خانه / پرونده / خودکشی نویسندگان(۳)

خودکشی نویسندگان(۳)

قسمت سوم_غزاله علیزاده و عباس نعلبندیان

غزاله علیزاده، دیگر نویسنده‌ی ایرانی‌ست که با خودکشی به زندگی خود پایان داد. او زندگی شخصی شلوغ و پر از مهمانی‌های شبانه داشت و در عین حال دوره‌هایی از افسردگی را تجربه کرد. از خلال صحبت‌های دوستان و اقوام علیزاده می‌توان پی‌برد که وی نشانه‌هایی از اختلال دوقطبی داشته است.[۱] در دوره‌هایی سرشار از شور زندگی و انگیزه برای نوشتن بوده؛ مثلاً زمانی که پس از دریافت جایزه‌ی بهترین کتاب داستان سال ۱۳۷۳، در مصاحبه‌ای با رادیو فرانسه می‌گوید: «زنان ایرانی تجربه‌های خارق‌العاده‌ای مثل انقلاب و بعد از آن جنگ را پشت سر گذاشتند. انقلاب، تنها انگیزه‌ی من و همکاران زن دیگرم برای نوشتن نبود، اما این واقعه‌ی تاریخی باعث شد که هرکدام وضعیت جدیدی در خودمان کشف کنیم. زن، جنس اعجاب‌آوری برای تحول ژرف و پایداری در برابر آن بود. تک‌تک زنان ایرانی در گرداب این شرایط، هم جرأت خودشان را نشان دادند و هم صبوری عجین شده با ذات زنان را. اما زیر بار زورگویی و ظلم نمی‌روند. نویسندگان زن ما هم شاید به این دلیل که جامعه‌ی مردسالار، آن‌ها را وادار به تحقیر می‌کند، سعی کردند با نیرویی مضاعف، پرواز کنند. میله‌های قفس و زنجیرهای پیرامونشان را بشکنند و خودشان را به‌عنوان انسان و نه سوژه‌ی صنفی، در جامعه تثبیت کنند.» اما در آخرین نوشتار چاپ شده از خود، در پاسخ به سوال «سالی که گذشت را چگونه ارزیابی می‌کنید؟»، پاسخ می‌دهد:

«ما همیشه دیر می‌رسیم. رسم داریم که دیر برسیم. ملتی دیری‌ایم. به ضیافت فرشتگان نیز اگر دعوت شویم، زمانی می‌رسیم که بقایای سرور را، بادهای مسموم شیاطین به این سو و آن سو می‌برند. بازمی‌گردیم با کاغذهای شکلات و ته‌بلیط‌های نمایش در جیب و تکه‌هایی از اعلان‌های پاره در دست، تا تار و پود آنچه را که از دست رفته، در رؤیا ببافیم. رؤیاهای بی‌خریدار.»[۲]

غزاله علیزاده در بخشی از نامه‌ی خودکشی‌اش دلایل انتخاب خود را اینگونه بیان می‌کند:

«نمی‌خوابم، تنها و خسته‌ام؛ برای همین می‌روم. دیگر حوصله ندارم. چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانه‌ای تاریک. من غلام خانه‌های روشنم.»[۳]

عباس نعلبندیان، دیگر نویسنده‌ی ایرانی که اقدام به خودکشی کرده‌است، از قشر پایین جامعه و دارای داشته‌های دینی بود. «محمود استاد محمد»، نمایشنامه‌نویس و کارگردان ایرانی درباره‌ی او می‌گوید: «در دهه‌ی عاشورا از قید بساط آزاد بود. دسته‌های سینه زنی را از دست نمی‌داد. واقع شدن در صف عزاداران، حرکت عباس نمی‌بود، به او نمی‌آمد، با طبعش نمی‌خواند. روز عاشورا در شلوغ‌ترین منطقه‌ی بازار، در ساکت‌ترین حالت ظاهری، با  جماعت پر خروش می‌خروشید و گاهی با چهار انگشت یک دست، سینه هم می‌زد. دهان به می نیالوده بود و نمی‌آلود. سیگار نمی‌کشید و محجوب بود. خنده نداشت، بروز شادی‌اش در یک لبخند کوتاه و کم‌رنگ خلاصه می‌شد. همیشه در شنیدن صدایش مسأله داشتیم، به خصوص در جمع پنج، شش نفره. عصا قورت داده راه می‌رفت. تخم پیر نبود ولی بدنش پیر بود. به گونه‌ای راه می‌رفت که حس می‌کردی این بدن هرگز ندویده و نمی‌تواند بدود. رکیک‌گو نبود. در مخالفت با سلطنت بی‌پروا بود. فرهنگ سلطنت را به سخره می‌گرفت ولی در برابر سخنرانی‌ها و سیاست‌های تحمیق‌کننده، کارش از تمسخر می‌گذشت. به خشم می‌رسید و در این خشم از رکاکت هم پروا نمی‌کرد. به دکتر مصدق اعتقادی راسخ داشت. عاطفه‌اش نسبت به چه‌گوارا حد و حصر نداشت.»

حالا چه می‌شود که نویسنده‌ی به قول معروف بچه مسلمان، انقلابی و فعال، دست به خودکشی می‌زند؟ نعلبندیان در سال ۴۸ به عنوان مدیر و عضو اصلی شورا در کارگاه نمایش که زیر نظر تلویزیون ملی بود، منصوب شد و تا اواخر سال ۵۷ در همین سمت قرار داشت. بعد از انقلاب، نیروهای مردمی که تلویزیون ملی را منبع فساد می‌دانستند، به کارگاه نمایش حمله کردند و یکی از همین نیروهای مردمی، نعلبندیان را به دستشویی می‌برد و هشت ساعت تمام اسلحه را روی شقیقه‌ی او می‌گذارد. بعد از آن نعلبندیان چهل روز در یک اتاقک ویران زندانی می‌شود تا در نهایت در تیرماه ۵۸، با نامه‌ی دکتر بهشتی آزاد می‌شود. اما با نبود کارگاه نمایش گوشه‌گیر می‌شود و در نهایت اول خرداد ۶۷، با قرص خودکشی می‌کند. شهره آغداشلو از چگونگی خودکشی عباس نعلبندیان می‌گوید: «در صفحه‌ی آخر دفتر خاطراتش نوشته شانزده‌تا دیازپام، پانزده‌تا اکسازپام، ده‌تا کودئین، هفده‌تا دیکلوفناک… و همه را یک‌جا می‌خورد. دقیقا دوشنبه، اول خرداد ۱۳۶۸٫» و روی پاکت سیگارش می‌نویسد: «امیدوارم امروز و فردا کسی به سراغم نیاید.»[۴]

این فهرست را می‌توان همین‌طور ادامه داد و رسید به کلید واژه‌هایی چون افسردگی، فقر، فشارهای سیاسی جامعه، حرکتی اعتراضی و نمادین و… . آنچه به نظر نگارنده مسلم است، این است که نمی‌توان علت خودکشی یک نویسنده را تنها محدود به یک دلیل دانست چرا که غریزه‌ی بقا، غریزه‌ای نیست که بتوان به راحتی بر آن غلبه کرد. همچنین به نظر می‌رسد هیچ‌گاه در مورد نویسندگان، به خصوص آن‌هایی که مربوط به زمان معاصر نیستند، نمی‌توان اظهار نظر قطعی کرد؛ چرا که روایت‌های ضد و نقیض زیادی در مورد آن‌ها وجود دارد. به عنوان نمونه اغلب روایات موجود حاکی از افسردگی صادق هدایت است (چند نمونه از آن‌ها در این نوشتار ذکر شد)، در حالیکه دکتر «محمد صنعتی»، روانپزشک، دانشیار دانشگاه علوم پزشکی تهران و نویسنده‌ی کتاب «صادق هدایت و هراس از مرگ» در مصاحبه‌ای می‌گوید: «این قضیه مهم است که بدانیم صادق هدایت اهل اینکه برود در اداره‌ و بازار کار کند، نبود. آدمی نبود که برود در سیاست کار کند، او هنرمند مسلک و کافه‌نشین بود؛ عین ژان پل سار‌تر، آلبر کامو و آدم‌هایی مانند این‌ها بود. همچنین اصلا افسرده به آن معنا نبود. آخر کسی که هر روز در کافه نادری و کافه‌ فیروز می‌رفت، ساعت‌ها می‌نشست با جمع دوستانش که دور او جمع می‌شدند، مرکز آن جمع بود، آن‌ قدر می‌خندید و دیگران را می‌خنداند، کجا افسرده است؟ من به عنوان یک متخصص (روان‌پزشکی) نمی‌توانم بگویم افسرده است. به این شخص افسرده نمی‌گوییم؛ آدم شادی بوده است؛ اما اکثر عکس‌هایی که از او منتشر شده، هدایت را افسرده و اخمو نشان می‌دهد.»[۵] همچنین در مورد نعلبندیان، گرچه روایات غالب خودکشی او را به دلیل فشارهای سیاسی بعد از انقلاب ذکر کرده‌اند، اما «شهرو خردمند» در گفتگوی اخیر خود با روزنامه‌ی «اعتماد» تاکید می‌کند: «من اگر بخواهم زندگی‌نامه‌ی آقای نعلبندیان را بنویسم، تاکید می‌کنم که عباس نعلبندیان آدم تمیزی بود که قربانی یک سیستم فاسد و دروغگویی به نام کارگاه نمایش شد. عباس نعلبندیان خودکشی کرد چون دیگر خودش را نمی‌پذیرفت. نه تنها آقای نعلبندیان، بلکه آقای ژیان و خیلی‌های دیگر هم این‌طور شدند. من نمی‌دانم که در آن سال‌ها چه کسی هرویین، مرفین و این فسادهای عجیب و غریب را در مملکت پخش کرد. من زمانی که از کشور خارج شدم، داشتم در ایران خفه می‌شدم و نمی‌توانستم نفس بکشم. حال بد من از یک جامعه‌ی فاسد بود.»[۶]

این روایات ضد و نقیض در مورد غزاله علیزاده، کورش اسدی و دیگر نویسندگان نیز شنیده شده است. در نهایت، به نظر می‌رسد تنها راه رسیدن به حقیقت خودکشی این افراد، رمزگشایی از نوشته‌هایی‌ست که از خود به جای گذاشته‌اند.

[۱]. برگرفته از مستند محاکات غزاله علیزاده، ساخته‌ی پگاه آهنگرانی

[۲]. ماهنامه‌ی آدینه، ویژه‌ی نوروز ۷۵

[۳]. (۱)

[۴]. برگرفته از مرگ‌نامه‌ی عباس نعلبندیان، http://nalbandiyan.blogfa.com/page/3

[۵]. برگرفته از مصاحبه‌ی ایسنا با دکتر محمد صنعتی، ۲۷ فروردین ۹۱

[۶]. روزنامه‌ی اعتماد، شماره ۳۸۳۴ به تاریخ ۲۹/۳/۹۶، صفحه ۹ (هنروادبیات)

همچنین ببینید

شاهدِ مرگِ غم انگیزِ بهارم، چه کنم؟

مستندنگاری شاخه‌ای از روایت‌های نانفیکشن (غیرداستانی) است. از آن‌جا که الف‌یا تصمیم دارد حوزه‌ی روایت …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *