خانه / روایت / روزگار سپری شده‌ی مرد ۷۷ ساله(۲)

روزگار سپری شده‌ی مرد ۷۷ ساله(۲)

کمی نزدیکتر با محمود دولت آبادی_ وطن و مهاجرت

با خواندنِ مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها (در خارج) و برخی مقاله‌های دولت آبادی از آرشیو مجله‌های روشنفکری دهه‌‌ی شصت و هفتاد، برایم مسلم شد که خط و ربطِ محمود دولت آبادی با «امر سرزمین»، شفاف است. هُلَش هم بدهند، بیرون نمی‌رود. «در هر حال یک شخص همیشه ادامه‌ی گذشته است، که به سمت آینده می‌رود.» در این امر «جواد طباطباییِ» تئوریسین و دولت آبادیِ داستان‌نویس مثل هم فکر می‌کنند. برای هر نویسنده‌ای، کنده‌شدن از فضای زبانی‌اش، به مثابه‌ی فرهنگ او، محتوم است به تمام شدن؛ حتی اگر غولِ دوست داشتنی‌ای مثل «غلامحسین ساعدی» باشد که به قول «احمد دهقان»، «بیشتر خودی‌ها به دلش هراس انداختند تا برود.»

«احمدرضا احمدی» هم در مستندی که از بی‌بی‌سی فارسی پخش شد، می‌گفت: «اگر به خارج مهاجرت می‌کردم، از مصاحبت با بقال سر کوچه‌مان و… محروم می‌شدم؛ یعنی از «کلمه»، «عرف» و درواقع از شعر [خوب] گفتن محروم می‌شدم.»

دولت آبادی به شاملو: «بلندشو برویم تهران [ایران]»

منبع: ماه نیمروز، در مجله‌ی دنیای سخن، شماره‌ی ۴۲، سال ۱۳۷۰

«در سانسفرانسیسکو، مسئول برنامه‌ریز‌ی‌ها مهندس ناصر شیخ زادگان بود که ایشان را از قبل می‌شناختم و بنا بود مهمان او باشیم و در همه حال ما را سرشار از محبت کرد. اداره‌ی برنامه و امور مربوطه، به عهده‌ی گروه فرهنگی نیما بود که سرکار خانم روستا معرف و اداره‌کننده‌ی جلسه بود. آن شب شاملو و آیدا هم در سالن حضور داشتند. بگویم که پیشتر با آذر _همسرم_ به دیدن ایشان رفته بودیم، و آن بعدازظهری بود که چند نفر آمده بودند به دیدن شاملو و از او می‌خواستند در آمریکا بماند و مسئولیت یک نشریه‌ی منظم و سراسری را بر عهده بگیرد. حدس می‌زنم بد زمانی پیشنهاد خود را آورده بودند؛ چون حس می‌کردم شاملو و آیدا به شدت دلتنگ ایران هستند. با وجود این، اندکی تردید در شاملو ایجاد شده بود که او از من خواست لحظاتی دوتایی صحبت کنیم. موضوع را که طرح کرد، بی هیچ درنگی _جسارتا_ گفتم: «بلندشو برویم تهران!» و از اطاق که بیرون آمدیم، شاملو جواب «نه» نهایی را داد. حدس زدم آن دو، سه جوان هم‌وطن برای لحظاتی از من هم رنجیده شدند که یقین دارم آن رنجش نباید دیری پاییده باشد.»

نویسنده کرگدن نیست اما…

منبع: انسان سوم، مجله‌ی دنیای سخن، شماره‌ی ۲۹، پاییز ۱۳۶۷

«نویسنده بی آنکه کرگدن شده باشد، سماجت را همچون ذاتی شریف، در خود پاس می‌دارد. زیرا می‌داند اگر جز این باشد، نخواهد توانست در مثلث قهر و انکار و جهل، باز هم به کار جانفرسا ادامه دهد. سماجت از دل رخوت، و امید از دل نومیدی…»

ادبیات داستانی ایران؛ ده‌ساله‌ی بعد از انقلاب

منبع: برخوردهای جزمی مورد علاقه‌ی من نیست. گزارش سفر دولت آبادی است به آلمان از زبان خودش

مجله‌ی دنیای سخن، شماره‌ی ۳۲، ۶ تیر سال ۱۳۶۹

دولت آبادی در سفری کاری به آلمان، که «اخوان ثالث»، «شفیعی کدکنی»، «گلشیری» و «شاملو» هم دعوت شده بودند، می‌گوید: «ایرانیان مقیم خارج از کشور، آشنایی چندانی با ادبیات این ده‌ساله ندارند و یکی از مضامین عمده‌ی گفتارهای من در آنجا، همین پدیده‌ی ادبیات بعد از انقلاب در ایران بود که من از آن به عنوان «یکی از جدی‌ترین ده‌سال‌های کوشش ادبیات داستانی» یاد کردم.»

دولت آبادی: فقط و فقط به یک «کشور» پناهنده می‌شوم

منبع: همایش جهانی نویسندگان «امواج سه دریا». شماره ۷۰ سال ۱۳۷۵

«شاهرخ تویسرکانی»، سردبیر ماهنامه‌ی فرهنگی_هنری «دنیای سخن» که از سال ۱۳۶۵ تا ۱۳۸۰منتشر شد، چند مصاحبه‌ و گزارش مفصل سفر از دولت آبادی منتشر می‌کند. در یکی از آن مصاحبه‌ها که به مناسبت دعوت از محمود دولت آبادی به سمینار جهانی «امواج سه‌ دریا» (بالتیک، اژه، سیاه) منتشر می‌شود، از او می‌پرسد: «شایعاتی هست مبنی بر اینکه شما قصد ترک وطن دارید.» پاسخ دولت آبادی این است که «وطن برای من تمام جهان است»؛ «نه عزیزم، برای بقیه‌ی عمرم نیز _اگر قرار است به جایی پناهنده شوم_ پناهنده‌ی کشورم و همین مردم باقی می‌مانم.»

این پاسخ در زمانه‌ای‌ست که بنا به گفته‌ و گزارش تویسرکانی، با ورق زدن جراید نیم‌دهه‌ی اخیر در مطبوعات ایران، می‌بیند که هیچ خط و خبری از دولت آبادی نیست و تحلیل و پرسشش در شماره‌ی ۷۰ دنیای سخن که در سال ۱۳۷۵ منتشر شده، این است که «به راستی آثار دولت آبادی که یکسره در جهت تقویت فرهنگ ملی و مردمی و بومی بوده و هست و از هر نوع تاثیر کاذب و بی‌هویت عاری‌ست، چرا باید مورد بی‌مهری قرار گیرد؟»

همه‌چیز قبول

امّا

نویسنده نباید تن بدهد به مهاجرت

منبع: انسان سوم، مجله‌ی دنیای سخن، شماره‌ی ۲۹، پاییز ۱۳۶۷

«من آزادی خود را در تمام زمین می‌خواهم. شرایطی که نویسندگان را از زادبوم خود می‌راند، نمی‌پسندم؛ نیز نمی‌پسندم و نمی‌پذیرم که نویسنده تن به جدایی از فضای حیاتی خود بدهد تا در ناکجایی از عالم بتواند عقاید خود را آزادانه بیان کند. _چه آزادی‌ای در ابراز عقاید، وقتی آن عقاید از بستر و خاستگاه خود دور شده باشند؟_ اما این را می‌ستایم که هر کجای جهان، خانه و زادبوم نویسنده انگاشته شود.»

درک دولت آبادی از ادبیات داستانی، همیشه و همیشه تاریخی بوده، هست و یحتمل خواهد بود. درکی که پایه‌اش تاریخ معاصر ما است. این نکته را که «هر چیزی که شدیدا از دل آگاهی ملی بیرون آمده باشد، می‌تواند جهانی شود»، پیشتر «داستایفسکی» در خطابه‌اش درباره‌ی شاعر ملی روسیه، «پوشکین»، گفته بود.

ادبیات ایرانی معیارهای ویژه‌ی خود را دارد؛ که از درون جامعه‌ی ما بیرون می‌آید

ماه تمام نیمروز، مجله‌ی دنیای سخن، شماره‌ی ۴۲٫ سال ۱۳۷۰

شاهرخ تویسرکانی در ادامه‌ی مصاحبه‌اش با دولت آبادی، بعد از مرورِ شایعاتی که بر سر زبان‌ها میفتد و در عالم خیال، فلان شاعر و نویسنده‌ی ایرانی را در لیست یا سرلیستِ جایزه‌ی نوبل می‌بیند، از او می‌پرسد که آیا اساسا شعرا و نویسند‌ه‌ها‌‌ی ایرانی به حدی رسیده‌اند که بتوانند مدعی نوبل ادبیات باشند؟ ‌

دولت آبادی: «بنا نیست ادبیات ما همان معیارهایی را رعایت کرده‌باشد که ادبیات به اصطلاح مدرن در جوامع صنعتی بدان رسیده است. به گمان من ادبیات ما باید توانسته باشد معیارهای ویژه‌ی خود را به جهان ارائه دهد؛ و آن معیارها منطقا می‌باید از دل و درون جامعه، محیط و موقعیت خود ما بیرون آمده باشد. بخصوص من فکر نمی‌کنم غربی‌ها _آن‌جور که من در برخوردهایم دریافتم_ چشم به راه مقلدین کج‌وکوله‌ی خود باشند.»

دولت آبادی در سخنرانی‌اش در سمپوزیوم آمستردام (انسان سوم) _که البته در اصطلاحِ جهان سومی، تحقیری مستتر می‌داند _ بعد از آنکه ویژگی‌های انسانِ سوم را برمی‌شمرد، به سراغِ وضعیت نویسنده‌ها در این نوع جهان می‌رود.

نویسنده در وضعیتِ «سوم»

منبع: انسان سوم، مجله‌ی دنیای سخن، شماره‌ی ۲۹، پاییز ۱۳۶۷

«در همه حال «او»ی چندگانه در حدفاصل تاریخ‌‌ها کشمکشی مرگبار را تجربه می‌کند. آیا او انسان قرن بیستم میلادی‌ست؟ یا انسان قرن چهاردهم هجری؟ مشکل درک همین حقیقتِ موقعیت است؛ به دشواری ممکن است که داده‌های واقعی موقعیت، ذهنیتی آشفته و بی در و پیکر به دست ندهد؛ و غالبا چنین است. زیرا در جامعه‌ی نامشخص، نمی‌تواند کلاس‌مندی معین و مشخصی وجود داشته باشد تا آحاد خود را سر جای خودشان جا بدهد.»

ربط نویسنده، استخوان‌بندی‌اش و وطن

ماه تمام نیمروز، مجله دنیای سخن، شماره ۴۲٫ سال ۱۳۷۰

«فرامرز سلیمانی و بیژن اسدی را در راتگرز دیدم. سلیمانی تازه به آمریکا آمده بود، اما بیژن اسدی‌پور که سال‌هاست آنجاست، نمونه‌ی خوبی‌ست از هنرمندی که اگر استخوان‌بندی خود را در کشورش یافته باشد، می‌تواند در خارج هم کارش را با موفقیت دنبال کند.

طبیعی‌ست که وقتی از فضای زبانی _به معنای ویتگنشتاینی_کشور و فرهنگی که در آن رشد کرده‌ای، دور باشی، بی‌مبالاتی هم داشته باشی. احمدرضا احمدی هم در مستندی که بی‌بی‌سی از او ساخته بود، می‌گفت اگر من بروم خارج از مصاحبت با بقال سر کوچه‌مان و… محروم می‌شوم؛ یعنی در واقع از «کلمه» و «عرف» و در واقع از شعر [خوب] گفتن محروم می‌شوم.»

داستان نسیم خاکسار کمی بی مبالاتی داشت

ماه تمام نیمروز، مجله‌ی دنیای سخن، شماره‌ی ۴۲، سال ۱۳۷۰

«کار دیگری که [در آمریکا] دیدم، داستان بلندی بود از نسیم خاکسار که فرصت نیافتم بیش از یکی، دو فصل آن را بخوانم. داستان در جنوب می‌گذشت و موضوع آن رابطه‌ی مردی بازاری بود با محیط اجتماعی خود، احتمالا در سی سال پیش. آن‌طور که من دریافتم، در همان یکی، دو فصل داستان نسیم، کمی بی‌مبالاتی در نثر وجود داشت؛ و این شاید از همان دورافتادگی از مرز و بوم و محیط زنده‌ی ادبی_فرهنگی جامعه ناشی شود. چون عقیده دارم و در خارج هم گفته‌ام که ادبیات فارسی پدید آمده در خارج، بخش قابل اعتنایی از ادبیات معاصر  ایران است.»

برای سه میلیون مهاجر ایرانی چندتا مجله‌ی خوب داریم؟

ماه تمام نیمروز، مجله دنیای سخن، شماره ۴۲٫ سال ۱۳۷۰

«نشریاتی چون اندیشه‌ی آزاد که در سوئد منتشر می‌شود، چشم‌انداز که در فرانسه، پر که در آمریکا و آرش که اخیرا در فرانسه و صدها نشریه‌ی دیگر با کم و کیف ویژه‌ی هر کدام، زمینه‌های مناسبی‌ هستند برای چاپ و عرضه‌ی آثار با زمینه‌هایی لازم، اما نه کافی. چون ادبیات خارج از کشور ‌باید به آن حد از ثقل و جدیت برسد تا بتواند خوانندگان خود را در میان حدودا سه میلیون مهاجر ایرانی پیدا کند. که یکی از راه‌ها، گریز از سیطره‌ی کمیت و نزدیک شدن به تحمل کیفیت است.

آیا دولت آبادی هم، دولت آبادی باقی می‌ماند؟

منبع: در چرایی فقدانِ اختران مجله‌ی دنیای سخن، شماره‌های ۲۶-۲۸، بهمن و اسفندماه. ۱۳۶۳ که در ویکی‌پدیا به اشتباه ۱۳۷۳ آمده است.

«در شهری از بلاد غرب، در پایان‌ شب، بیرون در میخانه‌ای، شاعری صدیق و صمیمی به من گفت: «فلانی! ما اینجا آنقدر داریم می‌خوریم، آنقدر می‌خوریم، که داریم می‌ترکیم!» و من از خود پرسیدم آیا این سهمیه‌ای از میراث رمبو، هاینه و ولفگانگ بُرشرت نیست که امروز به شعر معاصر پاداش داده می‌شود تا نیاز و مجالی به کنجکاوی بیشتر نداشته باشد؟ چرا؟ زیرا همگان نمی‌توانند «گونترگراس» باقی بمانند؛ با همان صراحت باور به درستی اندیشه‌های خود؛ حتی خود گونترگراس! (تا ببینیم فردا چه خواهد شد؟). می‌دیدم نویسندگانی تا دیروز سوسیالیست را، که امروز به گداییِ کفی نان، سر بر آستان کاپیتالیسم می‌سودند!»

 

همچنین ببینید

من شاد نیستم

«اگر در آبی خُرد نهنگی پیدا شود، راه چاره‌اش گویا این است که آب را …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *