تر و ماناتر است. باری؛ انس با شراب خانگی باعث شد همواره از کتابفروشی‌ها سراغ آن را بگیرم و عاقبت دو، سه سال بعد آن را در یکی از کتابفروشی‌های اندیمشک یافتم. از آن پس شب‌هایی که با دوستان دور هم بودیم، بسیاری از غزل‌های استاد را با دف می‌زدیم و می‌خواندیم؛ بویژه آن‌هایی را که ریتمیک بودند؛ مثل:

همه شب دارم دلکی پرخون شبکی مست از می نابم کن

به یکی عشوه به یکی افسون مه من مستم کن وخوابم کن

آن روزها و شب‌ها سپری شدند و همراهی با انقلاب مرا به پایتخت کشاند؛ به «روزنامه‌ی جمهوری» و «حوزه‌ی هنری» که دو کانون اصلی ادبیات و شعر و هنر انقلاب بودند. هفته‌ای یک بار شعرا در حوزه جلسه داشتند. پیر و جوان دور هم می‌نشستیم و شعر می‌خواندیم. نقد و نظر هم بود، بدون هیچ مزد و منتی؛ زیرا مخدوم هم خودمان بودیم. یادم نمی‌آید جلسه‌ی چندم بود که مرحوم «استاد سبزواری»، استاد اوستا را با خود به جلسه آورد. حضور استاد چنان شگرف بود که فضا و زمان رنگ دیگری به خود گرفت و ما ناگهان خود را در حضور بزرگمردی یافتیم که توامان هم یادآور رمانتیسیست‌های بزرگ فرانسه بود و هم یادآور بزرگان سبک خراسانی. ظریف و شکننده، آراسته و معطر، با ظاهری دلپذیر در کت و شلواری سیاه و برازنده، دستبند و فندک و… چه بگویم؛ حتی در فیلم‌ها هم کسی را ندیده‌ام که به آراستگی استاد باشد. چنین ظاهری آنگاه شگرف-تر جلوه می‌کند که بدانی این مرد علی‌رغم تسلط بر هنر و ادبیات اروپا (بویژه فرانسه)، هم‌زبان و هم‌زمان «سنایی» و «خاقانی» است. من هنوز هم در شگفتم که چرا و چگونه استاد اوستا و یکی، دو تن دیگر از بزرگان آن روزگار (همچون دکتر مهدی حمیدی) هر اندازه با ادبیات غرب بیشتر آشنا شدند، صورت و معنای شعر و ادب کلاسیک فارسی را بیش از پیش جدی گرفتند و از نوآوری صوری اعراض کردند.

بگذریم و غور در این معنی را به مجالی دیگر موکول کنیم.

استاد اوستا به همان اندازه که از حیث ظاهر جذاب و دلنشین بود، از حیث باطن نیز چنین بود. در هر جمعی حتی اگر یکسره خاموش می‌ماند، تاثیر بیشتری بر دیگران می‌گذاشت. «آنی» داشت که در هیچ شاعر یا سخنور یا هنرآفرینی ندیده-ام. علاوه بر دانش گسترده در ادب و حکمت شرق و غرب، ویژگی‌هایی داشت که در میان شاعر جماعت، حکم «النادر کالمعدوم» دارد. گویی از مهر و متانت و ملایمت و رافت سرشته شده‌است. هر اندازه آشنایی ما با آن یگانه‌ی روزگار بیشتر شد، ویژگی‌های منحصر به فرد وی بیشتر متجلی می‌شد و فریفتگی ما نسبت به وی افزون‌تر. من که طبق معمول دلباخته بودم، همان اوایل آشنایی با استاد به خود جرات دادم و در نادره‌ی بحر عروض (مفعول فاعلات مفاعیل فع)، قصیده‌ای عاشقانه گفتم که درحقیقت استقبال از استاد بود. استاد به استقبال از قصیده‌ی «ناصرخسرو» _شاید که حال و کار دگرسان کنم، هرچ آن بهست قصد سوی آن کنم_ قصیده‌ای دارد ممتاز و عاشقانه که متاسفانه الان در دسترس بنده نیست. به هرحال من با تغییر قافیه به استقبال از استاد رفته بودم با این مطلع:

هرگه که یاد آن قد و بالا کنم

جاری ز دیده اشک چو دریا کنم

و پس از ابیاتی چند:

ننگ آیدم ز عاشقی خویشتن

چون یاد مهرداد اوستا کنم

و دو بیت بعد:

چون مهرداد پیر شوم یکشبه

تا عشقی آنچنانت مهیا کنم

این شعر تحسین اساتید و بویژه تحسین حضرت استاد اوستا را برانگیخت. استاد بعد از اینکه مرا در کنار خود نشاند و مورد التفات قرار داد، یک بسته سیگار گلوازبلوی فرانسوی به عنوان صله‌ی شعر به بنده مرحمت کرد.

همچنین ببینید

جان خرابات (۸)

…اکنون‌که احمد به فراسوی هستی شرک‌آلود ِ انسانِ عصرِ نیست‌انگاری رسیده و به حق ملحق …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *