خانه / اجاره نشینی / خانه به خانه، کو به کو*

خانه به خانه، کو به کو*

روایت اجاره نشینی

اتفاق خاصی نیفتاده بود؛ فقط دیگر ورودی خانه به حیاط باز نمی‌شد، با حیاط بسته می‌شد. اسباب‌کشی از یک خانه شمالی به جنوبی، آن هم بعد از سی سال. اما زن‌دایی افسردگی گرفت. روزها تا ظهر خواب بود. بیدار که می‌شد، پیامک می‌فرستاد دایی از بیرون غذا بگیرد. در عوض شب‌ها تا صبح غلت می‌زد. رفت پیش مشاور. گفتند برود سفر، گلدان بگذارد توی خانه. اما حتا ساختن حوضِ ماهی قرمز وسط زیرزمین هم افاقه نکرد. کدام گلدان می‌توانست جای درخت‌های توت و انجیر و انار خانه قبلی را بگیرد؟ حیاط جدید هم درخت میوه داشت البته، اما با عبور از شش در و چهار دیوار دیده می‌شد. کم کم جای گلدان و حوض را صبح‌ها فلوکستین گرفت، شب‌ها آلپرازولام. شش ماه بعد، کار رسیده بود به لیتیوم و دیگر نمی‌شد تنهایش بگذارند. دایی از خیر محله بالاشهر گذشت و در دوره رکود خرید و فروش خانه، آن قدر گشت تا خانه‌ای شبیه قبلی پیدا کند: شمالی یا حداقل دوبَر؛ و پیدا کرد. زن‌دایی در عرض یک ماه سرحال شد.

دوگانه شمالی جنوبی اما برای ما مستاجرها به افسردگی نمی‌کشد. ما به هیچ خانه‌ای عادت نمی‌کنیم. بیشتر از خاطرات‌مان در و دیوار می‌سازیم، به جای این که در و دیوار برای‌مان خاطره بسازند. شاید در میان ده‌ها خانه‌ای که در طول سال‌ها عوض می‌کنیم، گاهی به بعضی‌هاشان دل ببندیم، اما وابسته نمی‌شویم. اقامت موقت ما آن قدری نیست که با یک چهاردیواری انس بگیریم. «میخ نکوبید، دیوار نکشید، قفسه نزنید، کاغذدیواری نکنید، سروصدا نباشد، مهمان دعوت نکنید…» رکورد همه نکن‌های عالم در انحصار ما خانه به دوشان خوش‌نشین است.

همین است که آدم‌های باملاحظه‌ای می‌شویم. نهایتا یکی دو سال مسافرِ خانه‌ی صاحب‌خانه‌ایم، پس نیازی نیست حتما بودا، فیلسوف یا خیلی مومن و معتقد به آخرت باشیم تا موقتی بودن و ناپایداری همه چیز را در عالم درک کنیم. ما «نمی‌توانیم» با هیچ خانه‌ای صمیمی شویم. توی چشم هیچ پنجره‌ای خیره نگاه نمی‌کنیم، نکند عاشقش شویم و خیلی زود مجبور شویم ازش دل بکنیم. بحث نخواستن نیست، عادت کرده‌ایم به عادت نکردن.

ولی خب، در عوض خاطرات‌مان را در همین خانه‌های موقت، جوری می‌سازیم که قابلیت حمل و نقل داشته باشند. شمالی و جنوبی و نورگیر و کوچک و بزرگ بودن هیچ تاثیری درشان ندارد. وقتش که برسد، شادی و غم‌مان را می‌پیچیم توی چادر شب، روفرشی و ملافه‌های کهنه. قابلمه‌های سوخته یادگاری از ناشی‌گری اول ازدواج را پر می‌کنیم از ظرف‌ها و شکستنی‌های روزنامه پیچ. کتاب‌ها را نخ می‌بندیم یا توی کارتن موز می‌چینیم. حیاط‌مان هم سیار است. گلدان‌های پتوس و بنجامین و سرخس و کاج مطبق و حتا سبزی خوردن را زودتر از اسباب دیگر، همراه قرآن و آینه می‌بریم خانه جدید که اول آن‌ها با در و دیوارِ تازه احوال پرسی کنند.

آن قدر که اسباب مستهلک برای‌مان خاطره‌انگیزند، خانه‌ها نیستند. یادمان مانده که پایه صندلی در کدام اسباب‌کشی شکسته، در یخچال کی زخمی شده، ریشه‌های تکه پاره فرش هم یادآور ۱۵ ماهگی پسرمان است، وقتی تازه داشت کاربرد قیچی را کشف می‌کرد. هر اسباب کشی نوید یافتن گمشده‌های سال را هم می‌دهد. خاطره‌ها را از زیر گلیم آشپزخانه، گوشه کابینت، کنج کمددیواری اتاق و زیر شوفاژ پشت مبل پیدا می‌کنیم و با خود می‌بریم. خانه تکانی هم لازم نداریم.

همه شهر خانه ماست: دو سال طبقه دوم خانه قدیمی حاجی که اصرار داشت برای هر نماز برویم مسجد و چندبار به‌مان تذکر داد. وقتی مهمان داشت، آب طبقه ما قطع می‌شد. یک سال زیرزمین کم نور و نمور اقوام که سر یک سال به خاطر دعوای ارث و میراث فروختندش. شش سال طبقه دوم خانه‌ای که وقتی عطسه می‌کردیم، یک نفر از طبقه پایین می‌گفت «عافیت باشد!» برای همین کلا در جریان همه چیز بودیم و بودند. یک سال طبقه اول آپارتمان چهار طبقه‌ای که آسانسور نداشت و دایم صدای قدم زدن توی پله‌ها می‌آمد. دو سال طبقه نهم یک مجتمع مسکونی که از شانس خوب‌مان مهندس عقلش رسیده بود جوری بسازدش که واحدها دیوار مشترک نداشته باشند، اما امان از وقتی برق می رفت! موتور برق نداشتند. نه طبقه در پیش داشتیم که کم از صعود به قله نبود. وقتی هم افتان و خیزان می‌رسیدیم، نه آب بود، نه گاز. چون پکیج و پمپ آب همه برقی‌اند.

رابطه ما با خانه‌هایی که می رویم، شاید عاشقانه پرسوز و گدازی نباشد، اما دوستان خوبی هستیم، هوای همدیگر را داریم. ما شاهد تغییر نسل خانه‌هاییم. هر منزل جدید، حکایت از رقابت نابرابر سرویس بهداشتی با دیگر اجزای خانه دارد. خودش را از ته حیاط درندشت خانه‌های قدیمی، رسانده بیخ در آشپزخانه‌های مدرن. پنجره‌ها کوچک شده‌اند و حداقل یک آسمان آبی دو در یک هم ندارند، چه رسد به قاب طلوع و غروب خورشید. بالکن عملا بار باقی اجزا را به دوش نحیفش می‌کشد: حیاط بازی بچه ها، جای رخت آویز، باغچه و انباری. با این حال موقتی بودن برگ برنده ماست، چون همیشه امید به یافتن گزینه‌های بهتر داریم. البته بعید می‌دانم زندگی بدون یک رابطه عاشقانه و صمیمی با یک مکان ثابت، شدنی باشد. خب شاید برای ما «خانه» این مکان ایده‌آل و دوست داشتنی نباشد، اما حتما هر کدام‌مان یکی را به عنوان جایگزین داریم: منزل پدرومادر، یک دوست عزیز، کتابخانه، باغ پدربزرگ، روستای آبااجدادی، یک خیابان، کافه، یا بوستانی مرکز شهر. جایی باید باشد که وقت ورود به آن‌جا قلب‌مان به تپش بیفتد، عرق سرد کنیم و گونه‌هامان آتش بگیرد. ما مسافرانِ خانه ها، قدر این جور جاها را بیشتر می‌دانیم. شاید برای همین در تمام لحظات زندگی، دنبال یک حس دائمیِ ثبات و امنیت می‌‌گردیم. منزل به منزل می‌رویم و جَرَس هم عنایت خاصی به ما سبک-باران ساحل‌ها دارد، وقتی که هر دم فریاد می‌زند: بَربَندید محمل‌ها.

*این مطلب قبلا در نشریه «پیام زن» منتشر شده است.

همچنین ببینید

اسباب‌کشی*

اسباب‌کشی (اثاث‌کشی؟) کردیم. همین یکی دو روز تعطیلی آخر هفته. وسط بدبختی تمام‌نشدنی پایان‌نامه و …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *