خانه / روایت / محاکمه در باران

محاکمه در باران

بین همکلاسی‌های جورواجور دبیرستانی، راضیه  یکی از به یادماندنی‌ترین‌ها بود. بیشتر به خاطر مشکلاتی که داشت. بعضی آدم‌ها را هم بدبختی‌هایشان ماندگار می‌کند. گاهی لکنتش آنچنان شدت می‌گرفت که برای ادای هر کلمه تا کمر خم می‌شد. آب دهانش راه میفتاد و صدایش به کلی می‌رفت؛ بخصوص وقتی قرار بود درس پس بدهد. حالت دست‌هایش غیرعادی بود و راه رفتنش نامتعادل. با این وجود هیچ‌وقت مدرسه‌ی استثنایی نرفت و تا دیپلم را در مدرسه‌ی عادی، همراه ما گذراند. زندگی خیلی چیزها را از او دریغ کرده‌بود. مهم‌تر از همه سلامت و دلربایی دخترانه‌ای بود که نداشت و رفاه و آسایشی که می‌توانست عیب‌های ظاهری را بپوشاند، اما نبود. به جای همه، تنگدستی بود که هر نقصی را به هر شکل، همه‌جا جار می‌کشید. با این حال تا دلتان بخواهد شوخ و شنگ بود و بی خیال. به هر بهانه‌ای ریسه می‌رفت و بی اندازه شاد می‌خندید. موقع خندیدن تا کمر خم می‌شد و نفسش می‌گرفت. با همه ارتباط خوبی داشت، اما چرا بین آنهمه همکلاسی، در آن صبح پاییزی کنار شیر آب حیاط  مرا کنار کشید تا آهسته بگوید اگر لباس‌هایی دارم که استفاده نمی‌کنم برایش ببرم، خودم هم  نمی‌دانم. دلم گرفت. تکه‌ی بیسکویت در دهانم ماسید و زهرمار شد. همان سال‌ها هم می‌فهمیدم گفتن یا شنیدن چنین حرفی  برای یک دختر دبیرستانی تا چه اندازه ممکن است سنگین و سخت باشد اما توانستم وانمود کنم چیز مهمی نیست و خیلی هم عادی‌ست. حالا هم این کار را خوب بلدم. حفظ ظاهر معرکه است. حرف ندارد. در حالیکه خودم جان کندم تا حرف‌هایش را به خانواده‌ام منتقل کنم. نمی‌دانم چه چیزهایی را شبانه توی ساک‌ها چپاندند و بردند. صبح در کلاس، کنار پنجره کتاب می‌خواندم که راضیه با مانتوی مشکی من وارد شد؛ حتی سنجاق سینه‌ی پنجاه تومنی‌ام که شکل پروانه‌ی بزرگی بود با بال‌های توری طلایی، هنوز به یقه‌ی چپ مانتو چسبیده بود. حالت ورودش را به خاطر دارم؛ به پهنای صورتش لبخند می‌زد. خیلی خوشحال شده بودم. همه می‌گفتند مبارک است، خیلی بهت می‌آید. راست می‌گفتند، واقعا برازنده‌اش بود.

این ماجرا تغییری در روابط ما ایجاد نکرد. حتی صمیمی نشدیم. مثل همیشه بودیم. بعد از دبیرستان، راضیه تنها پل ارتباطی من با همکلاسی‌ها شد. حالت نامتعادل و موج‌دار تنش را می‌شناختم؛ به زحمت قدم برمی‌داشت. کمی هم چاق‌تر شده بود. از فاصله‌ی پنجاه متری نیشش باز می‌شد و برای هم دست تکان می‌دادیم. بعد به قدر یک یا دو دقیقه کنار پیاده‌رو می‌ایستادیم به احوالپرسی. سوال ثابتش همیشه این بود که: «شوهر کردی؟» سرش را هم کمی جلو می‌آورد و مثل یک راز می‌پرسید. می‌گفتم نه. بعد، نفس راحتی می‌کشید و می‌گفت: «بهتر، بهتر» و غش‌غش می‌خندیدیم. عصر همان روز هم اگر بیرون می‌رفتم ومی‌دیدمش، باز می‌پرسید: «شوهر کردی؟» باز می‌گفتم نه و باز می‌خندیدیم. از حال و روز همه خبر داشت. نمی‌دانم آنهمه اطلاعات را از کجا می‌آورد، اما همه را می‌دانست. مثلا فلانی بچه‌اش را از پرورشگاه آورده، آن یکی شوهرش فلان کاره است، این یکی وکیل شده و الان هم حامله است. بیا یک روز برویم دفترش و…  خودش هم  شوهر کرده بود. مرد بیچاره برای آنکه سقفی بالای سرش داشته باشد به هوای دو اتاق ملک پدری، هم خانه‌ی راضیه شد. هیچ‌وقت بچه‌دار نشدند و شوهرش بعد‌تر ترجیح داد سقفی هم بالای سرش نداشته باشد و رفت. پدر و مادرش از دنیا رفتند. برادرش با خانواده در اتاق کناری زندگی می‌کردند. تقریبا هر بار برای کاری بیرون می‌رفتم می‌دیدمش چون معمولا خانه نمی‌ماند. دست‌هایش پر از زگیل بودند. با احتیاط دست می‌دادم و همه‌ی حواسم بود دستم را خیلی توی دستش نگه ندارد و نفشارد و زود‌تر رها کند؛ همیشه‌ی خدا خیس عرق بود از بس برای راه رفتن تقلا می‌کرد و من معمولا دوست نداشتم بغلم کند. دست که می‌دادیم می‌گفتم کاش لااقل بغلم نکند که بغلم می‌کرد؛ سلامش آن‌قدر طول می‌کشید که آب دهانش آویزان می‌شد و مرا آب‌دار می‌بوسید. خدا خدا می‌کردم اگر بغلم کرد لااقل نبوسدم، که می‌بوسید؛ بلند بلند حرف می‌زد که همه‌ی عالم خبر می‌شدند و من خوشم نمی‌آمد. راه رفتن کنارش کند و وقت‌گیر و سخت بود و صبوری می‌خواست؛ بنابراین پیش می‌آمد گاهی راهم را از دور کج کنم؛ اگرچه خیلی کم اما به هر حال اتفاق افتاده است.

گاهی عصرهای تب‌دار شرجی یا ابری و بارانی، دم در همان دو اتاق کاهگلی‌شان کنار زن‌های همسایه می‌نشست و اصرار می‌کرد بروم داخل و عصرانه چای و کلوچه بخوریم. من نادان هرگز دعوتش را نپذیرفتم. به قول «دولت آبادی»، نمی‌دانم «کدام گوری می‌خواستم بروم». فقط یک بار به اصرار از وسط خیابان، مرا به کاخ موزه برد. چون شوهرش نگهبان موزه بود. هنوز ترکش نکرده بود. دعوتش را رد نکردم. تا آنجا قدم زدیم. در یکی از دیدارها متوجه شدم گره‌ی روسری‌اش را زیادی جلو کشیده، تا روی چانه‌اش و انحراف یک چشمش خیلی زیادتر شده. نپرسید شوهر کرده‌‌ام یا نه. دیگر نمی‌خندید؛ دستم را نفشرد و مرا در آغوش نگرفت و نبوسید. خیلی معطل نکرد. زود خداحافظی کرد و رفت. بعد از دبیرستان، هرگز برایش چیزی نبرده بودم. حتی یک جوراب. بعد از اینهمه سال، قبل از عید، چند تکه کادو برایش کنار گذاشتم. با چنان دقت و وسواسی هر تکه لباس را برایش تا می‌کردم که خنده‌ام گرفته بود. تصور اینکه راضیه با دیدن لباس‌هایی که مارکشان از خودشان قشنگ‌تر است چقدر ذوق می‌کند، سرشار از شعفم می‌کرد. حتی پاکتی که قرار بود لباس‌ها را در آن بگذارم با دقت و وسواس انتخاب کردم. ساک کاغذی سفید با دسته‌های کنفی بافته. تصور بعضی لباس‌ها به تن ناساز راضیه هم برای خودش عالمی داشت. اما تمام مدت چیزی ته دلم زنگ می‌زد. مثل یک هشدار. مثل بوق منقطعی که مدام تلاش می‌کند هارمونی موسیقی زیبایی را که می‌شنوی بهم بزند یا چیزی را یادآوری بکند یا حقیقتی را به تو بباوراند. اما اعتنایی به آن نمی‌کردم. غروب از سر کار رفتم خانه‌اشان. بارها و بارها رفتن و رسیدنم را و چیزی که می‌گفتم و چیزی که می‌شنیدم را در سرم مرور کرده بودم، اما آن بوق ممتد همچنان زنگ می‌زد. در حیاط  نیمه باز بود. هرچه در زدم کسی جواب نداد. غروب بود. باران می بارید. برای اولین بار وارد حیاط خانه‌ی راضیه شدم. چقدر تاریک و دلگیر بود. خیلی صدایش زدم. بالاخره صدای زنانه‌ای گفت: «بله بله؟ جان جان؟» سرم را به سمت دو اتاق کاهگلی بالای پله‌های سمت راست حیاط بالا گرفته بودم چون می‌دانستم اتاق راضیه یکی از آن‌هاست. اما صاحب صدا از اتاق همکف سمت چپ حیاط بیرون آمد. راضیه نبود. گفتم: «ببخشید، راضیه خانم تشریف ندارند؟» صدای شاد بلندش انگار یک‌مرتبه به خاک افتاد. گفت: «راضیه؟ راضیه شش ماه پیش فوت کرد!» می‌دانستم. با همه‌ی قلبم حس کرده بودم. فقط گفتم: «وای». گفت: «مریض بود. گلویش را که عمل کرد خوب نشد. من برایش غذا می‌بردم.» یاد گره‌ی روسری‌اش افتادم. گفت: «من مستاجر برادرشان هستم. اسمم مرضیه‌ست. فکر کردم منو صدا می‌زنی.» به وسایل دستم نگاه کرد و گفت: «چی می‌فروشی؟» گفتم: «دوستشم. براش کادو آورده بودم.» اصلا از جایم تکان نمی‌خوردم. مثل شاهین ترازو شده بودم. خیال می‌کردم بار همه‌ی دنیا از دو دستم آویزان شده. گفتم: «ببخشید کسی را نمی‌شناسید این‌ها را به او بدهید؟» صدای بی‌ اختیارم آنچنان یکنواخت و ممتد و بی رمق از گلویم برخاست که فکر کردم الان از حال خودم به گریه می‌افتم. با شتاب و ذوق‌زده گفت: «چرا! خودم، نوه‌م!» بار را از روی دلم برداشت. صورتم را بوسید. خیلی اصرار کرد بروم داخل خانه. ورودی خانه‌ی نیمه روشن و مختصرش از تمیزی برق می‌زد. گفتم: «باید بروم.» «کدام گوری می‌خواستم بروم!» انگار ماشین را آن سر عالم پارک کرده‌بودم. هرچه می‌رفتم نمی‌رسیدم. شب شده بود و بیرون باران می‌بارید. شیشه‌های ماشین را بخار پوشانده بود و باران راه کج می‌کرد. باد که می‌آمد، شیب برمی‌داشت و با صدا به شیشه‌ی جلو می‌خورد. صدای سیلی بلندش در گوشم می‌پیچید. سرم را روی فرمان گذاشتم و زدم زیر گریه. بلند بلند و بی ملاحظه هق‌هق می‌کردم. تازه فهمیدم چرا مردها گاهی در فیلم‌ها پیشانی‌شان را روی فرمان ماشین می‌گذارند و گریه می‌کنند. به تلخی گریه می‌کردم. درست مثل مردها.

آناهیتا آروان

همچنین ببینید

از شیپوری‌ها

ننه‌جیران؛ گمان نکنم کسی او را بشناسد؛ یا لااقل اگر در کودکی‌های همۀ ما ننه‌جیرانی …

یک دیدگاه

  1. چند روزی آمده بود به تماشا؛ اما، قبل از اتمام، گویی که نمایش برایش تمام شده بود…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *