خانه / روایت / دختران انتظار

دختران انتظار

روایت زندگی

مامان زخم دارد. زخم‌های عمیق. هر روز و هر شب بر تعداد زخم‌هایش افزوده می‌شود. نو می‌شوند. هر روز و هر شب دست می‌کشد روی زخم‌هایش و ناباورانه نگاهشان می‌کند. دست‌کاریشان می‌کند. به آن‌ها عادت نمی‌کند.

زیر چشمی نگاهش می‌کنم. اینکه می‌گویم زیر چشمی، یعنی همین حالا. همین حالا که لپ‌تاپ را گذاشته‌ام روی پاهایم و دارم این کلمات الکن را می‌نویسم. کنترل تلویزیون را گرفته است در دست چپش و شبکه‌ها را بالا و پایین می‌کند. روی همان مبل یک نفره‌ی مخصوص خودش. باید دخترش باشی، باید شب و روز را با او سر کرده باشی تا بدانی از روی عادت نیست که دارد مدام دست راستش را مشت می‌کند و بعد از دوثانیه مکث، بازش می‌کند؛ دستش درد می‌کند. یک رگ ناسازگار، درست در مچ دستش دارد او را آزار می‌دهد. دستی که عمری در کار بوده. عمری در کار کاشت و برداشت زندگی. نیم رخ صورتش را می‌بینم که به طرف تلویزیون است. و چشم‌هایش؛ دو حفره‌ی خالی بی پایان که عمقی دارد به اندازه‌ی یک عمر.

بالاخره روی یک شبکه‌ می‌ماند. زن روانشناس دارد از سلامت خانواده حرف می‌زند. از تمام روانشناس‌های زن بیزارم! سال کنکور به من ‌می‌گفت روانشناسی را انتخاب کنم چون او دوست دارد. «چون روانشناسی به درد می‌خوره!» من اما گوش نکردم؛ او هم رفت سراغ تلویزیون و مثل همیشه سعی کرد آموخته‌های نصف و  نیمه‌ی تلویزیونی را در زندگی و در خانواده‌اش پیاده کند. اما موفق نبوده. معمولا وقتی دارد سعی می‌کند که با انگیزه و با برق هیجانی در چشم‌هایش، راهکار جدیدی را برای سلامتی خانواده رو کند، هیچ‌کس به او گوش نمی‌دهد و هیچ‌کس حتی سرش را هم بالا نمی‌کند. هر کداممان مشغول مشغله‌ای پوچ.

زن روانشناس دارد می‌گوید با هم حرف بزنید، از هم سوال کنید، برای هم تعریف کنید. دوست دارم بروم یقه‌اش را بگیرم و خفه‌اش کنم! حتما مامان حالا با خودش گفته هه، حرف! خدایی ناکرده یک وقت به عوالم ملکوتی همیشه ساکت ما خدشه‌ای وارد می‌شود، که با ناامیدی شبکه را عوض می‌کند.

چشم‌های مامان حرف دارند. وقت‌هایی که شبکه‌های تلویزیون را بالا و پایین می‌کند و هیچ چیز جدیدی در آن‌ها پیدا نمی‌کند و بلند می‌شود و چادر سر می‌کند و می‌رود تا همین پارک بغل کمی راه برود، یا وقت‌هایی که دقایق مدیدی را روبه‌روی کتاب‌خانه‌ی محقر خانه مردد می‌ماند که کدام یک از کتاب‌های «مسخره و غیرآموزنده»ی ما را انتخاب کند تا کمی سرگرم شود و در نهایت هم نمی‌تواند؛ در این وقت‌ها دستی نامرئی و سنگین می‌آید بیخ گلویم را فشار می‌دهد. مامان در سکوت از اتاق به آشپزخانه می‌رود و باز از آشپزخانه برمی‌گردد به اتاق، قرآن قدیمی‌اش را از قفسه‌ی بالایی کتابخانه برمی‌دارد، عینکش را روی چشم می‌گذارد و می‌آید می‌نشیند کنار دست من تا هر جا کلمه‌ای را نتوانست بخواند، برایش بخوانم. با خودم فکرمی‌کنم پس روزهایی که من نیستم و احتمالا دارم بیخود و بی‌جهت خیابان‌ها را گز می‌کنم، از که می‌پرسی؟ و بعد، هاله‌ی غمگینی از اشک، آرام آرام می‌آید و روی چشم‌هایم جا خوش می‌کند. مامان! ای کاش هیچ‌وقت برای قرآن خواندن، هیچ سوالی برایت پیش نمی‌آمد. ای کاش درس خوانده بودی؛ آن وقت به جای اینکه وقتی پای ظرف‌شویی می‌ایستی، با خودت حرف بزنی و من را میخ‌کوب لب‌هایت کنی که تندتند در سکوت باز می‌شوند و سیل خشمگینی از حرف‌های نگفته در سرت را بیرون می‌ریزند و من را می‌ترسانند، می‌شدی یک زن روانشناس آرام، که مادر هم هست. من را می‌ترسانی مامان. دوست دارم جلو بیایم و شیر آب را ببندم و روبه‌رویت بنشینم و بخواهم برایم حرف بزنی. بخواهم حرف‌هایت را به من بگویی. نمی‌آیم اما. هیچ‌گاه نرفته‌ام.

مامان من می‌دانم، می‌دانم تو از این پیکرهای رخوتناک آلوده و مشوش ما بیزاری. از این خانه نشینی‌های پیاپی و خیرگی‌های بی سرانجام زندگی‌های شهر. از دیوارهای تنگ و کوچک خانه، به ستوه آمده‌ای. از اینهمه آلودگی و تلاطم. تو فرزند دشت هستی و درخت. زاده‌ی باغ و پرورده‌ی کوه. کتاب تو، تماشای شعله‌ی هیزم کرسی بوده است و سرگرمی‌ات اینکه با دست خودت، در جای جای زمین‌های پدری‌ات درخت تبریزی و انار بکاری. روزهای پیاپی، با خواهران و دوستانت کوه‌های مرتفع را زیر پا بگذاری به قصد ییلاق و در کُلامی به غایت کوچک ساکن شوی، نزدیک به سه ماه! و بعد برای روزها، دشت سرسبز و بکر ییلاق را از برابر چشم‌هایت بگذرانی. روی یک سنگ بزرگ بنشینی و در پس و پیشت تا چشم کار می‌کند، هیچ نباشد. سر به آسمان برآری و حیران آن عظمتی که در سینه‌ات جای نمی‌گیرد، پلک‌هایت را بر هم نهی تا بوی نم باران را با عمق جانت استشمام کنی و یک قطره‌ی زلال در میان مژه‌هایت به رقص آید. حتما عادت داشته‌اید که شب‌ها در جمع‌های دخترانه با لباس‌ها و دامن‌های زیبا و چین‌دارتان مشغول شمارش ستاره‌ها باشید و آنقدر به تماشای وسعت آسمان بنشینید تا خواب چشم‌هایتان را بدزدد. مامان من می‌دانم، در کودکی و نوجوانی‌ات، با خاک و گیاه پیوندی عمیق داشتی و در نگاهت هیچ نبوده جز زیبایی و شکوه. زبان حیوان را می‌دانستی و پا به پایشان ییلاق و قشلاق را در رفت‌و‌آمد بودی. با اشتیاق عظیمی برایم از شب‌های بلند پاییز می‌گویی که در یک اتاق کوچک می‌نشستید و یکی یکی تک برادر عزیز دردانه‌تان را در آغوش می‌گرفتید. از وقت‌هایی که چشم به راه بازگشت پدرتان بوده‌اید از سفر گیلان. تا برایتان از آن شکلات‌هایی بیاورد که فقط در رشت پیدا می‌شده. پارچه‌های مرغوبی که برای دخترها می‌آورده و لباسی که برای برادرتان. سکوت شب‌های خانه‌ی بی روح و خالی ما، تو را به یاد شب‌های تاریک بی چراغ می‌اندازد، در آن خانه‌ی کوچک قدیمی، که پدرتان در سفر شهر بوده برای فروش محصول انارشان و مادر و مادربزرگتان دل نگران. می‌گویی و من شرم می‌کنم از کسی که بودی، و کسی که ما بر تو تحمیل کردیم.

تو زخم داری مامان. زخم‌های عمیق. شب‌ها خواب نداری. تا نیمه‌های شب بیداری و با چشم‌های بسته، روز را، نگرانی‌هایت را، دوره می‌کنی. من می‌بینم؛ نگاه‌های سیری‌ناپذیر دزدانه‌ات را به بردارم می‌بینم. قرار است مهاجرت کند. قرار است قلب تو دوپاره شود. نیمی اینجا و نیمی در نقطه‌ای مبهم از سرزمینی دور در قاره‌‌ای دیگر، کنار او؛ خواب می‌بینی  او را از تو دزدیده‌اند. خواب مرا، خواب همه چیز و همه‌کس را. خواب خودت را؛ دختر رهای دشت و صحرا، که نانش را خودش می‌کاشته و می‌پخته و آبش را از فرسنگ‌ها دورتر از خانه با کوزه‌ای بر روی شانه‌ها می‌آورده، حالا اسیر این قفسی‌ست که ما برایش ساخته‌ایم.

حالا روزها را تنها در خانه می‌مانی و دوتا کیسه نمکی که برایت درست کرده‌ام را هر روز نیم ساعت می‌گذاری روی زانوهایت تا دردشان کمتر شود. مامان، می‌خواهم بروم و تمام کتاب‌فروشی‌های خیابان انقلاب را زیر و رو کنم، تا شاید بالاخره یک کتاب پیدا کردم که تو دوستش داشته باشی و مشغولش شوی؛ نه مثل «ملت عشق» که «آخرش معلوم نشد چی شد!» مثل «داستان راستان»، که دوستش داری. که خیلی دوستش داری.

همچنین ببینید

از شیپوری‌ها

ننه‌جیران؛ گمان نکنم کسی او را بشناسد؛ یا لااقل اگر در کودکی‌های همۀ ما ننه‌جیرانی …

۴ نظرات

  1. عالی بود خانم میرزایی،
    “اسیر این قفسی که ما ساخته ایم!”
    قلمتان پر برکت.

  2. بسیار پر محتوا و تامل برانگیز
    تصویر سازی عالی بود

  3. چه خوب بود.
    چه قصه هایی که از مادرهایمان میتوانیم هرکدام مان بنویسیم..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *