خانه / شعر / سیمرغ‌های یخ‌زده

سیمرغ‌های یخ‌زده

فقط نگو تو اونو نکشتیش چون این به شعور من توهین می‌کنه

چند روز پیش، مطلبی عالمانه از دکتر «رضا بیات» در این پایگاه منتشر شد درباره‌ی مثنوی شاعر استاد، مرحوم آقای دکتر«سید حسن حسینی»: «فصلی از منظومۀ مرداب‌ها و آب‌ها». ظاهراً ایشان پیشتر در همین پایگاه، شعر دکتر «محمدمهدی سیار» را که با اجرای دکتر «میثم مطیعی» در نماز عید فطر جنجالی برانگیخته است، نقد کرده‌اند و این نقد، از طرف حامیان شعر اعتراض، به اعتراض‌هایی دامن زده‌است. آنان بنا بر آنچه من از گزارش دکتر رضا بیات فهمیدم، شعارگونه از آب درآمدن شعر اعتراض را چندان غیرطبیعی ارزیابی نکرده‌اند و این زاویه‌ی نقد، یعنی بررسی شعر اعتراض از جهت شعر بودن یا شعاروارگی را ناوارد دانسته‌اند؛ سپس دکتر بیات برای روشن شدن بیشتر موضوع، یک شعر را که از نظر خودشان جوهره‌ی شعریت دارد و مضامین انتقادی و تلخ در آن موج می‌زند، معرفی و گزارش کرده‌اند که همان «فصلی از منظومۀ مرداب‌ها و آبها» باشد.

مقدمتاً عرض کنم که به نظر این حقیر، عنوان شعر اعتراض، عنوان دقیقی نیست و اگر بگوییم «شعر سیاسیِ انتقادی» دقیق‌تر خواهد بود زیرا زاویه‌ی ورود و آنچه نهایتاً از کار درمی‌آید (به قول عرب‌ها: مصدر و مورد کار) معمولاً شعری است که شاعران هر یک از دو جناح انقلاب علیه جناح دیگر می‌گویند. ممکن است گفته شود که ما در شعرمان اولاً و بالذات، کاری به کار آن جناح نداریم؛ گو این که ممکن است شعرمان به پر آن جناح بگیرد چرا که ما از آرمان‌های انقلاب از قبیل عدالت اجتماعی، استکبارستیزی، حفظ روحیه‌ی تعهد و غیرت بسیجی و انقلابی، فضیلتی در حال فراموشی به نام جهاد و شهادت و… سخن می‌گوییم. جواب این است که آن طرف هم از آرمان‌های انقلاب از قبیل آزادی بیان، حفظ کرامت انسانی، مساوی بودن همه‌ی ایرانیانی که شهروند جمهوری اسلامی هستند در برخورداری مساوی از حمایت قانونی حاکمیت، صلح‌طلب بودن جمهوری اسلامی و… شعر می‌گویند. نکته آن است که اصولاً نه در مقام عمل (که به نظر من هر دو جناح جمهوری اسلامی، کمتر و بیشتر، در این وضعیتی که اکنون به آن دچاریم متهم و مقصرند) بلکه در مقام نظر و اندیشه، واقعاً تکیه و تاکید دو جناح جمهوری اسلامی بر آرمان‌های انقلاب با هم متفاوت است (از هر طرف که بگیری از یک طرف دیگرش درمی‌رود!). ما هنوز راه دشوار و بعیدی در پیش داریم تا آرمان‌های انقلاب محقق شود و اگر قرار باشد شعری انتقادی بگوییم، به این بستگی دارد که از کدام زاویه نگاه کنیم. اگر شاعر کسی مثل این حقیر باشد که به سیاست علاقه‌ای ندارم و از بحث سیاسی فرار می‌کنم، اصلاً وارد چنین فضایی نمی‌شود و شعری غیرسیاسی می‌گوید؛ اما اگر شاعر روحیه‌ی سیاسی داشته باشد و علاقمند به ورود در حوزه‌ی سیاست باشد، علی القاعده کفه‌ی ترازویش به نفع یکی از این دو تفکر می‌چربد و آنچه در نهایت از کارگاه طبع او صادر می‌شود، شعری خواهد بود که معمولاً نظرات یکی از دو جناح جمهوری اسلامی را تبلیغ و ترویج می‌کند (حال ممکن است شعری ضعیف و شعارگونه بگوید یا شعری که واقعاً شعر است نه یک بیانیه‌ی سیاسی منظوم). اگر بگوییم ما شاعر شعر اعتراضیم، در ِ نوشابه برای خودمان باز کرده‌ایم زیرا هم شاعران آن طرف، یعنی به اصطلاح اصلاح‌طلبان و آزادی‌خواهان، هم شاعران این طرف، یعنی به اصطلاح اصول‌گرایان و عدالت‌خواهان، همه جزء مجموعه‌ی انقلابند و علی الاغلب به نوعی، مستقیم یا غیرمستقیم، در نهادهای رسمی یا وابسته یا هم‌سو با نظام کار می‌کنند و دست‌مزد می‌گیرند. پس اعتراض به که؟ اعتراض به چه؟ مگر ضدانقلابیم؟ یا ضد رژیم؟ بهتر نیست صادقانه بگوییم ما «شاعر سیاسی منتقد» هستیم؟ من یک جور «پز روشنفکرانه» در این عنوان «شعر اعتراض» حس می‌کنم؛ همچنان که یک ریاکاری آزاردهنده‌ای در این ژست آزادگی و فرهیختگی برخی از شاعران اصلاح‌طلب می‌بینم؛ توگویی ما –خودم را هم می‌گویم– بیرون دایره‌ی این حکومت ایستاده‌ایم و از هیچ یک از مواهب و برکات آن برخوردار نیستیم و جماعتی هستیم قلندر و یک‌لاقبا که زبانی سرخ داریم و سر سبزمان را عن قریب است که بر باد بدهیم. حاشا و کلا! من به نوبه‌ی خودم، با این که از اوضاع بسیار رنج می‌برم، فراموش نمی‌کنم که چقدر از برکات و مواهب انقلاب اسلامی _چه معنوی‌اش چه مادی و معیشتی‌اش_ به من یکی رسیده است و علی‌رغم همه‌ی انتقاداتی که دارم، از یاد نمی‌برم که _چه بخواهم چه نخواهم_ شاعر انقلابم. من ِ بچه‌مذهبی (مثلاً!) در این حکومت، تریبون دارم و صدایم شنیده می‌شود و حمایت می‌شوم (حال ممکن است از این حمایت به نفع خودم سوءاستفاده کرده باشم و برای خودم نام و نانی دست و پا کرده باشم یا نه). هرچه باشد، ما متعلق به این انقلابیم و نسبت به آن معرفتی و مرامی هم که نباشد، تعهدی داریم؛ پس من نه اپوزیسیون داخل یا خارج نظامم نه معترضم بلکه «به برخی یا بسیاری از روندها و روش‌ها انتقا دهای جدی دارم»؛ اما در شعر، اصلاً وارد این حیطه نمی‌شوم چون اگر بخواهم بگویم، بایدهمه‌اش را بگویم نه بخشی را؛ و البته که اگر همه‌اش را بگویم، باید با حکومتی که می‌خواهم بماند واصلاح شود، سرشاخ بشوم و این کار را درست نمی‌دانم؛ یکی بر سر شاخ، بن می‌برید… و اما اگر بخشی را بگویم نه همه را، آن وقت من شاعر معترض نیستم، شاعر منتقدم. همین!

پس از این مقدمه، من هم می‌خواهم مثل دکتر بیات، نمونه‌ای خوب از شعر انتقادی به دست دهم و شعر دیگری از مرحوم دکتر سید حسن حسینی را گزارش کنم: «لانه‌ها در طرح».

شعر از کتاب «ملکوت سکوت» انتخاب شده‌است. این کتاب را مرحوم دکتر قیصر امین‌پور، دو سال پس از مرگ حسینی و یک سال پیش از مرگ خودش از میان دفترها و سررسیدها و کاغذپاره‌های به جا مانده از آن شاعر بزرگ، دستچین کرده‌است. شعرهای این کتاب، سال‌ها پس از تولدشان منتشر شده‌اند. قدیمی‌ترین شعر این دفتر مربوط به سال ۱۳۶۳ است و قسمت بزرگی از آن به سال ۱۳۷۴ برمی‌گردد: ۲۷ قطعه از ۶۰ قطعه. اگر ۸ قطعه‌‌ی بی‌تاریخ را کنار بگذاریم و ۶ قطعه‌ی شعر مربوط به سال ۷۲ و آن تک قطعه سال ۶۳ رابه این ۲۷ قطعه اضافه کنیم، می‌بینیم که ۳۴ قطعه از ۵۸ قطعه‌ی تاریخ‌دار این کتاب، حداقل ۱۱ سال پیش از انتشار کتاب سروده شده‌اند. ۱۱ سال، یعنی جابجایی یک نسل شعری. شعرهایی که اگر در همان زمان تولدشان منتشر می‌شدند، دیده و شنیده هم می‌شدند:‎

لانه‌ها در طرح

‎چلچله‌ها / از مرخصی / بازنگشتند / و سلسلۀ سکون / سنگین‌تر از همیشه / فرود آمد؛ / هجرت، / بی‌ اجازه / میسر نیست؛ / آتشفشان‌ها / گرفتار نقرسند / و بادهای سر به زیر / دستی به شانۀ دریا / نمی‌کشند / چلچله‌ها / از مرخصی بازنگشتند / و لانه‌های منتظرشان / در طرح‌های توسعه ویران شد. (۱۳۷۴)

چلچله در تداول امروز یعنی پرستو. (لغتنامۀ دهخدا) پرستو در شعر حسینی سابقه دارد:

هلا عارف خرقه‌گلگون! شهید!

شقایق‌وش ِ غرقه در خون! شهید!

سرودی که در عرش نای تو بود

چه رندانه در گوش جانم سرود:

صفایی ندارد ارسطو شدن

خوشا پر گشودن پرستو شدن

«چلچله‌ها رفته‌اند مرخصی»؛ این جمله کنایه از چیست؟ آیا مقصود بازنگشتن شهیدان است؟ از جبهه؟ وانگهی، آیا جبهه رفتن، مرخصی آنان بوده است؟ مثل این که ما مرخصی می‌گیریم و سفر می‌رویم به یک جای خوش‌آب و هوا یا یک جای دیدنی؟ یاد شعر معروف «سلمان هراتی» می‌افتم به نام «در خلوت بعد از یک تشییع». در بخشی از این شعر می‌خوانیم:

بیا برای هواخوری/ به جنگل‌های مجاور جبهه پناه ببریم/ سنگرها ییلاق تفکرند/ و کوه‌ها نگاه ما را به بالا سوق می‌دهند/ …/ دلم برای فضای ناپیدای مِه لک زده است/ مِه، مهربانی مبهمی است/ تا خود را تنها تصور کنیم/ …/ بیا به جبهه برویم/ من آن‌جا را یک بار بوییده‌ام/ آن‌جا رطوبت مطبوعی دارد/ که به ایستادگی درخت کمک می‌کند/ ما چقدر جاهای دیدنی داریم…

و این در تقابل است خصوصاً با شهر و اصولاً با پشت جبهه. باز هم از همان شعر:

دلم برای جبهه تنگ شده است/ در کوچه‌های بن‌بست/ یک ذره آفتاب به دست نمی‌آید/ و ما هر روز به انتها می‌رسیم/ و درهای عافیت باز می‌شوند/ و میز، خوشبختی ما را با یک لیوان شربت خنک، تمام می‌کند/ …/ شتاب کن آقای عادت!/ پل هوایی فاصلۀ دیگری است/ که آسمان را از ما مضایقه می‌کند/ من می‌خواهم برف را، باران را، بهاران را بفهمم/ نگاه کن! هوای دودگرفتۀ شهر/ تنفس راحت را از ما گرفته است/ …/ این‌جا همه با آسمان حرف نمی‌زنند/ این‌جا زیر نور نئون آسمان پیدا نیست/ مردم برای بازگشایی دلشان به کافه می‌آیند/ آنان به لحظه‌های بعد از اکنون، به عبث امیدوارند/ آن‌ها هنوز بهانه‌های روشن دل را نشناخته‌اند/ و در نیمکرۀ تاریک دل آرمیده‌اند/ و فکر می‌کنند تمام دل/ خوشحالی بعد از پیدا کردن یک جنس/ با قیمت نازل/ در بازار سیاه است.

پس شهدا نخست رزمندگانی بوده‌اند که از بودن در شهر و در واقع «نبودن» در شهر، مرخصی گرفته و رفته‌اند جبهه، برای «تجربۀ بودن»؛ و بعضی از آنان از این مرخصی بازنگشته‌اند وآن‌جا برای همیشه در ییلاق مانده‌اند: شهید شده‌اند. حالا چرا شهدا را به چلچله تشبیه کرده‌است؟ چون آنان مجاهدند و مجاهد، پیشرو است. مجاهد، به کاوش افق‌های دیگر رفته است تا افقی نو بر جامعه بگشاید. مثل چلچله/ پرستو که پیغام‌آور بهار است:

ای قاصد بهار! پرستو!

یک مژده گل بیار، پرستو!

رنگین‌ترین بهار ِ زمین را

در چشم من بکار، پرستو!

جز شوق و انتظار چه داری؟

جز شوق و انتظار، پرستو!

(هادی سعیدی کیاسری، نامی که گم شده است)

نکته آن است که پرستو زمستان را نمی‌ماند و می‌رود و بهار بازمی‌گردد. شاعر، این زمستان را که پرستو غیبش می‌زند و می‌کوچد به گرمسیر، تشبیه کرده به دوران مرخصی چلچله‌ها. چون چلچله با بهار معنا پیدا می‌کند و زمستان، بی‌معناست. او کارش چاووش-خوانی برای بهار است. بهار که نباشد، او بیکار است پس مرخصی می‌گیرد و می‌رود. با صدای پای بهار بعدی، او بازمی‌گردد. پس اگر چلچله از مرخصی بازنگردد، یعنی بهار هم بازنگشته است. چلچله‌ها رفتند مرخصی و قرار شد بهار را بیاورند اما نیامدند و بهار هم نیامد و ساده‌ترش اینکه، آرمان‌ها حرمان شد:

هرچه با مقصود خود نزدیکتر می‌شد، نشد

هرچه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد

هرچه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه

هرچه می‌پنداشت درمان است عین درد شد

(قیصر امین‌پور، دستور زبان عشق)

یک وجه دیگر، این است که وقتی می‌خواهیم بگوییم کار کسی تمام است مثلاً زیرآبش در اداره خورده است یا مریضی است که دیگر امیدی به بهبودش نیست، می‌گوییم: «مرخصه». همین تعبیر را مرحوم دکتر سید حسن حسینی در مثنوی «فصلی از منظومۀ مرداب‌ها و آب‌ها» آورده است:

اعتبار دست‌ها و پینه‌ها در مرخصی

چهره‌ها لوح ریا، آیینه‌ها در مرخصی

یعنی پرستوها را مرخصشان کردند رفت! در این تفسیر، پرستو/چلچله، نمادی است از نسل انقلاب و بر و بچه‌های جبهه و جنگ؛ و در قابی بزرگ‌تر: نسل آرمان‌خواه دهه‌های سی و چهل و پنجاه. آنان که به ناگهان درمی‌یابند که در دوران توسعه و درواقع، نهادمند شدن انقلاب و تبدیل آن به حاکمیت، دیگر اجازه ندارند پایشان را از گلیمشان درازتر و دهنشان را از حدّ تخم و ترکه‌شان بازتر کنند.

هیس! همه چی تحت کنترله! شهر، امن وامانه! مملکت، گل و بلبله! مامور مخصوص حاکم بزرگ، میتی کومان هم حاضر به یراقند و پا به رکاب ِ آن بزرگوار، داداش کایکوی قهرمان هم تشریف می‌آورند سر وقتش؛ پس لطفاً تا اطلاع ثانوی: هیییییسسسس!

« و سلسلۀ سکون/ سنگین‌تر از همیشه فرود آمد/ هجرت/ بی اجازه میسر نیست». کار پرستو درنوردیدن افق‌ها در جستجوی بهار است. کار پرستو هجرت است ولی «دهه‌ت تموم شده مربی!».

یاد قیصر امین‌پور می‌افتم:

روزی که سبز، زرد نباشد/ گل‌ها اجازه داشته باشند/ هرجا که دوست داشته باشند/ بشکفند

(آینه‌های ناگهان،روز ناگزیر)

و از آن صریحتر در افاده‌ی این درد مشترک، در رساندن این حس «بی‌اجازگی و بیرون افتادن از دایره»:

انگار مدتی است که احساس می‌کنم/ خاکستری‌تر از دو سه سال گذشته‌ام/ احساس می‌کنم که کمی دیر است/ دیگر نمی‌توانم/ هر وقت خواستم/ در بیست سالگی متولد شوم/ انگار/ فرصت برای حادثه از دست رفته است

(همان، جرأت دیوانگی)

سلسله‌ی سکون یعنی همان دور باطل تاریخی که این بار هم خود را احیا و بازآفرینی می‌کند و این بار سنگین‌تر از همیشه فرود می‌آید. چرا؟ چون دیگر خودش را به‌روز کرده است، چون دیگر آخرین تیر ترکش که تشیع و آرمان‌های تشیع بود هم رها شده‌است، چون از این پس، هرچه از آرمان بگویی، به گوش مردمان باد خواهد بود: «برین بابادلتون خوشه! ما زیرتون رو دیدیم، بالاتون رو هم دیدیم! شما انقلابیا توده‌ای و مذهبی‌تون یا دیوونه‌این یا شارلاتان»:

آنچه بیرق بود باد بی مروت برد

در میان آذرخش و تندر و توفان

که همه سیماچه‌ها را شست

از تبار استقامت، قامت مردی

مانده بر جا در دل میدان

زیر این باران رگباران

آه! ای تنهاترین تن‌ها

که همه یاران تو را بدرود کردند و

به راه خویشتن رفتند

عقده‌هاشان را عقیده نام دادند و

ز ماها سوی من رفتند

من به آواز تو می اندیشم از راهت نمی پرسم

که به ترکستان رود یا کعبه یا جای دگر ای مرد

و سلامت می کنم همراه میثاق کبوترها

از میان حلقه این چاه ویل و درد

ای دل قرن! ای دلیر! ای گرد!

آخرین قدیس برجا مانده زان آیین

که همه پیغمبرانش توبه کردند و

خدایش روزگاری پیش از این‌ها مرد!

روزگاری بود و می گفتم

کاین زمین، بی آسمان آیا چه خواهد بود؟

وین زمان در زیر این هفت آسمان پرسم:

کاین زمین و آسمان، بی آرمان آیا چه خواهد بود؟

(دکتر شفیعی کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی)

آنچه من امروز در نیمه‌ی دوم دهه‌ی نود، به عنوان یک معلم می‌بینم و با سلول سلول وجودم حس می‌کنم، این است که نسل امروز، مطلقاً نسل بی‌آرمان است. یک بار سر کلاس به دانش‌آموزانم گفتم: «پدران ما می‌خواستند همۀ دنیا را عوض کنند، نشد! ما می‌خواستیم کشورمان را عوض کنیم و نشد! حالا دودستی خانواده‌مان و زن و بچه‌مان را چسبیده‌ایم که در این وانفسا بیراهه نرویم و راهی به رستگاری شاید بیابیم. شما چی هستید؟ کی هستید؟ هیچ چیزی که به زندگی‌تان معنا و گرما بدهد، دارید؟ چه دارید؟ اصلاً تغییر جامعه پیشکش! خودتان به چه چیزی غیر از همین روزمرّگی آویزانید؟» گفتم: «حتی اگر یک کلکسیون تمبر هم باشد، من راضی‌ام. یک پت، یک حیوان خانگی، گربه‌ای، خرگوشی، حتی خوکچه هندی، اگر تو بگویی من پای این ایستاده‌ام، باز هم من راضی‌ام!»

واقعیت این است که آن سال‌ها افق، افق بی‌آرمانی بود ولی همه برای توسعه و سازندگی هورا می‌کشیدند و این جور حرف‌ها در آن موقع پوزخندی به همراه می‌آورد و بس! اما شاعر، شعوری پنهان دارد و گاهی وقت‌ها بدون این که خود بداند، پیشگویی می‌کند.

«و سلسلۀ سکون/ سنگین‌تر از همیشه/ فرود آمد». سلسله به معنی زنجیر هم هست. سکون در برابر هجرت است و سلسله در جناس با چلچله، تداعی می‌کند: چلچله‌ها جایشان را به سلسله‌ها (زنجیرها) دادند: «سکوت، آزاد و سکون، مجاز شد»:

آواز عاشقانۀ ما در گلو شکست

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

(قیصر امین‌پور، آینه‌های ناگهان)

و «فرود آمد» نیز همین را تداعی می‌کند: به جای آن که پرستوها بازگردند و فرود بیایند، سلسله‌ی سکون بر دست و پای ما فرود آمد. نکته‌ی دیگر در «مرخصی» است. در ریشه‌ی این واژه، کلمه‌ی «رخصت» را می‌بینیم که با سلسله در تضاد است و با اجازه در ترادف: رخصتی/ اجازه‌ای برای هجرت نیست ( به استثنای فرموده و حسب الامر) + سلسلۀ سکون، رخصت نمی‌دهد که هجرت کنیم.

همچنین نغمه‌ی حروف و تکرار هارمونیک صامت «س» و «ن» در «سلسلۀ سکون سنگین‌تر از همیشه فرود آمد» صدای بی‌منازع ِ کُند و زنجیر را که در سکوت ِ محض، بر دست و پای بندیان فرود می‌آید و چفت می‌شود، تداعی می‌کند.

نیز «سنگین‌تر از همیشه» یعنی سنگین‌تر بودن این‌باره‌ی زنجیر (سلسلۀ سکون) به نسبت همه‌ی بارهای پیش از این؛ اما در عین حال واژۀ «سنگین»، سنگ را هم در خود دارد که با پرواز و چلچله و هجرت، در تعارض و تضاد است و با «سکون» ملایمت و مناسبت دارد.

«آتشفشان‌ها گرفتار نقرسند». نقرس در فرهنگ معین این گونه گزارش شده‌است: «مرضی است مزمن و غالباً ارثی که به شکل التهاب مفصل شست پا به طور ناگهانی بروز می‌کند و چند شب متوالی ادامه می‌یابد و بعد خوب می‌شود و پس از مدتی مجدداً عود می‌نماید. علل اصلی این مرض عبارت است از: اختلال اعمال کبد و اعضای تغذیه، افراط در غذاهای گوشتی و ماهی و مغز، عدم حرکت و انزوا و راه رفتن کمتر از معمول، و همچنین وراثت… این مرض را داءالملوک نیز می‌گفته‌اند» (به نقل از لغتنامۀ دهخدا). در همین لغتنامه به نقل از «کشاف اصطلاحات الفنون» آورده است: «آماسی است و درد بند شتالنگ [استخوان پاشنه‌ی پا، کعب/ به نقل از معین] و بند انگشتان پا و بیشتر، اهل نعمت را عارض شود». پس نقرس بیماری اهل نعمت (=ثروتمندان) و داءالملوک (=بیماری پادشاهان) است و به خاطر گوشت‌خواری افراطی بروز می‌کند و نیز امکان راه رفتن را از بیمار می‌گیرد. پس شاعر با همین یک جمله که: «آتشفشان‌ها گرفتار نقرسند»، یک عالم حرف زده است. انقلابیون و مجاهدان دیروز (آتشفشان‌ها)، حاکمان امروز شده‌اند و داءالملوک (نقرس) گرفته‌اند. آتشفشان‌ها از جا برنمی‌خیزند چون نقرس گرفته‌اند، بیماری اهل نعمت. به پول رسیدند و گوشت به دهنشان مزه کرد و آن‌قدر خوردند که دیگر نمی‌توانند برخیزند (=قیام کنند).

«و بادهای سر به زیر/ دستی به شانه‌ی دریا نمی‌کشند». سر به زیر در برابر سرکش است و «بادهای سر به زیر» تناقض دارد (به اصطلاح ادبا «پارادوکسیکال» است)، زیرا «باد سر به زیر» اصلا باد نیست چنان که می‌گوییم: باد بلند شده. و می‌گوییم: «باد نشست» یا:«باد خوابید». البته می‌شود «بادهای سر به زیر» را نسیم دانست و مقصود شاعر این باشد: «این بادها که امروز سر به زیرند، روزی سرکش بوده‌اند، این نسیم‌های بی‌خطر روزی طوفان‌های ویرانگری بوده‌اند»؛ همچنان که «سر به زیر» معنی «رام و مطیع» را هم افاده می‌کند: نسل چموش انقلابی، رام و سر به زیر شد. چگونه؟ گوشت عزیزم! گوشت! با گوشت، رام شدند:

شکار و مردار

وقتی نوشتن را/ با پرسه در جنگل خیال/ تازه می‌کنم/ بوی وحشی باروت/ در مشامم می‌پیچد/ و انگار/ طعم شکار/ در دهانم تازه می‌شود/***/دوباره می‌بینم/بچه‌ها – بچه‌های تنبل و ولگرد_/ باز از خیال جنگل می‌آیند/ با خننده‌های موذی و مستعار/ در چشمشان شغال کبودی است/ و دهانشان/ بوی رجزهای متلاشی می‌دهد:/ ما گوشت خورده‌ایم

(گنجشک و جبرئیل، سید حسن حسینی)

«و بادهای سر به زیر/ دستی به شانه‌ی دریا نمی‌کشند» اگر باد، آن هم بادی سر به زیر، دستی به شانه‌ی دریا بکشد، امواجی نرم از سطح دریا برمی‌خیزد. پس دریا آرام است نه این که فقط طوفانی نیست بلکه حتی موجی هم دیده نمی‌شود.

دست به شانه‌ی کسی کشیدن، کنایه‌ی مستقلی نیست. وقتی باد، موج را از روی دریا برمی‌انگیزد، انگار دارد دست به شانه‌ی دریا می‌کشد؛ یعنی دریا را هل می‌دهد/ سوق می‌دهد به سوی طوفان. گاهی وقت‌ها کنایه‌ها و عبارت‌هایی از بافت روزمرّه‌ی زبان، از دو سه جبهه هجوم می‌آورند و در یک عبارت، جمع می‌شوند. به این صورت که هر یک جداگانه تخفیفی به نویسنده یا شاعر می‌دهند و می‌پذیرند که جزئی از اجزایشان به نفع جمله‌ی دیگر حذف شود یا تغییر کند و در ‌فرجام، آن جمله‌ی نهایی که شاعر یا نویسنده می‌نویسد، هیچ یک از آن چند جمله نیست اما تداعی کننده‌ی تک تک آن‌ها است. الآن داریم: ۱- دست به شانه‌ی کسی زدن = آشنایی دادن به او/ فتح باب برای یک گفتگو و اختلاط دوستانه. در این صورت، حاصل معنا این است: بادها آن‌چنان سر به زیر شده‌اند که تو گویی هرگز دریا و طوفان را نمی‌شناسند ۲- دست به شانه‌ی کسی زدن/شانه‌ی کسی را تکان دادن = او را از غفلت و در خود ماندگی بیرون آوردن/ او را از فرورفتن در خود درآوردن و حواسش را دوباره به چیزی که مهم می‌دانی، معطوف کردن. حاصل معنا: بادهای سر به زیر، دریا را بیدار نمی‌کنند. دریا در خود فرورفته است. دریا دچار خُمول و خمود شده است و بادها، دیگر هیچ کاری به کار دریا ندارند. ۳- دست به سر کسی کشیدن = او را مورد نوازش و توجه قرار دادن. حاصل معنا: دریا را همه فراموش کرده‌اند، دریا واگذاشته و بی‌کس رها شده است. دریا غریب مانده است و بادها هم که همیشه همراه دریا بودند، دیگر هیچ کاری به کار دریا ندارند.

حتی این جمله هم تداعی می‌شود: «بادهای سر به زیر، گیسوان دریا را شانه نمی‌زنند»؛ یعنی هرگز هیچ موجی برانگیخته نمی‌شود.

«چلچله‌ها/ از مرخصی بازنگشتند/ و لانه‌هایشان/ در طرح‌های توسعه ویران شد». اولاً لانه‌ی پرستو را می‌گوید؛ ثانیاً، مستضعف بودن و از قشر پایین جامعه بودن «چلچله‌ها» را نشانه رفته است؛ زیرا به جای «خانه» می‌گوید «لانه» یعنی خانه‌هایشان خانه نبود بس که کوچک و محقر بود، لانه بود. این را هم بگویم که چلچله‌ها واقعا در خانه‌های آدم‌ها لانه می‌سازند. من بچگی در شمال می‌دیدم که لابه‌لای تیرهای چوبی سقف شیروانی خانه‌ی «مامان فریدون‌کناری» پرستوها لانه داشتند و می‌آمدند و می‌رفتند و کاری هم به کار ما نداشتند و ما هم کاری به کارشان نداشتیم. شب که روی ایوان مُشرف به حیاط، ردیف کنار هم می‌خوابیدیم – کولر گازی و حتی پنکه‌ی سقفی هم در کار نبود – چشمم که به سقف می‌افتاد، چلچله‌ها را در لانه‌شان می‌دیدم. در شمال هنوز هم همین جوری‌هاست. بعدا که می‌روند، لانه‌شان به یادگار روی سقف یا دیوار خانه می‌ماند. پس این که شاعر می‌گوید: «چلچله‌ها از مرخصی بازنگشتند/ و لانه‌هایشان در طرح‌های توسعه ویران شد»، یعنی یادگارهایشان هم از بین رفت:

هرچه کاشتم به باد رفت و ماند

کاش‌ها و کاش‌ها و کاش‌ها

(قیصر امین‌پور، دستور زبان عشق)

آری، این چنین بود برادر! آن روزها که به قول «گونتر گراس»: «تاریخ با تمام قوا می-تاخت و پیش می‌رفت»، آن روزها که سد می‌ساختند و امیرکبیر تحویل می‌دادند، پشت سدها آب بالا می‌آمد و چیزهایی هم زیر آب می‌رفت برای ابد».

سیمرغ‌های یخ‌زده را دیدی؟

جرمشان تلفظ ناهنجار حرف قاف بود…

یک دیدگاه

  1. شرح شعری شسته رفته و دلنشین بود. همچنین بازتعریفش از شعر اعتراض جالب بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *