خانه / داستان / داستان چطوری کار می‌کند، نوشته‌ی جیمز وود: قسمت ششم

داستان چطوری کار می‌کند، نوشته‌ی جیمز وود: قسمت ششم

جزییات

«ولی از هیچ راه دیگری ممکن نیست؛ فقط در جزییات است که می‌توانیم اصل را درک کنیم، درست همان‌طوری که زندگی و کتاب‌ها به من آموختند. آدمی باید تمام جزییات را بداند چون او نمی‌تواند مطمئن باشد کدام یک از آن‌ها مهم است و کدام کلمه از پس چیزهای اطراف خودش را به ما می‌تاباند… .»[۱]

۴۰٫

در سال ۱۹۸۵ «جو سیمسون» کوهنورد، در بیست‌ویک پایی کوه‌های آندِ در آمریکای جنوبی بود که از لبه‌ای یخ زده سر می‌خورد و پایش می‌شکند. او که همین‌طوری از طنابش پا درهوا آویزان بوده، توسط دوست کوهنوردش تنها می‌ماند تا بمیرد. یک‌مرتبه ترانه‌ی «دختر سیاه‌پوست در رینگ بوکس» از بونی ام.[۲] شروع به نواختن می‌کند. او هیچ‌وقت از این ترانه خوشش نمی‌آمد و فکر اینکه این ترانه بخواهد موسیقی متن مرگش شود، عصبانی‌اش می‌کند. در ادبیات درست ‌مانند زندگی، مرگ معمولاً به‌صورت بی‌ربط خودش را نشان می‌دهد؛ از شخصیت «فالستاف» گرفته که شروع به یاوه درباره‌ی مراتع سرسبز می‌کند، تا شخصیت «لوسین دو روبومپِ» که توسط بالزاک خلق شده (در رمان Splendeurs et mi seres des court isanes)[3] و درست قبل از اینکه زندگی‌اش را تمام کند متوجه‌ی جزییات معماری می‌شود، تا «شاهزاده اندرو»ی رمان «جنگ و صلح» که در موقع مرگ دارد به گفتگویی جزئی فکر می‌کند و تا شخصیت «جوچیم» در رمان «کوهستان جادو» نوشته‌ی «توماس مان» که دستش را طوری به‌طرف ملحفه می‌برد گویی «دارد چیزی باارزش را برای خودش جمع می‌کند.» پروست اشاره می‌کند که چنین رفتار بی‌ربطی همیشه موقع مرگ به سراغ ما می‌آید چون هیچ‌وقت آماده‌ی مرگ نیستیم؛ نسبت به مرگ خودمان این‌طوری فکر نمی‌کنیم که «ممکن است همین غروبی اتفاق بیفتد.» در عوض، «کسی که بر پیاده‌روی روزانه اصرار می‌کند، در طول یک پیاده‌روی به‌اندازه‌ی کافی هوای تازه بهش می‌رسد؛ آنی که تأکید می‌کند باید کدام کُت را بپوشد، کدام گاریچی‌ را خبر کند؛ آنی که در گاری نشسته، تمام روزش را پیش روی خود دارد؛ روزی کوتاه. او باید زود برگردد خانه چون دوستان برای دیدارش آمده‌اند؛ آنی که امیدوار است فردا هم مثل امروز خوب باشد و آنی که کسی به مرگش شکی ندارد، رفته است سراغ برنامه‌ای دیگر، انتخاب می‌کند دقیقاً در همین روز خاص سر و کله‌اش پیدا شود، در چند دقیقه وقتی که دارد، کمی دیرتر یا زودتر از وقتی که باید کالسکه‌اش می‌رسید به شانزلیزه.»

فصل اول از بخش دوم راه گرمانت

مثالی که بسیار نزدیک به تجربه‌ی جو سیمسون است را می‌توان در انتهای داستان «اتاق شماره ۶» از چخوف پیدا کرد. «دکتر ریجین»[۴] دارد می‌میرد: «دسته‌ای گوزن بسیار زیبا و باوقار، که او چند روز پیش درباره‌شان خوانده بود از جلوی چشمش گذشتند؛ بعد زنی روستایی با نامه‌ای مهروموم شده آمد طرفش… میخاییل آوریانچ چیزی گفت. بعد همه‌چیز محو شد و آنری یفیمیچ برای همیشه از این دنیا رفت.» زنِ روستایی با آن نامه کمی زیادی «ادبی» است (شبیه حضور عزراییل است و از این‌طور چیزها)؛ ولی آن گله‌ی گوزن! سادگی نفوذ چخوف در عمق ذهن شخصیتش چقدر دوست‌داشتنی است! او نمی‌گوید «او به گوزنی که درباره‌اش خوانده بود فکر کرد» یا حتی نمی‌نویسد «در فکرش گوزنی که درباره‌اش خوانده بود را دید»؛ خیلی راحت می‌نویسد گوزن «از جلوی چشمش گذشت.»

۴۱٫

در بیست‌وهشتم مارس ۱۹۴۱ «ویرجینیا وولف» جیب‌هایش را پر از سنگ کرد و پا گذاشت به رودخانه‌ی اوز[۵]. همسرش «لئونارد وولف» بسیار اهل جزییات بود و دفتر خاطرات هر روزه‌ای برای خودش داشت که در آن‌ حتی غذاهایی که در طول روز خورده بود و میزان کیلومتری که ماشینش پیموده بود را ثبت می‌کرد. به نظر می‌رسد آن روزی که همسرش فوت می‌کند هم، چیزی فرق نکرده است؛ او باز میزان کیلومتری که ماشینش رفته بود را ثبت می‌کند. ولی «ویکتوریا گلندینگ» زندگی‌نامه‌نویس او می‌گوید آن روی کاغذ دفتر یادداشت، سیاهی‌ای می‌افتد؛ «لکه‌ای قهوه‌ای‌زرد که به نظر می‌رسد پاک شده یا جایش مالیده شده. می‌تواند جای چای، قهوه یا اشک باشد. سیاهی در طول تمام این سال‌ها که او مرتب و منظم خاطرات روزانه می‌نوشته، تنها مورد عجیب است.» نمونه‌ی داستانی از جزییات شبیه به آن لکه‌ی سیاه دفتر خاطرات لئونارد وولف، شرح آخرین ساعات زندگی «توماس بودنبروک»[۶] در رمان «بودنبروک» نوشته‌ی «توماس مان» است. خواهر توماس، «فراو پرماندر»[۷] دارد کنار توماس که در بستر مرگ است، دعا می‌خواند. زنی‌ست سودایی که سعی می‌کند جلوی خودش را بگیرد، اما در این لحظه اجازه می‌دهد غصه‌اش بروز کند و دعایی به آواز می‌خواند: «پروردگارا! بیا و آخرین نفس‌های او را بگیر.» ولی فراموش کرده که کل این قطعه را از حفظ نیست و همین باعث می‌شد متزلزل شود «و مجبور می‌شود با ایجاد وقار زیادی در رفتارش، این اشتباهش را جبران کند.»

همین باعث می‌شود تمام آدم‌هایی که آنجا هستند خجالت بکشند. توماس فوت می‌کند و خواهرش خودش را به زمین می‌اندازد و تلخ می‌گرید. لحظه‌ای بعد کنترلش را به دست می‌آورد؛ «صورتش خیسِ اشک بود ولی خودش را آرام کرد و تسلی داد و کاملاً سرپا شد و سریع ذهنش را مشغول اعلام مرگِ برادرش کرد  _باید تعداد زیادی کارت با سلیقه سفارش می‌داد تا خبر مرگ را بنویسد.» زندگی، دوباره به همان روال شلوغ و عادی‌اش بعد از اشک ریختن برمی‌گردد. دنیا می‌شود جایی عادی ولی انتخاب آن قیدِ «با سلیقه» ماهرانه است؛ این رفتاری بورژوایی است که می‌خواهد کارت‌های «با سلیقه» بدهد و توماس مان نشان می‌دهد که این طبقه، ایمان را در ابقا و فیضِ اشیا می‌بیند؛ در واقع به چنین چیزهایی چنگ‌اندازی می‌کنند.

۴۲٫

در خلال رقابت‌های انتخاباتی سال ۱۹۶۰ «ریچارد نیکسون» و «جان اف. کندی» در اولین مناظره‌ی تبلیغاتی تلویزیونی شرکت کردند. معمولاً می‌گویند عرق‌ریزان نیکسون و ته‌ریشش باعث شد شوم به نظر برسد و انتخابات را باخت. مردم خیال می‌کردند چهره‌ی ریچارد نیکسون برایشان آشنا بوده ولی وقتی کنار کندیِ به نسبت زیبا و ظریف‌تر از خودش قرار می‌گیرد و نورهای استودیوی تلویزیون به آن‌ها می‌خورد، اوضاع فرق می‌کند.

به همان نسبت، «آنا کارنینا»یِ شوهر کرده وقتی «ورنسکی» را در قطار شبانه‌ی مسکو به پترزبورگ می‌بیند هم همین‌طور است. صبح که می‌شود، چیز مهمی عوض شده، ولی این تغییر هنوز توسط آنا کامل ادراک نشده. برای احضار این موضوع «تولستوی» آنا را به شکلی متفاوت متوجه‌ی همسرش «کارنینا» می‌کند. کارنینا آمده آنا را در ایستگاه ملاقات کند و اولین چیزی که آنا با خودش فکر می‌کند این است که «وای خدای بزرگ! چرا گوش‌هاش این‌طوری شدن؟» شوهرش آدم سرد و باابهتی است ولی در مقابل تمام این‌ها، گوش‌هایش یک‌مرتبه غریب به نظر می‌رسند؛ «نرمه‌ی گوش‌هایش تا زیر لبه‌ی کلاه گرد سیاه نمدی‌اش، کج شده بودند.»

۴۳٫

ترانه‌ی بونی ام.، آن لکه‌ی تنها، ته‌ریش نیکسون؛ در زندگی هم ‌مانند ادبیات وقتی به جزییات خیره می‌شویم، ذهنیتمان تحریک می‌شود. از جزییات برای ریز شدن استفاده می‌کنیم، برای ثابت کردن حسی، برای یادآوری چیزی. با آن همراه می‌شویم. در داستان «اولین دستمزدم» نوشته‌ی «ایزاک بابل» پسر نوجوانی دارد برای بدکاره‌ای خالی می‌بندد. زن کسل شده و داستان را باور نمی‌کند تا لحظه‌ای که پسر از روی خیالاتش می‌گوید: «سفته‌ای برنزی» به زنی داده. اینجاست که ناگهان قلاب داستان پسر، زن را می‌گیرد.

۴۴٫

تفاوت ادبیات با زندگی در این است که بدانیم فضای زندگی آکنده از جزییات است و به‌ندرت این جزییات خودشان را به ما نشان می‌دهند، درحالی‌که ادبیات به ما می‌آموزد که توجه داشته باشیم. مثلاً توجه به اینکه مادرم چطور هر بار که می‌خواهد مرا ببوسد، لبش را پاک می‌کند؛ صدای کر کننده‌ی یکی از تاکسی‌های لندن که موتور دیزلی‌اش دارد برای خودش شل‌وول صدا می‌کند؛ شکل خطوط سفیدی که روی ژاکت‌های چرمی قدیمی افتاده؛ درست ‌مانند رگه‌های چربی داخل یک شقه گوشت؛ برف تازه‌ای که چطور زیر پا «می‌شکند»؛ دست‌های بچه‌ها که به‌قدری تُپُل هستند که به نظر می‌رسد با طناب بهم بسته شده‌اند (تمام مثال‌ها از خودم است ولی این آخری برای تولستوی است!).[۸]

۴۵٫

این آموزه دیالکتیکی است. ادبیات ما را نسبت به زندگی متوجه‌تر می‌کند؛ شروع می‌کنیم به آموزش خود زندگی؛ که نتیجه‌اش می‌شود اینکه خواننده‌ی بهتری برای جزییات ادبیات خواهیم بود؛ و باز نتیجه‌اش می‌شود اینکه خواننده‌های بهتری برای زندگی هستیم و این رفت‌وآمد مدام ادامه دارد. فقط کافی‌ست ادبیات درس بدهید تا متوجه شوید اکثر خواننده‌های جوان، آدم‌هایی هستند که خیلی دقتی نسبت به محیطشان ندارند. این را از روی کتاب‌های قدیمی خودم می‌توانم بگویم؛ بیست سال پیش که دانشجو بودم چه چیزهایی را در کتاب‌ها نکته برداری می‌کردم؛ آن زمان زیر جزییات و تصاویر و استعاره‌های موردپذیرش عام که در محیط‌های اطرافم می‌دیدم خط می‌کشیدم درحالی‌که چیزهایی رو از قلم می‌انداختم، چیزهایی که امروز به نظرم زیبا می‌آیند. ما به‌عنوان خواننده بزرگ می‌شویم و آدم‌های بیست‌ساله به نسبت ما در خواندن بکارت خودشان را حفظ می‌کنند. آن‌ها آن‌قدری که باید ادبیات نخوانده‌اند که بیاموزند چطوری باید آن را خواند.

۴۶٫

نویسنده‌ها هم می‌توانند ‌مانند آن دانشجویان بیست‌ساله باشند _می‌توانند در مرحله‌های مختلف استعداد بصری‌شان گیر افتاده باشند. در تمام واحدهای مختلف زیباشناسی، سطوح مختلف موفقیت‌آمیزی برای توجه کردن به جزییات وجود دارد. برخی از نویسندگان فروتنانه خودشان را وقف جزییات می‌کنند. عده‌ای دیگر مشاهده‌گرهای شگفت‌آوری هستند و در داستان‌هایشان لحظات زیادی وجود دارد. وقتی به نظر می‌رسد نویسنده‌ای از روایت عقب می‌کشد و سعی می‌کند قدرتش را در مدارا کردن حفظ کند، مشاهده‌ای عادی پشت‌بند جزییاتی قابل‌توجه از راه می‌رسد؛ بیننده‌ای غنی از قوه‌ی مشاهده، درست مانند خودِ نویسنده که از قبل داشته خودش را گرم می‌کرده و حالا نثری به ما نشان می‌دهد که ناگهان حکم گلی را می‌گیرد که یک‌روزه می‌شکفد.

۴۷٫

از کجا می‌فهمیم چه جزییاتی واقعاً درست است؟ چه چیزی راهنمای ماست؟ الهیات‌شناس قرون ‌وسطا «دانز اسکوتس»[۹]، به ما اصطلاح «این ‌بودن»[۱۰] را به فرم‌های مجزا و تک‌شده می‌دهد. این ایده را «جرارد مانلی هاپکینس» به کار گرفت. او شاعر و نثرنویسی بود که به‌طور کامل از این‌بودن استفاده کرد: «رفتار دوست‌داشتنیِ» از طرف «ابرهای سرخ و خاکستری» (از شعر «هورا کشیدن در درو»[۱۱]) یا «درخت گلابی شیشه‌ای» که برگ‌هایش «قلم‌مویی است/ آبی‌اش را می‌کشد تا پایین؛ همان آبی‌ای که عجله‌ای در خود دارد/ پرمایه…» (شعر بهار)

این‌بودن جای خوبی برای شروع است. منظورم از این‌بودن یعنی هر جزییاتی که انتزاع را به سمت خودش جلب می‌کند و به نظر می‌رسد همین انتزاع را با احساس پفِ قابل لمسی از بین می‌برد؛ هر جزییاتی که توجه ما را با استفاده از جسمیت بخشیدنش جلب می‌کند. شخصیت «مارلو» در رمان «دل تاریکی» مردی را به خاطر می‌آورد که جلوی پایش داشته جان می‌داده. نیزه‌ای به شکمش فرو رفته بود. او می‌گوید چطور «پایم احساس گرما و خیسی‌ زیادی کرد، آن‌قدر که سرم را انداختم پایین… کفشم پر شده بود؛ گودالی از خون زیر پایم ساکن شده بود، زیر چرخ، قرمز تیره‌ای بود که در نور ضعیف می‌درخشید.»[۱۲]منظورم از این‌بودن یعنی یک‌طورهایی دقیقاً حس ملموسی که «پوشکین» وارد قطعات نظمی چهارده‌بخشی «یوگنی آنگین»[۱۳] کرده: برای مثال ملک یوگنی که سال‌ها دست‌نخورده باقی‌مانده بود و پشت درهای بازنشده‌ی کابینتش کلی لیکور میوه بود، «کتابچه‌ای از محاسبات خانوادگی» است و «تقویم سال ۱۸۰۸» متروکی وجود دارد و میزهای بیلیاردش مزین به «چوب‌های سر کُند» هستند.

منظور از این‌بودن دقیقاً میزانی مشخص از جنسی سبزرنگ است _«پارچه پشمی سبزرنگی» که فالستاف در بخش اول نمایشنامه‌ی «هنری چهارم» به آن ناساز می‌گوید؛ او دارد به مردان سبزپوشی که به او حمله کرده‌اند ناسزا می‌گوید: «سه پستِ مزدور با آن پارچه‌ی پشمی سبزرنگشون اومدن طرفم و بهم حمله کردن.» پوچی زیبایی درباره‌ی «پارچه پشمی سبزرنگی» وجود دارد: به نظر می‌رسد آدم‌های «پستی» که کمین کرده بودند، از پشت بوته‌ها بیرون نپرسیده‌اند بلکه یک‌طورهایی لباسشان حکم آن بوته‌های سبز را بازی می‌کند! و فالستاف دارد دروغ می‌گوید. او هیچ‌کس را در چنین لباسی ندیده، چون هوا تاریک بوده. اختصاصی بودن این کمدی وابسته به جزییات _گویا هیچی نشده همین اسم را هم به ارث برده_ حالتی مضاعف به خودش می‌گیرد؛ چرا که داستان خودش مبتنی بر جزییات است و شخصیت‌هایی که متوجه‌ی چنین چیزی هستند، فالستاف را وارد می‌کنند این دقت مسخره‌ای که داشته را تکرار کند: «بگو ببینم توی اون تاریکی که نمی‌تونستی دستشون رو ببینی، از کجا فهمیدی این آدم‌ها لباس سبز تنشونه؟»

منظور از این‌بودن یعنی لحظه‌ای که شخصیت «اما بوواری» شروع به نوازش کفش‌های اطلسی‌ای می‌کند که هفته‌ی پیش با آن‌ها در مهمانی رقص بزرگ «لِ وووایبزارد»[۱۴] رقصیده بود. «کفی کفش‌ها به‌خاطر مومی که روی زمین رقص بوده، زرد شده بودند.» منظور از این‌بودن یعنی پهن گاوی که «آژاکس» وقتی دارد در مسابقات پایانی‌ بخش بیست‌وسوم «حماسه‌ی ایلیاد» می‌دود، پایش به آن می‌گیرد. مسابقاتی که به مناسبت پیروزی یونانی‌ها پس از مرگ هکتور برگزار می‌شود. (این‌بودن معمولاً برای خراب کردن مراسمی همچون عزاداری یا شام‌هایی استفاده می‌شود که اتفاقاً برای بالا بردن شأن این‌بودن است: چیزی که تولستوی از آن به‌عنوان بوی بد ول دادن در اتاق پذیرایی یاد می‌کند.)[۱۵]

منظور از این‌بودن یعنی آن کاموای آلبالویی‌رنگی که «خیاط گِلاچستر» در قصه‌ای از «بیاتریس پاتر»[۱۶] به همین نام[۱۷] هنوز وقت نکرده بدوزدش. (این اواخر داشتم این کتاب کودکان را برای دخترم می‌خواندم، بعد از سی‌وپنج سال این اولین باری بود که داشتم می‌خواندمش. خیلی سریع حالت طلسم گونه‌ی آن «کاموای آلبالویی‌رنگ» مرا یاد مادرم انداخت. مادرم این کتاب را برایم می‌خواند. منظور نویسنده این بوده که نخِ قرمز دور سوراخ دگمه‌ی کت بسیار شیکی دوخته شود. ولی گویا برایم بسیار جادویی بوده چون به گوشم خوش نشسته. درست به اندازه‌ی همان شربت یا لیکور _این کلمه‌ای‌ست که هنوز هم قنادها از آن استفاده می‌کنند.)

[۱] شمع تا آخر می‌سوزد نوشته‌ی ساندور مارای ترجمه به انگلیسی توسط کارلو بران جینوی

[۲]Boney M. by “Brown Girl in the Ring

[۳]ترجمه شده به نام آرزوهای بربادرفته

[۴]Ragin

[۵]Ouse

[۶]Thomas Buddenbrooks

[۷]Frau Permaneder

[۸]مثالی از رمان آنا کارنینا است و مثال خوبی‌ست برای نشان دادن خودِ دزدی ادبی. در آن رمان نه یک بچه بلکه دو بچه _بچه‌های لوین و آنا_ این‌طور توصیف می‌شوند: طناب‌هایی که پیچیده شده دور دستشان پیچیده شده. به همین نسبت در رمان دیوید کاپرفیلدِ دیکنز، شخصیتی همچون اوریاه هیپ دهانش را برای اداره‌ی پست باز می‌کند و ویممیک در رمان آرزوهای بزرگ باز دهانش را برای اداره‌ی پست باز می‌کند. استاندل در رمان سرخ و سیاه درباره‌ی این می‌نویسند که چطور سیاست رمانی را خراب می‌کند، درست ‌مانند صدای شلیک گلوله‌ای که کنسرت موسیقی‌ای را خراب می‌کند و دوباره تصویر را در کتاب صعومه‌ی پارام تکرار می‌کند. هنری جیمز می‌نویسد که بالزاک در اعتقاد راهب‌مابانه‌ای که به هنرش داشته «راهبی است در راه حقیقت» و این‌قدر از این اصطلاح خوشش می‌آید که برای فلوبر هم استفاده‌اش می‌کند. کورمک مک‌کارتی در رمان عصر خونین می‌نویسد «کوهستان کوردیلاس ثابت‌قدم اما کم‌رنگ، تصویر خود را روی شن انداخته‌اند» و دوباره بعد از هفت سال در کتاب تمام اسب‌های زیبا به این فعل زیبا برمی‌گردد. «جایی که جفتی از قهرمان‌ها ثابت‌قدم پشت سایه‌های بلندشان ایستاده بودند.» چرا نباید این کار را بکند؟ چنین مواردی به‌ندرت مثالِ مردد بودن است و اکثراً اثبات اینکه سبکی توانسته به ثبات فردی برسد. و توانسته به آن ایدئال فلسفی افلاطونی برسد _این‌ها بهترین و به همین نسبت بی‌رقیب‌ترین کلمات برای این موضوعات هستند.

[۹]Duns Scotus

[۱۰]Thisness یا در زبان لاتین haecceitas: واژه‌ای است فلسفی که سعی کرده ترجمه‌ای باشد از واژه‌ای که ارسطو در زبان یونانی کرده. واژه‌ای به نام «آنچه هست» (The What [is] it). در اصل این واژه سعی دارد بین کلیت چیزی مثلاً انسان به معنای کل و سقراط به معنای فردی خاص تفاوت قائل شود.

[۱۱]Hurrahing in Harvest

[۱۲]این تصویری است که کورمک مک‌کارتی به‌شدت از آن در رمان جایی برای پیرمردها نیست (۲۰۰۵) استفاده کرده، در آن کتاب آدم‌ها همیشه پوتین‌هایشان پوشیده از خون است ـ البته معمولاً این خون، خون خودشان است.

[۱۳]Eugene Onegin

[۱۴]La Vaubyessard

[۱۵]در داستان مرگ ایوان ایلیچ تولستوی دارد از مرگ صحبت می‌کند؛ جماعت مؤدبی که نشسته‌اند، می‌بایست در حین شنیدن حرف‌ها درباره‌ی مرگ، بوی بدی را که یکی در اتاق ول داده هم تحمل کنند.

[۱۶]Beatrix Potter

[۱۷]The Tailor of Gloucester

همچنین ببینید

سانتاگ فارسی: کتاب‌های واجب

پروژه‌ی انتشار آثار سوزان سانتاگ در ابتدا با انتشار مقاله‌ی «علیه‌ تفسیر» در مجلات سینمایی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *