خانه / روایت / مرگ آدم‌های عجیب

مرگ آدم‌های عجیب

روایت زندگی

گاهی گذشته‌ای که آن‌قدر دور به نظر می‌آید چنان نزدیک می‌شود و چنان وضوحی پیدا می‌کند که حسرت‌های عجیبی به دلت می‌گذارند؛ مثل خبر مرگ حم که با شنیدنش حسرت خوردم چرا هیچوقت زبان آن‌هایی را که با زنگوله و شاخ شکستۀ بزها حرف می زنند نفهمیدم.

امان مبصر کلاس چهارم دبستان‌مان. گفت خورشید اسلحه کشیده و شکم حم را سفره کرده است. به‌خاطر چه؛ ده میلیون تومن ناقابلی که از حم قرض کرده بوده و حم طلبش را خواسته بود بعد از یک‌سال. شب همان ‌صبح تمام وقت داشتم خاطرات سال چهارم را مرور می‌کردم و هر لحظه می رسیدم بالای سر حم که مچاله شده بود کنار دیوار کلاس.

شاگرد زرنگ چهارم دبستان بودم. در ریاضی از همه سر؛ البته بیشتر تنبیه شدن‌هایم سر ننوشتن مشق‌های همین درس بود. معلم عبوسی داشتیم که به تنبیه بدنی اعتقاد زیادی داشت. کافی بود خطایی از ما سر بزند با خط‌کش چوبی یا یک تکه شلنگ به‌حسابمان می‌رسید. بعد از چندبار که مرتکب ننوشتن مشق ریاضی شدم، و چهار ضربه شلنگ در کف دست و دو ضربۀ خط‌کش از پهنا متوجه شد که باید راه دیگری برای رام کردنم استفاده کند که دیگر نوشتن شرطش نباشد و اقتدارش هم نشکند چرا که احساس می‌کرد سطح تحملم بالا رفته و ضربات بیشتر برای شاگرد زرنگ کلاس نتیجه‌اش تنبیه بیشتر برای بقیه است. دفعۀ بعدی که دفتر سفید را تحویلش دادم، با غرور و نخوت گفت: « حسینی باید با حم و خورشید کار کنی.»

توی دلم گفتم زهی خیال باطل به من چه که این‌ها ریاضی‌اشان ضعیف است، وظیفۀ توست که چیزی را که نمی‌دانند یاد دهی، نه من؛ آن هم این دوتا؛ یکی‌اشان به‌زور صدایش درمی‌آمد و آن یکی به‌زور باید حرف را در کتش فرو می‌کردی از بس حرف، حرف خودش بود. خلاصه این که برای من پاشنه برای من همین زهی بود که توی دلی به معلم گفتم تا جلسۀ بعدی که حم رفت پای تخته که تمرین ریاضی را حل کند و عین بوق ایستاد و نتوانست جواب صحیح را بنویسد. معلم یک نگاه می‌دانستمِ خشن به من کرد و یک نگاه سرد بی‌تفاوت به حم؛ شلنگش را هم درنیاورد. پرسید: مگر با حسینی تمرین‌ها را حل نکردید؟

حم باشرم نگاهی به من انداخت؛ انگار که من باید جوابی در دهانش بگذارم. چشمانش را پایین انداخت و با لکنت گفت: «اجازه به این‌جا نرسیده‌ایم هنوز.»

معلم نگاهش را برگرداند سمت خورشید؛

  • تا کجا بهتون یاد داده؟

خورشید ترسیده بود با آن قد و هیکل؛ دوتای حم بود. حم لاغر که نصف صورتش چشمان درشتش بود. هرچه را این با چشمانش پوشاند، آن، با زبانش هویدا کرد. معلم مثل این‌که سناریو را از قبل نوشته باشد با تاسف ساختگی عجبی انداخت وسط که من برش داشتم و تازه فهمیدم قصه به‌سادگی جواب‌های تودلی نیست.

  • مِن‌بعد هر دفعه که از خورشید و حم سوال بپرسم و نتوانند حل کنند چوبش را حسینی می‌خورد که بفهمد با کسی شوخی نداریم.

خشم واقعی. حساب کار دستم آمد. زنگ تفریح دوتایی‌اشان را کشیدم کناری و قرار شد زنگ‌های ورزش و روزهایی که فردایشان ریاضی داریم باهاشان ریاضی تمرین کنم. از این‌که یاد نمی‌گرفتند حرص می‌خوردم حتی گاهی فکر می‌کردم خورشید دارد بازی‌ام می‌دهد چون دیگر ابایی از بلد نبودن مسئله‌ها ندارد که حتی راه فرار دستش آمده است. احساس ناتوانی می‌کردم؛ حم ولی تمام تلاشش را می‌کرد، گاهی به‌خاطر من با خورشید دست به‌یقه هم می‌شد. چیزهای عجیب و غریبی برایم می‌آورد؛ سنگ‌های شکسته‌ای رنگ درون‌شان با بیرون‌شان فرق می‌کرد یا لقمه نان فتیری با کرۀ گوسفندهایشان یا زنگوله. یک‌بار بعد از حل تمرین‌های ریاضی یک شاخ شکستۀ بز گذاشت روی کتابم و سریع از کلاس بیرون رفت. شاخ بزی که پیچ و تاب داشت نمی دانستم به چه کارم می‌آید. توی دستم گرفته بودم و می‌چرخاندمش که مُری، برادرم دید دستم و قاپیدش. از آن‌جایی که برایم مهم نبود فقط کمی کولی بازی درآوردم و او هم فهمید ارزش چندانی برایم ندارد وگرنه تمام کوچه و خانه را روی سرم می گذاشتم از داد و فریاد، مثل وقتی که برداشت و لوح تقدیر کلاس سومم را از توی قابش درآورد و به‌جایش عکس تیم پرسپولیس را چسباند؛ هنوز که هنوز است فکر می‌کنم چطور آن‌روز هیچ راهی به‌ذهنم نرسید کارش را تلافی کنم. خلاصه که شاخ را صاحب شد. چند روز بعدش مُری رگ‌گردن بیرون زده پاپی شد که این شاخ را از کجا آورده‌ای، که جواب شنید سر تلّ جاجا(= به تو کمترین دخلی ندارد.) مُری گفت دقیقا همان‌جایی که به حم گفتم؛ یعنی حم شاخ را دست مری دیده بود. از آن به بعد حم نیامد تمرین‌های ریاضی‌اش را با من و خورشید حل کند. یکی دو هفته بعد که پای تخته رفت و نتوانست مسئله را حل کند، معلم مرا خواست که سهمم را کف دستم بگذارد خورشید ماجرای نیامدن حم را گفت و ازآن‌جا که بعد از چهار هفته از اجرای تنبیهش مشق‌هایم را مرتب می نوشتم از زدن من گذشت. معلم افتاد به جان حم با شلنگ تا توانست زد، آنقدر حرکت شلنگ دیوانه‌وار بالا می‌رفت و می‌آمد پایین که محو حرکت پیوسته‌اش شده بودیم. از نفس که افتاد؛ و شلنگ که از حرکت ایستاد تازه حم را می‌توانستیم ببینیم که گوشۀ دیوار خودش را جمع کرده نیم خیز سرش لای پاهاش و ساعدش پنهان شده است. تصویری که شور تلافی را در دلم برپا کرد. روز بعد زودتر آمدم و شلنگ را بردم لای شاخ و برگ مورد کنار دستشویی‌های پسرها پنهان کردم مطمئن بودم سرکلاس دینی لازم نمی شود. وسط‌های زنگ اجازه گرفتم که بروم بیرون. شلنگ را از مخفی گاهش برداشتم و بردم توی مستراح پسرها که چاهش بالازده بود، مقنعۀ طوسی‌ام را تا ته حلقم فشار داده بودمتا بتوانم شلنگ را حسابی تو کثافت بپلکانم، بعد از اجرای این قسمت سخت، انداختمش توی مستراح معلم‌ها که عبرت سایرین باشد.

سر کلاس فارسی حتما لازم می‌شد و شد. معمولا سه چهار نفری در حفظ شعر مشکل داشتند. معلم میزش را زیر و رو کرد ولی دریغ از نشانی از شلنگ عزیزش، مبصر را فرستاد دفتر ببیند آن‌جاست یا نه. بعضی از بچه‌ها در تکاپوی یافتن شلنگ اینور و آن ور مدرسه را گشتند و از بخت بد، حم از همه بیشتر در تلاش بود و شلنگ را جلوی مستراح معلم‌ها پیدا کرد. معلم از این حرکت بیشتر از مشکوک شد و یقین کرد کار خود حم است. دیگر نمی‌گویم چطور به جانش افتاد و ادبش کرد؛ یک جوریکه حم دیگر مدرسه نیامد و رفت پای گله بزها و گوسفندهای پدری. با رفتنش از مدرسه از خاطرات من کاملا محو شد تا خبر مردنش را شنیدم، بخش مردۀ خاطراتم از کلاس چهارم زنده شد؛ مثل تصویر شفاف و با کیفیت روی پرده سینما. حتی تصویر رویارویی خورشید و حم را هم دیدم چون دلم خواست بدانم روح حم با چشمان درشت، لحظۀ آخر وقتی خورشید آخرین تیر را رهاکرد، رفته بالای سر چه کسی ایستاده است؛ کاش آن‌هایی نبوده باشند که دست دوستی‌اش را پس زده بودند.

همچنین ببینید

جای خالی روایت در ترانه‌ی فارسی

وقتی ترانه می‌شنویم، نیاز به قلابی داریم که ما را به ترانه جذب کند و …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *