خانه / روایت / جنگنده با هیولای درون*

جنگنده با هیولای درون*

جواب آزمایش را که گرفتم، به خودم گفتم این ‌بار همه‌چیز متفاوت خواهد بود. بعد در حالی که سعی می‌کردم ژست یک مبارز واقعی را به خودم بگیرم، زیر لب تکرار کردم: «هیولا رو رام می‌کنم! هیولا رو رام می‌کنم!»

اسم هیولا را خیلی بعدتر از بارداری و حتی زایمان اولم انتخاب کردم. شاید روزی بود که یک جایی خواندم «مری شلی» هنگامی که داشته رمان «فرانکشتاین» را می‌نوشته، باردار بوده است. همان‌جا بود که به خودم گفتم: «آها! همینه! مری شلی چطور تونسته اون هیولای عظیم‌الجثه و زشت‌رو رو خلق کنه؟! ساده‌س! چون یه زن در طول بارداری‌، بیشتر از همه‌ی عمرش به هیولاها و دنیای اونا نزدیکه.» در واقع، نه آن لحظه و نه لحظه‌ی دیگری بعد از آن، به بقیه‌ی ابعاد ماجرا و لایه‌های پنهان‌تری که ممکن است در رمان فرانکشتاین وجود داشته‌باشد و بتوان آن را به بارداری ربط داد، فکر نکردم. برایم همین کافی بود که استعاره‌ای را که مدت‌ها دنبالش می‌گشتم، پیدا کرده‌بودم: «هیولا!»

رحم عضو چندان بزرگی نیست، اما در طول بارداری ده‌ها برابر رشد می‌کند و تقریبا از همه‌ی اعضای بدن زن (فکر کنم غیر از برخی استخوان‌ها) بزرگتر می‌شود. رشدی بسیار بیشتر از تمام هیولاهای شناخته شده. تازه فقط رشد سریع و عجیبش نیست، قدرتش هم با این رشد بسیار زیاد می‌شود. آن عضو کوچک سر به زیر، که اول قدرت‌نمایی‌اش فقط دو، سه روزی در ماه زن را آزار می‌داد، در طول بارداری به همان سرعتی که بزرگ می‌شود، میدان قدرت‌نمایی‌اش هم وسیع و سیع‌تر می‌شود. اولین جلوه‌ی این قدرت‌نمایی هم، غافلگیری به شدت ضدهیجانی‌ای است با یک تهوع مداوم سه ماهه و عق زدن‌ها و استفراغ‌های گاه و بیگاه. نه فقط پای گاز و موقع آشپزی یا جلوی سینک ظرفشویی یا سر سفره‌ی صبحانه، حتی توی خیابان، توی تاکسی و اتوبوس و حتی توی یک سوپرمارکت که مخلوط بوی ترشی و شوینده می‌دهد. من هم در بارداری اولم، تجارب متعدد و متنوعی داشتم از بالاآوردن در کوی و برزن. تصاویری مشمئزکننده از کیسه‌های رنگی و دستمال کاغذی‌های کثیف که به جزئی جدانشدنی از اکسسوار زنانه‌ام تبدیل شده‌ بودند. حتی وقتی استفراغ واقعی در کار نبود، باز هم برای کنترل دل‌آشوبه، کیسه‌ی پلاستیکی را در مشتم می‌فشردم و با فشاری مشابه سعی می‌کردم دریچه‌‌های مری و حلقم را بسته نگه دارم. یک مبارزه‌ی نابرابر و ذلیلانه با بدنی که قصد کرده آزارت بدهد، برنامه‌هایت را بهم بریزد و به روی غیرجنسیتی مغرت قاه‌قاه بخندد. تازه این‌ها تمام جلوه‌ی آن نبرد سه ماهه نیست؛ در تمام لحظاتی که خبری از تهوع نبود، کسالت و رخوت و خواب‌آلودگی مزمن در کمین نشسته بود که حمله کند. آن هورمون‌های لعنتی، قابلیت‌های بسیار بیشتری داشتند؛ می‌توانستند ساعت‌ها مرا در رختخواب نگه دارند، در حالی که یا به سقف زل زده بودم و مشغول شخم زدن خاطرات تلخ دورترین سال‌های زندگی‌ام بودم و یا صفحات مربوط به بارداری و بچه‌داری وب را بالا و پایین می‌کردم. در حالت اول به این نتیجه می‌رسیدم که «اه! من چه‌قدر بدبختم و چرا دارم بچه‌ای می‌آرم تو این دنیای پر از نابرابری و کثافت.» و در حالت دوم همین‌طور بدون این‌که به چیز خاصی فکر کنم، دقایقی زل می‌زدم به عکس جنین در هفته‌ی هفتم و بعد به عکس جنین در هفته‌ی هشتم و بعد هفته‌ی نهم و بعد همین‌طور تا آخر هفته‌ی چهلم؛ و می‌رسیدم به زایمان و آن‌قدر غرق در توصیفات و تصویرها می‌شدم که عرق سرد را بر پیشانی‌ام حس می‌کردم. تازه این‌جا بود که به خودم نهیب می‌زدم که «هی! بس کن. بلند شو، تو کارهای دیگری هم غیر از تسلیم شدن به هیولای بارداری داری!» البته گفتم، آن موقع هنوز اسم هیولا را برایش انتخاب نکرده‌بودم و احتمالا جمله‌ای که می‌گفتم، فقط مضمونش این بوده، نه عینش.

حقیقیت این است که هفته‌هایی هم بودند که هیولا به خواب می‌رفت. هفته‌هایی نسبتا آرام با دردهای خفیف و قابل تحمل. همان هفته‌هایی که می‌شد سر کار رفت، درس خواند، به خیابان رفت، بدون کیسه‌ی پلاستیکی و دستمال کاغذی؛ و با خرید سیسمونی وارد فانتزی‌های بچه‌داری شد. اما آن هفته‌های آرام هم تمام می‌شدند و هیولا از خواب بیدار می‌شد و به هیکلش که دیگر می‌شد آن را عظیم‌الجثه نامید، کش و قوسی می‌داد که حاصلش می‌شد دردهای کمر و لگن، لکه‌های قهوه‌ای روی صورت، تورم رگ‌های پا، لایه‌ی ضخیم اِدِم روی انگشتان دست و پا، ترک‌های پوستی، رفلاکس معده و کلی تغییرات ریز و درشت دیگر که یادم نیست. در تجربه‌ی بارداری اول، بی تجربگی باعث شده بود مقابل همه‌ی آن هجمه‌های بدنم، وا بدهم. احساس ضعف شدیدی که وادارم کرده‌بود کلا کنار بکشم و یک گوشه بنشینم و همین‌طور منتظر بمانم تا بچه به دنیا بیاید و همه‌چیز تمام شود. خودم را ناتوان‌تر از آن می‌دیدم که اصلا وارد مبارزه شوم. کنترل بدنی که راه خودش را می‌رود، به نظرم نشدنی بود. همه‌چیز در خدمت رحم بود. تمام اعضای دیگر انگار برده‌های او بودند، تسلیم و سر به زیر. حتی مغزم هم تا حد زیادی تسلیم شده‌بود، آن اندک بقایایی هم که هنوز مقاومت می‌کردند و می‌خواستند هنوز به همان زن قبلی‌ای که ابعاد زیاد دیگری غیر از بارداری داشت متعلق بمانند، با شروع انقباض‌های زایمانی وا دادند و تسلیم شدند.

اوج قدرت‌نمایی و برده رقصانی هیولا، روز زایمان بود. روزی که تمام چیزهای دیگر محو شده بود و تمام جسم و روحم تبدیل شده بود به همان رحمی که داشت زور می‌زد تا بچه را به دنیا بیاورد. همه‌چیز، از مویرگ‌های داخل چشم گرفته، تا بند بند انگشتان و حتی ناخن‌ها و موها، با رحم منقبض می‌شدند و رها می‌شدند، منقبض می‌شدند و رها می‌شدند. حتی تمام آگاهی و ناخودآگاهی درون مغزم هم ریتمیک و آهنگین منقبض می‌شد و رها می‌شد، منقبض می‌شد و رها می‌شد. شاید شبیه همان لحظه‌ی مواجهه با مرگ بود، که با استخوان‌هایم، خاطراتم هم چلانده می‌شد و حاصلش می‌شد کپسول‌هایی هذیان‌گونه که روی زبانم جاری می‌شد. سرانجام هیولا آخرین زورآزمایی‌هایش را هم تمام کرد و زمانی که من بی حال و بیهوش افتاده بودم، نوزاد کوچکم را گذاشت توی آغوشم و رفت. حتی رفتنش را ندیدم و درد آن مبارزه‌ی نابرابر، با من ماند. در اولین ساعات پس از زایمان، وقتی بیدار شده‌بودم و جای خالی آن موجود عظیم‌الجثه‌ی زشت‌رو را حس کردم که نه ماه مرا واداشته بود کنارش زندگی کنم، با خودم فکر کردم کاش قبل از رفتن رویم را بوسیده بود، کاش حداقل به من دستی داده بود و گفته بود متشکرم که هماورد خوبی بودی. شاید این‌طور راحت‌تر می‌توانستم ببخشمش و آن‌همه سختی را فراموش کنم. اما او رفته بود بدون این‌که هیچ‌کدام از این کارها را بکند. من مانده بودم و نوزاد کوچکم که با صدای بلندی گریه می‌کرد. این شده بود که من هیچ‌وقت تلخی هم‌زیستی نه ماهه با هیولا را فراموش نکرده بودم؛ و وقتی مطمئن شدم که برای بار دوم باردار هستم، زیر لب تکرار کردم: «هیولا رو رام می‌کنم!»

آن روزها زمستان بود؛ هوای راکد و آلوده‌ی تهران و هشدارهای هواشناسی به گروه‌های پرخطر از جمله زنان باردار. آن روزها زندگی پرمشغله‌ای هم داشتم؛ کار و درس و ایاب‌وذهاب بچه به مهد کودک. صبح زود از خانه می‌زدم بیرون و نزدیک غروب آفتاب با بچه برمی‌گشتم به خانه. وقتی هم می‌رسیدم، هنوز کلی کار برای انجام دادن بود؛ رسیدن به خانه و زندگی و آماده‌کردن کارهای فردا. با خودم قرار گذاشتم که هیچ تغییری در آن برنامه ایجاد نکنم. حتی خبر بارداری را به کسی ندادم که سیل توصیه‌های محافظه‌کارانه و گوشه‌ی خانه بنشانشان روانه‌ام نشود. نیمکت‌های دانشگاه و کتابخانه سفت و سخت بودند، پله‌هایی که باید بالا و پایین می‌کردم زیاد بودند، مسیرهای پیاده‌روی در هوای پر از دود و کثافت شهر طولانی بودند، اما این‌ها هیچ‌کدام نتوانستند در عزم من برای مبارزه با وادادگی و خمودگی بارداری خللی وارد کنند. شب‌ها که خسته از کار و فعالیت روزانه دراز می‌کشیدم و سعی می‌کردم بخوابم، به این فکر می‌کردم که چند هفته گذشته است و تا این‌جا توانسته‌ام هیولا را آرام سر جایش بنشانم. به این فکر می‌کردم که او دارد کار خودش را می‌کند و من کار خودم را؛ و چه خوب که برخوردی با هم نداریم. به این فکر می‌کردم که چند ماه دیگر، رحمم یک نوزاد دیگر توی بغلم می‌گذارد و این بار من با خاطره‌ای خوش از هم‌زیستی مسالمت‌آمیز، از نفس کشیدن نه ماهه در فضای صلح و احترام متقابل، با او خداحافظی خواهم کرد. به این‌ها فکر می‌کردم و خنکی مطبوع غرور می‌دوید زیر پوستم و خشنود می‌شدم.

خشنودی حاصل از بارداری تحت کنترل زیاد دوام نیاورد؛ تا زمانی که اولین انقباض‌ها، ماه‌ها زودتر از آنچه انتظار می‌رفت آغاز شد. صبح بود و آماده می‌شدم که سر کار بروم. سعی کردم به خودم مسلط باشم و باز هم اوضاع را کنترل کنم؛ بسیار خب سرکار می‌روم و زود به خانه برمی‌گردم، از فعالیت شدید هم اجتناب می‌کنم، دو سه روز تعطیلی هم در پیش است و حتما با استراحت همه‌چیز خوب خواهد شد. نمی‌دانم چند ساعت گذشت که اولین لخته‌های خون را دیدم و بعد همه چیز تمام شد. با دست و پایی شل و آویزان، به زحمت به خانه برگشتم. روی تخت دراز کشیدم و گریه کردم. تا سه روز بعد هم همان‌جا دراز کشیدم و گریه کردم. هیولا داشت به من می‌خندید. باز هم قدرتش را به رخم کشیده‌بود و مرا مغلوب کرده‌بود. در تمام آن روزها و هفته‌ها که من به زندگی پیش از بارداری‌ام ادامه می‌دادم و خوش بودم، او وقت داشته که به من نگاه کند و بخندد. بعد در یک لحظه دیگر از خندیدن خسته شده، بلند شده، حرکتی به خودش داده و جنین کوچک چند میلیمتری مرا با بی‌رحمی به بیرون پرتاب کرده و رفته بود. حالا آن دردهای خفیف حاصل از بیرون راندن لخته‌های کوچک خون، شبیه شوخی زشتی بود که به جای آخرین رجزهای زورآزمایی‌اش می‌خواند.

آن زمان فهمیدم که یک هیولا همیشه هیولاست؛ حتی وقتی سر جایش نشسته و به ظاهر آرام است. من هم مثل اغلب زنان، تا حد بسیار زیادی در بند قدرت او هستم. چه زمانی که بار می‌گیرد، چه زمانی که بارش را وسط راه به زمین می‌اندازد، و چه زمانی که لجوجانه از بارگرفتن خودداری می‌کند. همیشه همان موجودی است که باید با او دست‌وپنجه نرم کنی و تا حد زیادی به سازش برقصی. عضو نه چندان بزرگی، که قدرت دارد تمام زندگی‌ات را در دستش بگیرد و با سرپنجه بچرخاند. زنان زیادی زندگی مشترکشان را سر ناسازگاری رحمشان از دست داده‌اند، مثل لیلای فیلم «لیلا» و تمام زنان دیگری که درد طلاق یا هوو را سر نازایی متحمل شده‌اند. زنان زیادی جانشان را سر ناسازگاری رحمشان از دست داده‌اند، مثل مادران هر دو مادربزرگم که هیچ‌گاه فرصت در آغوش گرفتن نوزاد کوچکشان را نیافتند و بقیه‌ی زنانی که سر زا مرد‌ه‌اند؛ و زنان بسیار زیادتری، که یاد گرفتند با رحمشان کنار بیایند، نازش را بخرند و ادا و اطوارهایش را تحمل کنند تا بتوانند با دلخوشی نوزادان کوچکشان را در آغوش بگیرند. مثل من و باقی زنانی که باردار شدند و بچه‌اشان را به سلامت به دنیا آوردند.

*این مطلب به درخواست نویسنده با اسم مستعار کار شده است.

همچنین ببینید

سه نشانه‌‌‌‌ی میانسالی*

مدتی بود که دنبال نشانه‌های میانسالی می‌‌گشتم. احوالی داشتم که کمی نسبت به گذشته‌‌ها متفاوت …

۴ نظرات

  1. روایت دل نشینی بود و چقدر خوب پرداخته شده بود.
    خداقوت!

  2. چه جالب!!!
    حرف های زیادی برای تحلیل این روایت زنانه هست…
    اما فقط مینویسم
    چه جالب!!!

  3. اصلا نمی‌تونم روایتتون رو درک کنم متاسفانه، و این در حالی‌ه که من دوبار حاملگی و زایمان رو تجربه کردم
    به نظرم راوی بپش از اینکه بخواد رحمش رو هیولا بخواند باید در رفتار خود تجدیدنظر کند؛ چه اینکه با رعایت اصول و شرایط بارداری، می‌شود تمام این اتفاقات رو پیشگیری کرد…
    به هرحال متاسفم و همدردی می‌کنم با تجربه‌های تلخ ایشون در بارداری‌هاشون…

  4. به عنوان یه باردار با روزهای خوب و بد خیلی روایت راò دوست داشتم.
    زیبا و زنانه و حماسی
    یک حماسه زنانه حتا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *