خانه / داستان / سلفی، دمنوش و چند داستان دیگر!

سلفی، دمنوش و چند داستان دیگر!

سلام،

از من گله نکن که چرا جواب پیام‌هات را توی تلگرام نمی‌دادم، البته معنی­ش این نبود که نمی‌خواندم، اتفاقاً همه‌شان را خواندم و خیلی هم خوشحال می‌شدم از اینکه به فکرم بودی ولی راستش دل و دماغ جواب دادن نداشتم. حالا امروز که کمی حالم بهتره، یک نسکافه برای خودم درست کردم و تا رئیس اداره نیامده، گفتم به جای تمام پیام‌های بی‌جوابت این نامه را بنویسم.

از طرف شیمای غمگین 🙁

به نظر من آدم‌ها را می‌شود از روی سلفی‌هایشان شناخت. وقتی مرد متاهلی اصرار دارد در سفر و گردش، از خودش به تنهایی چپ و راست سلفی بگیرد، یک جای کار می‌لنگد. به من نگو نه! اگرنه، سلفی دو نفره با زنش می‌گرفت. وقتی همان مرد به محض رسیدن به منزل، عکس اینستاگرام، فیس بوک، تلگرام و هزاران شبکه‌ی اجتماعی‌اش را تغییر می‌دهد و مثل مرغ سرکنده نمی‌تواند چشم از گوشی‌اش بردارد، به من نگو که منتظر نیست تا آن خانه خراب­کن از آن ور به‌به و چه‌چهی بکند. بگذار از این به بعد اسم آن خانه خراب­کن را «مونا» بگذاریم. این را فقط به تو می‌گویم؛ اسمش را گذاشته‌ام مونا چون مسعود بعضی وقت‌ها در شب صدایش می‌زند. نپرس چه می‌گوید، چون بازگو کردنش دوباره حالم را بد می‌کند.

اصلاً من کلاً با این سلفی مشکل دارم؛ گوشی را هر طور می‌گیرم، می‌بینم یک جای کار می‌لنگد، یا سوراخ دماغ بزرگ نشان داده می‌شود (نخند)، یا قوزش توی چشم می‌زند، یا پایینش پهن می‌شود. برای همین به مسعود می‌گویم بیا با هم سلفی بگیریم و او هم زیر بار نمی‌رود و می‌رود قشنگ‌ترین چشم‌انداز را انتخاب می‌کند و از خودش تکی می‌گیرد. می‌گویم باشد، نمی‌خواهم عکس دوتایی‌مان را جایی بگذارم، تو فقط بگیر، من کراپ می‌کنم، تو هم قسمت خودت را کراپ کن؛ فقط چون دست تو بلندتر است، عکس بهتر می‌شود ولی باز زیر بار نمی‌رود. تو بودی بهت برنمی‌خورد؟

شاید تمام این حرف‌ها به نظرت احمقانه باشد، ولی باور کن وقتی اینستاگرام را باز می‌کنم و عکس‌ها و سلفی‌های ملت را می‌بینم، دوست دارم بمیرم. مطمئنم مسعود از ترس من عکس‌ها را لایک نمی‌کند. عکس‌های ترانه علیدوستی را دیدی؟ لامصب از هر طرف و زاویه‌ای که ازش عکس می‌گیرند، بی‌نقص است. نیکی کریمی که سن مادر من را دارد دیگر نگو. دلم فقط به قوز دماغ مهناز افشار خوش بود که آن هم آنقدر چشم‌ها و لب و دندانش توی چشم است که کسی کاری به دماغش ندارد. حالا اصلاً می‌گویی این‌ها سلبریتی‌اند، آن زنک موگرینی را کجای دلم بگذارم که اینهمه نماینده‌ی مجلس سر و دست شکستند که باهاش سلفی بگیرند.

بگذریم! راستی تا یادم نرفته، خر نشی فرانک! این دمنوش‌های لاغریِ… مفت نمی‌ارزد. سیصدوشصت تومان یک­جا ریختم برایشان، یک بسته چای کیسه‌ای تحویل گرفتم. خیلی توی ذوقم خورد؛ فکر نمی‌کردم کیسه‌ای باشد و همه‌اش هم چایی. آخر من کم‌خونی دارم، نباید انقدر چایی بخورم؛ ولی گفتم به درک! امتحان می‌کنم: چای ترش، چای سبز، کرفس و چندتا چیز سبز زهرماری دیگر. یک ماه هم خوردم، دریغ از یک کیلو! حیف آن پول که با هزار جور سیاست­بازی از مسعود گرفتم! می‌شد در عوضش آن سرویس چای­خوری گل­صورتی را بگیرم و توی دورهمی بعدی بکنم توی چشم مائده. خلاصه اینکه مثل سگ پشیمانم.

سرت را تکان نده! می‌خواهی بگویی سرویس چای‌خوری، دمنوش و سلفی باعث نمی‌شود آدم زنگ‌های صمیمی‌ترین دوستش را ریجکت کند و پیام‌ها را seen کند ولی انگار نه انگار؛ اما صبر کن، دل من خیلی پر است. آنقدر که اگر می‌رفتیم کافه رویال و چهار ساعت هم می‌نشستیم، دردل‌هایم تمام نمی‌شد.

دیشب ساعت ده شب دراز کشیده بودم روی کاناپه‌ی سه نفره‌ی پذیرایی؛ مسعود نمی‌دانم سرش به کجا خورده بود، من را بعد از چهار ساعت دید و گفت: «چرا نمیای سر جات بخوابی؟» خوشحال از اینکه بودن و نبودن من توی رختخواب برایش تفاوت دارد، خواستم بپرم بغلش کنم و بگویم «همین الان میام» که دیدم رویش را برگرداند و رفت. باورت می‌شود؟ فقط پرسید و اصلاً جواب من برایش اهمیتی نداشت. من هم روی کاناپه غلت زدم و به دیوار روبه­ رو خیره شدم. به این فکر کردم که چقدر خالی‌ام، به روزهای پرمشغله و بی‌ثمرم فکر کردم. به اینکه هر روز با اینکه خوابم می­ آید، باید بیدار شوم، ضدآفتاب سینره‌ام را بزنم و بروم توی صف طولانی تاکسی نوبنیاد_ونک، از نفرجلویی بپرسم «شما خیلی وقته منتظرید؟» و تنها خوشحالی کوتاهم وقتی باشد که می‌گوید «آره» و من بفهمم که تاکسی الان از راه می‌رسد؛ بعد دعا کنم که صندلی جلو نصیبم شود که هی مجبور نباشم خودم را به دستگیره‌ی در بچسبانم چون مرد بی‌ملاحظه‌ی کناری می‌خواهد راحت بنشیند؛ لبخند می‌زنی؟ فکر می‌کردی دلخوشی‌های صمیمی‌ترین دوستت اینقدر حقیر باشد؟ می‌دانی بهترین شانس توی تاکسی چیست؟ نه! درست حدس نزدی! برای من ترافیک اصلاً اهمیتی ندارد، وقتی شانس آورده‌ام که راننده روی رادیو آوا بگذارد و آن هم بند کند به گروه چارتار! آن وقت چشم‌هایم را می‌بندم و دیگر برایم مهم نیست کی کارت می‌زنم.

سرت را با دغدغه‌های سر کار درد نمی‌آورم، چون می‌دانم درکی از آن­ها نداری. برمی‌گردم به تاکسی برگشت و اینکه مدام توی این فکرم که شام چی درست کنم؟ که اگر ماکارونی بخواهم بپزم، گوشت چرخ­کرده داریم؟ برای کوکو نان داریم؟ و بعد افسوس بخورم که چرا مسعود از آن شوهرهایی نیست که شام نون­ پنیر، گوجه بخورد؟ یا دست کم چرا مثل شوهر خانم ابراهیمی نیست که یک روز در میان آشپزی را به عهده بگیرد؟ یا چرا حتی حاضر نیست مسئولیت خرید را به عهده بگیرد که من همیشه دغدغه‌ی نان و روغن سرخ­کردنی و گوشت و چه و چه را نداشته باشم؟ به من می‌گوید خرید جزء مسئولیت‌های او محسوب نمی‌شود ولی من هر چه می‌گردم، جز خوردن، دراز کشیدن و عوض کردن کانال تلویزیون، گلاب به رویت دستشویی رفتن، خوابیدن و… مسئولیت دیگری را که در این زندگی به عهده گرفته باشد نمی‌بینم. به من نگو کار! چون مسعود قبل از اینکه با من ازدواج کند هم سر کار می‌رفت؛ ازدواج هیچ مسئولیت دیگری به او اضافه نکرده است؛ در حالیکه وقتی من ده شب خسته، کوفته و دلزده روی کاناپه دراز می‌کشم، می‌توانم ده‌ها مسئولیتی که ازدواج روی دوش من گذاشته است را بشمارم، آنقدر بشمارم که خوابم ببرد. دکتر ر. توی جلسه‌ی هفته‌ی پیش بهم گفت که مقصر تمام شرایطی که تحمل می‌کنم، خودم هستم که جوری رفتار نکرده‌ام که باهام مثل پرنسس رفتار شود. هه­هه! اجازه داری بخندی! گفت هر زنی این حق را دارد که با او مثل یک پرنسس رفتار شود. خب من هم پرنسسم، پرنسسی که هفته ­ای دوبار دستشویی و حمام را برق می‌اندازد و هر شب آشغال‌ها را دم در می‌گذارد.

دیشب که از سر کار برگشتم، خیلی خسته بودم. جوگیر از حرف‌های مشاور روی تخت دراز کشیدم و مسعود را صدا زدم: «مسعود جان! من خسته‌م. می­شه امشب شام رو تو گرم کنی؟ لوبیاپلو حاضره، فقط باید گرم بشه.» یک نگاه متعجب بهم انداخت و از اتاق بیرون رفت. صدای باز شدن در یخچال را شنیدم و چشم‌هام را بستم. تصور کردم که چند دقیقه‌ی دیگر با سینی غذا می­آید توی اتاق و من شامم را مثل یک پرنسس توی تخت می‌خورم. با صدای خاموش شدن ماکروویو از خیالاتم بیرون آمدم ولی هر چی صبر کردم خبری از غذا نشد. از جام بلند شدم و فکر می‌کنی توی پذیرایی با چه صحنه‌ای مواجه شدم؟ مسعود تنهایی نشسته بود و داشت غذایش را کوفت می‌کرد. گفتم: «برای من گرم نکردی؟» گفت: «تو که چیزی نگفتی!» یعنی باید می‌گفتم فرانک؟؟ یک آه کشیدم و گفتم: «من پرنسس این خونه‌م.» خندید و گفت «بعله!» دوباره جوگیر شدم، لپم را بردم نزدیک صورتش تا بوسم کند که برگشت گفت: «البته مثل پرنسس فیونا چاقی! کی می‌خوای یه فکری به حال شکم و پهلوت بکنی؟» این بدترین جمله‌ای بود که می‌توانست در آن لحظه از دهانش بیرون بیاید. بغض کردم و برگشتم روی تخت دراز کشیدم. داد زد که «غذات رو گرم کنم؟» گفتم: «من دیگه توی این خونه چیزی نمی‌خورم!»

پرنسس فیونا را توی گوگل سرچ کردم، نگاهش کن:

حالا بهم حق می‌دی که غمگین باشم؟

یک روز نشستم و برایش نامه نوشتم. گفتم وقتی دوست داری تمام کارهایت را تنهایی انجام بدی، چرا با من ازدواج کردی؟ نشستم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم تنها کار دو نفره‌ی ما شام خوردن است و آن هم دلیلش این است که من سفره را پهن می‌کنم، و کنارت غذا می‌خورم. نوشتم اعتراف به این احساس سخت‌ است ولی وقتی آقای رجبی توی شرکت هر بار که می‌خواهد چایی بخورد، از من می‌پرسد یکی برای شما هم بریزم، بغض گلوم را می‌سوزاند و به زنش حسودی می‌کنم.

راستش فرانک خیلی خسته‌ام. از اینکه قلبم پر شده از اینهمه ناراحتی و عصبانیت و فکرم را چیزهای حقیر اشغال کرده‌است، خسته‌ام. احساس می‌کنم هر روز اینهمه خودم را عذاب می‌دهم تا فقط نیازهای سخیف مردی بی‌مسئولیت و اخیراً مشکوک را ارضا کنم. خودم خیلی پوچ و تنهاست؛ آنقدر که وقتی آقای رجبی می‌پرسد «یکی برای شما هم بریزم؟»، دلم می‌لرزد.

فعلاً همین.

پ.ن: دیگه توی تلگرام بهم پیغام نده، چون حوصله ندارم. خودم هر وقت فرصت شد باز برایت می‌نویسم.

۱۷/۵/۹۶

 

همچنین ببینید

افسانه‌ها یا بیوگرافی یک نویسنده

سلام خدمت خوانندگان گرامی، نوشتن داستان‌های فانتزی تخصص من است. اما تفاوت من با دیگر …

۱۹ نظرات

  1. سلام این داستانای ضدحال چیه می نویسید
    هرهفته هم همون موضوع رو با یه شخصیت جدید سیخ می کنید
    قلم به این خوبی چرا به جای خاکستری یکم رنگی تر نمی نویسید

    • سلام،

      ۱- در مورد ضد حال بودن نمیتونم نظری بدم، سلیقه ی شماست.
      ۲- با اینکه هر هفته به نظر شما یک موضوع رو مینویسم مخالفم چون اگر خوانده باشید، می بینید که موضوعات متفاوت بود.. و حتی دو داستان اول از زبان یک مرد بود ( با تاکید بر موضوع اعتیاد و مهاجرت و …)، این داستان فقط از جهاتی شبیه داستان یه بوس کوچولو هست ولی باز روی نکات دیگه ای تاکید داره.
      ۳- خوشحالم که قلم را پسندید!

  2. قلم روانی دارید. برای درک بهتر این داستان باید از دنیای خانمها به این داستان نگاه کرد، کاری که برای آقایون سخته.

    • دنیاى خانوم ها؟!
      فکر نمیکنم چیز عجیب و غریبى باشه، آقایون قبل از ازدواج به خیلى از این مسائلى که توى داستان مطرح شد آگاهى دارن و رعایتشون میکنن، شاید به این دلیل که میخوان دختر مورد علاقه شون رو بدست بیارن.
      اما بعد از ازدواج یه جور دیگه برخورد میکنن(البته قطعا همه اینطور نیستن).
      نیاز به توجه چیزى نیست که نشه درکش کرد.

      • خیلی با شما موافقم
        قبل از ازدواج با یک آقا، لازم نیست جور عجیبی برای اون آقا توضیح بدید که بهتره آدم‌ها کارها رو با هم تقسیم کنن، با هم غذا بخورن، به هم توجه کنن، شنونده‌ی خوبی باشن، به هم عشق بورزن، شب‌ها در آغوش هم بخوابن و …
        دنیای خانوم‌ها معمولا اون مواقع بسیار زیبا، کاملا قابل احترام و کاملا قابل درکه.
        اما ازدواج (شاید هر نوع بدست آوردن و رسیدنی) قدرتی داره که میتونه تمام اون زیبایی، درک و احترام رو از بین ببره.
        البته شاید اگر جای خانوم و آقای داستان با هم عوض میشد، برای آقایون خیلی قابل درک‌تر بود که چرا مثلا خیلی خوشایند نیست که خانومی نخواد با همسرش عکس بگیره، خانومی فقط به مخاطبینش توی شبکه‌های مجازی توجه کنه و همسرش رو نادیده بگیره، خانومی فقط برای خودش غذا درست کنه و به تنهایی بخوره و …

  3. جزئیاتی که مردها غالبا فراموش میکنن رو خوب اشاره کردی بهشون . باید حتما زن بود تا متوجه این موضوع شد…

  4. موضوعاتى که انتخاب میکنى دوست دارم، به نظرم لازمه که این احساس هاى پنهان و حرفهاى نگفته که توى وجود آدمها شکل میگیره به نحوى منتشر بشه.
    موفق باشى

  5. داستان شما رو مثل همیشه دوست داشتم. نامه‌های پنج‌شنبه رو پیگیری میکنم و از خوندن اون‌ها با قلم زیبا و روان شما لذت میبرم.
    گرچه همیشه یک نکته‌ کمی منو آزار میده. چرا شخصیت‌های خانوم توی داستان‌های شما معمولا انسان‌هایی منفعل و ضعیف و وابسته هستن؟
    البته این‌که نویسنده‌ها معمولا ذوق بیشتری برای به تصویر کشیدن این نوع شخصیت از زنان دارند برای من چیز جدیدی نیست. شاید به تصویر کشیدن زنی وابسته، غرغرو، افسرده، بی پناه، خیانت دیده و در گوشه‌ای رها شده، بدون فکر، بدون اراده و … داستان‌ها رو جذاب‌تر میکنه و چالش کم‌تری ایجاد میکنه. نویسندگان این داستان‌ها به نظر من سعی میکنن با تلقین حس برتری به مردان و مثلا دفاع از احساسات نادیده‌شده‌ی زنان، هم مخاطبین مرد و هم مخاطبین زن رو بدون این‌که درگیر چالش کنن، پای داستان نگه دارن.

    • نگاه فمنیستی شما از کامنت مشخصه.

      باید عرض کنم که هدف من از داستان بحث های فمنیستی و شاخ و شونه کشیدن زنان و مردان برای همدیگر نیست. اینکه زنان را قدرتمند، بی نیاز و … نشان بدم و مردان رو به مبارزه بطلبم.
      هدف برای خوانندگان زن : آنهایی که با این چالش ها و مشکلات در زندگی درگیر هستند، با خواندن این داستان ها بفهمند تنها نیستند و همین حس خیلی خوبی هست.. در واقع هر «بدبختی» ای انگار وقتی می فهمیم فقط برای ما نیست و در اون تنها نیستیم، بلکه خیلی ها دارند اون رو تجربه میکنند، دیگه از «بدبختی» خارج میشه… تبدیل میشه به یه مسئله ی مشترک که میشه براش دنبال راه حل بود…
      برای خوانندگان مرد: با نگاه و دنیای زنان آشنا بشوند و شاید باعث بشه در رفتارشون تجدید نظر بشه.
      از دقت و پیگیری تون تشکر میکنم.

    • سلام
      الان شما از کجا استنباط کردین که شخصیت داستان ضعیف و منفعل و چیزای دیگه س؟ در حالی که فعالیتهای خودش رو داره سر کارش داره میره مسئولیتهای خونه ش رو داره انجام میده و برای بهتر شدن زندگیش مشاور هم رفته و فکر کرده و یه کارایی داره میکنه؟..
      و چرا میگیم وابسته س در حالی که بدون اینکه انرژی خاصی حتی کلمه ای از سمت همسرش دریافت کنه داره ادامه میده؟
      چرا فک میکنین غرغروئه در حالی که این مسائلو هیچ جا توی داستان به صورت غر مطرح نکرده بلکه فقط درونیاتش که ناراحتش میکردن رو در قالب نامه به دوستش گفته
      بدون فکر و بدون اراده بودنش کجا بود الان؟
      من احساس میکنم شما دارین با یه قالب ذهنی از پیش تعیین شده همه ی داستانها رو میخونین که همین باعث شده شخصیت همشون مثل هم و مطابق موارد بالا دربیاد در حالی که با هم فرق دارن واقعا

  6. به نظر من نویسنده خوب اینو به تصویر کشیده بود که چه جوری اتفاقات کوچیک و محاورات روزمره و بی مهری های خورد خورد بی اهمیت میتونه باعث بشه احساس طرف مقابل زندگی آدم به سادگی از درجه ی یه پرنسس به درجه ی یه کارگر نزول شان پیدا کنه اونم بدون اینکه هیچ چیز خارجی ای تغییر کرده باشه!! همچنین خوب بین موضوعات مختلفی که زنجیروار به هم متصل میشن تا بینش کلی آدم رو نسبت به زندگی شکل بدن سوئیچ کرده بود.
    اما یک انتقاد هم دارم و اون اینکه چرا یک دلیل _وجود یک خانه خرابکن_ برای رفتارهای آقا تراشیدین
    در حالی که خیلی از آقایون همین بی توجهی ها و بی مسئولیتی ها رو بدون اینکه خانه خرابکنی در زندگیشون وجود داشته باشه یا خیانتی اتفاق افتاده باشه دارن و این به خاطر نداشتن ظرافتهای رفتاری و احساسی و به عبارت خنگ عاطفی بودن بی احساس بودنشونه نه یافتن یه زن جذاب دیگه
    و به نظر من وجود اون پاراگراف در داستان باعث میشه که ذهن بره به یه سمت دیگه و اصل موضوع پوشونده بشه

  7. نویسنده خوب اینو به تصویر کشیده بود که چه جوری اتفاقات کوچیک و محاورات روزمره و بی مهری های خورد خورد بی اهمیت میتونه باعث بشه احساس طرف مقابل زندگی آدم به سادگی از درجه ی یه پرنسس به درجه ی یه کارگر نزول شان پیدا کنه اونم بدون اینکه هیچ چیز خارجی ای تغییر کرده باشه!! همچنین خوب بین موضوعات مختلفی که زنجیروار به هم متصل میشن تا بینش کلی آدم رو نسبت به زندگی شکل بدن سوئیچ کرده بود.
    اما یک انتقاد هم دارم و اون اینکه چرا یک دلیل _وجود یک خانه خرابکن_ برای رفتارهای آقا تراشیدین
    در حالی که خیلی از آقایون همین بی توجهی ها و بی مسئولیتی ها رو بدون اینکه خانه خرابکنی در زندگیشون وجود داشته باشه یا خیانتی اتفاق افتاده باشه دارن و این به خاطر نداشتن ظرافتهای رفتاری و احساسی و به عبارت خنگ عاطفی بودنشونه نه یافتن یه زن جذاب دیگه
    و به نظر من وجود اون پاراگراف در داستان باعث میشه که ذهن بره به یه سمت دیگه و اصل موضوع پوشونده بشه

  8. ۱. 《باور کن وقتی اینستاگرام را باز می‌کنم و عکس‌ها و سلفی‌های ملت را می‌بینم، دوست دارم بمیرم. مطمئنم مسعود از ترس من عکس‌ها را لایک نمی‌کند.》
    اعتماد به نفس پایین شخصیت زن داستان در مورد ظاهرش و insecure بودن او در این جمله موج می‌زند!

    ۲. 《«البته مثل پرنسس فیونا چاقی! کی می‌خوای یه فکری به حال شکم و پهلوت بکنی؟» این بدترین جمله‌ای بود که می‌توانست در آن لحظه از دهانش بیرون بیاید. بغض کردم و برگشتم روی تخت دراز کشیدم》 این حرف یک آدم قوی رو به خنده میندازه و یک آدم ضعیف رو در موضع انفعال قرار میده و به این فکر فرو میبره که دیگه غذا نخوره. حتی انقدر رو مخش میره که بره عکس پرنسس فیونا رو سرچ کنه و به با خودش مقایسه کنه.

    ۳. 《حیف آن پول که با هزار جور سیاست­بازی از مسعود گرفتم》
    این خانوم اگر کار میکنه چرا در حد خرید چای کیسه‌ای برای خودش استقلال مالی نداره و باید با سیاست بازی از همسرش پول بگیره؟

    ۴. 《اسمش را گذاشته‌ام مونا چون مسعود بعضی وقت‌ها در شب صدایش میکند.》
    《احساس می‌کنم هر روز اینهمه خودم را عذاب می‌دهم تا فقط نیازهای سخیف مردی بی‌مسئولیت و اخیراً مشکوک را ارضا کنم》

    با وجود این مشکلات جدی، شخصیت زن داستان مشکل را در نامه (و نه رو در رو) اینگونه با همسرش مطرح می‌کند: 《وقتی دوست داری تمام کارهایت را تنهایی انجام بدی، چرا با من ازدواج کردی؟》
    آیا یک شخصیت قوی و با اراده که مورد خیانت همسر واقع شده، هنوز درگیر این است که مثلا چرا همسرش با او شام نمی‌خورد؟

    • البته احساس میکنم برداشت اشتباهی از نقد من شده. من مشکلی با رفتار شخصیت‌های داستان ندارم. فقط میگم کاش تنوع شخصیت‌ها در نامه‌های پنج شنبه پوشش داده بشه.

    • با تشکر از دقت نظرتون
      مورد ۱ درسته کلا بحث سلفی و مقایسه با بازیگرا و … ضعف و اعتماد به نفس پایین شخصیت رو نشون میده.
      مورد ۲ برداشتی که من از عکس العمل زن داستان داشتم یشتر گلایه از سختی ِ حرف و غیرمهربونانه بودنش بود نه ناراحتی از چاقی ِ خودش (اون لحظه انتظار ِ محبت داشت نه انتقاد) همچنین مرد داستان کم کاری خودش رو با بهونه کردن چاقی همسر توجیه میکنه

      مورد ۳: تناقضی که اشاره کردین درسته ولی ربطی به اعتماد به نفس پایین و … نداره. شاید خانومه حقوقشو پای قسط میداده که مشکل نقدینگی داشته!
      مورد ۴: به نظر میاد قضیه خیانت اونقدرها جدی نیست و در حد لایک و کامنته. برای همین زن داستان هنوز اصل زندگی و با هم بودن رو زیر سئوال نبرده.

  9. به نظر من نویسنده خوب اینو به تصویر کشیده بود که چه جوری اتفاقات کوچیک و محاورات روزمره و بی مهری های خورد خورد بی اهمیت میتونه باعث بشه احساس طرف مقابل زندگی آدم به سادگی از درجه ی یه پرنسس به درجه ی یه کارگر نزول شان پیدا کنه اونم بدون اینکه هیچ چیز خارجی ای تغییر کرده باشه!! همچنین خوب بین موضوعات مختلفی که زنجیروار به هم متصل میشن تا بینش کلی آدم رو نسبت به زندگی شکل بدن سوئیچ کرده بود.
    اما یک انتقاد هم دارم و اون اینکه چرا یک دلیل _وجود یک خانه خرابکن_ برای رفتارهای آقا تراشیدین
    در حالی که خیلی از آقایون همین بی توجهی ها و بی مسئولیتی ها رو بدون اینکه خانه خرابکنی در زندگیشون وجود داشته باشه یا خیانتی اتفاق افتاده باشه دارن و این به خاطر نداشتن ظرافتهای رفتاری و احساسی و به عبارت خنگ عاطفی بودنشونه نه یافتن یه زن جذاب دیگه
    و به نظر من وجود اون پاراگراف در داستان باعث میشه که ذهن بره به یه سمت دیگه و اصل موضوع پوشونده بشه

  10. داستان جالبی بود، وقتی به عنوان یه زن متاهل ایرانی این داستان رو می خونی ، احساس میکنی زندگی خودته ، واقعیت تلخیه ولی قسمت خوبش اینه که به این نتیجه میرسی که تنها نیستی.

  11. داستان در مجموع زیبا وشیوا بیان شده اما من دلم میخواد توی داستان شخصیت قوی خانمی که با برنامه های خوب وجذاب میتونه شوهرشو تحت تاثیر بگذاره مطرح کنه زنهای قوی که حرفی وعملی برا یارا ئه دارند که شوهر مشتاقانه دوست داره به زن گوش بده را مطرح کنند .البته از دیدگاه من متاسفانه زنهای جامعه ما اکثرا از این طیف هستند ونویسنده به زیبایی واقعیاتی را مطرح کردند. با تشکر از قلم شیوا نویسنده

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *