خانه / روایت / خزانه دار علم خدا*

خزانه دار علم خدا*

نعلین‌ها جلوی درروی هم تلنبار  شده‌اند. هرکس تازه از راه می‌رسد سعی می‌کند بدون اینکه نظم کلاس را بهم بزند جایی آن جلوها برای نشستن پیدا کند تا صدا را واضح‌تر بشنود. کسالت بعدازظهری انگار هنوز راهی به اینجا باز نکرده که همه آرام و بی‌هیچ حرفی به صدای لطیف و ملایم استادی که لبخند از چهره‌اش محو نمی‌شود گوش می‌دهند. تفاوت سنی شاگردان از ریش‌های سفید بعضی و ریش‌های نورس بعضی دیگر معلوم است. تنوع چهره‌ها و پوشش‌ها هم نشان از تفاوت نژاد و قومیت حاضران دارد. یکی سیاه است و عمامه‌ای به سر بسته، دیگری پوست گندمگون و لباس عجمی به تن دارد. تازه مسلمانانی از مصر، سوریه ، ایران و بین النهرین دلشان می‌خواست بیشتر از ماهیت اسلام سردربیاورند. شاید هم دنبال گمشده‌شان بودند: حکمت، و در جستجوی آن آوازه مکتبی را در مدینه شنیده بودند که نطق محکم و پرمغز استادش جای چون و چرایی باقی نمی‌گذارد و تمام حکمت را یک جا عرضه می‌کند. معمولا می‌آیند و مدتی می‌مانند. پرسش و مباحثه‌ای دارند و کسب علم می‌کنند. هرکدام که به وطنش برمی‌گردد سفیری شده مبلّغ استادش، «جعفر صادق». نوه رسول خدا.

از بین شاگردانی که زانو زده‌اند چهره‌هایی آشناترند. «ابوحنفیه» نشسته و کمی آنطرف‌تر «مالک‌بن انس». هرکدام استادی هستند و برای خودشان کیا و بیا و شاگردانی دارند؛ اما هنوز خود را بی‌نیاز از درس‌های جعفر صادق نمی‌دانند. بعضی‌ها هم انگار شاگرد خصوصی‌اند. «جابربن حیان» این روزها با کیمیا یا همان شیمی که تا قبل از این‌ها هیچ سابقه‌ای نداشته، شناخته می‌شود. او زودتر از همه باور کرده که «همه علوم» نزد جعفر صادق است و در سینه او محفوظ. چه علم کلام باشد، چه شیمی.

استاد اصراری ندارد که همه شاگردان از دریچه دید او دنیا را ببینند و با همه مباحث او موافق باشند. اما جان مطلب را در کف دست آن‌ها می‌گذارد. همان چیزی که از خاندان طاهرش به او ارث رسیده: علم تفسیر، علم حدیث، کلام، فقه، ادبیات، طب، فلسفه، نجوم و ریاضیات می‌گفت. اما تمرکز اصلی او ارائه جهان‌بینی ناب و اصیل شیعه و حفظ احادیث از دستبرد و جعل بود.  با محکم‌ترین استدلال‌ها در برابر هرشبهه‌ای از پیکر اسلام و شیعه دفاع می‌کرد و جایی برای رد جواب باقی نمی‌گذاشت؛ جوری که در وصفش گفته بودند: «فقه و علم او همه دنیا را پر می‌کند.»* بخاطر همین بود که حتی غیرشیعه هم می‌خواستند بهره‌ای از او ببرند و به فیضی برسند. ابوحنفیه که بعدها مکتب فکری خودش را با اختلاف نظرهای زیادی با شیعه بنا گذاشت؛ از همان‌ها بود که دایره کسب علمش از امام آنقدر بالا بود که درباره‌اش گفته بودند: «اگر آن دوسال را در محضر امام صادق نبود، هلاک می‌شد». مالک‌بن‌انس هم با اینکه مکتب جدیدی را پیش روی اهل سنت گذاشته‌بود، اما انصافش اجازه نمی‌داد درباره امام چیزی غیر از این بگوید: «چشمی ندیده و گوشی نشنیده و به قلب بشر خطور نکرده مردی با فضیلت‌تر از جعفربن محمد.»**

*سیری در سیره ائمه اطهار/ شهید مطهری/صفحه ۱۵۲

**همان/صفحه ۱۴۹

«منصور دوانیقی» کینه‌ای، خشن و آدمی دمدمی‌مزاج بود. مثل همه خلفای قبلی و بعدی سر سازگاری با امام و اهل بیت رسول خدا را نداشت. بارها امام صادق را حاضر کرد و به او ناسزا گفت. تهدیدش کرد، به «حیره»، «رمیله» و جاهای دیگر تبعیدش کرد و در آخر، از جلسات درس و بحث و رفت و آمد با شیعیانش منعش کرد. بعد از تعطیلی کلاس‌های درس، امام عملا خانه‌نشین شد و ارتباط دیگران با او و او با بیرون به سختی ممکن بود. توصیه عملی امام به تقیه، همه جوره راه‌های ارتباطی‌اش را هم بسته بود. لعنت کرده‌بود کسی را که شیعه او باشد اما تقیه نکند. منصور دلخور و دمغ از بی‌اعتنایی امام به او، پیکی فرستاد و خواست که «جعفر بن محمد» هم مثل بقیه مردم پیش او برود یا لااقل جویای احوالش باشد. اما پاسخ امام برای او غیرقابل پیش‌بینی بود. امام برایش نوشت:«در نزد ما چیزی نیست که بخاطر آن از تو بترسیم و در نزد تو از امور آخرت چیزی نیست که به آن امیدوار باشیم. و تو در نعمتی نیستی که تو را تبریک بگوییم، و آنچه را که هست، آن را بلا و عذاب نمی‌بینی تا تسلیت به تو بگوییم. بنابراین برای چه کار نزد تو آییم؟» منصور برای جبران آبروی از دست رفته‌اش نامه‌ای دیگر فرستاد و خواست امام برای نصیحت هم که شده پیش او برود و همنشین‌اش باشد. اما امام این بار هم او را شگفت‌زده کرد: «کسی که دنیا را بخواهد تو را نصیحت نمی‌کند و کسی که آخرت را بخواهد همنشین تو نمی‌شود.» *

سازش ناپذیری امام، منصور را دیوانه کرده‌بود. قید آنچه تاریخ از بدنامی‌اش می‌نوشت و سرزنش مردم از آنچه با نوه رسول خدا می‌کرد را زد و غضبناک به فرماندار مدینه «حسن بن زید» نامه نوشت تا خانه امام را به آتش بکشد. شعله‌های آتش از در و دیوار خانه امام زبانه می‌کشید اما امام پا بر روی آتش گذاشته و به سلامت از آن رد شد در حالی‌که می‌گفت: «انا ابن اعراق الثُری. انا ابن ابراهیم خلیل الله.»** من فرزند رگ‌های تپنده زمین هستم، من پسر ابراهیم خلیل الله‌ام.

منصور در بن‌بست واقعی گیر افتاده‌بود. با وجود فتوحات شرق و غرب  وشکوه کاخش، دنیا برایش تنگ بود تا وقتی که امام هنوز در دنیا و روی زمین بود. در مجالس می‌گفت: «جعفربن محمد مثل یک استخوان است در گلوی من. نه می‌توانم بیرونش بیاورم و نه می‌توانم فرویش ببرم. نه می‌توانم مدرکی از او بدست بیاورم و کلکش را بکنم و نه می‌توانم تحملش کنم. می‌دانم این مکتب بی‌طرفی که او انتخاب کرده علیه ما است زیرا کسانی که از این مکتب بوجود می‌آیند همه‌شان علیه ما هستند ولی مدرکی هم از او به‌دست نمی‌آورم.»*** ترس منصور از اقبال مردم به امام بیشترمی‌شد و سخت‌گیری و محدودیت‌هایش برای شیعیان و مراودات با امام هم بیشتر. با وجود شیعیانی که زیر هیچ شکنجه‌ای از امام دست نمی‌کشدند وهزاران نفر دیگری که به لطف تقیه از عمّال منصور در امان بودند، تنها یک راه جلوی منصور بود: حذف امام. اصلا یک بار موقع عصبانیت هم به امام گفته‌بود: «خدا مرا بکشد اگر تو را به قتل نرسانم.»****

امام را چندبار به کاخ خود دعوت کرد و امام از رفتن امتناع کرد تا آخرسر او را به اجبار به دیدار منصور بردند. قصه‌ای تکراری در حال وقوع بود. آنچه بر سر پدر و جدش آمده بود و آنچه قرار بود برای تمام فرزندان بعدی‌اش هم تکرار شود:  تعارف انگوری زهرآلود به دستان منصور و بعد خاموش شدن نوری دیگر از جهان. مهمان غریب دیگری برای بقیع شد، کنار پدربزرگ و پدر، نزدیک جدش رسول خدا و شاید نزدیک‌تر به مادرش.

*بحارالانوار/جلد۴۷/صفحه ۱۸۷

**اصول کافی/جلد۲/ صفحه ۳۷۸

***سیری در ائمه اطهار/شهید مطهری/صفحه ۱۵۹

****الاحتجاج علی اهل اللجاج/جلد۱/ صفحه۱۶۳

 *این مطلب در شماره ۵۶۳ نشریه «همشهری جوان» منتشر شده است.

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

یک دیدگاه

  1. متن چرا دو تکه اس؟
    تکۀ دوم شسته رفته تر و روان تره. در تکه اول بیشتر از منظر کلام به شخصیت امام نگاه کرده شد، در تکه دوم سیاست. این تکه دست روی مسئله ای گذاشته که کمتر به آن توجه شده. پاسداری از حقیقت در میدان سیاست!
    در هر صورت دست مریزاد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *