خانه / پیش از خود فراموشی / سیدنا الشهید؛ فراتر از یاد و نام(۵)

سیدنا الشهید؛ فراتر از یاد و نام(۵)

سرنوشت من دو گره‌گاه بزرگ دارد که با تکیه به آن‌ها درد بودن را تاب می‌آورم. شهسوار آفرینش، «امیر المومنین» _روحی له الفدا_ که دین و ایمان و درد و درمان من است؛ و سیدنا الشهید که آینه‌ی نیاکان آسمانی خود بود و مرا با خود چنان دچار رودربایستی آیینی کرد که ترجیح دادم از خود بگذرم و زیر بار عسرت، به آیین ملتزم بمانم. اما به راستی کدام آیین؟ آیینی که مرتضی مظهر آن بود، حقیقتی است که جز در وجود امثال آن بی‌همانند ظهور نمی‌کند. در اوج کبریا عین فروتنی بودن از که برمی‌آید؟ و آن‌گاه سراپا مهر و گذشت و ایثار بودن. مرتضی از توانایی شگرف ناشناخته‌ای بهره‌مند بود که اهل ایمان را بدون حرف و حدیث و جروبحث، آرام می‌کرد. من هرگاه درخانه افسرده می‌شدم، عیال می‌گفت: «پاشو برو سوره و مرتضی رو ببین تا حالت خوب شه.» همه‌ی ما در پناه باطن مرتضی بودیم. آن هم در هر حال و کاری.

وقتی قرار شده‌بود عده‌ای از بروبچه‌های لیسانس و فوق لیسانس نقاشی به آن طرف آب بروند و در فرنگ درس بخوانند، مرتضی از من نظر خواست. من هم رک و راست گفتم که یک نفر را بیشتر در نظر ندارم و با هر کس دیگری که مدنظر تو باشد، موافقم. پرسید: «کیه؟»

گفتم: «مصطفی گودرزی.»

دستش را از روی کاغذ برداشت؛ اسم مصطفی را اول از همه نوشته بود.

بعد نظرم را درباره‌ی بقیه پرسید. گفتم با همه موافقم و همین‌طور که اسم‌ها را نگاه می‌کردم، دیدم اسم «ناصر پلنگی» هم هست. خندیدم.

مرتضی گفت: «به چی می‌خندی؟»

گفتم: «اینا قراره مجردی برن اون‌طرف؟»

گفت: «لااقل چندماه اول چاره‌ای نیست. دولت نمی‌خواد خرج کنه.»

گفتم: «پس مطمئن باش ناصر دو ماه بیشتر دوری از عیالش رو تاب نمیاره و برمی‌گرده.»

چند وقت بعد از اعزام جماعت به فرانسه و انگلستان، من و عیال داشتیم از دروازه دولت، در پیاده‌رو به سمت میدان فردوسی می‌رفتیم که دیدم ناصر پلنگی دارد خرامان پیش می‌آید. من متحیر بودم که خندان با من روبوسی کرد و گفت: «راست گفته بودی! دو ماه بیشتر تاب نیاوردم و برگشتم.» معلوم شد مرتضی پیش‌بینی مرا به ناصر گفته، بلکه عزم او را جزم کند که در لندن بماند؛ اما بالاخره عشق کار خود را کرده و ناصر را به دامان یار بازآورده بود. مرتضی به پرت‌وپلاهایی که بیخودی بر زبان من جاری می‌شد اهمیت می‌داد و در برخی امور، شهود جنون‌مندانه‌ی مرا گواه می‌گرفت. مگر نه از قدیم گفته‌اند «حرف راست را از دیوانه باید شنید؟»

بسیاری از آنچه در جمع یاران اتفاق افتاد، قابل یادکرد نیست؛ زیرا تبعات آن را خود نیز برنمی تابم. هرچند گواهان آن ماجراها هستند و همچو من زندانیان کالبد خویشند و محبس خاک.

هنگامی که قرار شد سیدنا الشهید روایت فتح را از سر بگیرد و علی‌رغم کارشکنی سرپرست وقت صدا وسیما، دیگر بار عزم و ایمان آن بزرگ بر موانع غالب آمد، من و «دکتر مددپور» اصرار داشتیم که با آن جان تابناک همراه باشیم. به دکتر گفت: «تو توی گرمای جنوب هلاک می‌شی!» مرحوم دکتر مددپور درآن ایام بسیار فربه بود و بیش از صدوبیست کیلو وزن داشت. بعدها با عزمی شگرف ریاضتی هولناک بر خود هموار کرد و چنان لاغر شد که گویی به روزگار جوانی و عهد ورزش بازگشته است. دریغا که چالاکی حاصل از این ریاضت به زیان وی تمام شد و هنگام پیمودن عرض یکی از جاده‌های شمال، شتاب یک راننده بر چالاکی وی چیره شد و او را که هنوز در راه بود، رهاند.

باری سیدنا الشهید به دکتر مددپور وعده می‌داد که پاییز یا بهار، او را با خود همراه خواهد برد. به من اما گفت: «همه‌ی بروبچه‌هایی که با من هستن، ولایت منو قبول دارن.»

گفتم: «منم قبول دارم.»

گفت: «نه به اون معنایی که این بچه‌ها دارن؛ اونا کاملا تسلیم منن ولی تو نیستی.»

گفتم: «می‌دونی که هستم!»

گفت: «نه تو و نه دکتر مددپور، روزی که باید از من اطاعت کنید، زیر بار نمی‌رید!»

بعدها من و دکتر مددپور حیران بودیم که چگونه از قبل می‌دانسته چه اتفاقی خواهد افتاد و چطور می‌دانست که اگر ما با گروه بودیم، حتما او را با آمبولانس به اهواز می‌رساندیم! حال آنکه پس از رفتن روی مین، به همراهان برگزیده‌ی خود گفته بود: «دست به من نزنید!»

و خود می‌گفتند که زمزمه کرده‌است: «یا اباعبدالله! نذار پام به تهرون برسه.»

بی‌گمان اگر من یا دکتر مددپور آنجا بودیم… و سیدنا الشهید می‌دانست که نباید آنجا باشیم.

به یاد دارم اولین بار که سید از جنوب برگشت، از نحوه‌ی استقبال یکی از سادات رزمنده سخت شگفت‌زده بود و خوشحال. می‌گفت: «وقتی در رو به روم بازکرد و من خودم رو معرفی کردم و شنیدم که گفت مرحبا به پسرعمو (به عربی)، حیران موندم!»

من گفتم: «در جنوب همه‌ی سادات به هم پسرعمو می‌گن.»

سیدنا الشهید گفت: «ای کاش میان ما هم مرسوم بود! بلافاصله احساس یگانگی پیش میاد. سادات اینجا حتی اگر هم رو بشناسن، باز هم احساس نمی‌کنن پسرعموی همن.»

شگفتی من اما هنوز هم بیشتر از این بابت است که آن سید رزمنده‌ی جنوبی که به عنوان بلد گروه انتخاب شده بود، بی درنگ ولایت سیدنا الشهید را چنان پذیرفته بود که دیگر اعضای گروه؛ و اگر اشتباه نکرده‌باشم، روز شهادت سیدمرتضی حضور داشته و برخلاف منش بروبچه‌های جنوب، هیچ واکنشی نشان نداده و همچون دیگران، ساکت و صامت به تماشای آن لحظات دلخراش نشسته و جز گریستن کاری نکرده‌بود. حال آنکه اگر من به جای او یا یکی دیگر از اعضای گروه بودم باعث می‌شدم که حتما سید با آمبولانس به اهواز رسانده شود. البته امروز به مرتضی حق می‌دهم که جز متابعان محض خود، حاضر نمی‌شد هیچ‌یک از ما را به همراهی بپذیرد. نمی‌خواست لحظات معراج دردمندانه‌اش را به آشوب کشیده و خاطرش را پریشان کنیم.

من امروز خود را در موقفی از مرگ‌آگاهی می‌بینم که بتوانم تحمل کنم اسطوره‌ای چون سیدنا الشهید پیش چشمم، زیر آفتاب جنوب روی خاک افتاده باشد و ساعت‌ها بگذرد و زمان، همراه با خونی که از رگ‌های بریده‌اش بر خاک می‌ریزد، سپری شود و من خاموش و مرده‌وار، شاهد معراج وی باشم و بشنوم که می‌گوید یا اباعبدالله! مگذار پای من به تهران برسد و هیچ کاری نکنم؛ چرا که می‌دانم اگر مرتضی در «فکه» شهید نمی‌شد، تاکنون دق کرده یا درفش طغیان برافراشته بود؛ می‌دید که آرمان‌ها یکایک به حرمان بدل می‌شوند و این دگردیسی پلشت را در پوشش اسلام و انقلاب اسلامی برنمی‌تافت.

واپسین چهارشنبه‌ی زندگی این جهانی سیدنا الشهید برای من و تنی چند از یاران سوره، هنوز هم معمایی‌ست غریب. برخلاف مرسوم یکی یکی ما را به اطاق خود فرامی‌خواند و سخنانی می‌گفت که بعدا معلوم شد نوعی وصیت بوده‌است. مهربان‌تر از همیشه و گرم‌تر از تمام طول آشنایی ما بود آن چهارشنبه‌ی معمایی؛ چندانکه هنوز در حیرتم که اگر یقین نداشت دیگر در کالبد جسمانی به تهران باز نخواهد گشت، چرا چنان رفتار بی سابقه‌ای از وی سرزد؟ هیچ‌گاه سیدنا الشهید را بدان لطف و جمال و آرامش ندیده بودم. تمام محاسن و فضایل وی یک‌جا چند برابر شده بودند و تصرف وی در خرد و روان من، در واپسین دیدار به غایت رسیده بود؛ چنانکه گویی به نزد یکی از آسمانیان عروج کرده باشم. «دیگه از دست هیچ‌کس، هیچ کاری بر نمیاد. امیدتون فقط به امام زمان باشه.» این جملات را عینا به دوستان دیگر هم گفته بود و هیچ‌یک درنیافتیم که دارد ما را از حیث ظاهر در زندان خاک و کالبد رها می‌کند.

شنبه که طبق معمول داشتم به سوره می‌رفتم، نرسیده به تقاطع سمیه و نجات‌اللهی (ویلا)، یکی از جماعت حوزه را دیدم که از روبه‌رو می‌آمد. سلام و احوالپرسی کردیم. دفعتا درآمد که: «خبر داری آقای آوینی شهید شده؟»

ناگهان دیدم که دوزانو بر آسفالت پیاده‌رو کاشته شده‌ام. سهمناک‌ترین خبر ناگهانی عمرم بود. به دفتر مجله رفتم و با دیگران گریستم و در همان فضای پر از شیون و ماتم، نخستین مرثیه‌ی خود را سرودم: «کیستم من، بنده‌ای از بندگان مرتضی…»

اما در یک کلام باید بگویم ماندم و بیهوده ماندم، تا خام و ناتمام داغدار واپسین اسطوره‌ی ایمان و اعتقاد باشم و بام تا شام بر درگاه انتظار، مرگ را تمنا کنم. تمنایی که می‌فرساید و برنمی‌آید.

همچنین ببینید

جان خرابات (۸)

…اکنون‌که احمد به فراسوی هستی شرک‌آلود ِ انسانِ عصرِ نیست‌انگاری رسیده و به حق ملحق …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *