خانه / داستان / نقد داستان خانه‌ی سرباز

نقد داستان خانه‌ی سرباز

بهترین داستان‌های کوتاه/ ارنست میلر همینگوی گزیده، ترجمه و با مقدمه‌ی احمد گلشیری، موسسه‌ی انتشارات نگاه، 1385

«خانه‌ی سرباز» در واقع یکی از قوی‌ترین داستان‌های همینگوی است. گزارش بازگشت یکی از قهرمانان جنگ است که پس از پشت سر گذاشتن مخاطرات هیجان‌انگیز، به خانه و شهر خود برمی‌گردد. داستان به شرح ناسازگاری نومیدانه، میان قهرمانی که اکنون تغییر کرده و محیط آشنای قدیمی که دیگر جای مناسبی برای او نیست، می‌پردازد.
در اینجا صحنه‌ای از داستان را می‌آوریم که مادر سرباز، با او که از جبهه‌ی جنگ بازگشته و از همه‌چیز دل‌زده است، در حال گفت‌وگوست:
«مادر کربز از توی آشپزخانه به اتاق ناهارخوری آمد. دو بشقاب به دست داشت؛ توی یکی دو تخم مرغ املت درست کرده بود و رویش ژامبون خشک چیده بود و توی یک بشقاب هم کیک دیلار بود.
گفت: «پاشو برو هلن، من با هرولد حرف دارم.»
بشقاب املت و ژامبون را جلوی هرولد گذاشت و شیشه‌ی مربای افرای روی کیک را از توی گنجه بیرون آورد. سپس روبه‌روی هرولد، پشت میز نشست.
گفت: «هرولد! دلم می‌خواد یه دقیقه اون روزنامه رو کنار بذاری.»
کربز روزنامه را برداشت و تا کرد.
مادرش عینکش را برداشت و گفت: «برای آینده‌ت تصمیمی گرفتی؟»
کربز گفت: «نه.»
«فکر نمی‌کنی وقتش رسیده باشه؟» مادرش منظور بدی نداشت. چیزی که بود، نگران بود.
کربز گفت: «فکر نکرد‌م.»
مادرش گفت: «خداوند برای تک‌تک بندگانش کار داره. روی زمینش دستی رو نمی‌بینی که بی‌کار باشه.»
کربز گفت: «من یکی توی زمین اون نیستم.»
«ما همه توی زمین خدا هستیم.»
کربز مثل همیشه مضطرب و دمغ بود.
مادرش ادامه داد: «هرولد، من خیلی دلواپس توام. می‌دونم چه وسوسه‌هایی سر راه آدم کمین می‌کنن. می‌دونم که آدم چقدر ضعیفه. یادمه پدربزرگ عزیزت، که عمرشو به تو داده، پدر خودم، چه چیزها که از جنگ داخلی تعریف نمی‌کرد. و من برای تو دعا می‌کردم. الان هم صبح تا شب برات دعا می‌کنم، هرولد.»
کربز به چربی ژامبونی که داشت توی بشقاب می‌بست نگاه کرد.
مادرش ادامه داد: «بابات هم نگرانه؛ می‌گه بلندپروازی‌هاتو کنار گذاشتی. می‌گه هدفی تو زندگی نداری. چارلی سیمونز، که سن و سال تو رو داره، شغل خوبی پیدا کرده و داره زن می‌گیره. جوون‌ها همه دارن سر و سامون پیدا می‌کنن؛ همه‌شون دارن به جایی می‌رسن. خودت نگاه کن ببین جوون‌هایی مثل چارلی سیمونز واقعاً دارن توی جامعه اعتبار پیدا می‌کنن.»
کربز حرفی نزد.
مادرش گفت: «هرولد، این طور نگاه نکن. خودت می‌دونی که دوستت داریم و این چیزها رو به خاطر خودت می‌گیم تا ببینی اوضاع از چه قراره. بابات نمی‌خواد جلو‌ی آزادی تو رو بگیره. حرفش اینه که باید اجازه داشته باشی پشت فرمون بشینی. اگر بخوای بعضی ازین دخترای قشنگو سوار کنی و دوری بزنی، ما یه دنیا خوشحال می‌شیم. ما دلمون می‌خواد به تو خوش بگذره. اما اول باید کاری برای خودت دست‌وپا کنی، هرولد. به نظر بابات مهم نیست از کجا شروع کنی. به قول اون، هر کاری شریفه. اما چیزی که مهمه شروع کاره. از من خواست امروز صبح باهات حرف بزنم، بعد بری دفترش اونو ببینی.»
کربز گفت: «تموم شد؟»
«تموم شد؟»
«بله، مگه عزیزم، مادرتو دوست نداری؟»
کربز گفت: «نه.»
مادرش از پشت میز نگاهش می‌کرد. آن وقت چشم‌هایش برق زد و بنای هق‌هق را گذاشت.
کربز گفت: «من هیچ‌کس رو دوست ندارم.»
بی‌فایده بود. نمی‌توانست حرف‌های دلش را برای او بازگو کند، نمی‌توانست کاری کند که چشم مادرش باز شود. حرف ابلهانه‌ای زده بود. تنها او را رنجانده بود. بالای سر مادرش رفت و دستش را گرفت. صورتش را توی دست‌هایش گرفته بود و اشک ‌می‌ریخت.
کربز گفت: «منظوری نداشتم. از موضوعی عصبانی بودم. بی‌خود گفتم دوستت ندارم.»
مادرش همان‌طور گریه می‌کرد. کربز دستش را روی شانه‌ی او گذاشت.
«مادر، حرفم رو باور نمی‌کنی؟»
مادرش با اشار گفت که باور نمی‌کند.
«خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم، مادر! خواهش ‌می‌کنم باور کن.»
مادرش با هق‌هق گفت: «باشه.» سرش را بالا آورد: «حرفت رو باور می‌کنم، هرولد.»
کربز بر سر مادرش بوسه زد. زن صورتش را به صورت کربز چسباند.
گفت: «من مادر توام، بچه‌ی شیرخواره که بودی تو رو به جگرم می‌چسبوندم.»
کربز احساس چندش کرد و کمابیش زیر دلش زد.
گفت: «می‌دونم، مامان. سعی می‌کنم بچه‌ی سر به راهی براتون باشم.»
مادرش گفت: «هرولد، زانو بزن با هم دعا بخونیم.»
کنار میز ناهارخوری زانو زدند و مادر کربز دعا خواند.
زن گفت: «حالا تو دعا بخون، هرولد.»
هرولد گفت: «نمی‌تونم.»
«سعی کن، هرولد.»
«نمی‌تونم.»
«دلت می‌خواد من به جات دعا بخونم.»
«آره.»
این بود که مادرش به جای او دعا خواند… .»
همینگوی قصد داشت با این داستان «نگرش ملی نسبت به درستی آداب و رسوم کهن شهرها را تغییر دهد.» او در این داستان «به ارزش‌ها و نظام جامعه‌ای می‌تازد که متکبرانه به اخلاق و رفتار خود فخر می‌فروشد.» این داستان، در واقع «موضعی محکم و آشتی‌ناپذیر در برابر سطحی نگری، مادی‌گرایی افراطی، بهره‌کشی و ریاکاری اخلاقی‌ست که زندگی مرسوم مردم را دربرگرفته است.» خانه‌ی سرباز، «خوانندگانش را مستقیماً با دشواری‌های نسل جوان روبه‌رو می‌سازد؛ نسل جوانی که تجربه‌اش در مرزهای خشونت ناگزیر پرهیزگاری‌های ساده‌لوحانه‌ی جامعه، زرق و برق‌های زندگی سطحی و قید و بندهای ابلهانه را برایش ناپذیرفتنی کرده است.»

همچنین ببینید

تو مرکزِ جهان نیستی!

شاید برای همه‌ی ما دستِ‌کم یک‌بار پیش آمده که دوست داشته‌ایم مدتی ناپدید شویم تا …

یک دیدگاه

  1. داستان را خواندم ولی حس خوبی نسبت به ان نداشتم. زبان همینگوی هم کمی سخت است. اما aivj , rnvj ildk’,d fi ;khvنقدی که شد به نظرم در داستان نیامده.بعبارت دیگر صرف متن داستان چندان با نقد نمی خواند. ما فقط یک ادم خسته را می بینیم که حوصله ندارد. چرا خسته هست و حوصله ندارد؟ شاید چون مرد جنگ بوده و حالا چند سال بعد از ان برگشته و شرایط جدید برایش فرق کرده. این همان جمله معروف شهید باکری ماست . ما این حالت را متوجه می شویم چون در فیلم و غیر فیلم ان را تجربه کردیم اما از لابلای این متن بیشتر سیاهی و یاس و ناامیدی در می اید. چرا اصرار داریم از جنگ برگشته ها اینقدر لایتچسبک می شوند؟ و اینکه کسان دیگری هم که به نحوی از جامعه دور بودند – زندانی/ مسافرت طولانی و …- هم iمین حس را دارند یا این مختص به رزمندگان هست که خود را مpق می دانند و لاجرم به این حس می رسند؟!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *