خانه / روایت / در رثای فراداستان(۱)

در رثای فراداستان(۱)

به میرزا که هر چه هست ز اثر رنگ و بوی صحبت اوست

 

خیلی اتّفاقی در یکی از روزهای تابستانِ ۸۰ که یادم نمی‌آید به چه بهانه‌ای سر از طبقه‌ی زیرینِ پاساژِ کتابِ جنّتِ مشهد درآورده بودم، اتّفاق اُفتاد. پیرمردی با موهای حنایی (که تا سالِ هشتادوسه، زمانی که در قطعه‌ی شانزدهِ بهشتِ رضا خاکش کردند، میرزا صدایش ‌زدیم و این انگار تنها اسمی بود که دوست داشت با آن موردِ خطاب قرار بگیرد) نشسته بود وسطِ انبوهِ کتاب‌های مغازه‌ی محقّرش زیرِ راه‌پله‌ها. خیلی اتّفاقی‌تر شاگرد می‌خواست و برگه‌ای را با خطّی خوش چسبانده بود به شیشه و برای منِ نوجوانِ سیزده ساله‌ی مُشتاقِ کتاب، چه حادثه‌ای هیجان‌انگیزتر از این؟! هرچند چیزی به پایانِ عمرِ انجمن نمانده بود و من هم نهایتا سه تابستانش را بیشتر درک نکردم؛ امّا همین تجربه‌ی کوتاه اگر نبود، پانزده سال بعد، اینجا در «الف‌یا» احتمالا موضوعِ «فراداستان» را برای سلسله نوشته‌های هفتگی‌ام انتخاب نمی‌کردم. آن هم در تمجید و تکریمِ موضوعی که به اندازه‌ی کافی میانِ اهلش مذموم و ناپسند است و گاها اجتنابِ از آن توصیه می‌شود. البته که رازها به سَر به مُهر بودنشان می‌نازند و همین که به ابتذالِ سخن درمی‌آیند، فاجعه رُخ می‌دهد امّا با این وجود بعد از کلنجارهای شخصیِ بسیار که چند ماهی هست ارسالِ متن را به تاخیر انداخته (به گواهِ سردبیرِ عزیز جناب آقای دیّانی)، انتخابم را انجام داده‌ام و مسیرِ بیانش را برگزیده‌ام؛ فارغ از نتیجه‌ی احتمالی، که از سه حالت خارج نخواهد بود: یا به دلایلی که بعدتر به آن‌ها اشاره خواهد شد، تکذیب می‌شود و یا مثلِ خیلی از فراموش‌شده‌ها قبل از طرحِ جدّی و کشفِ مخاطب از یاد می‌رود و یا اُصولا اجازه‌ی نشر نیافته و همین چند خط را هم نخواهید خواند.

به تاریخِ شبِ شنبه ۱۳ اُکتبرِ ۱۹۶۸، نامه‌ای از «آن آربُرِ» میشیگان به تهران پست می شود.۱ «اسماعیلِ فصیح» رونوشتی از آن را هم می‌فرستد به نشانیِ کتابفروشی‌ای در مشهد، که برسد به دستِ ریاستِ «انجمنِ بداهه نویسی».

«در حقیقت دلم می‌خواهد تا زنده‌ام همین‌طور مثل همین الآن به تو بنویسم و بنویسم و وسطِ نوشتنِ جمله‌ی دوستت دارم، بمیرم. این نامه یک پیام مخصوص هم دارد… چطور است با همین پیام شروع کنم؟ پریشب نامه‌ای از تهران رسید که به من اطّلاع دادند اوّلین کتابِ من، «شرابِ خام»۲ در تهران منتشر شده. دلم می‌خواست تو این خبر را از خودِ من بشنوی تا اینکه ریختِ کتاب و اسمِ مرا پشتِ شیشه‌ی کتابفروشی ببینی. من مطمئنّم نوشتنِ من برای تو خبرِ تازه‌ای نیست. تو صدها سحر مرا دیده‌ای که با کاغذ و مداد در دنیایِ خودم بوده‌ام. به هر حال کارِ اوّل، کارِ مشکل، حالا تمام شده. من خودم احساس می‌کنم اوّلین سعی‌ام را برای کارهای آینده کرده‌ام، یعنی خودم را از بالای بلندترین قلّه‌ها پرت کرده‌ام، حالا فقط مانده در همان اوج پرواز کنم. من چیزی خلق کرده‌ام که عدّه‌ی زیادی را تکان خواهد داد، گروهی مرا دوست خواهند داشت، یک مُشت دیگر به من فحش تحویل خواهند داد. من حالا امشب نمی‌خواهم زیاد وارد فلسفه‌ی این کارهای خودم بشوم، چون یک دلیلِ ساده‌ای ندارد. ضمناً من دیگر با خودم عهد بسته‌ام که هرگز کتاب‌هایم را با کسی بحث نکنم و به انتقاداتِ خوب یا بد توجّه نکنم و حتّی نخوانم…»۳

فرستادنِ رونوشتی از نامه به نشانیِ انجمن، یک جورهایی عرضِ اندام به حساب می‌آمد. چند ماهِ قبل‌ترش که شرابِ خام را برای بررسی، تحویلِ انجمن داده بود، میرزا به قلمِ خودش صریح و مختصر برایش نوشته بود:

«حضوری هم خدمتتان عرض کرده بودم که وظیفه‌ی ما داستانِ کوتاه است و قرار نیست واردِ دنیای بی‌ سرانجامِ رُمان بشویم، گذشته از این، شما در اوّلین اثرتان برخلافِ قرارِ معهود، قوانینِ انجمن را هم زیرِ پا گذاشته‌اید. به نظر می‌رسد رُمان تا اندازه‌ی زیادی برگرفته از زندگی شخصی خودتان است. از هرگونه کمک برای چاپِ شرابِ خام معذوریم.»۴

خُب حالا برای اینکه خیلی هم گیج نشوید، بگذارید یک جورِ دیگر برایتان بگویم. داستان از این قرار بود که میرزا اواخرِ یکی ازآخرین تابستان‌های زندگی‌اش به صرافت میفتد پیش از آنکه رازش به دستِ آلزایمر برای همیشه در پستوی کتابفروشی دفن شود، آن را زیرِ گوشِ سالمِ کسی که نشانه‌های خوابش را با خود داشته باشد، زمزمه کند. بدونِ شک نامِ خانوادگی‌ام به کمک آمده بود که تا «داستان» را شنید، انگار که سال‌ها منتظرِ این دیدار نشسته باشد با اشتیاق پرسید:

  • اسمت؟
  • داستان هستم. معیدِ داستان.

لبخند زد و رفت انتهای مغازه. روی نوکِ پا بلند شد و کتابی را از قفسه‌های بالا برداشت و برگشت. شیرازه‌ی کتاب را گرفت رو به من و انگار که مسئله‌ای قدیمی را حل کرده باشد، دوباره لبخند زد. کتابِ «داستانِ جاویدِ» اسماعیلِ فصیح بود. جاوید و فصیحش را خط گرفته بودند. پرسید:

  • پسرِ اسماعیلِ داستان؟

و بعد از جوابِ مثبت، دستِ پسرکِ سیزده ساله که در نگاهِ اوّل شاید خیلی مطمئن و مناسبِ این رازداری به نظر نمی‌رسید را می‌گیرد و می‌برد توی پستوی کتابفروشی، تا نامه‌ی فصیح را برایش بخواند.

بالای آن درِ ممنوعه، روی تابلوی چوبی زهوار دررفته‌ای که تاریخِ تاسیس‌اش از فَرطِ پوسیدگی خوانده نمی‌شد، نوشته شده‌بود:

«بیایید با پایانِ هر داستان، آغازِ داستانِ زندگیِ جدید مخاطبتان را رقم بزنید» یا یک چیزی توی همین مایه‌ها.

حقوقِ ثابت نداشت. تابستان‌ها به مددِ مرخصیِ والدین و طیّ طریقِ هزار کیلومتری تا مشهد، همه‌ی سه ماهش را تِلِپ می‌شدم میانِ کتاب‌های یک کتابفروشیِ دوست داشتنی. قرار بر این بود که به ازای هر اثری که می‌دهند برای چاپ، بسته به میزانی که با سفارش‌دهنده و نویسنده طی می‌کنند، دست‌مزدی هم بدهند به من که البته من نه نویسنده بودم نه ویراستار و نه هیچ عنصرِ سازنده‌ی دیگری که بتواند در فرآیندِ نشر تاثیرگذار باشد. تنها نقش رازداری را ایفا می‌کردم که گه‌گاه می‌بایست صورتِ بیرونیِ انجمن را به شکلِ یک کتابفروشیِ ساده حفظ می‌کرد.

  • هر جمعه عصر جلساتِ انجمن اینجا برگزار می‌شه. قانونِ اوّل و آخر رازداریه، هیچ‌کس از اعضای انجمن هم حق ندارن داستانِ خودشون رو بنویسن، در این صورت خطرِ لو رفتن همه رو تهدید می‌کنه، می‌فهمی که؟

(البته نیازی به توضیح نیست که در آن سن خیلی هم دریافتِ درستی از اتّفاقات نداشتم) بعد دستم را گرفته بود و برده بود توی پستو. چراغ را که روشن کرد، تصاویرِ قاب گرفته‌ی نویسندگانی که تا آن زمان هیچ کدامشان را نمی‌شناختم، شروع کردند به لبخند زدن.

  • واقعیّت اونی نیست که به سادگی دیده می‌شه. بدیهی نیست. اون چیزیه که توی کارگاه ساخته می‌شه. مثلِ اینجا. واقعیت یه داستان نیست، فراتر از یه داستانه. تا وقتی که زنده هستن پشتِ این کُرسی می‌شینن و بحث می‌کنن تا نظرِ مشتری رو به خودشون جلب کنن، بعد هم که می‌میرن، می‌رن روی دیوار، توی قابِ عکس؛ مثل همه.

تصوّرش هم آزاردهنده بود، اینکه سال‌های سال، نویسندگانی بعضا نام‌آشنا به پستوی حقیرِ کتابفروشی ساده‌ی زیرِ راه‌پلّه‌ی طبقه‌ی زیرینِ پاساژِ جنّتِ مشهد رفت‌وآمد داشته‌اند و جلسه گذاشته‌اند تا گاها برای آدم‌های عاشقی که دستشان به جایی بند نبوده، مابه‌اِزاهای داستانی تعریف کنند. ترکیبی ناجوانمردانه از ایده و عشق و تجارت که بر پایه‌ی اصولِ نشانه‌گذاری و نمادسازی در قالبِ داستان، با سرنوشتِ انسان‌ها معامله می‌کرد؛ معشوقه‌هایی که گاهی جوابِ رد داده بودند و ناگهان خود را درونِ یک متنِ چاپ شده پیدا می‌کردند و ناخودآگاه به فکر فرومی‌رفتند. گاهی کار از کار می‌گذشت، مثلِ زمانی که داستان‌ها با مویِ سپید و دستانی لرزان خوانده می‌شد. در این موارد به اصطلاحِ انجمنی‌ها، داستان دیر در جانِ هدف نشسته بود، گاهی هم با وجودِ اینکه داستان‌ها به تیراژهای عجیب و غریبی می‌رسید، تا ابد توسّطِ آن کسی که باید، خوانده نمی‌شد و برای همیشه به تاریخ می‌پیوست. البته همیشه قضیه عشقی نبود.

همین اواخر، حاج ناصری از حسن آبادِ تهران پا شده بود آمده بود انجمن که سفارشِ داستان بدهد؛ تاکید داشت که عشقی در کار نیست و موضوع را تنها با نویسنده‌ی مربوطه در میان می‌گذارد. کار را سپردند دستِ نویسنده‌ی جوانی که با رُمانِ اوّلش کلّی اِسمی شده بود.۵ داستان که چاپ شد، درواقع توانستند گستره‌ی موضوعیِ انجمن را فراتر از عشق های عامیانه‌ی دمِ دستی گسترش بدهند.

حالا نقلِ افشاگری و حق ناشناسی نیست که مثلا خواسته باشم بعد از این همه سال بُنیانِ عشق‌های عامه پسندِ ادبیاتِ داستانی را زیرِ سوال ببرم. خیلی‌ها هم بوده‌اند که همان اوایلِ ورودشان، نوعِ دیدگاهِ نشانه پردازانه‌ی انجمن توی ذوقشان زده و بعدِ چندتایی کار، از آن آمده بودند بیرون. به عنوانِ مثال به تاریخِ ۲۵ شهریورِ ۹۱ مصاحبه‌ای از «رضا امیرخانی» با عنوانِ «کارِ من اعتراف است» در هفته نامه‌ی «پنجره» چاپ شد که به نظر می‌رسد در آن، نویسنده به صورتِ ضمنی و یک بار برایِ همیشه از تنها داستانی که به سفارشِ انجمن نوشته است اعلامِ برائت می‌کند.

  • «ناصر ارمنی اشتباهی بود بر مبنایِ آموزه‌های داستان نویسی. می‌گفتند قبل از رُمان باید داستان کوتاه نوشته باشی. من اوّل رُمانم را نوشته بودم، بعد دیدم این طوری که خیلی بد شد! مثلِ دانشگاه که جای پیش نیازها را عوض می‌کردیم، تصمیم گرفتم پیش نیازِ رُمان را که همان داستانِ کوتاه باشد پاس کنم تا گرفتارِ اداره‌ی آموزش نشوم! ناصر ارمنی بی معنی بود، به همان اندازه که پاس کردنِ پیش نیاز بی معنی است…»۶

حوالیِ بهار، پشتِ بامِ اوّلین خانه‌ی راسته‌ی منازلِ مسکونی اساتید، پُر شده بود از طشت‌های رنگی. دایی نذر داشت آبِ نیسانِ تمامِ محلّه را تامین کند. زن دایی چهارقُلش را می‌خواند و باقی‌اش را هم تقسیم می‌کرد بین اعضای فامیل. چند سالِ قبل‌ترش وقتی زن دایی حامله بود و از گازگرفتگیِ خانه‌شان جانِ سالم به در برد، دایی نذر کرد هر سال مسئولِ جمع‌آوریِ آبِ باران شود. سالِ آخر برای میرزا هم شیشه پُر کردیم. برایش مفصّل توضیح دادم که هفت شبانه روز، بامداد و شامگاه از آن بخورد. نابلد نبود امّا شک نداشتم فراموشی‌اش اجازه‌ی یادآوری را به او نمی‌دهد. اوایلِ تابستان، خوره از پنجه‌های پای چپش ظاهر شد و تا اواخرِ فصل، به دستِ راست هم رسید. زن دایی عذاب وُجدان گرفته بود که نکند چهارقُلش را کم و زیاد خوانده باشد. میرزا امّا زمستان نشده از پا درآمد و من ماندم و انبوهی از رازهای ناقصی که نمی‌دانستم کِی و کُجا به دردم خواهد خورد.

Figure1یکی از جلسات قدیمی انجمن بداهه نویسی در ساختمان اولیه‌ی آن، که گویا به مراتب از وضعیتی که در ادامه پیداکرده، شکیل‌تر و مناسب‌تر بوده است. از راست: محمدرضا قانون‌پرور، اسماعیل فصیح، بهمن فرمان آرا، فرهنگ رجایی و کریم امامی، گلی امامی هم پشت به دوربین نشسته است.

پانوشت

[۱] این حقیر در این تاریخ هنوز متولّد نشده است. دقیقا بیست سال بعد (یا به قولِ دکتر گلمکانی دبیرِ حسابانِ سالِ سوم دبیرستان که مبداء تاریخ برایش از جام جهانی ۱۹۳۰ اروگوئه آغاز می‌شد) جایی میانِ شوتِ ایرج دانایی فرد و ضربه‌ی سرِ حمیدِ استیلی به دنیا آمده‌ام. بعدا امّا توضیح می‌دهم که این نامه‌ها را میرزا یکی یکی از توی گنجه در می‌آورد و توضیح می‌داد.

[۲]«عمر ما هر کدام حلقه‌ای از یک زنجیر افسانه‌ای است که هرگز حساب نشده. یک ایرانی به گوشه‌ای از یک نسل یک قاره‌ی جوان درس فلسفه و عرفان می‌دهد، شاید به این دلیل ساده که یک دریانورد پرتقالی، راه هندوستان را عوضی رفت. بچه‌ی‌یک جوان تهرانی موقع دنیا آمدن در واشینگتن تلف می‌شود، چراکه خون یک زن نروژی مرضی از پدر معیوب خود در آنگون نروژ به ارث برده بود. دختری تبریزی در تهران آدمکش می‌شود، چراکه یک قاچاقچی در خرمشهر از دست قانون در رفت. من و ویدا یک شب عصاره‌ی گازدار تاکی را در زعفرانیه‌ی تهران خوردیم که یک تابستان زیر آفتاب شمال ونیز ایتالیا جان گرفته بود. در این فکرم که الان عصاره‌ی روح زیبای او، چشمان چه کسی را در لس‌آنجلس سیراب می‌کند؟»

بخشی از رمان شراب خام، نخستین اثر اسماعیل فصیح که ظاهرا تا اندازه‌ی زیادی برگرفته از زندگی شخصیِ خودش بود.

[۳]بخشی از نامه‌ی منتشر شده‌ی فصیح به همسرش، فرح عدالت. اسماعیل فصیح با وجود ناتوانی جسمی و به اصرار برخی از دوستانش، بخشی از خاطرات و زندگی‌نامه‌ی خود را نوشته بود. برخی از این نوشته‌ها به زندگی او پیش از سفر به آمریکا، سفر به آمریکا، برگشت به ایران و دنبال کردن نویسندگی به شکل حرفه‌ای می‌پردازد؛ که البته انتشار این زندگی‌نامه‌ی خودنوشت، پس از مرگ فصیح به دلایلِ نامعلومی (که احتمالا بی ارتباط با قضیه‌ی انجمن هم نبود) منتفی شد.

[۴]گنجه‌ی نقره‌ای توی پست و بهترین منبعِ موثّقِ مکتوب بود. میرزا تمامِ نامه‌هایش را داخلِ آن نگهداری می‌کرد. شوربختانه از سرنوشتِ آن پس از مرگِ میرزا و در نزاعِ میانِ میراث‌خوران اطّلاعی ندارم.

[۵]احتمالِ قریب به یقین منظور از نویسنده‌ی جوان، رضا امیرخانی است که در سال ۱۳۷۴ با کتاب «ارمیا» جایزه‌ی بیست سال ادبیات داستانی ایران را از آنِ خود کرد.

[۶]بخشی از مصاحبه‌ی اُمیدمهدی نژاد با رضا امیرخانی، چاپ شده در شماره‌ی ۱۵۰ هفته نامه‌ی پنجره به تاریخ ۲۵ شهریور ۱۳۹۱٫

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

یک دیدگاه

  1. لذت بردم.
    ممنون

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *