خانه / پیش از خود فراموشی / سیدناالشهید فراترازیاد و نام (۴)

سیدناالشهید فراترازیاد و نام (۴)

عظمت مرتضی وجوه بسیار دارد. متفکری که از ژرفای نیست‌انگاری به ستیغ ایمان می‌رسد. هنرمندی مستندساز که واپسین حماسه آفرینی ایمانیان را با دوربین و کلام و حنجره‌ی خود مانایی می‌بخشد. نویسنده و منتقدی که حکمت سینما را پی می‌افکند و… اما راز عظمت سیدناالشهید فراتراز این‌هاست. مرتضی در سرزمینی که گفتار و کردار نقیض یکدیگرند، به موقفی رسیده بود که نه تنها کردارش آینه‌ی تمام‌نمای گفتارش بود، بلکه اسلام و ایمان در کردارش تجلی تام داشت؛ چندانکه به محض استنباط سراپا اهتمام و اراده می‌شد. نمونه‌ی این اراده ترک سیگار بود. «سید محمدآوینی» می‌گفت یک روز که همگی درخانه دور هم نشسته بودیم، ناگهان مرتضی پرسید: «محمد به نظر تو اگر آقا امام زمان ظهور کنه، ما می‌تونیم جلوش سیگار بکشیم؟»
پیش از آنکه محمد جوابی بدهد، مرتضی سیگار خود را خاموش می‌کند. این ترک صاعقه‌وار برای مرتضی عوارضی به دنبال داشت و چشم و گوش و بینی آن عزیز شروع کرد به آب ریختن. اما عزم مرتضی محکم‌تر از آن بود که واکنش این اعضا در آن خللی وارد کند. به پزشک مراجعه کرده و برای هر کدام قطره‌ای گرفته بود. هرگاه شروع به مزاحمت می‌کردند، قطره را ازجیب بیرون می‌کشید و به دفع زحمت آن‌ها می‌پرداخت و به کار خود ادامه می‌داد. یک بار به او گفتم: «وقتی در محضرخداوند سیگار می‌کشیم، چرا نشود پیش روی امام زمان…» نگاهی به من انداخت عاقل اندرسفیه و مشغول نوشتن شد. فراتر از آن بود که وسوسه در او کارگر شود و بی‌هیچ شک وشبهه‌ای، مورد حمایت مادرمقدس متعال بود و این را من هنگامی ملتفت شدم که در باب «هیچکاک» اختلاف‌نظر پیدا کردیم. سید خیال داشت برای هر یک از بزرگان صنعت سینما ویژه‌نامه‌ای تدارک ببیند و آلفردهیچکاک و «جان فورد» نخستین گزینه‌ها بودند. به یاد ندارم هیچ‌یک از بروبچه‌های تحریریه چندوچون کرده باشد. قرارشد هرکس مطلب خود را بنویسد و از تمام دست‌اندرکاران نقد سینما و ترجمه‌ی مطالب سینمایی نیز مطلب جمع شود. مسئول گردآوری مطالب «مسعود فراستی» بود. من مطلبی نوشتم با عنوان «هیچکاک و لغزش بر سطح وحشت» و تحویل مسعود دادم. مسعود مطلب را پسندید و گفت خیلی حسابیه. مرسوم ما درمجله‌ی سوره این بود که هرکسی خودش مطلبش را غلط‌گیری و ویراستاری کند که اصولا در عرض دو،سه روز مطلب از چاپخانه برمی‌گشت و ما غلط‌های مطبعی را می‌گرفتیم و برای تصحیح مجدد به چاپخانه می‌رفت. عهده‌دار این کارها «حسین سلامت منش» بود (حسابدار سید هم همین عزیز بود که یکی از یادگارهای گرامی سیدناالشهید است. پاینده باد) باری، آمدن مطلب به تاخیر افتاد. از مسعود سراغ گرفتم؛ گفت هنوز از چاپخانه نیامده است. چند روز دیگر مجددا از مسعود سراغ گرفتم؛ بازهم چاپخانه را مقصر دانست. به سراغ حسین رفتم. معلوم شد چند روز پیش مطالب از چاپخانه برگشته‌اند. به اتاقک مسعود رفتم و با قیافه‌ی کسی که ازهمه چیز خبر دارد روبه‌رویش نشستم. با یکی از لبخندهایی که هنوز هم بی‌اختیار بر لب می آورد از من استقبال کرد. سیگاری آتش زدم و مستقیم به چشم‌هایش خیره شدم و گفتم: «قضیه ازچه قراره؟ مگه نگفته بودی از مطلب خوشت اومده؟ راستشو بگو. مرتضی از مطلب خوشش نیومده؟» گفت: «ازمن نشنیده بگیر.» گفتم: «مطلبو بده من.» گفت: «پیش مرتضاست». راه افتادم و رفتم پیش مرتضی. فهمید که برزخم. پوزش‌خواهانه تبسمی تحویلم داد. با اوقات تلخی گفتم: «مشکل مطلب چیه سید؟» گفت: «این مطلبو بی خیال شو.» گفتم: «می‌شه بی خیال شد، اما نه به این آسونی! خودت گفتی من سینمارو حکیمانه می‌فهمم. حالا سر اینکه من گفته‌م هیچکاک در تمام آثارش بر سطح وحشت می‌لغزه ناراحت شدی؟ من به استادی هیچکاک در فیلم‌سازی کاری ندارم؛ به چشم‌اندازش پرداخته‌م.»
سید همچنان سعی می‌کرد مرا منصرف کند. گفتم: «تو هم مثل بقیه‌ی مسلمون‌ها داری در حقم ظلم می‌کنی! سوره‌ی داستان رو دادی دست فلانی که هنوز فارسی رو درست بلد نیست بنویسد و سوره‌ی شعر را دادی دست بهمانی که هیچ بضاعتی درعالم شاعری نداره. چاره‌ای نیست؛ ازفردا می‌رم با دنیای سخن و آدینه کار می‌کنم!» گفتم و به حال قهر از اتاق سردبیری بیرون آمدم و راه خانه را در پیش گرفتم. یادم نمی‌آید چیزی از ماجرا برای عیال تعریف کرده‌باشم. اگر هم تعریف می‌کردم، حتما حق را به مرتضی می‌داد. نصف شب خواب دیدم که درست درآستانه‌ی در اتاق کارم، روبه‌روی حضرت «سیده‌النساء» ایستاده‌ام و در حالی که سرم پایین است، از مرتضی شکایت می‌کنم که کاغذ از این قرار و فیلم و زینک ازاین قرار و… فرمود: «تو چکار بچه‌ی من داری؟»
(عین جمله است بی کم و کاست) من درعالم خواب احساس کردم باید دقیق‌تر و مفصل‌تر شکایت کنم که برای بار دوم فرمود: «می‌گم تو چکار بچه‌ی من داری؟»
من بازهم ملتفت نشدم و شکایت را از سرگرفتم که این بار با تغیر و تشدد سرم داد زد: «می‌گم چکار بچه‌ی من داری؟»
از خواب پریدم ولی با تعجب دیدم همانجا هستم که درخواب بودم؛ یعنی ایستاده و درچارچوب در! معلوم شد واقعه بوده نه خواب. لامپ را روشن کردم، نه پتویی بود نه بالشی. پس من کجا خواب بوده‌ام؟ اینجا ایستاده در چارچوب دراتاق؟ سیگاری از روی میز برداشتم و روشن کردم و تکیه داده به درگاه، قدری غر زدم و خوابیدم. صبح زود زنگ خانه به صدا درآمد. سرم را از پنجره‌ی آشپزخانه بیرون آوردم. حسین سلامت منش بود. ازپله‌ها پایین رفتم. سلام وعلیک و… : «چیه حسین جون؟»
_«یه نامه از مرتضی برات آوردم.»
نامه را همانجا بازکردم. نوشته بود: «یوسف جان هرجا بروی دوستت دارم و برایم عزیزی. چقدر بگویم در کار من مداخله نکن. حالا دیدی که درحق من «پارتی بازی» شده (پارتی بازی را عینا همین‌طور درگیومه گذاشته بود).
جای درنگ نبود. به حسین گفتم: «یک دقیقه صبر کن اومدم.» برگشتم بالا و سریع لباس پوشیدم و پریدم ترک موتور حسین و راه سوره را در پیش گرفتیم. آشکار بود که مرتضی ازخواب دیشب من باخبر است. به مجله که وارد شدیم، معلوم شد که مرتضی منتظر من است. با خنده بغلم کرد. دستش را بوسیدم و روبه‌رویش نشستم. مطلبم را نشان داد و گفت: «فقط سه سطرشو حذف کردم. بقیه‌اش عینا چاپ می‌شه.»
سه سطری که سیدنا الشهید حذف کرده بود، هیچ ربطی به هیچکاک و «لوئیس بونوئل» که او را بر هیچکاک برتری داده بودم نداشت و تک مضرابی بود راجع به ژاپن و کارگران ژاپنی. مطلب در یادنامه‌ی قطور «هیچکاک همیشه استاد» چاپ شد ولی من هیچ‌گاه به صرافت این نیفتادم که ازسیدناالشهید بپرسم چه پیش آمد که از رای خود منصرف شد و مطلب را برای چاپ فرستاد. همینکه با تمام وجود یقین پیدا کرده‌بودم که مادرمقدس متعال حامی اوست، آن هم تا آنجا که هم به خواب من بیاید و از او دفاع کند و هم او را درجریان این خواب قراربدهد، برایم بس بود.

همچنین ببینید

بنویس شین‌آباد، پلاسکو، سانچی؛ بخوان آتش

باران با سوز غریبی به صورتم می‌خورد. از اندوه پل می‌گذشتم و به سالن مراسم …

یک دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *