خانه / روایت / پایان کابوس

پایان کابوس

امروز بیست‌و‌هفت تیرماه است. روز اعلام پذیرش قطعنامه ۵۹۸ در جنگ تحمیلی. همان ایام، مجله تایم-لایف، نظر محمود دولت آبادی را از «جنگ و صلح» اخیر جویا می‌شود. دولت آبادی روایتی می‌نویسد و به تایم-لایف می‌دهد؛ و البته همزمان، همان روایت را در اختیار مجله «دنیای سخن»(۱۳۶۵-۱۳۸۰) قرار می‌دهد. بخش‌هایی از آن روایت دولت آبادی، در مجله‌ی ناشناسی بنام «پست ایران» هم منتشر می‌شود. دولت آبادی به دیوید فرند، سردبیر تایم، نامه می‌نویسد و از او می‌خواهد «پست ایران »و  گردانندگان آن را مورد تعقیب حقوقی و جزایی قرار دهد.
متن زیر، بازنشر همان روایت دولت آبادی است که ۲۹ سال پیش، در مجله دنیای سخن منتشر شده است.

جناب آقای دیوید فرند،

سردبیر محترم تایم_ لایف

به قرار اطلاع، مقاله‌‌‌ی «صلح و جنگ» درج شده در شماره‌ی اکتبر ۱۹۸۸ مجله‌ی لایف که به درخواست آن مجله و فقط برای درج در لایف نوشته‌ام، بدون اجازه، بدون اطلاع و برخلاف میل قلبی من در نشریه‌ای موسوم به «پست ایران» –که نمی‌دانم در کدام کشور چاپ و نشر می‌شود_ چاپ شده‌است.

از آنجا که این مقاله فقط برای چاپ در مجله‌ی لایف نوشته شده و نه جز آن، و طبق قوانین کپی رایت بین‌الملل، موسسه تایم_ لایف مسئول حراست حقوق مادی و معنوی مؤلف می‌باشد و بر شما است که حرمت قلم نویسنده را محفوظ بدارید، نیز از آنجا که من محمود دولت‌آبادی هیچگونه وجه مشترک فکری، هنری، عقیدتی و سیاسی با نشریه‌ی مذکور ندارم لذا از شما در مقام مسئول مجله‌ی لایف موکدا می‌خواهم «پست ایران» و گردانندگان آن را مورد تعقیب حقوقی و جزایی قرار دهید.

با احترام محمود دولت‌آبادی

پایان کابوس

سر‌انجام آن معجزه رخ می‌دهد. درست در روز بیست و هفتم تیر ماه سال ۱۳۶۷ شمسی در ایران، در تهران، قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت از طرف جمهوری اسلامی ایران پذیرفته شده است. خبر را از رادیو می‌شنوم. انگار از خواب پریده باشم، تازه از دهکده‌ای در حومه‌ی شهر، پناهگاهم از موشک‌های عراقی به تهران باز‌گشته‌ام. روند تازه‌ای آغاز شده است. شگفتا چندی است می‌خواهم گزارشی از درد و رنج و بقای مردم وطنم در انقلاب و جنگ بنویسم، اکنون مژده‌ی صلح، معجزه …

نه! شرح تب و تاب و پریشانی ده ساله‌ی یک ملت در دل واژگان نمی‌گنجد. مگر چکیده و تند به مصداق انگشت نمک، خروار نمک، چیزی چون طرح رویای مادرم از خواب‌هایش. یک وقت خواب عقرب دیده بود، بر خشت خاک کهن‌ترین ویرانه‌های یک رباط. زنی عقرب زاییده بود. جنگ که شروع شد، پدرم گفت: خوابت تعبیر شد. مادر

– «پس چطور شد فلانی؟»

نمی‌دانم عباد از چه می‌پرسد. از جنگ و صلح یا از کاری که بنا شده برایش دست و پا کنم؟ او گچکار بی‌کار است. در موشک باران‌ها، در حومه‌ی شهر هم‌خانه‌ی او بوده‌ایم. عباد در خانه‌ی امانی‌ایی زندگی می‌کند که صاحبخانه چند سال پیش ناچار شده از کشور برود.

محیط کوچک هزار عیب دارد. یکیش هم این‌که آدم زود نشان می‌شود. آقای فرهنگ هم، با آن سخنرانی‌هایش در انقلاب، شد گاو پیشانی سفید. داشتند برایش پاپوش درست می‌کردند که زد رفت خارج.

– «ها فلانی، پس چطور شد.»

عباد سیگار می‌کشد. باز هم لاغرتر‌تر و تکیده‌تر شده. در انقلاب یلی بود. حالا فقط از این راضی‌ست که جان سالم در برده. جوابش را ندارم. بنا بوده بروم حومه سری به‌اش بزنم و شیر گاو هم بخرم و بیاورم اما نشده. اما نشده. سهمیه‌ی شیر پاستوریزه باز هم کم شده، اما این ابو لق‌لق ما هم دیگر نه لاستیک دارد و نه فرمان. برای بیکاری عباد هم به دوست و آشنا رو زده‌ام. اما نشده، غافلم که عباد گذری آمده درباره‌ی صلح و جنگ پرس‌وجو کند و می‌خواهد بداند بعد از این کار و بار روبه‌راه می‌شود یا نه؟ پیش از این خودش گفته بود: «تمام کارخانه‌های مملکت فلج شده» اما حالا خبر احتمالی صلح، او را به صرافت و امید به کار انداخته و من نباید نومیدش کنم. می‌گویم: لابد بله، صلح که بشود بالاخره این خرابی‌ها را باید مرمت کرد. کار هم رونق می‌گیرد و می‌پرسم: «از عقربها چه خبر؟ دیگر بروبچه‌ها را نگزیده‌اند؟»

– «نه، اما برادر کوچکم هنوز شیمیایی مانده.»

جدا می‌شویم. قول می‌دهم سری بهشان بزنم. دیگر نه برای شیر، چون شایع است مرض‌های دامی زیادتر شده. روزنامه‌ها هم خبر از آلودگی‌های سبزیجات و… می‌دهند. و پزشک یک درمانگاه سه سال پیش می‌گفت بیمار جذامی آمده بوده درمانگاه برای گرفتن قرص اسهال «راست راست. تو خیابان می‌گردند!»

در خیابانم. آفتاب جهنم کله‌پا شده روی سرم. یادم می‌آید که عباد در چند و چون قبول قطعنامه اصلاً نق و چانه نزد و انگار تو باغش نبود. چه هوای نکبتی! بالاخره یک تاکسی می‌ایستد. راننده تاکسی و مسافر هم درباره سیاست و ارز حرف می‌زنند. کمر دلار و بازار سیاه شکسته، و من می‌فهمم که از تاریخ عقبم . آخر وقتی زیاد تنگاتنگ تاریخ حرکت می‌کنم، دچار تنگی نفس می‌شوم و قلبم می‌گیرد. این طبیعی‌ست. وقتی نتوانی تأثیر متقابل روی تاریخ بگذاری زیر لش آن له و خفه می‌شوی. آقای سجاد را که دیدم چنین حالتی داشت. در باز کردن ساده‌ترین گره زندگی‌اش هم مانده بود تا اینکه بالاخره به فکر فروختن یک کلیه‌‌اش افتاده بود. نقل می‌کرد شب‌های بمباران والیوم می‌داده بچه‌هایش بخورند تا غش کنند و صدا-های انفجار یادشان برود. آن وقت خودش می‌نشسته بالا سر بچه‌ها به سیگار کشیدن و فکر کردن به خبر روزنامه که «مردی زن و سه فرزندش را کشت و سپس خود را دار زد!» و می‌گفت: «دارم له می‌شوم فلانی، دارم له می‌شوم. و نمی‌دانی چقدر بچه‌هایم را دوست دارم. عاشقانه دوستشان دارم.» و روی از من گردانید و نجوا کرد: کاش مقطوع النسل از مادر زاییده بودم. کاش نزاییده بودم.

آقای سجاد دیگر بحث فلسفی نمی‌کند. و من هم نمی‌خواهم تنگاتنگ تاریخ حرکت کنم. این است که بیگانه می‌شوم. بیگانه در خانه‌ی خود. فقط ذهنم با من است. چطور یک مادر می‌تواند بچه‌هایش را در نهر لجن بیندازد. دست بگذارد کف سرشان و آنقدر زیر لجن نگه‌شان دارد تا یقین کند خفه شده‌اند؟ نه، روانپزشکان گفتند: «مادر، دیوانه نبوده» و من نگران سرنوشت آقای سجاد و خانواده‌اش هستم. و از یاس مردم وحشت دارم.

مسافر کنار دستم می‌گوید: «مارک هم افتاده پایین و داره چهل تومنم سوراخ می‌کند.»

– «خودم دیدم طرف خبر سقوط ارز را که شنید چارشاخ ماند. جوان بیست‌وهفت_هشت ساله نه میلیون تومنش ناگهان کمر‌شکن شد. چشماش شد عین سفیده‌ی‌ تخم مرغ!»

– «بازار طلا‌فروش‌ها، شنیده‌ام خیلی‌ها در جا دراز شده‌اند، سکته‌ی کامل.»

– «بازار هم در جا میخ شده. همینجور چک و سفته است که واخواست می‌شود.»

– «خرید و فروش مستغلات هم مختل مانده. خریدار‌ها زده‌اند زیر قولنامه‌‌ها.»

مسافری که تا حالا تو خودش بوده، وقت پیاده شدن می‌غرد: «تو میدان حسن‌آباد یارو علنی می‌گوید دیگر این بنجل‌ها را کی می‌خرد؟

امروز و فرداست که ژاپنی – آمریکائیش سرازیر شود!»

– «سفارت کانادا که دارد باز می‌شود!»

و شوفر جوان لبخند می‌زند، ریش تنکش را می‌خاراند، لطیفه‌ای چاق می‌کند و گاز را می‌گیرد. ته خط پیاده می‌شوم و احساس می‌کنم که مفهوم گنگی دلم را می‌شوراند. آفتاب است و آسفالت له‌له می‌زند. اما در چهره‌ها احساسی متفاوت نمی‌بینم. آنچه هست همان تلخی و سر به تویی هر روزه است؛ تلخی عادت، انگار هیچ اتفاق مهمی روی نداده. خبر فروکش جنگی ویرانگر اعلام می‌شود و واکنش غالب در میان مردمی که تک تک مخالف ادامه‌ی جنگ‌اند، نوسان نرخ ارز است و تبعات آن، و احتمالاً یک سؤال گنگ:

– «واقعاً  ؟….. این‌جور غافلگیرانه! ناگهان صلح؟»

می‌دانم چنین پرسشی هم زیاد نخواهد پائید. مردم بد‌جوری بی‌تفاوت شده‌‌اند. انگار که هیچ چیز به آن‌ها مربوط نیست.

رئیس مجلس و جانشین فرمانده‌ی کل قوا تأکید می‌کند: «بیشترین توجه باید به خانواده‌ی شهدا، مجروحین، آسیب‌دیده‌ها، اسرا و کلیه‌ی کسانی که در انقلاب و جنگ سرمایه‌گذاری کرده‌اند، مبذول شود. زیرا نظام در مقابل آنها متعهد و مسئول است. «و این‌که» مردم با حجت امام جنگیده‌اند و با حجت امام- اگر بنا باشد آتش بس را می‌پذیرند.»

و آموزگار زبان عقیده دارد: «واقعاً که صلح نعمتی‌ست.»

شاعر می‌گوید: «ببین بر ما چه گذشته که مهیب‌ترین حوادث را چنین ساده تحمل و برگزار می‌کنیم. وقتی می‌شنویم هزارها شهید و در همین حدود معلول و مفقود و اسیر و شهر‌های ویران و در حدود پانصد میلیارد خسارت، همانقدر ذهنمان را بر‌می‌انگیزد که می‌شنویم قبول قطعنامه‌ی ۵۹۸ و شروع روند آتش بس.»

می‌پرسم: «یعنی شده‌ایم ماست که چون انگشت فرو می‌بری توش و بیرون می‌آوری، جایش فوراً پر می‌شود؟»

– «نه! با این تفاوت که اثر انگشت روی ذهن و روح ما باقی می‌ماند. کاش این اثر انگشت، این غنای تلخ تجربه‌ها، در آینده به کار بسته شود.»

نمی‌دانم، از خود می‌پرسم با کدام روش سیستماتیک؟ چگونه؟ با کدام زمینه و کدام ذهن مجهز و کارآ؟ و به نظرم «میلان کوندرا» می‌نویسد: «هر رژیم فقط مکانیسم‌هایی را به حرکت می‌اندازد که قبلاً در ما وجود داشته است». نمی‌دانم. مادرم برای شهدا اشک می‌ریخت. اصلاً او برای این خلق شده بود که سر گور گریه کند و فاتحه بخواند. دو سال بعد که مرد، تشییع جنازه‌ی شهدا در خیابان‌ها کم و کمتر شد. اما حجله همچنان بود و هست. آن روز‌ها بهشت زهرا غلغله بود. از گل و شعار و شهید و مملو از سیاهپوشان و گذر‌های شهر ستاره باران از حجله‌های چراغانی.

در آستانه‌ی انقلاب، بیش از چهل درصد جمعیت ایران نیروی جوان بود. این جوانان ناگهان از انقیاد خودکامگی، چون به خیابان‌ها درآمدند خود را یگانه و چنان نیرومند یافتند که باورشان شد هیچ مانعی نیست که آن‌ها نتوانند از سر راه خود بردارند. تنها مشکل، درک و شناخت و روش دست‌یابی به آرمان پر‌ابهام بود. چیزی که پیشتر مجال اندیشیدن بدان دست نداده و اکنون شتاب غافلگیرانه مجالی باقی نمی‌گذاشت. تاریخ لبریز شده بود و در آن مشکل دیگر گرایش‌های گوناگون فرقه‌ای که دیری نکشید تا به نفی تبلیغاتی، روانی، و فیزیکی انجامید: «واگذاریدشان، یکدیگر را خواهند خورد!» این حرف از یک سیاستمدار آمریکایی نقل می‌شد، و سنگ تفرقه در میان جماعت افکنده شد و شلیک نخستین گلوله، آغازی بود بر پایان روند خام شکل‌یابی جوانان در تشکیلات اجتماعی- انقلابی- فرهنگی- غیر جنگ و جنگ عیاری تا بستر سیلاب هر دم شتاب‌گیرنده و جمعی باشد. در حقیقت جنگ با بهانه‌هایش آمده بود تا همه را، و پیش از همه جوانان را بخورد. نیروی برخروشیده‌ی مردم از دل سی سال تعارض نهفته و آشکار که تجلی آن در هیئت جوانان انقلاب خود را به رخ می‌کشید، چه بسیار لرزه بر تن دشمنان مردم ایران افکنده بود، و با افروختن شعله‌ی جنگ این هیئت‌ جوانی و عشق بسوی تالابی روان شد که در بلعیدن جان و توان یک ملت سیری نمی‌شناخت. پیش از آن، نخست‌وزیر نافراخورد انقلاب، آقای بازرگان گفته بود: «ما باران رحمت خواستیم، اما سیل آمد!»

جوانان لبریز از قدرت و شوق و خشم، جبهه‌های هنوز سامان نیافته را انباشتند و «شهادت» مصداق رشادت شد و گروه‌ها گروه، گویی در طلب معشوق، روانه شدند. آمیزه‌ای از میهن‌پرستی و شور انقلابی، روحیه‌ی عرفانی و مذهب، زیر بیرق سبز تشیع، مرز‌های مخدوش غرب کشور را از خلیج تا بلندی‌های کردستان پوشانید و گفته شد که انقلاب در جنگ خواهد شکفت. واژه‌ی‌ جنگ تبرک یافت و کار و زندگی، خود جنگ شد. دشمن یورش آورده بود و مردم، ریز و درشت در خشاخش گسترده‌ی تانک‌های عراقی تن شریف به زیر شنی‌های دشمن سپردند تا عزت و آبروی آدمی به یغما نرود. دشمن در خانه‌ی ما جایی نباید می‌داشت!

و پشت جبهه کم شکوه‌تر از خط رزم نبود. هر که هر چه داشت –مگر آن‌ها که میهن و آئینشان را حساب‌های بانکی رقم می‌زد_ چنانکه روز‌های انقلاب در حد گشاده‌رویی و فراخدستی: «خون من o مثبت است آقا.»

و در آن روزگار شمار اندکی از اهل نظر بودند که به دور از انگیختگی‌ها و عطش هیجانات، توانستند ابعاد ویرانگر و هولناک فاجعه‌ای را که بار گذاشته شده بود، به تازگی ببینند. و تعدادی بس اندک‌تر که دریافت خود را در عرصه‌‌ی انقلاب بر زبان آورند:

مخالفت با جنگ جرم شناخته شد و شهید و شهادت واژگان مقدس و غالب بر زبان گردید. دیدار در بهشت.

قریب هشت سال گذشت تا در پیام تاریخی رهبر انقلاب و فرمانده کل قوا آمد:

«مردم عزیز و شریف ایران! شما می‌دانید که من با شما پیمان بسته بودم که تا آخرین قطره‌ی خون و آخرین نفس بجنگم، اما تصمیم امروز (قبول قطعنامه) فقط برای تشخیص مصلحت بود و تنها به امید رحمت و رضای او، از هر آنچه گفتم گذشتم و اگر آبروئی داشته-ام با خدا معامله کردم.»

– «مگر فتوای امام نبود که رفتند پیشواز شهادت؟ خوب، حالا به فتوای امام صلاح است که نروید.»

– «در اصفهان خانواده‌ی شهدا اعتراض کرده‌اند.»

این حرف‌ها را عبدی وانتی شایع می‌کند. او یک ضد انقلاب دبش است. برادرش قبلاً کارگر ایران ناسیونال بوده. خود عبدی از همان اوایل دویده پی آوردن کالای لوکس از ترکیه و سوریه و تایلند… و حالا به قول عباد ترقی کرده. لحن عبدی وانتی هم این گمان را می‌پزد که دست در کار‌های سیاه دارد. مثل خرید و فروش کوپن، شیر خشک، دست به دست کردن قاچاق و… عباد می‌گوید:

«آقا عبدی خیلی هم دست و دلبازه. خانواده‌ی داییش را که جنگ‌زده‌ی خوزستانند هنوز وانگذاشته و هواشان را دارد.»

در موشک‌باران، عبدی خانواده‌اش را ریخته توی وانت و یکراست برده مشهد برایشان خانه گرفته و خودش برگشته تهران پیش زن دومش. بیوه‌ی جوانی که به روایت عباد تازه یک سال است به تورش خورده… برای هر که بد شد، برای عبدی وانتی بد نشد. به این وانتش ؟؟؟ خودش را حسابی بسته.

و عبدی عقیده دارد: «آدم در این اوضاع نباید بگذاره از پا بیفته. بیفتی خوردنت! حالا فکر کن من دست و پا چلفتی بودم. یعنی چه به روزگارم می‌آمد. از ۱۸۰۰۰ کارگر ایران ناسیونال حالا خبردار شدم مانده ۶۰۰۰ تا! چی شدند؟ کجا رفتند؟ خیلی‌ها رفتند جبهه شهید شدند. بقیه هم اخراج یا باز‌خرید و رفتند شدند سیگار‌فروش یا موزع! از این طرف هم گرانی و بازار سیاه، حالا همین پیکان زپرتی رسیده یک میلیون و دویست. اینکه نباید دربمانی داداش. یعنی می‌خورنت. یک کمی هم باید دل و جرأت داشت. من از موشک هم نمی‌ترسم!»

عباد چشمک می‌زند که «آخه موشک‌باران فصل خوبیه برای کار و کاسبی عبدی!» و شروع می‌کند به باز کردن در گنجه‌ی کبوتر‌ها که پر می‌کشد توی حیاط و با شرمی کودکانه می‌گوید: «از بیکاریه آقا، سر خودم را با این پرنده‌ها گرم می‌کنم.»

چرا شرم؟ ما به او پناه برده‌ایم. موشک‌باران دو روزی قطع شده و ما توانسته‌ایم خودمان را از شمال برسانیم تهران. چند تکه خرده‌ریز برداریم و بکشیم طر ف حومه. تازه می‌شود فهمید که آواره‌های پاره‌ی وسیعی از پیکره‌ی مملکت چه کشیده‌اند. گیرم که ما عموماً مهربان و مهمان‌نوازیم. چنانکه در نخستین ساعات موشک‌باران نیمه شب مردم آمل از خانه‌هایشان بیرون آمدند و سر راه تهران ایستادند تا مسافران ناگهان از موشک گریخته را به خانه‌هایشان ببرند. گرچه بضاعت پذیرایی نداشته باشند: «یک شب است آقای مهندس، هزار شب که نیست.»

در آن تنفس دو،سه روزه، با خوشحالی قطع موشکباری به تهران برگشتیم. چه می‌شود کرد؟ وقتی آدم مکانیزم حرکت‌ها را نمی‌شناسد ناچار است به انشاءالله – ماشاءالله متوسل شود و خیال ببافد. و خیال باقی ما با خشونت صریح موشکباری خنثی شد. دیگر چاره‌ای نداشتم جز آنکه با جمعی از بستگان برویم سراغ عباد که دور حیاط را پر کرده بود از گنجه‌های کبوتر-ها و لانه‌ی مرغ و خروس‌ها. و حالا دم غروب بود که عباد کبوتر‌ها را رها می‌کرد، بالی بشکانند  و زنش با بال چادرش شروع کرده‌بود کیش کردن مرغ‌ها طرف لانه‌شان، مرغ‌هایی که عزیز بودند. چون روزی پنج،شش تا تخم می‌گذاشتند و در جای خود کارساز تغذیه‌ی بچه‌های عباد بودند. «مو‌های سر دخترم دارد می‌ریزد. آذین خانم، می‌بینی؟ برایش نذر کرده‌ام.» و مادر بچه‌ها پیش از آنکه سرشب برود مسجد پای وعظ آقا و برای نماز عشا، باید مرغ‌ها را هم جا می‌کرد.»

گفتگو تمام نشده که نا‌گهان یک بر بچه می‌ریزند بیرون و می‌ایستند روی ایوان به تماشای آسمان تا خط گذر موشک‌ها را به طرف تهران بزرگ بیایند و دنبال کنند.

«اینجاست، اونجا، پنج تا بود، پنج تا!»

نه خیر، شیش تا بود. شیش تا. خودم شمردم. حالا می‌شنوی صداشان را… زمین فروکوفته می‌شود. یک بار، دو بار، سه و چهار… و باز هم. ذهن برکه‌ای‌ست که تصور بی‌واسطه انفجار بر‌می‌آشوبدش. هر کس نفس راحتی می‌کشد با این حس زشت نضج یافته که «خوب شد تو سرما نخورد!» حالا کسی که هنوز حوصله‌ای دارد باید برای بچه‌ها توضیح دهد که بعضی موشک‌ها دوباره منفجر می‌شوند و بعضی هم عمل نمی‌کنند و… باید سیگار دیگری روشن کرد و گوش سپرد به گفتگوی زن‌ها که یکصدا عقیده دارند بمب و راکت خیلی بهتر بود از موشک‌ها، و کوشید باز هم بر اعصاب جویده شده‌ی خود مسلط ماند. زیرا پی در پی خبر می‌رسد تعداد کسانی که از هول مرگ تلف می‌شوند کمتر نیست از کسانی که با خود مرگ تلف می‌شوند. و نقل هر روز شرح آمیخته به خیال فجایع دیروز است و بچه‌ها. بچه‌ها رختهای عید خود را پوشیده‌اند و کمتر دچارند. آنها دیگر قانع شده‌اند در تهران نباشند و یکجا جمع نشوند. چون در طول مدتهای بمب – موشک باری بیش از سه – چهار بار گروهی قربانی جنایت شده‌اند. چه در مدرسه و چه در مهمانیهای تولد. بعد از آن بود که از اولیاء پول گرفتند تا در مدرسه برایشان پناهگاه درست کنند. در طراحی پناهگاه سرسره هم گنجانده شده بود که تا آژیر کشیدند… برق با جیغ دختر عباد خاموش می‌شود. دختر را عقرب گزیده است. یک انفجار و انهدام دیگر. زنها یورش می‌برند، لامپ‌ها را روشن کنند و عباد بچه را می‌اندازد روی شانه‌اش و می‌رود طرف ماشین.

منگم. دلم می‌خواهد مدهوش بیفتم و برنخیزم. چنان خود را منفعل و منقادِ نوعی جبر احساس می‌کنم که چنین درماندگی را در تمام عمر خود نیازموده‌ام. از آن روز که در خانه‌ی فرهنگ پناه گرفته‌ام، بار‌ها خواسته‌‌ام نامه‌ای برایش بنویسم در باب این‌که انسان چه بی‌اعتبار و بی-منزلت شده‌است. دیگر حتی شاخصیت مخاطب مرگ بودن را هم از او گرفته‌اند. پیکان مرگ رها می‌شود تا خود قربانیانش را غافلگیر کند و آن قربانی چه زنی باردار باشد در بازگشت از صف آذوقه، چه مردی تکیده و هنرمند که در زیر‌زمین خانه پدری دست در کار ساختنِ سازی خوش‌دست دارد. چه سارقین شبانه در خانه‌ای که گمان می‌رفته پول و طلایی در آن بجاست.

لامپا را روشن می‌کنم و گنج زیر‌زمین پشت میز کوچک فرهنگ می‌نشینم و نگاهم روی صفحه ناتمام میخ می‌شود: نوشتن برای چه؟ …. بی‌ثباتی و بی‌فردایی. تمام تخیل‌ام صرف حدس و گمان‌های فجیع می‌شود که بناست فردا و فردا‌ها رخ بدهد. ادعای خوش‌بینی نداشته‌ام، اما بدبینی کنونی هم ابعاد هولناکی یافته و اثرات ویرانگرش کمتر از واقعیت فاجعه نیست. به نظرم می‌رسد این جنگ که در آن پیشرفته‌ترین سلاح‌ها به کار گرفته شده، ممکن است تمام منطقه را به کام خود بکشد اگر معجزه‌ای رخ ندهد. (و معجزه رخ می‌دهد. سه ماه دیگر، درست در روز بیست و هفتم تیر ماه هزار و سیصد و شصت و هفت. در ایران، در تهران.) و تهران یک بار دیگر می‌لرزد. از پله‌ها بالا می‌کشم، خط مرگ هنوز در آسمان باقی‌ست. و عباد چشمانی دو کاسه خون دارد. تمام شب را پی درمان دخترش دویده‌است.

ساکنین خانه هنوز در وحشت عقربند. بارها شنیده‌شده که گریختگان از موشک و بمب، در بیابان‌ها دچار نیش مار و عقرب شده‌اند. می‌ترسند بخوابند و عباد سیخ و انبر به دست دنبال عقرب می‌گردد  همه می‌دانیم دخترش با مرفین به خوا ب رفته و امشب… بار دیگر تهران می‌ترکد. بار و بار دیگر.

– «قیمت هر موشک چند دلاره، آقا؟»

نمی‌دانم. اما می‌توانم برای عباد که حالا سر تو سوراخ دودکش فرو برده، بگویم که هم پول موشک را ما می‌پردازیم و هم با انفجار آن می‌میریم. از سیاست بیزارتر و زده‌تر شده‌ام اما این را می‌توانم بگویم که در جنگ بنداز شده به ما. ما خراب شدیم و کمپانی‌های اسلحه‌سازی آباد. آمریکا، انگلیس و سایر اروپا دارند سهمیه خود را از جنگ و صلح سبک_ سنگین می-کنند و اسرائیل با دمش گردو می‌شکند و عید خونین باستانی را برایمان رقم می‌زند. ما هستیم که زودا در‌یابیم _دریافته‌ایم_ نه دستی داریم بر سر زنیم و نه پایی که بر در!

– گیرش میارم. می‌بینی! عباد با دو عقرب که خود عقیده دارد نر و ماده هستند از پله‌ها بالا می‌آید و می‌گوید گاز. گاز پیکنیکی! زنش می‌گوید: «باید کشتشان و گذاشت جای زخم. علاج زهر خودشانند.» اما عباد می‌خواهد عقرب‌ها را کباب کند. در این میان برادر عباد از راه می‌رسد و خبر می‌دهد که داداش کوچیکه در جبهه غرب شیمیایی شده. و من مراقب چشمان محجوب عبادم که از برق کینه می‌درخشد. رو نمی‌گرداند به برادرش و عقرب‌هایش را سر سیخ و انبر در فاصله دقیقی از هرم آتش نگه می‌دارد و می‌ماند تا بریان شوند. و فقط می-پرسد: «شهید که نشد؟» و زمین بار دیگر می‌لرزد.

حرف صلح، به رغم هجوم دوباره عراق جدی شده، خبر از همسایه می‌رسد: «خویشای شوهر من بیست میلیون دادند دلار خریدند از مملکت بروند. دلار که سقوط کرد جوری جنون گرفتند که جدی جدی خواستند بروند خیابان شعار بدهند جنگ جنگ تا پیروزی». و می‌شنوم زن تعمیرکار تلویزیون محل، با شنیدن خبر حمله دوباره عراق، از خوشحالی به بشکن زدن افتاده. شوهر او هم زندگی را زده بود به دلار و خرید ویدئو و تلویزیون. پاکار نمایشگاه اتومبیل می‌گوید: «البته که خورده تو سر ماشین، اما تا آخر دنیا که نمی‌شود خون را با خون شست. بالاخره هر جنگی آخرش صلحه!»

و استاد اخراجی دانشگاه می‌گوید: «چرا حالا؟ نمی‌شد بعد از فتح خرمشهر صلح کرد؟» اما آواره جنگی کرمانشاهی که بلال می‌فروشد عقیده دارد: ‌«سیاست است داشی، سیاست. ما چه می‌فهمیم؟ همینش بود که ما خراب بشویم. دعوا سر لحاف ملا بود». تهران یک بلال فروش دیگر کم داشت!

آواره، زن و سه فرزند و یک پیکان دارد. زنش می‌گوید: «عوضش دختر و پسرم می‌روند دانشگاه تهران». هر دوشان نابغه‌اند و من فکر می‌کنم به دیدن عباد بروم. می‌روم. اما دلم می‌لرزد. درست حدس زده‌ام. عباد سیاه پوشیده و دارد سیگار می‌کشد. داداش کوچیکه بار اول موجی شده بوده، بار دوم شیمیایی و این بار…. عباد خاکستر سیگارش را می‌تکاند و می‌پرسد: «اگه بناس صلح بشه، دیگه این روداری‌های عراق چیه؟ دیگه حمله دوباره در خاک ما چرا؟» بغضم را قورت می‌دهم که: «می‌خواهند ثابت کنند چه جور وجود رذلی‌اند. دیوانه‌ها خیال می‌کنند ما مردم زوال یافته‌ایم! و در حال به نظر می‌رسد مبادا ترفند تازه‌ای باشد». اما به عباد می‌گویم: «اتفاقاً در همین فکرم. بله همیشه باید آماده دفاع بود. در هر حال ما نباید باج بدهیم. ولی به نظرم می‌رسد قرار نیست جنگ ادامه پیدا کند دیگر جا ندارد». دفترچه‌ام را بیرون می‌آورم تا نشانی یک کار سردستی را به عباد بدهم که نگاهم می‌ماند به دیوار خانه و عقرب‌هایی که  عباد با سنجاق ته گرد به دیوار میخ کرده و با لبخندش مثل زهرمار می‌گوید: «عتیقه!» و همسرش چای که می‌آورد می‌گوید: «می‌بینی فلانی؟ عباد از بیکاری چه کار‌ها که نمی‌کند؟»

بیرون از خانه‌ام و خسته میان شب می‌گردم و به یاد حرف شاعر که «می‌توانی به داستانی فکر کنی که قهرمانش موشک باشد؟» نه، نمی‌توانم. از آنچه ضد انسان است می‌توان نفرت داشت، فقط نفرت. دلم می‌خواهد به داستانی فکر کنم که قهرمان‌هایش دو سرباز ایرانی و عراقی باشد. دو سربازی که در صحنه پایانی یکدیگر را از غرقاب خلیج نجات بدهند و از خود می‌پرسم: «آیا همین حالا نویسنده عراقی، آن نفرین شده دیگر به چه فکر می‌کند؟ آیا به یک شاخه‌ی زیتون؟»

یازدهم مرداد ماه سال هزار و سیصد و شصت و هفت

تهران – محمود دولت آبادی

همچنین ببینید

من شاد نیستم

«اگر در آبی خُرد نهنگی پیدا شود، راه چاره‌اش گویا این است که آب را …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *