خانه / روایت / درس‌های پنجشنبه

درس‌های پنجشنبه

روایت زندگی

آن اوایل از پنجشنبه‌ها متنفر بودم؛ چون هنوز هفت‌سالم نشده بود و قایم‌شدن را نمی‌دانستم. اگر عصر پنجشنبه بود و هنوز قایم نشده بودم، باید دستم را می‌سپردم به دی و راهی آرامگاه می‌شدم. روستا پنجشنبه‌ها عصر را در آرامگاه از دست نمی‌داد؛ همه می‌آمدند، دخترهای آفتاب و مهتاب ندیده تا دخترهای قری و پسرهای جوانی که نمی‌شد خیلی نسبتی بین‌ آن‌ها و فس‌فس فاتحه‌خوانی پیدا کرد. تا هفت‌سالگی عصرهای پنجشنبه‌ی من متعلق به میانسالان و پیرهای روستا بود که با دیدن دوقلوهای پدر معتمدم، می‌آمدند تا با دست کشیدن بر سر یتیم‌های صغیر و بوسیدنشان، راهی به شیعگی علی(ع) پیدا کنند. جیب‌هایم را که دوست داشتم با سنگ‌های صاف کنار قبرها پر کنم، پر می‌کردند از سکه و میوه و بیسکویت‌هایی که دوست نداشتم. در کل از اینکه کسی دست در جیب دامن یا بلوزم بکند خوشم نمی‌آمد. همه‌ی چیزهای اهدایی مردم یتیم‌دوست را توی سوراخ‌های کنار قبرها، برای آن‌هایی که بیشتر بهش نیازداشتند جا می‌گذاشتم. چون آن‌موقع‌ها فکر می‌کردم دیس‌های خوراکی را هر کسی برای مرده‌ی خودش می‌آورد و همیشه در تعجب بودم چرا دیس‌های روی قبرها سریع خالی می‌شود و چیزی برای اویی که آن پایین است نمی‌ماند. تازه به نظر خودم چه بچه‌ی خوبی بودم که سهمشان را از دست بقیه نجات می‌دادم و گوشه‌ای دفن می‌کردم تا توی تاریکی شب که آمدن به آرامگاه برای اهالی زنده‌ی روستا معصیت داشت، بردارند و گوشه‌ای بنشینند و نوش جان کنند.

هفت‌سالم شده بود و کوچک‌ترین اتاق خانه تبدیل شده بود به انباری و من بعضی وقت‌ها در آنجا گشت می‌زدم و تفریح می‌کردم. توی کمد لباس‌ها قدیمی ساعت‌ها پنهان می‌شدم و برای خودم سرگرمی می‌تراشیدم؛ لباس‌های پدرم را می‌پوشیدم و سعی می‌کردم بفهمم با آن لباس‌ها کجاها رفته و چه کارهایی کرده است یا تمام جیب‌هایش را می‌گشتم که البته چیزی پیدا نمی‌کردم؛ و صد البته که هیچ‌وقت ناامید نمی‌شدم از یافتن؛ چون چندوقت بعد دوباره همه‌ی جیب‌ها را می‌گشتم. آن‌وقت‌ها هنوز باور داشتم که مردگان به جاهایی که دوست دارند سرمی‌زنند و به نظر خودم آن اتاق، دوست‌داشتنی‌ترین جای خانه‌امان بود و اگر پدرم قرار بود جایی باشد و بهش سر بزند، آن‌جاست.

از هفت‌سالگی به بعد، پنجشنبه‌ها دوساعت تمام خانه در ید اختیارم بود. خودم هم بیشتر از قبل مال خودم می‌شدم؛ کارهایی که وقتی بقیه بودند نمی‌شد انجامش داد (کمترینش قند خوردن بود) یا تابوهای خانواده. یک لیوان با طرح‌های رنگی داشتیم که متعلق به خواهر دومی‌ام بود و به هیچ‌کسی اجازه نمی‌داد از آن استفاده کند. با آن فقط آب می‌خورد و همیشه می‌گذاشتش در بالاترین طبقه‌ی قفسه‌ی آشپزخانه. عصر یک پنجشنبه‌ی آزاد رفتم سراغش. همیشه دوست داشتم در آن چایی بنوشم. اصلا برایم آرزو شده بود رنگ چایی را در آن ببینم. به هر زحمتی بود پایین آوردمش و فلاسک چای را در آن خالی کردم. هوا سرد بود و لیوان بی‌ظرفیتی که چای به خودش ندیده بود، از بالا تا پایینش یک ترک سراسری برداشت. دهن سوخته و آش نخورده اصلا مناسب وضعم نبود، که حتی رنگ چای را هم هنوز پشت لایه‌های رنگ‌رنگی آن ندیده بودم! دستپاچگی‌ام خیلی طولانی نشد. دو تکه لیوان را آب زدم و از چارپایه بالا رفتم و لیوان را درست سرجای خودش کنار هم نشاندم. از پایین اصلا به نظر نمی‌آمد اتفاقی افتاده ولی مطمئنا اولین نفری که دست دراز می‌کرد و لیوان را برمی‌داشت، فکر می‌کرد لیوان در دستش شکسته است. یکی دو روز بعد وقتی ماجرا از ذهنم دور شده بود، خواهر دومی‌ام گوشه‌ای گیرم انداخت و دو تکه‌ی لیوان را نشانم داد. انکار که کردم ولی هیچ تاثیری در او نداشت. موهایم را گرفت و حین کشیدنش گفت: «فقط از تو برمیاد که اینجوری کارت رو لاپوشونی کنی!»

راست می‌گفت؛ مثلا اگر «مُری» لیوان را شکسته بود، می‌برد ته باغچه‌ی حیاط می‌انداختش. «مهی» اگر شکسته بود، همان‌طور آن وسط رهایش می‌کرد و «آذی» اگر بود حتما با پررویی به خواهر بزرگتر می‌گفت: «یا همه یا هیچ‌کدوم. وقتی فقط یه لیوانه، همون بهتر که اصلا نباشه! نه تو نه بقیه.»

خراب‌کاری‌های دیگر پنجشنبه‌هایم را هیچ‌کسی کشف نکرد یا حتی اگر کشف می‌کردند، آنقدر از وقوعش گذشته بود که دیگر شواهد گناه‌کاری‌ام از بین رفته بود؛ خمیر خشک‌شده‌ای که زیر تخت آشپز‌خانه توی خانه‌تکانی پیدا شد و خواهرم فکر کرد کی خمیر آماده را خوابانده و فراموش کرده است یا برنج‌های خیس‌نکرده‌ی پر از روغن حیوانی که توی انباری پیدا کردند و… .

پنجشنبه‌ها برای دوره‌ی جوانی و بعد از آن، تمرین روز‌هایی بود که می‌شکستم و یا اشتباه می‌رفتم و شرایط درست کردنش را نداشتم.

خوبی‌اش این است که هرچه می‌شکند، توی دلم یک‌جوری کنار هم می‌نشانمش که کسی متوجه‌ی خط عمیق شکستگی‌اش نشود. هرچه خطا کرده‌ام یا راهش را اشتباه رفته‌ام، طوری پنهان می‌کنم که هیچ‌وقت کسی حدس نزند کجا را اشتباه رفته‌ام، کجا شکسته‌ام و… . بدی درس‌های پنجشنبه‌ اما این است که همه‌ی شکستگی‌ها و همه‌ی اشتباهاتم را درون خودم دارم و با خودم این‌ طرف و آن‌ طرف می‌برم. امان از روزی که کسی دست به شکستگی‌ام بگذارد؛ مثل لیوان رنگی آب خواهر بزرگه، تکه‌هایم از هم جدا می‌شود.

همچنین ببینید

از شیپوری‌ها

ننه‌جیران؛ گمان نکنم کسی او را بشناسد؛ یا لااقل اگر در کودکی‌های همۀ ما ننه‌جیرانی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *