خانه / روایت / روزگار سپری شده‌ی مرد ۷۷ ساله(۱)

روزگار سپری شده‌ی مرد ۷۷ ساله(۱)

کمی نزدیک‌تر با محمود دولت آبادی_دهه ی شصت و هفتاد

درآمد:

سلسله‌ی این سه یادداشت‌، مروری است بر مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها، موضع‌گیری‌ها و تَک‌وتوکی از مقاله‌های «محمود دولت ‌آبادی» در دهه‌های شصت و هفتاد. مناسبت این غبار روبی، دهم مرداد، روز تولد او است. آرشیو عمومِ سخنرانی‌ها، مصاحبه‌ها و مقاله‌های دولت آبادی در نشریات دهه‌های پیش‌گفته، پخش است _از مجله‌ی «آدینه» تا روزنامه‌ی «کیهان»_ و برای آنان که اهلِ پیگیری جدی و تاریخمندِ ادبیات و جریان‌های ادبی کشو‌رند، عرصه فراهم. در این یادداشت‌ها _مخصوصا یادداشت‌های شماره‌ی دو و سه_ به کنش‌های اجتماعی دولت آبادیِ صاحب‌ «کلیدر» در دهه‌های  شصت و هفتاد، اشاره کرده‌ام. پاراگراف‌هایی که از میان آن نشریات بیرون کشیده‌ام، آنقدر در محمود دولت آبادی پررنگ و پربسامد است، که متضاد یا شبه متضادش _در دولت آبادی_ در همان نشریات پیدا نمی‌شود.

کودکی به نام محمود دولت آبادی

منبع: مصاحبه با بی بی سی 

تولد در حدود و ثغور جنگ

 

محمود چهار سال قبل از جنگ جهانی در سرزمینش، کشورش و البته پروژه‌ی‌ داستان‌نویسی‌اش، ایران، متولد می‌شود. در روستایی که هفتاد و دو سال بعد از تولد، در توصیفش به «جمشید برزگر» در «BBC persian» می‌گوید: «از روستای ما با نهصد شتر، ترانزیتِ خراسان به عشق‌آباد، ری و بخارا کنترل می‌شده. [و البته جدای نیاز به حساب‌ و ‌کتابِ این تجارت‌ها] مُلّاها و میرزاهای باسوادی هم داشته است.»

پدر، پسر، …

پدرش «عبد‌الرسول» نام داشت. «حکیمی بود عامی» و دوتا زن هم داشت. در تمام طول و عرض زندگی پسر، «فقط دوبار با او مستقیم صحبت کرد» و البته تاثیر «بسیار عمیق و مثبت»ی بر محمود داشت. پدر، به زعمِ پسر، «استعداد نابی بود که در شرایطِ [آن موقعِ] کشور، به هدر رفت.» محمود، کودکی را با وجودِ «شرایط فشرده‌ی اقتصادی»، با «موسیقی»، «تعزیه» و «رقص» و البته دیگر «خرده‌ فرهنگ‌هایی» که به تدریج در او جمع آمدند، «خیلی خوب» و «پر وجد» می‌داند.

شش کلاس

او تنها شش کلاس سواد دارد _شش کلاسی که خیلی‌ها در عرف معادلش می‌کنند با دیپلم و شاید لیسانس. این شش کلاس را هم مدیون یکی از آن دوهزار و پانصد مدرسه‌ای است که «حاج میرزا سید یحیی دولت آبادی» (البته اصفهانی و نه خراسانی) _نویسنده‌ی وقایع مشروطیت و از مؤسسان نهادهای نوین آموزشی در ایران_ اشاره کرده که پایه‌های فرهنگ جدید در ایران را بنیان نهادند.

کار، کار، کار

آنقدر به «توصیه‌ی پدرش» گوش می‌دهد تا  امنیتی‌ها  او را می‌گیرند.

منبع: مصاحبه با بی بی سی 

سی‌وهشت سال بعد از تولدش، وقتی از زندان بیرون می‌آید و به پدرش می‌گوید «کسِل‌ام»، پدر به او بازمی‌گوید: «کارکن. تنها کار است که انسان را نجات می‌دهد.» این بار دومی بود که پدر با او مستقیم سخن گفته بود. دولت آبادی بعدها می‌گوید: «من معمولا مثل آبی که در زیر زمین حرکت می‌کند، کار کرده‌ام.» در دوازده سالگی از «دولت آباد» بیرون می‌آید تا «کار مزدآور» انجام دهد؛ تا پول ببرد خانه. (سیاهه‌ی کارهایش را می‌توانید در ویکی‌ و جاهای دیگر بخوانید.) در هجده‌ سالگی تصمیم می‌گیرد گروهبان شود و سپس با ادامه‌ی تحصیل و درس، «امیر»؛ اما با توجه به «روحیاتش»، یکی از رفقا رأیش را می‌زند. هنوز بیست‌ سالش نشده بود که به  پشتوانه‌ی بازی در تعزیه‌ها _که به تعبیر خودش «تا [نقشِ] علی‌اکبر[ش] را هم» بازی کرده بود، عزم می‌کند برود تهران و درسِ تئاتر بخواند. بعد از ورود به تهران و دیدنِ «تئاترهای لاله‌زار»، به این نتیجه می‌رسد که «چیزی نیستند»؛ دو ساعت می‌نشیند به بحث با «مصطفی اسکویی» تا با «سماجت» قانعش کند دیپلمی که ندارد، اصلا مهم نیست و نیازی هم به لیسانس آن‌ها و آنجا ندارد. «بچه‌‌ی روستا» وقتی آمده بود تهران، به یکی از معرکه‌گیری‌های تسمه‌بازی _بخوانید مسابقات_ وارد می‌شود و همه‌ی پول‌هایش را می‌بازد اِلّا «۳ قرانِ» ته جیبش. دست به کار می‌شود و فی‌الفور از ساعت سه تا شش عصر پیِ «کار» می‌گردد؛ پیدا می‌کند، تاساعت نُه شب کار می‌کند و دقیقا «سه تومان» حقوق دریافت می‌کند.

تئاتر هنوز عزیز است؛ سینما نه

منبع: مصاحبه با بی بی سی

بنا به روایتی، حد فاصل سال‌های ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۷، دوران طلایی تئاتر ایران است. محمود دولت آبادی در گرایش‌های اجتماعی تئاتر شروع به فعالیت و بازی می‌کند. یک سال بعد از قانع کردن مصطفی اسکویی، نقشی در نمایش‌نامه‌ی «شب‌های سفید» اثر «داستایِفسکی» به او داده می‌شود و آخرین نقشی که بازی می‌کند، نقش یک بارون شکست‌خورده است. همان شب اجرا _که تا آن شب یک مجلد کلیدرش را هم نوشته بود_ توسط سازمان امنیت[ساواک] دستگیر می‌شود؛ البته او سال‌ها بعد می‌گوید «این کارِ ساواک کاملا منطقی بود». دولت آبادی بنا به تعریف مرسومی که وجود دارد _و اتفاقا همه هم گفته‌اند_ تئاتر را به این دلیل هنوز عزیز می‌داند که سر شب همه‌چیز شروع می‌شود و آخر شب تمام. در تئاتر همه‌چیز زنده است و فرصت کمترین دروغی بر روی صحنه‌ی روشن و زنده‌ وجود ندارد. اما مشکل اساسی سینما این است که می‌شود جاهای مختلفش را بُرید و مونتاژ و تدوین کرد. حتی با یک مصاحبه می‌توان این کار را کرد (این را خطاب به جمشید برزگر می‌گوید)، اما در ادبیات، جز نویسنده کسی نمی‌تواند واقعیت یا تخیل را بُرش بزند و تحریف کند. مخاطبی هم که می‌تواند و می‌کند، این کم و زیادی‌ها را در ملاء خاصِ خودش انجام می‌دهد نه در ملاء عام.

ادبیات من یک «پیک شراب» یا «قرص والیوم» نیست، تا آسوده‌طلبان را آرامش شبانه برسانم.

منبع:  نویسندگان، دوستدارانِ بشریت (مجله‌ی دنیای سخن، شماره‌ی ۲۰، سال ۱۳۷۰)

دولت آبادی بعد از یازده سال بازی در تئاتر، تصمیم می‌گیرد وقت و انرژی‌اش را بین ادبیات و تئاتر دو پاره نکند؛ و ادبیات را انتخاب می‌کند. سال‌ها پیش وقتی با پدرش، خانواده‌اش و دوستش نامه‌نگاری می‌کرد، یک‌بار در پاسخ به یکی از نامه‌ها نوشته بود: «اینکه نامه‌ی تو را خواندم، احساس کردم قلوه‌سنگی هستم که در برکه‌ای آرام افتاده‌ام»؛ و نویسندگی‌اش از اینجا شروع شده‌بود. دولت آبادی بعدها که نویسنده می‌شود، می‌گوید ادبیاتش ممکن است تلخ باشد اما هرگز «تلخ‌اندیش» نیست.

«کسانی این نوع ادبیات را تلخ می‌بینند که دوست دارند با ادبیات به آرامش شبانه برسند و من در تمام طول زندگی‌ام یک شب در پی آرامش نبوده‌ام و با توجه به زندگی اجتماعی و زندگی‌هایی که پیرامونم داشته‌ام، یک شبم با آرامش سپری نشده؛ پس نمی‌توانم خود را مقید کنم به اینکه برای آسوده‌طلبان و آرامش‌خواهان، کاری در حد یک پیک شراب یا یک قرص والیوم انجام دهم.»

ادبیات‌ ما نمی‌تواند «خوش‌و‌بِش» باشد

منبع:  نویسندگان، دوستدارانِ بشریت (مجله‌ی دنیای سخن، شماره‌ی ۲۰، سال ۱۳۷۰)

«ادبیات کشوری که ما در آن زندگی می‌کنیم و شهروند آن هستیم، نمی‌تواند ادبیات خوش‌و‌بِش باشد. زندگی ما مردم، زندگی بسامانی نیست که گفته شود به عمد، شهد و شیرینی‌اش را نادیده می‌گیریم. در آثار من می‌شود پیِ جوهرِ طلب زندگی و سرشاری و شادمانی گشت و پیدا کرد. این نوع دید به زندگی فرق می‌کند با به دست آوردن آرامش یا خوش‌بینی شبانه که بشود تا صبح با آن راحت بود. در جامعه‌ی ما یکی از داده‌های خواهی نخواهی ادبیات، انتقال عذاب است که وجدان انسان را همواره _نمی‌توانم بگویم تازه نگه‌دارد، چون بیشتر به خواب رفته‌است_ نیشتر بزند تا در جست‌وجو و تدارک زندگی شایسته‌ی ‌شأن انسان باشد، همزمان با تدارک یافتن شانی شایسته‌ی زندگی.»

هم ادبیات ما نمی‌تواند خوش‌وبِش باشد، هم نویسنده‌هایشان که آخر سَر معلوم نیست چکاره‌اند. بخش دوم این جمله را پاییز سال ۱۳۶۸، در سمپوزیوم آمستردام می‌گوید.

شغل‌های دیگر نویسنده‌های جوامع پیرامونی

منبع: انسان سوم، مجله‌ی دنیای سخن، شماره‌ی ۲۹، پاییز ۱۳۶۸

«به این مناسبت نباید تعجب کنید اگر آموزگار فرزند شما، بعدازظهر مشغول مسافرکشی باشد یا دانشجوی چهارسال پیش خود را در بازار خرید و فروش ارز، در نقش دلال ببینید؛ نیز نباید تعجب کنید اگر نویسنده‌ی شما در عین حال که کارمند دولت یا حسابدار یک شرکت است، وظیفه‌ی مددکار اجتماعی، مشاور خانوادگی، کاریاب آشنایان، مشاور پزشکی، کشیش اعتراف‌شنو و در همه حال سنگ صبور هم باشد. دیگر به جای خود که از نویسنده انتظار می‌رود نقش داور مسائل سیاسی، انقلاب‌شناس، مربی جوانان، آموزگار و راهنمای هنری، هنرشناس و فیلسوف جویای حقیقت را هم بر عهده داشته باشد. آخر او هم شهروند جامعه‌ی پیرامونی‌ست و جزیی از مجموعه‌ای‌ست که خصیصه‌های شاخص آن بر همه‌ی اجزاء شمول دارد.»

زن، با «کار»، الزاما زیبا می‌شود

منبع:  نویسندگان، دوستدارانِ بشریت (مجله‌ی دنیای سخن، شماره‌ی ۲۰، سال ۱۳۷۰)

«آخر من پای تنور، نان گرم را از دستِ مادرم (زن) گرفته‌ام و خورده‌ام. از آن پس هم در شهرستانی‌ها و شهرهای مختلف، زن را جدای از کار ندیده‌ام و تجربه نکرده‌ام.» «علت دید و برخورد من با زن در ادبیات، خیلی ساده در این است که من زن را در عرصه‌ی کار مشاهده و تجربه کرده‌‍‌ام. در جوامع روستایی ما خوشبختانه این اقبال برای زن وجود دارد که کار کند و شما هر انسانی را که در جریان کار تجربه کنید، الزاما در نظرتان زیبا و احترام‌برانگیز خواهد بود، مگر این که ذهن بیمار باشد.»

«همیشه فکر کرده‌ام آنچه از نظر من اهمیت دارد و اصل است، کار است و سایر قضایا در رابطه با کار است که معنا پیدا می‌کند.»

انسان را «کار» آزاد کرد

منبع:  نویسندگان، دوستدارانِ بشریت (مجله‌ی دنیای سخن، شماره‌ی ۲۰، سال ۱۳۷۰)

«در باب ارزش کار، همیشه به همه‌ی زن‌ها توصیه کرده‌ام که کار کنند و معتقدم آنچه که انسان را آزاد می‌کند و خواهد کرد، فقط کار است. هیچ‌کدام از آزادی‌هایی که به زن اهدا شده، می‌شود یا خواهد شد، آزادی حقیقی نیست. آزادی و حق داشتن آزادی را انسان فقط با کار و حقانیت ناشی از کار می‌تواند به دست آورد، و آنچه را جز این و جز از این طریق به دست بیاورد، پایا نیست. آزادی وقتی ارزشمند است و به عنوان ارزش تثبیت می‌شود که به اعتبار کار به دست آید.»

نشریات خارجی(آلمانی) درباره‌ی دولت آبادی چه می‌گفتند؟

منبع: همایش جهانی نویسندگان «امواج سه دریا». شماره‌ی ۷۰، سال ۱۳۷۵

در شماره‌ی ۷۰ ماهنامه‌ی «دنیای سخن» (۱۳۷۵)، «شاهرخ تویسرکانی» یک گزارش مفصل از اظهارنظرها و یادداشت‌های نشریات خارجی درباره‌ی «نویسندگیِ محمود دولت آبادی» منتشر می‌کند؛ عموما بدون ارجاعِ دقیق به تاریخِ منابعش، و ایضا اسم و جایگاه نویسندگان و منتقدانش؛ و البته سال انتشارشان؛ و دیگر اینکه بیشتر یادداشت‌ها درباره‌ی رمان «جای خالی سلوچ» هستند.

به هرحال در آن سال‌ها این حجم از اظهارنظر درباره‌ی دولت آبادی در خارج از کشور، منتشر شده است.

به قول مُخبر «رادیو بِرِمن»: «[محمود دولت آبادی] یک کشف درخشان و درجه اول در ادبیات به شمار می‌رود.»

نشریه‌ی «لیستن فرانکفورت» درباره‌ی جای خالی سلوچ می‌نویسد: «هرکس بخواهد با روح و روان ایران آشنا شود، باید این حکایت مسحورکننده‌ی از خود بیگانه‌ شدن را بی‌درنگ بخواند.»

در «نوی دوی چلاند» می‌خوانیم: «جای خالی سلوچ رمانی‌ست بس زیبا. رمانی که اینهمه زیبایی‌های زبانی و این همه درد و رنج را از دوردست‌ها برایمان می‌آورد. این کتاب یک هدیه‌ی ادبی است.» و البته نوی دویچلند، «اینهمه» را نشان نداده و یا اگر نشان داده، شاهرخ تویسرکانی به ما نشان نداده است.

از زبان «تاگز آن زیگر- زوریخ» درباره‌ی او می‌خوانیم: «نویسنده می‌داند که درباره‌ی چه چیزی می‌نویسد، چرا که او خود از منطقه‌ای فقیر برخاسته است. او با جملاتش در نهایت ایجاز و دقت، فضایی خشک و غم‌زده خلق می‌کند. درست همین فضای بیگانه و ناشناس است که خود را به ما نزدیک می‌کند. چه احساس عاطفی و ادبی عظیمی است، غوطه خوردن در این دنیای بیگانه، که بازتابی عمیقا انسانی دارد! زبانِ محمود دولت آبادی از ظرافت و دقت زیادی بهره گرفته‌است، شفافیت و سازش‌ناپذیری کلامش حیرت‌آور است؛ داستان‌ در ناگریزی تکان‌دهنده‌اش، یک لحظه هم راحتمان نمی‌گذارد.»

نشریه‌ی معتبر «آلگماینه تایتونگ- مانیتس» درباره‌ی رمان جای خالی سلوچ می‌نویسد: «از سرزمین ایران کتابی به بازار فرهنگی آلمان عرضه شده‌است که باید آن را در زمره‌ی بزرگترین آثار منثور به حساب آورد.»

درباره‌ی «جای خالی سلوچ» در نشریه‌ی «سالزبورگر ناخریشتن» می‌خوانیم: «به خود جرات دهیم و نگاهی هم به کتاب‌هایی بیندازیم که ما را بر می‌آشوبد و غوغایی در درونمان برمی‌انگیزد. کتابی که وادارمان می‌کند به خلقیات عزیز‌کرده‌ی خود با دیدی انتقادی بنگریم و علیه عادات خویش طغیان کنیم. بیاییم با محمودِ دولت آبادی از نزدیک آشنا شویم.»

مجله‌ی «بِرلینِر تایتونگ» درباره‌ی جای خالی سلوچ می‌نویسد: «شعر نهفته در تصویرها و ظرافت و دقت رویارویی جای خالی سلوچ، تمام نگرش‌های توریستی و فاصله‌گیری‌های روشنفکرانه را درهم می‌ریزد.»

«دی تایت- هامبورگ» به این نکته اشاره می‌کند که: «این نویسنده، دنیای کوچکِ در حال مرگ «زمینج» را به جهانی فراگیر تبدیل می‌کند، جای خالی سلوچ اثری ناب و یگانه در ادبیات مدرن امروز جهان است.»

«لتسته بورگرلاند-لوکزامبورگ»: «محمود دولت آبادی دنیایی بنا می‌کند از هیولاهایی که دوستشان می‌دارد و درکشان می‌کند؛ چهره‌هایی که از درون چرک و نکبتِ قبای زننده‌اشان، گرمی انسانی _و چه بسا دست یافتن به آن_ می‌درخشد.»

رادیو «دویچلاند فونک-کلن» درباره‌ی جای خالی سلوچ ترجمه‌ی «زیگرید لطفی» [همسرِ مرحومِ محمدرضا لطفیِ مرحوم] می‌گوید: «این هم دلیل روشن و انکارناپذیر در اثبات اینکه دیگر رمان‌های خوب تنها در اروپا و آمریکا نوشته نمی‌شوند.»

«زود ویچه تایتونگ – مونیخ» می‌نویسد: این رمان ثابت می‌کند بی‌جهت نیست که محمود دولت آبادی از نام‌آورترین و بزرگترین رمان‌نویس‌های معاصر است.»

در «تاگس آنتایگر- مونیخ» می‌خوانیم: جای خالی سلوچ: «آواری از دوزخ زندگی است. گیرا و به یاد ماندنی.»

نشریه‌ی «تبادل فرهنگی اشتوتگارت» از محمود دولت آبادی به عنوان «حماسه‌سرایی جهانی» یاد می‌کند.

 

همچنین ببینید

من شاد نیستم

«اگر در آبی خُرد نهنگی پیدا شود، راه چاره‌اش گویا این است که آب را …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *