خانه / داستان / خانه‌ی سرباز  

خانه‌ی سرباز  

بهترین داستان‌های کوتاه/ ارنست میلر همینگوی، گزیده، ترجمه و با مقدمه‌ی احمد گلشیری، موسسه‌ی انتشارات نگاه، 1385

«کربز» از کالج مذهبی متدیست شهر کانزاس، راهی جنگ شد. عکسی دارد که او را در میان برادران کالج نشان می‌دهد. برادرها همه یقه بلند و یک شکل‌اند. کربز در ۱۹۱۷ در نیروی دریایی نام‌نویسی کرد و پا به امریکا نگذاشت تا تابستان ۱۹۱۹ که لشکر دوم از رود راین برگشت.

عکسی هم دارد که او را با دو دختر آلمانی و سرجوخه‌ی دیگری روی رود راین نشان می‌دهد. توی عکس لباس نظامی کربز و سرجوخه خیلی تنگ است. دخترهای آلمانی چنگی به دل نمی‌زنند و راین هم در عکس نیفتاده.

وقتی کربز به شهر زادگاهش در اوکلاهما برگشت، مراسم پیشباز از قهرمان‌های جنگ تمام شده‌بود. او خیلی دیر برگشته بود. از جوان‌های شهر که به خدمت سربازی رفته بودند، شاهانه استقبال شده‌بود. مردم هیجان زیادی از خود نشان داده‌بودند. حالا واکنش‌ها فروکش کرده‌بود. مردم ظاهراً کمابیش کار کربز را مضحک می‌دانستند که سال‌ها بعد از پایان جنگ، به این دیری، به میهن برگشته است.

در روزهای اول که جاهایی مثل جنگل بلو، سواسون، شامپاین، سن میهایل و آرگون را زیر پا گذاشته بود، اصلاً خوش نداشت از جنگ حرف بزند. بعد هوس تعریف‌کردن به سرش زد اما کسی حال و حوصله‌ی گوش‌دادن نداشت. مردم آن‌قدر از شل‌وپل شدن داستان شنیده بودند که واقعیت‌ها برایشان گیرایی نداشت. این بود که کربز نتیجه گرفت اگر بخواهد کسی به حرف‌هایش گوش بدهد، باید دروغ سر هم کند؛ و بعد که یکی دو بار دروغ گفت، خودش هم از جنگ و حرف و نقل جنگ ‌زده شد. همین دروغ‌ها سبب شد که از هر اتفاقی که در دوران جنگ برایش پیش آمده بود بیزار شود. همه‌ی آن اوقاتی که وقتی به یادشان می‌افتاد احساس آرامش و آسودگی می‌کرد (اوقاتی که در طول آن‌ها دست به یک کار زده‌بود، یعنی تنها کاری که راحت و طبیعی از دست او برمی‌آمد، آن هم وقتی که می‌شد به کار دیگری دست بزند)، حالا کیفیت آرامش بخش و باارزش خود را از دست می‌دادند و سپس خودشان هم از دست می‌رفتند.

دروغ‌هایش پیش‌پا‌ افتاده بود و چیزهایی بود که آدم‌های دیگر دیده بودند، انجام داده‌بودند یا شنیده بودند؛ این داستان‌هایی را که از خودش درمی‌آورد و با آب و تاب شرح می‌داد، آدم از دهن هر سربازی می‌شنید. دروغ‌هایش حتی تو سالن بیلیارد خریدار نداشت. آشنایانش که گزارش‌های مفصلی درباره‌ی زن‌های آلمانی شنیده بودند که در جنگل آرگون خودشان را به مسلسل زنجیر می‌کردند (و البته سر درنیاورده بودند که این کارشان از روی میهن‌پرستی بوده یا تفنن) از شنیدن داستان مسلسل‌چی‌های آلمانی او که خودشان را زنجیر نکرده بودند، روی‌شان را برمی‌گرداندند.

کربز از یادآوری این دروغ‌ها و اغراق‌ها حالش بهم می‌خورد و گاهی که با آدمی روبه‌رو می‌شد که خدمت سربازی رفته بود و چند دقیقه‌ای توی اتاق رختکن با او گپ می‌زد، قیافه‌ی‌ سربازی را در جمع سربازهای دیگر به خود می‌گرفت و این وضعی بود که همیشه حالش را به هم می‌زد و دچار دلهره‌اش می‌کرد. به این ترتیب، همین لحظه‌ها هم به کامش زهر می‌شد.

این هنگام مصادف بود با اواخر تابستان که تا دیروقت می‌خوابید، سپس برمی‌خاست، قدم‌زنان به مرکز شهر می‌رفت و کتابی از کتابخانه می‌گرفت. ناهارش را توی خانه می‌خورد. توی ایوان جلوی خانه می‌نشست کتاب می‌خواند تا اینکه حوصله‌اش سر می‌رفت و سپس قدم‌‌زنان تا مرکز شهر می‌رفت و ساعت‌های گرم روز را در سایه‌ی خنک و تاریک سالن بیلیارد می‌گذراند. عاشق بازی بیلیارد بود.

عصر که می‌شد با ساز کلارینت خود تمرین می‌کرد، گشتی توی شهر می‌زد، چیزی می‌خواند و می‌خوابید. به نظر دو خواهر کوچکش هنوز قهرمان بود. اگر هوس می‌کرد، مادرش صبحانه را توی رختخواب برایش می‌آورد. گاهی مادرش توی رختخواب بالای سرش می‌رفت و از جنگ چیزهایی می‌پرسید اما حواس درست و حسابی نداشت. پدرش هم اهل بگو بشنو نبود.

کربز پیش از آنکه راهی جنگ بشود هیچ وقت اجازه نداشت پشت فرمان ماشین خانواده بنشیند. پدرش در کار خرید و فروش مستغلات بود و میل داشت ماشین همیشه دم دستش باشد تا وقتی لازم می‌شد، مشتری‌ها را به روستا برساند و مزرعه‌ای، چیزی را به آن‌ها نشان بدهد. ماشین همیشه جلوی ساختمان بانک فرست نشنال بود که پدرش در طبقه‌ی دوم آنجا دفتر داشت. حالا بعد از جنگ، ماشین همان ماشین بود.

توی شهر چیزی تغییر نکرده‌بود جز اینکه دخترها بزرگ شده‌بودند. اما چنان دنیای پیچیده‌ای از اتحادهای پا درهوا و چند دسته‌گی‌های بی‌ثبات دور خودشان درست کرده‌بودند که کربز توان و دل جرئت ورود به آن را نداشت. با اینهمه، خوش داشت آن‌ها را تماشا کند. دخترهای جوان و خوش بر و رو تعدادشان زیاد بود. بیشترشان موی‌شان را کوتاه کرده‌بودند. وقتی راهی سربازی شد، فقط دخترهای کم سن‌وسال موی‌شان این‌طور کوتاه بود یا دخترهای جلف. دخترها همه پیراهن دکمه‌دار یقه گرد هلندی و ژاکت به تن داشتند. مد روز بود. کربز دوست ‌داشت آن‌ها را وقتی در آن دست خیابان قدم می‌زدند، از ایوان جلو خانه‌شان دید بزند. دوست ‌داشت آن‌ها را وقتی زیر سایه‌ی درخت‌ها قدم می‌زدند، تماشا کند. یقه‌های گرد هلندی آن‌ها را که روی راکت می‌انداختند دوست می‌داشت. موی کوتاه و طرز راه رفتن‌شان را.

توی شهر که بود آن‌قدرها کششی نسبت به دخترها احساس نمی‌کرد. وقتی آن‌ها را توی بستنی‌فروشی یونانی می‌دید، خوشش نمی‌آمد. راستش، خودشان را دوست نمی‌داشت. بیش از حد تودار بودند. دنبال چیز دیگری بود. بفهمی نفهمی دلش می‌خواست دوستی داشته باشد اما حالش را نداشت برای رسیدن به آن‌ها دست به کاری بزند. اهل دوز و کلک و سیاست‌بازی نبود. با اظهار عشق میانه‌ای نداشت. دیگر دلش نمی‌خواست دروغ بگوید. ارزشش را نداشت.

دنبال نتیجه نبود. یعنی دیگر در هیچ کاری دنبال نتیجه نبود. دلش می‌خواست فارغ از نتیجه زندگی کند. ازین گذشته، واقعاً دنبال دختر نبود. این را توی ارتش یاد گرفته بود. همه قیافه‌ای می‌گرفتند که انگار لازم است آدم دوست‌دختر داشته باشد. کمابیش همه این حال را داشتند. اما برای او این طور نبود. کبز دوست لازم نداشت. مضحک اینجا بود که ابتدا آدم لاف می‌زند که برای‌شان تره خرد نمی‌کند، هیچ وقت به‌شان فکر نمی‌کند و محال است طرف‌شان برود؛ اما بعد با آب و تاب می‌گوید که بدون آن‌ها نمی‌شود سر کرد، آن‌ها همیشه باید کنار آدم باشند و بدون آن‌ها خواب به چشم آدم نمی‌رسد.

این حرف‌ها دروغ است. یعنی از هر دو سر دروغ است. آدم وقتی به آن‌ها نیاز پیدا می‌کند که به آن‌ها فکر کند. این را توی ارتش یاد گرفته بود. بعد دیر یا زود، آدم همیشه یکی دم دست دارد. آدم وقتی چشم و گوشش باز شود، یکی دم دست دارد. فکر کردن نمی‌خواهد. دیر یا زود وقتش می‌رسد. این را توی ارتش یاد گرفته بود.

اگر یکی از آن‌ها با پای خودش می‌آمد و توقع حرف نداشت، بدش نمی‌آمد با او باشد. اما اینجا توی شهر او موضوع به این سادگی‌ها نبود. می‌دانست که به این راحتی نمی‌تواند کار را به انجام برساند. به زحمتش نمی‌ارزید. با فرانسوی‌ها و آلمانی‌ها مشکلی در کار نبود. با آن‌ها خیلی راحت می‌شد طرح دوستی ریخت. به یاد فرانسه افتاد و بعد به یاد آلمان. روی هم رفته، از آلمان بیشتر خوشش آمده بود. دلش نمی‌خواست از آلمان برگردد. دلش نمی‌خواست به کشورش بیاید. با این وجود آمده بود. حالا توی ایوان جلو خانه‌اش نشسته بود.

از دخترهایی که در آن دست خیابان قدم می‌زدند خوشش می‌آمد. از سر و شکل آن‌ها بیش از دخترهای فرانسوی و آلمانی خوشش می‌آمد. اما دنیایی که آن‌ها تویش بودند، دنیایی نبود که او تویش بود. دلش می‌خواست یکی از آن‌ها مال او بود. اما به دردسرش نمی‌ارزید. سر و شکل قشنگی داشتند. خوشش می‌آمد. جذاب بودند. اما او مرد گفت‌وگو نبود. می‌ترسید یک وقت کار را خراب کند. با وجود این از تماشای همه‌ی آن‌ها لذت می‌برد. اما ارزشش را نداشت. آن هم حالا که کارها داشت روبه‌راه می‌شد.

توی ایوان نشسته بود و کتابی درباره‌ی جنگ می‌خواند. کتاب شرح حال بود و شرح درگیری‌هایی در آن آمده بود که خودش در آن‌ها شرکت داشت. از همه‌ی مطالبی که تا آن وقت خوانده بود گیراتر بود. دلش می‌خواست کتاب عکس‌های بیشتری می‌داشت. با علاقه‌مندی به انتظار روزی بود که کتاب‌هایی شبیه آن با عکس‌های مفصل منتشر شود و او همه را بخواند. حالا داشت واقعاً چیزهایی درباره‌ی جنگ یاد می‌گرفت. خودش سرباز خوبی بوده. حالا او نگاه دیگری داشت.

یک ماهی پس از ورودش به میهن، یک روز صبح مادرش به اتاق خوابش آمد و روی تخت نشست و پیشبندش را صاف کرد.

گفت: «هرولد، دیشب با پدرت حرف زدم. بدش نمی‌آمد ماشینو بیرون ببری.»

کربز، که هنوز خواب‌آلود بود، گفت: «چی؟ ماشینو ببرم بیرون؟ جدی؟»

«آره، چند وقته پدرت به این نتیجه رسیده که هر وقت هوس کنی می‌تونی دوری با ماشین بزنی. البته دیشب حرف‌شو زدیم.»

کربز گفت: «حتما وادارش کردی.»

«خیر. خودش دراومد گفت بشینیم حرف بزنیم.»

کربز بلند شد و روی تخت نشست: «ولی حتماً تو وادارش کردی.»

مادرش گفت: «هرولد، می‌آی پایین صبحانه بخوری؟»

کربز گفت: «لباس که پوشیدم میام.»

مادرش از اتاق بیرون رفت و او همان‌طور که دست و صورتش را می‌شست، ریش می‌تراشید و لباس می‌پوشید تا برای صرف صبحانه به اتاق ناهارخوری برود، می‌شنید که مادرش در طبقه‌ی پایین چیزی سرخ می‌کند. سر صبحانه خواهرش چیزهایی را که با پست رسیده بود آورد.

گفت: «خوب، هری خوابالو، چطور شده بیدار شد‌ی؟»

کربز نگاهی به او انداخت. دوستش می‌داشت. خواهر خوبش بود.

پرسید: «روزنامه رو آوردی؟»

دختر «کانزاس سیتی استار» را به دستش داد، کربز لفاف روزنامه را پاره کرد و صفحه‌ی ورزشی را گشود. استار را تا زد، سر آن را به پارچ آب تکیه داد و پایینش را به بشقاب لوبیا چسباند تا بتواند موقع خوردن مطالعه کند.

مادرش که در آستانه‌ی در آشپزخانه ایستاده بود، گفت: «هرولد، خواهش می‌کنم روزنامه رو چک نکن. وقتی استار چرک باشه پدرت رغبت نمی‌کنه بخونه.»

کربز گفت: «چرکش نمی‌کنم.»

خواهرش پشت میز نشست و او را که روزنامه می‌خواند تماشا کرد.

گفت :«امروز بعد از ظهر توی حیاط مدرسه بازی داریم. من قراره توپ بزنم.»

کربز گفت: «به به. اوضاع تیم چطوره؟»

«من از خیلی از پسرها بهتر توپ می‌زنم. گفتم چه چیزهایی به من یاد دادی. دخترهای دیگه انگشت کوچک من هم نمی‌شن.»

کربز گفت: «جدی؟»

«بهشون گفتم که تو دوست پسر منی. مگه تو دوست پسر من نیستی، هری؟»

«البته.»

«مگه برادر آدم نمی‌شه دوست پسر آدم هم باشه؟»

«اینشو نمی‌دونم.»

«حتماً می‌دونی. نمی‌شه دوست پسر من باشی، هری، وقتی من دیگه عقلم رسیده باشه و تو هم بخوای؟»

«البته. حالا دیگه تو دوست دختر منی.»

«راستی راستی من دوست دختر توام؟»

«البته.»

«منو دوست داری؟»

«اوهوم.»

«همیشه منو دوست داری؟»

«البته.»

«پس می‌آی بازی منو تماشا کنی؟»

«شاید.»

«ببین، هری، پس منو دوست نداری. اگه دوست داشتی می‌اومدی بازی منو توی حیاط مدرسه تماشا می‌کردی.»

مادر کربز از توی آشپزخانه به اتاق ناهارخوری آمد. دو بشقاب به دست داشت؛ توی یکی دو تخم مرغ املت درست کرده بود و رویش ژامبون خشک چیده بود و توی یک بشقاب هم کیک دیلار بود.

گفت: «پاشو برو هلن. من با هرولد حرف دارم.»

بشقاب املت و ژامبون را جلو هرولد گذاشت و شیشه‌ی مربای افرای روی کیک را از توی گنجه بیرون آورد. سپس روبه‌روی هرولد پشت میز نشست.

گفت: «هرولد، دلم می‌خواد یه دقیقه اون روزنامه رو کنار بذاری.»

کربز روزنامه را برداشت و تا کرد.

مادرش عینکش را برداشت و گفت: «برای آینده‌ت تصمیمی گرفتی؟»

کربز گفت: « نه.»

«فکر نمی‌کنی وقتش رسیده باشه؟» مادرش منظور بدی نداشت. فقط نگران بود.

کربز گفت: «فکر نکردم.»

مادرش گفت: «خداوند برای تک‌تک بندگانش کار داره. روی زمینش دستی رو نمی‌بینی که بی‌کار باشه.»

کربز گفت: «من یکی توی زمین اون نیستم.»

«ما همه توی زمین خدا هستیم.»

کربز مثل همیشه مضطرب و دمغ بود.

مادرش ادامه داد: «هرولد، من خیلی دلواپس توام. می‌دونم چه وسوسه‌هایی سر راه آدم کمین می‌کنن. می‌دونم که آدم چقدر ضعیفه. یادمه، پدربزرگ عزیزت، که عمرشو به تو داده، پدر خودم، چه چیزها که از جنگ داخلی تعریف نمی‌کرد. من برای تو دعا می‌کردم. الان هم صبح تا شب برات دعا می‌کنم، هرولد.»

کربز به چربی ژامبون که داشت توی بشقاب می‌بست نگاه می‌کرد.

مادرش ادامه داد: «بابات هم نگرانه؛ می‌گه بلندپروازی‌هاتو کنار گذاشتی. می‌گه هدفی در زندگی نداری. چارلی سیمونز، که سن و سال تو رو داره، شغل خوبی پیدا کرده و داره زن می‌گیره. جوونا همه دارن سر و سامون پیدا می‌کنن؛ همه‌شون دارن به جایی می‌رسن. خودت نگاه کن ببین جوونایی مثل چارلی سیمونز واقعاً دارن توی جامعه اعتبار پیدا می‌کنن.»

کربز حرفی نزد.

مادرش گفت: «هرولد، این طور نگاه نکن. خودت می‌دونی که دوستت داریم و این چیزها رو به خاطر خودت می‌گیم تا ببینی اوضاع از چه قراره. بابات نمی‌خواد جلوی آزادی تو رو بگیره. حرفش اینه که باید اجازه داشته‌باشی پشت فرمون بشینی. اگر بخوای بعضی ازین دخترای قشنگو سوار کنی و دوری بزنی ما یه دنیا خوشحال می‌شیم. ما دلمون می‌خواد به تو خوش بگذره. اما اول باید کاری برای خودت دست‌وپا کنی. به نظر بابات مهم نیست از کجا شروع کنی. به قول اون، هر کاری شریفه. اما چیزی که مهمه شروع کاره. از من خواست امروز صبح باهات حرف بزنم بعد بری دفترش اونو ببینی.»

کربز گفت: «تموم شد؟»

«تموم شد؟! بله، مگه عزیزم، مادرتو دوست نداری؟»

کربز گفت: «نه.»

مادرش از پشت میز نگاهش می‌کرد. آن وقت چشمهایش برق زد و بنای هق هق را گذاشت.

کربز گفت: «من هیچ‌کسو دوست ندارم.»

بی‌فایده بود. نمی‌توانست حرف‌های دلش را برای او بازگو کند، نمی‌توانست کاری کند که چشم مادرش باز شود. حرف ابلهانه‌ای زده بود. تنها او را رنجانده بود. بالای سر مادرش رفت و دستش را گرفت. مادرش صورتش را توی دست‌هایش گرفته بود و اشک ‌می‌ریخت.

کربز گفت: «منظوری نداشتم. از موضوعی عصبانی بودم. بی‌خود گفتم دوستت ندارم.»

مادرش همان‌طور گریه می‌کرد. کربز دستش را روی شانه او گذاشت.

«مادر، حرفمو باور نمی‌کنی؟»

مادرش با اشار گفت که باور نمی‌کند.

«خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم، مادر. خواهش ‌می‌کنم باور کن.»

مادرش با هق‌هق گفت: «باشه.» سرش را بالا آورد: «حرفتو باور می‌کنم، هرولد.»

کربز بر سر مادرش بوسه زد. زن صورتش را به صورت کربز چسباند.

گفت: «من مادر توام، شیرخواره که بودی تو رو به جگرم می‌چسبوندم.»

کربز احساس چندش کرد و کمابیش زیر دلش زد.

گفت: «می‌دونم مامان. سعی می‌کنم بچه‌ی سر به راهی براتون باشم.»

مادرش گفت: «هرولد، زانو بزن با هم دعا بخونیم.»

کنار میز ناهارخوری زانو زدند و مادر کربز دعا خواند.

زن گفت: «حالا تو دعا بخون، هرولد.»

هرولد گفت: «نمی‌تونم.»

«سعی کن، هرولد.»

«نمی‌تونم.»

«دلت می‌خواد من به جات دعا بخونم؟»

«آره.»

این بود که مادرش به جای او دعا خواند. سپس برخاستند و کربز مادرش را بوسید و از خانه بیرون رفت. دست به این کار زده بود تا گره کارها کورتر نشود. هیچ کدام از آن حرف‌ها بر او اثر نگذاشته بود. دلش به حال مادرش می‌سوخت. او مجبورش کرده‌بود دروغ بگوید. به شهر کانزاس می‌رفت تا کاری دست‌وپا کند و خیال مادرش راحت شود. شاید پیش از رفتن، یک صحنه بگومگوی دیگر هم داشته باشد.

به دفتر پدرش سر نمی‌زد. از سر این صحنه می‌گذشت. دلش می‌خواست زندگی‌اش آرام بگذرد. همان‌طور که تا حالا گذشته بود. به هر حال، حالا همه چیز گذشته بود. راهی حیاط مدرسه می‌شد تا بازی بیسبال هلن را در آنجا تماشا کند.

همچنین ببینید

وضعیت داستان و رمان‌نویسی در افغانستان

قصه و داستان‌سرایی در افغانستان پیشینهٔ دراز و پر فراز و نشیبی دارد که بدون …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *