خانه / روایت / روزگار سپری شده‌ی مرد ۷۷ ساله(۳)

روزگار سپری شده‌ی مرد ۷۷ ساله(۳)

کمی نزدیک‌تر با محمود دولت آبادی_امر جنگ

وقتی خبر جنگ سانسور می‌شود، دولت آبادی متن سخنرانی‌اش در آمریکا را، «جنگ» انتخاب می‌کند

منبع: ماه نیمروز، در مجله‌ی دنیای سخن، شماره‌ی ۴۲، سال ۱۳۷۰

ماجرا چیست؟ از زبان خود دولت آبادی بخوانیم

«چند ماه پیش از سفر [آمریکا و کانادا]، از طرف دانشگاه‌های میشیگان و شرق میشگیان در آمریکا و دانشگاه‌های کویینز و آلبرتا در کانادا، به من تلفن شد که دعوتنامه‌هایی‌ برایم پست شده جهت شرکت در کنفرانس سالانه‌ی سیرا [کنفرانس بین‌المللی توسعه‌ی اقتصادی_اجتماعی ایران] و پرسیده شد آیا آمادگی چنین سفری را دارم؛ اما حوالی همان تاریخ، تا تصمیم نهایی را بگیرم، موضوع درگیری در خلیج فارس روز به ‌روز شدت تبلیغاتی بیشتری یافت و طولی نکشید که ارتش‌های آمریکا و اروپای متحد وارد منطقه شدند و فاجعه، عینیت آشکار یافت. وقتی بوی باروت و خون و خرابی فضای منطقه را فراگرفت، احساس کردم نمی‌توانم به کشوری سفر کنم که ارتش و سیاست آن دارد به بهانه‌ی دیوانگی‌های نمایش صدام حسین، منطقه را به آتش می‌کشد. پس به صرافت افتادم طی نامه‌ای به دعوت‌کنندگانم، از رفتن عذر بخواهم. اما بعد فکر کردم دعوت‌کنندگانم «ژنرال‌ها» که نبوده‌اند؛ دانشگاه‌های آن کشور از من دعوت کرده بودند و من می‌باید بتوانم تفاوت این دو را تشخیص بدهم؛ در عین حال که تکلیف خود می‌دانستم سرپوش فراموشی جنایات جنگ را به قدر سهم و توان خود، پس بزنم. این شد که به نظرم رسید موضوع سخنرانی اصلی خود را «جنگ» انتخاب کنم و به اطلاعشان برسانم تا در عمل رودروایستی پیش نیاید و آنها در تصمیم‌گیری نهایی خود، و حتی تجدید نظر آزاد باشند؛ و چنین کردم. گفتم عنوان سخنرانی من «مثلث نحس» خواهد بود؛ تا اگر لازم باشد در بروشورهایشان منعکس کنند.»

نفت، سلاح، دیکتاتور

(مثلث نحس)

منبع: مثلث نحس؛ متن سخنرانی دولت آبادی در دانشگاه میشیگانِ آمریکا- مجله‌ی آدینه، شماره‌ی ۶۰، ۱۳۷۰

بمب؛ تولید در نوادای آمریکا، مصرف در ایلامِ ایران

«نکته‌ی بدیع در عصر ما این است که بمب مثلا در صحرای نوادا ساخته می‌شود، اما مردم «علی غربی» یا «ایلام» را منفجر می‌کند! خوب، برای سازندگان جنگ و سلاح بهتر از این نمی‌شود؛ چون سیاستگزارانشان توانسته‌اند تناقض و بحران درونی خود و جامعه‌اشان را درون گلوله‌های مرگ بسته‌بندی کنند و آن‌ها را به منطقه‌ی ما بفرستند؛ همچنانکه این بسته‌بندی‌ها می‌توانند چندسال دیگر به شبه‌جزیره‌ی هند ارسال شوند.»

 

آمریکا دارد تناقض‌هایش را در خاورمیانه حل می‌کند

«میدان حل بحران‌ها و تناقضات، اکنون دهه‌های متمادی‌ست که به خاورمیانه انتقال یافته است. در ده سال اخیر، کشور ما و اکنون منطقه‌‌ی ما مرکز ثقل و میدان نبرد تناقضات است.»

«ما مردم هشت‌سال جنگ را تاب آوردیم تا صلح آید، اما گویی ویرانی ما بهایی فراخورد حل معضل نفت و باروت و بورس نبود. زیرا در جنگ فقط ذخایر کشور ما ته کشیده بود؛ سلاح‌های مصرف‌شده‌ی ما به جایگزین نیاز داشت در حالی که انبوه دلارهای کرانه‌ی خلیج فارس همچنان دست نخورده باقی مانده بود بی آنکه به سیستم دفاعی روسی و ماشین‌های جنگی عراق آسیبی جدی وارد شده باشد.»

«پس برمودای خلیج‌فارس، مناسب‌ترین موقعیت برای تخلیه بود. تخلیه‌ی همه‌ی آنچه که پس از تجربه‌ی جنگ ویتنام، در زرادخانه‌های سیستم جهانی سود سالار و در پادگان‌هایش ساخته، انباشته و متراکم مانده بود؛ و این همه در راستای قدرت‌نمایی و تثبیت اقتدار باید به کار بسته می‌شد.

«اکنون بر روی نظریه‌ی جان ارزان کار شده تا صنایع و ساخته‌های خود را با جان‌های ارزان پی‌ریزی و تقویت کند، بخصوص با سرمایه‌های غارت‌شده‌ی همین جان‌های ارزان! در حقیقت ما مردمان، تا کنون با کار ارزان و سرمایه‌های غارت شده‌ی خود، به صنایع و تولیدات صنعتی خدمت می‌کرده‌ایم.»

مسافرت آن سال دولت آبادی دو جنبه داشت که یکی مستقیما برنامه‌ی سیرا بود، هم در آمریکا، هم در کانادا. و جنبه‌ی دیگر برنامه‌هایی بود مستقل از سیرا در دو شهر لس‌آنجلس و واشنگتن که مشترک بود.

 برنامه‌ی سیرا در آمریکا، در سالن دانشگاه میشیگان برگزار شد.

ماجرایِ صلح و جنگِ دولت آبادی چیست؟

پذیرش قطعنامه‌ی ۵۹۸ معجزه‌ بود

همیشه باید آماده‌ی دفاع بود

منبع: صلح و جنگ (پایان کابوس)، ماهنامه‌ی دنیای سخن، شماره‌ی ۲۰٫ ۱۳۶۷

مجله‌ی «لایف» از دولت آبادی خواست تا نظرش را درباره‌ی جنگ و صلح اخیر برای آن مجله بنویسد. دولت آبادی می‌نویسد و می‌فرستد. پس از انتشار، به «دیوید فرند» سردبیر تایم_لایف نامه می‌نویسد و از او می‌خواهد تا نشر یادداشتش که اختصاصا برای آن‌ها نوشته بود را، در نشریه‌ای موسوم به «پست ایران»، مورد پیگرد قانونی قرار دهند. جنگ و صلح روایتی [شارپ] از «موشکباران ایران» است که مسبّبش تنها صدام‌حسین نبود و البته «نه! شرح تب و تاب ده‌ساله‌‌ی یک ملت در دل واژگان نمی‌گنجد. مگر چکیده و تند به مصداق: انگشت نمک، خروار نمک.»

«[فلانی] نقل می‌کرد شب‌های بمباران، والیوم می‌داده به بچه‌هایش بخورند تا غش کنند و صدای انفجار یادشان برود.»

«رئیس مجلس و جانشین فرمانده‌ی کل قوا تاکید می‌کند: بیشترین توجه باید به خانواده‌ی شهدا، مجروحین، آسیب‌دیده‌ها، اسرا و تمام کسانی که در انقلاب و جنگ سرمایه‌گذاری کرده‌اند، مبذول شود. زیرا نظام در مقابل آن‌ها متعهد و مسئول است. و اینکه «مردم با حجت امام جنگیده‌اند و با حجت امام، اگر بنا باشد آتش‌بس را می‌پذیرند.»

«در آستانه‌ی انقلاب، بیش از چهل درصد جمعیت ایران نیروی جوان بود.»

دولت آبادی: پذیرش قطعنامه‌ی ۵۹۸ معجزه‌ بود

منبع: صلح و جنگ (پایان کابوس)، ماهنامه‌ی دنیای سخن، شماره‌ی ۲۰٫ ۱۳۶۷

«اگر معجزه‌ای رخ ندهد، این جنگ که در آن پیشرفته‌ترین سلاح‌ها به کار گرفته شده، ممکن است تمام منطقه را به کام خود بکشد. [و معجزه رخ می‌دهد؛ سه‌ماه دیگر، درست در روز بیست‌و‌هفتم تیرماه هزاروسیصد و ‌شصت‌و‌هفت، در ایران. در تهران] و تهران یک ‌بار دیگر می‌لرزد.»

«بارها شنیده شده که گریختگان از موشک و بمب، در بیابان‌ها دچار نیش مار و‌ عقرب شده‌اند.»

جنگ آمده بود تا جوانان ما را بخورد

منبع: صلح و جنگ (پایان کابوس)، ماهنامه‌ی دنیای سخن، شماره‌ی ۲۰٫ ۱۳۶۷

«در حقیقت جنگ با بهانه‌هایش آمده بود تا همه را، و پیش از همه جوانان را بخورد. نیروی برخروشیده‌ی مردم از دل سی‌ سال تعارض نهفته و آشکار که تجلی آن در هیئت جوانان انقلاب خود را به رخ می‌کشید، چه بسا لرزه بر تن دشمنان مردم ایران افکنده بود. با افروختن شعله‌ی‌ جنگ، این هیئت جوانی و عشق به سوی تالابی روان شد که در بلعیدن جان و توان یک ملت سیری نمی‌شناخت. پیش از آن، نخست وزیر نافراخورد انقلاب، آقای بازرگان گفته بود: «ما باران رحمت خواستیم، اما سیل آمد!»

مردم ما جنگیدند تا عزت آدمی به یغما نرود

منبع: صلح و جنگ (پایان کابوس)، ماهنامه دنیای سخن، شماره‌ی ۲۰٫ ۱۳۶۷

«آمیزه‌ای از میهن‌پرستی، شور انقلابی، روحیه‌ی عرفانی و مذهب در زیر بیرق سبز تشیع، مرزهای مخدوش غرب کشور را، از خلیج فارس تا بلندی‌های کردستان پوشانید و گفته شد که انقلاب در جنگ خواهد شکفت. واژه‌ی جنگ تبرک یافت و شد کار و زندگی. دشمن یورش آورده بود و مردم، ریز و درشت در کشاکش گسترده‌ی تانک‌های عراقی، تن شریف به زیر شنی‌های دشمن سپردند تا عزت و آبروی آدمی به یغما نرود. دشمن در خانه‌ی ما جایی نباید می‌داشت! و پشت جبهه کم‌شکوه‌تر از خط رزم نبود؛ هرکه هرچه داشت _مگر آن‌ها که میهن و آیینشان را حساب‌های بانکی رقم می‌زد_ چنانکه روزهای انقلاب، در حد گشاده‌رویی و فراخ‌دستی: خون من O مثبت است.»

مردم ما چه‌ها کشیدند!

منبع: صلح و جنگ (پایان کابوس)، ماهنامه‌ی دنیای سخن، شماره‌ی ۲۰٫ ۱۳۶۷

«موشک‌باران دو روزی قطع شده و ما توانسته‌ایم خودمان را از شمال برسانیم تهران، چند تکه خرده ریزه برداریم و بکشیم طرف حومه. تازه می‌شود فهمید که آواره‌های پاره‌ی ‌وسیعی از پیکره‌ی مملکت چه کشیده‌اند. گیرم که مردم ما عموما مهربان و مهمان‌نوازند. چنانچه در نخستین ساعات موشک‌باران، مردم آمل نیمه‌شب از خانه‌هایشان بیرون آمدند و سر را ه تهران ایستادند تا مسافران ناگهان از موشک گریخته را به خانه‌هایشان ببرند؛ گرچه بضاعت پذیرایی نداشته باشند.

کسی باید به بچه‌ها توضیح بدهد که  بعضی موشک‌ها دوبار منفجر می‌شوند

منبع: صلح و جنگ (پایان کابوس)، ماهنامه‌ی دنیای سخن، شماره‌ی ۲۰، ۱۳۶۷

«گفتگو تمام نشده که ناگهان یک بر بچه از در می‌ریزند بیرون و می‌ایستند روی ایروان به تماشای آسمان تا خط گذر موشک‌ها را به طرف تهران بزرگ بیابند و دنبال کنند. «اینجاست، اونجا، پنج‌تا بود. پنج‌‌تا!» «نخیر، شیش‌تا بود، شیش‌تا. خودم شمردم. حالا می‌شنوی صداشون رو…» زمین فروکوفته می‌شود. یک ‌بار، دو بار، سه و چهار بار… و باز هم. ذهن برکه‌ای‌ست که تصور بی‌واسطه‌ی انفجار برمی‌آشوبدش. هرکس نفس راحتی می‌کشد با این حس زشت نضج یافته که «خوب شد توی سر ما نخورد!»  حالا کسی که هنوز حوصله دارد باید برای بچه‌ها توضیح بدهد که بعضی موشک‌ها دوبار منفجر می‌شوند و بعضی هم عمل نمی‌کنند و…»

اسرائیل و دُمش، آمریکا وکمپانی‌های اسلحه‌سازی‌اش؛ و ما که باج نمی‌دهیم

منبع: صلح و جنگ (پایان کابوس)، ماهنامه‌ی دنیای سخن، شماره‌ی ۲۰، ۱۳۶۷

«ما خراب شدیم و کمپانی‌های اسلحه‌سازی آباد. آمریکا، انگلیس و باقی اروپا دارند ‌سهمیه‌ی خود را از جنگ و صلح سبک سنگین می‌کنند و اسرائیل با دمش گردو می‌شکند و عید خونین باستانی را برایمان پیام سوزناک می‌فرستند!

«بله همیشه باید آماده‌ی دفاع بود. در هر حال ما نباید باج بدهیم، ولی به نظرم می‌رسد قرار نیست جنگ ادامه پیدا‌کند.»

 

همچنین ببینید

ما مخاطبان عادی ادبیات

من یک مخاطب عادی ادبیاتم. البته عوام نیستم. رمان زیاد خوانده‌ام کم و بیش اهل …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *