خانه / سرمقاله / بگذار حرف بزنیم

بگذار حرف بزنیم

مرد و برادرش _آقا محمد_ دوازده نفر را کشته‌اند. از پلیس و غیر پلیس. لابد راحت کشته‌اند که مرد راحت قصه‌ی آدم‌کشی‌هایشان را تعریف می‌کند. چشم در چشم دوربین و تنها دغدغه‌اش این است که: «ما آخرش هم نفهمیدیم کی ما رو فروخت!» پریروز در خلال گفتگویی پیچیده در دود سیگار برگ، از بزرگی شنیدم که به دوستی می‌گفت: «اشتباه تو اینه که فکر می‌کنی آدم کشتن کار سختیه. آدم ‌کشتن یکی از آسون‌ترین کارهای دنیاست.» حرف، جنسی دارد از جنس حرف‌های داستایوسکی بزرگ. آدم‌ کشتن آسان‌ترین کار دنیاست. اگر حقیقت قصه این باشد که مرد می‌گوید، دیگر نباید در چندباره خوانی کتاب «جاناتان گلاور» _انسانیت؛ تاریخ اخلاقی سده‌ی بیستم_ برآشوبم، بغض کنم، عصبانی شوم و بالاتر از همه‌ی این‌ها، از اینهمه قتل بهت‌زده شوم و تعجب کنم. اگر آدم ‌کشتن آسان‌ترین کار دنیا باشد _که گویا هست_ لابد کشتن یک نوزاد یک‌روزه هم آسان‌تر از کشتن یک مرد رشید است و با این وصف، من بیهوده در «سربرنیتسا» بر مزار «فاطیما»ی یک‌روزه یخ زده‌ام و فلج شده‌ام؛ انگار که امر عجیب و غریبی بوده است کشتن یک دختر یک‌روزه یا کشتن هشت‌هزار و هفتصد و سی‌ودو نفر در دو، سه روز! با جمله‌ی مرد، این‌ها چیزی جز ازدحام امر سهل بشری نیست: کشتن.
بگذریم. دوربین لحظه به لحظه‌ی عملیات دستگیری مرد و برادرش _آقا محمد_ را ضبط کرده‌است. پاره‌هایی از حرف‌های فرماندهان سیاه‌پوش نقاب به صورت کشیده؛ لرزش زمین زیر پای ماشین‌های سیاه و بلندی که با وقار راه می‌روند؛ صدای نفس‌های مردهایی که نیم‌خیز باید بلوک را از چهارسو محاصره کنند و حتی آرامش فرمانده‌ای که بی نقاب از پله‌ها بالا می‌رود تا زنگ ساختمان محل اختفای آسان‌کاران را بزند. آرامشی که با ریش‌های سفید فرمانده نسبتی مستقیم دارد. درک آسانی مرگ حدی از تجربه را می‌طلبد که در فرمانده‌ی از میانسالی عبور کرده، وجود دارد. به این فکر می‌کنم که فرمانده چقدر باید مرگ دیده باشد که مرگ برایش اینقدر آسان و معمولی باشد. خودم جواب خودم را می‌دهم: خیلی.
دوربین از درب خانه‌ی مرد و برادرش _آقا محمد_ عبور می‌کند. چند پله بالا می‌آید و موازی با لوله‌ی یک مسلسل، قفل می‌کند روی درب خانه. دستی محکم به در می‌کوبد. دست را می‌بینم، صاحبش را نه. دو بار محکم می‌کوبد به در. در که باز می‌شود، دوربین بالا از دور خارج می‌شود. فکر می‌کنم چیزی بوده که من نباید می‌دیدم. کار میفتد دست دوربین پایین. فرمانده و همکارانش به مرد مجال نمی‌دهند. در کسری از ثانیه می‌کشندش پایین و دستبندش می‌زنند. مرد آرامش دارد. مثل من نیست که حتی با حرکت سایه‌های سیاه‌پوش در فیلم، قلبم می‌ایستد. مرد هنوز رنگ به چهره دارد و صدایش پابرجاست. پلیس‌ها از او می‌خواهند از برادرش _آقا محمد_ بخواهد تسلیم شود. بی درگیری. بی خون و خونریزی. مرد عاقل است. آن حجم از مردهای نقاب‌زده و مسلسل به دست را که می‌بیند، می‌فهمد راهی جز تسلیم شدن نیست مگر کشتن و کشته‌شدن. خودش تسلیم شده‌است و باید با برادرش حرف بزند و اینجاست که آن گفتگویی شکل می‌گیرد که من هربار، برمی‌گردم تا رازش را کشف کنم:
شب، داخلی، راه پله‌ی ساختمان
مرد با لهجه‌ی غلیظ اصفهانی فریاد می‌زند: «آقا محمد! آقا محمد! دادا بیا بیرون!» آقا محمد دوم با آقا محمد اول فرق دارد. مثل فرق تک تک «آ»های این جمله. آقا محمد اول حس جلب توجه را دارد و آقا محمد دوم حس التماس در عین خیرخواهی. به خاطر همین است که آقای اول کوتاه و بریده ادا می‌شود و تأکید، می‌رود روی محمد و آقای دوم کشیده و رسا و محمدش کوتاه می‌شود؛ انگار بخواهد بگوید: «محمدم! من که تو را آقا می‌دانم، من که تو را بزرگ می‌دانم. به حرفم گوش کن.»
«آقا محمد! آقا محمد! دادا بیا بیرون.»
صدای سوخته‌ی آقا محمد از بالا به گوش می‌رسد که می‌گوید: «کی ما رو فروخت؟»
مرد از پایین دوباره تکرار می‌کند: «آقا محمد! آقا محمد! دادا بیا بیرون. بگذار ما حرفمونو بزنیم.»
من همینجا یخ می‌زنم. پای حرف در میان است. فیلم را بیش از ده بار مرور کرده‌ام. مرد شش بار این جمله را عینا تکرار می‌کند. شش بار: «آقا محمد! دادا بیا بیرون. بگذار ما حرفمونو بزنیم.» محمد دو بار از بالا جوابش را می‌دهد: «می‌کشندمون» و برادر که از فیلم می‌فهمیم برادر بزرگ‌تر است، باز جوابش را می‌دهد: «خب اینجا هم باشیم کشته می‌شیم! بگذار حرفمونو بزنیم دادا بعد بکشندمون.» بار ششم است که مرد آن جمله‌ی طلایی را می‌گوید. رمز را. فرمان را. محمدم تسلیم نشو. بکش و کشته شو. وقتی که صدایش را آرام می‌کند و هرچه محبت دارد می‌ریزد تویش و با متانت و حس انقطاع می‌گوید: «هر جور صلاح می دونی دادا»، دادا محمد آنقدری صبر می‌کند که برادرش را از پله‌ها ببرند پایین و بعد، صدای شلیک‌ها از هر دو سو شروع می‌شود. فیلم انفجار نارنجکی را نشان می‌دهد که دادا محمد توی راه‌پله پرت می‌کند و همانجا زیرنویس می‌کند که یک پلیس دیگر در اثر این نارنجک به شهادت می‌رسد و بعد صدای مسلسل‌ها در زاوایه‌ای از راه‌پله خلاصه می‌شود و بعد صحنه خارجی می‌شود و صدای تکبیر مردم و سخنرانی فرمانده به گوش می‌رسد.
«آقا محمد! دادا بیا بیرون. بگذار ما حرفمونو بزنیم. آقا محمد! بگذار ما حرفمونو بزنیم. آقا محمد بگذار حرفمونو بزنیم، بعد کشته بشیم. آقا محمد! بگذار ما هم حرفمونو بزنیم این میون. آقا محمد د خب بگذار ما هم حرفمون بزنیم. آقا محمد…»
یک روز می‌خواهم هیئت تحریریه‌ی الفیا را دور هم جمع کنم. این فیلم را نمایش بدهم. این یک تکه‌اش را هی برگردانم و از نو نمایش بدهم و بعد شعار الفیا را بگذارم: «بگذار ما هم حرفمونو بزنیم.» مرد و آقا محمد، آدم کشتند. زیاد هم کشتند. اما حرفشان را نزدند. به هر حال هرجور خودتان صلاح می‌دانید. همین.

همچنین ببینید

آوای سوگوار چکش‌ها (۲)

از پشت چادر چهره‌اش را دقیق نمی‌دیدم. صدایش اما واضح بود. خیلی واضح. صدای نفس‌هایم …

۲ نظرات

  1. چه روضه ای بود

  2. روضه خوبی بود برای اهلش!!!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *