خانه / یادداشت / دوستت داریم را با صدای بلند بگوییم

دوستت داریم را با صدای بلند بگوییم

دستم می‌لرزد که بنویسم فرنگیس روزت مبارک؛ چرا که می‌دانم بیش از من، همیشه مادرم این کار را می‌کرد. انگار فرنگیس دختر که نه، مادرِ مادرم بود. می‌گویم بود، چرا که مادرم قبل از عید خوابید. به خواب رفت. اوایل اسفندماه ۱۳۹۵؛ روز تولد خانمم. مادرم را روی شانه‌های مادرش خواباندیم. جایی که ۴۵سال قبل، در قطعه‌ی سه، ردیف چهل‌وچهار برایش آماده شده بود ولی خودش نمی‌دانست. مادرم برای واژه‌ی مرگ، از کلمه‌ی خوابیدن استفاده می‌کرد. وقتی می‌خواست بگوید یکی از فامیل یا همسایه‌ها به رحمت خدا رفته، می‌گفت فلانی هم خوابید. خوابیدن را آنقدر راحت در گوشی تلفن برای دوست و آشنا به کار می‌برد که طنین مرگ نمی‌داد. حتی صدای هق‌هق. همه‌ی ما روزی می‌خوابیم. بعد از خوابیدن مادرم، بیشتر عاشق دخترم شدم. نمی‌دانم چه کششی در وجود دختر هست که هرچه نگاهش می‌کنی سیر نمی‌شوی. شاید او را در قالب مادرم می‌بینیم، شاید در قالب عاشقی مثالی… نمی‌دانم. از خانه که بیرون می‌روم، دلم بیشتر برای او تنگ می‌شود تا مادرش یا خانه‌ام یا هرچیز دیگری که در این عالم دارم یا خیال می‌کنم که دارم. چرا که همه چیز در این عالم اعتباری‌ست تا حقیقی. وقتی که می‌خواهم خرید کنم، اول فرنگیس پیش رویم می‌آید، بعد مادرش یا دیگری… حتی خودم.
تازگی‌ها دزد به خانه‌ی ما زده. قبل ازعید، قبل از اینکه مادرم بخوابد. قدش به یک متر و هفتاد می‌رسد. با عطری خوش بو توی خانه می‌چرخد و نمی‌توانم از خانه بیرونش کنم. دخترم عاشق این دزد شده. و متاسفانه منم. دارد دخترم را می‌برد با دسته گل‌های رنگ به رنگ. کادوهای جوربه‌جور؛ با جعبه‌های شیرینی، کیک خامه‌ای و ناپلئونی، هر دفعه از یک شیرینی فروشی. نامرد رگ خواب مرا فهمیده. اگر فرنگیس راضی نبود، هیچ وقت راضی به رفتنش نمی‌شدم. دلم می‌خواست ما همیشه سه نفر می‌ماندیم ولی انگار تقدیر به گونه‌ای دیگرست. تازه می‌فهمم روز ی که من رفته‌ام پشت در خانه‌ی خانمم، پدر خانمم چه حالی داشته… .
مادرم که دختر مادرش بود، اسمش صغرا بود و مادرش را فرنگیس صدا می‌کرد. اسم دخترم را از روی مادربزرگم برداشتم. مادرم عاشق فرنگیس بود؛ دخترم. هر وقت مرا تنها می‌دید، اول سراغ فرنگیس را می‌گرفت و بعد حرف‌های دیگر، که من حسود‌ی‌ام می‌شد. چرا که هیچ وقت طعم داشتن مادربزرگ را نچشیدم. روزی که اسم فرنگیس را برداشتیم (این هم از آن تعابیری‌ست که خوب جا افتاده) بیش از همه مادرم خوشحال شد. دیگرانی بودند که گفتند رسم نیست و هزار حرف دیگر؛ ولی من گوش نکردم و حالا می‌فهمم که چه کار خوبی کردم؛ حالا بعد از خوابیدن مادرم. یاد و خاطره‌ی گذشتگان چطور در ما جریان پیدا می‌کند. انگار ما خودمان نیستیم، ما گذشته‌ی دیگرانی هستیم که در دیگری جریان پیدا می‌کند. یک جور تناسخ خود خواسته.
تمام این حرف‌ها را نوشتم که بگویم خیلی دخترم را دوست می‌دارم و دوست ندارم که یادداشتی بنویسم و بگذارم گوشه‌ی کتابخانه یا لای کتاب‌های خطی تا بعد از مرگم پیداکنند و بگویند چه و چه… دلم می‌خواهد حالا که زنده و نخوابیده‌ام هنوز، به دخترم با صدای بلند بگویم…

۲ نظرات

  1. اینو برا مامانم خواندم. گریه کرد و منم گریم گرفت.
    خوابیدن و مردن، چقد خوب نوشته بود.

  2. چه جالب ما هم گریه کردیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *