خانه / روایت / وصله پینه‌های امید

وصله پینه‌های امید

روایت زندگی

بابا که ورشکست شد، نشست گوشه‌ی سالن و پشت سر هم سیگار دود کرد. حالا ما یک شبه معنای دقیقِ «از عرش به فرش» را فهمیده بودیم، با این تفاوت که حتی فرش هم نداشتیم. مامان رفت از رضاسوپری کارتن چیپس و پفک گرفت و یکی یکی بازشان کرد، منگنه‌هایش را برداشت و بعد کف تنها سالنی را که از آن خانه‌ی بزرگ برای ما مانده بود، مقوا پهن کرد و وسط اتاق یک روفرشی نازک و نخ‌نما انداخت. خانه‌مان را بانک گذاشته بود مزایده. شخصی که خانه را خرید، روز تحویل گرفتنش دلش برای بابا سوخته بود و اجازه داد برای مدتی توی همان سالن تنگ و دراز زندگی کنیم. یعنی بابا دست صاحب‌خانه را گرفت و گفت: «دختر جوان دارم، دم بخت است، نمی‌شود توی هر خانه‌ای ببرمش مستاجری.» از او خواست یکی،دو ماه  مهلت بدهد تا بتواند یک خانه خوب کرایه کند. این‌ها را خودم شنیدم. پشت پنجره ایستاده بودم و یواشکی از گوشه‌ی پرده نگاه می‌کردم. وقتی آخرین جعبه‌ی سیگار بابا تمام شد و دیگر پول نداشت برود یک نخ سیگار بخرد، از کنج اتاق «یاعلی»گویان بلند شد. دم ظهر بود. آفتاب تیر مستقیم می‌تابید توی اتاق. پنکه فقط گرمای اطرافمان را پخش می‌کرد. مامان داشت بی‌صدا اشک می‌ریخت و گاهی هم زیر لب می‌گفت چقد سخت است توی خانه‌ای که  برای خشت خشت بالا آوردنش سختی کشیده و هم‌پای عمله بناها عرق ریخته، مستاجر باشد و از آن اتاق‌ها و آشپزخانه هیچ دری به رویش باز نباشد، جز همین سالن. با گوشه‌ی دامنم دماغم را پاک می‌کردم که بابا دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشت و گفت یاعلی. بعد برگشت سمتم و خواست کتل بردارم و دنبالش بروم. تولیدی کفش بابا داخل حیاط بود. هنوز هم نمیدانم دقیقا چه شد که بدهکارها هرروز با مامور آمدند و چون پولی دستشان را نمی گرفت یا توپ‌های چرم را به دوش می‌گرفتند یا کفش‌های دوخته‌شده‌ی آماده‌ی تحویل به مغازه‌ها را جای طلب‌شان بار ماشین می‌کردند. کم کم کارگرها دست از کار کشیدند، به بیمه شکایت کردند و سر آخر یک روز آدم‌های دولتی آمدند و درهای کارگاه را که یکیش به داخل حیاط باز می‌شد مهر و موم زدند و رفتند. آن روز بابا کتل را گذاشت زیر پنجره‌ی چوبی کارگاه که همیشه باز بود و قیرژقیرژ صدا می‌داد. بعد وارد کارگاه شد و گفت پای پنجره بایستم و وسایلی را که از داخل کارگاه می‌دهد بگیرم. نشستیم روی روفرشی و خیره شدیم به ده جفت قالب چوبی و ابزار کارش. مامان گفت: «خب که چی؟ این آب میشه؟ این نون میشه؟» بابا کف دستش را نشان داد، گفت: «ببین خالیه! حتی مو هم نداره بکنی.» بعد انگشتانش را تکان داد و گفت: «اما تو اینا هنوز هنره؛ هنوز می تونم کفش بدوزم. فقط کافیه صدهزار تومن داشته باشم و برم پیش علی پستیه ساز.» دوست داشتم به بابا بگویم به علی بگوید روی یک چرم براق، طرح  یکی از آن کفش‌های تابستانی بندبندکی بیندازد و وقتی چرم را می‌برد زیر چرخ، کنار هر بندک یک ستاره کوچک هم بدوزد. ما پول نداشتیم، چیزی هم برای فروش نمانده بود. در آن  دوماهی که از درودیوار بدهکار و مامور می‌ریخت سرمان، مامان هر چند روز در میان  پیاده می‌رفت تا کوه واحدی  دنبال حاجی سمسار، اوایل نردبان می‌گذاشت ومی‌رفت روی پشت بام و یکی یکی جعبه‌هایی را که  به عنوان جهیزیه‌ا‌م انبار کرده بود، می‌داد پایین. بعدها رسید به وسایل خانه. تلویزیون، جاروبرقی، فرش و… .

آن روز مامان چشم چرخاند دور و بر تنها اتاقمان، که آن هم برای خودمان نبود. اتاق لخت و عور بود، حتی پشتی‌ها را هم فروخته بودیم . نگاه مامان روی یخچال ماند بعد سر خورد سمت پنکه‌ای که خیلی دوستش داشت. می‌گفت آن تازه تازه‌ها که هیچ‌کس پنکه نداشت از مشهد خریده بودش. عصر همان روز رفت دنبال حاجی سمسار. مامان گفت: «حاجی موتورش آمریکایی هستا! درشو ببین چه قشنگ باز میشه. به این دسته‌ی درازش یه تق بزنی وا میشه، توشو ببین یه خرس درسته جا می‌گیره.» حاجی هی ریش خاراند، هی پشتش را نگاه کرد و آخرش گفت می‌خرم.  مامان به من گفت یخچال را خالی کن. یخچال خالی بود؛ فقط چند کاسه یخ توی یخدانش بود. اما من هی لفت دادم که حاجی فکر کند تویش خیلی وسایل هست. پول یخچال خیلی کم شد. مامان پنکه را هم از پریز درآورد بعد هم رفت پای دولابی که آخر سالن بود، لحاف تشک‌هایی را که به اسم من داخل چادر شب گلداری پیچیده بود، انداخت جلوی پای حاجی. بابا گوشه‌ی اتاق نشسته بود. سیگار نداشت که بکشد. هی انگشتانش را می‌چسباند به لب‌هایش و سرش را می‌گرفت سمت سقف. حاجی که رفت مامان هزاری و پونصدی‌های مچاله شده را دسته کرد و گفت: «اینم پول پستیه.» بابا گفت یاعلی و از خانه زد بیرون. شب که برگشت چندتا جعبه‌ی چوبی مخصوص میوه دستش بود. جعبه‌ها را گوشه‌ی سالن، همان جا که می‌نشست، به اندازه‌ی یک در یک‌و‌نیم دور هم چید و گفت: «مغازه‌ی جدیدمه.» ما خندیدیم؛ گفتیم مبارکه! به سلامتی ایشالا. شب دوباره کتل به دست رفتیم سمت پنجره‌ی تولیدی. این بار من هم رفتم داخل. بابا همه‌ی پول را داده بود برای رویه و چسب و کف و نخ. دیگر برای میخ و واکس خریدن پولی نداشت. زیر میز کار کارگرها  میخ بود اما. شروع کردیم به جمع کردن میخ‌های کج کف مغازه. وقتی بیرون آمدیم کلی میخ کج داشتیم که قرار بود از فردا من بنشینم و با چکش صافشان کنم تا بابا ازشان استفاده کند. آن شب مامان پرده‌ها را از کمر گره زد تا اتاق خنک شود. آسمان پر ستاره بود. لامپ خانه‌ی اصغر مستقیم می‌افتاد توی چشمم. بابا گفت آدم امید داشته باشد، کوه را هم می‌تواند جابه‌جا کند. هوا خیلی گرم بود. پشه از سر و کولمان وول می‌خورد. تا صبح صدای خرچ‌خرچ خاراندن می‌آمد. هر سه بیدار بودیم، اما با چشمان بسته.

روزها می‌نشستم کنار دست بابا. شده بودم شاگردش، قرار بود با اولین کفشی که فروخت حق کارگری‌ام را بدهد. بیرون مغازه جعبه‌ایش می‌نشستم، میخ‌ها را می‌گذاشتم گوشه‌ی کتل و با چکش دسته کوتاهی می‌زدم روی خمیدگی‌اش. یکی به میخ می‌خورد، دو تا به انگشتم. بابا چرم‌ها را روی قالب چوبی می‌کشید و زیرش را با میخ می‌کوبید به قالب، بعد قالب‌ها را می‌بردیم توی حیاط زیر آفتاب. دستگاه خشک‌کن کفش را هم برده بودند. گاهی بابا قصه‌ی بریدگی‌های دست و پایش را می‌گفت. کف دست بابا چندتا برش چاقو بود به شکل کلاغ. من هم گاهی کتاب‌هایم را بلند می‌خواندم تا وقت کار کردن بشنود. آن وقت‌ها رمان عاشقانه می‌خواندم، همه‌ی خانواده‌ها پولدار و بی‌غم بودند. پدر خانواده می‌نشست بالای میز و از بین بوقلمون و بره‌های بریان به فرزندانش نگاه می‌کرد و می‌گفت: «خب برای سفر تابستانی کجا بریم؟» این‌ها را نمی‌شد بلند خواند. برای همین قصه‌ها را عوض می‌کردم. توی داستان‌هایم پدرها ورشکست می‌شدند و با تلاش دوباره جان می‌گرفتند. بابا هم لبخند می‌زد و می‌گفت: «آره دختر! امید و تلاش معجزه میکنه.» روزی که کفش‌ها از قالب بیرون آمدند، آفتاب تمام اتاق را پر کرده بود، مامان چادرش را وصل کرد به پرده تا یک سایه‌ی مثلث شکل بیفتد وسط اتاق. قرار بود عصر بابا کفش‌ها را ببرد بازار. شور و شوق داشتم. گل دوتا از کفش‌ها را خودم دوخته بودم، بندک سه‌تاشان را هم با بیز سوراخ انداخته بودم و از سه جای انگشتم خون زده بود بیرون. در زدند. مامان که از حیاط برگشت رنگ به رو نداشت. پشت سرش، سایه‌ی دراز دو مرد افتاد توی سالن. نمی دانم چرا من دویدم سمت مغازه‌ی بابا، نشستم روی ابزار کارش. می‌ترسیدم هنرش را هم ببرند. تیزی شیِ سردی آرام می‌رفت توی پایم. مرد پولش را می‌خواست. بابا می‌گفت فرصت بدهد. مرد چشم چرخاند توی اتاق با دست کوبید تخت سینه‌اش، کفش‌ها را گرفت توی بغلش، گفت این‌ها را علی‌الحساب می‌برد تا بعد. دامنم خونی شده بود، تیزی چاقو رفته بود توی گوشتم. بابا بغض کرده از خانه زد بیرون. مامان زیر گرمای آفتاب، جمع شد در خودش. من به زخم پایم فکر می‌کردم، دوست داشتم شکل کلاغ شود، شکل کلاغ‌های دست و پای پدرم.

غروب که بابا برگشت، از دم در داد زد: «فاطمه مغازه رو باز کن.» صدایش جان داشت، نگاهش می‌خندید. رفته بود زیر کرپی، کفش برای تعمیر گرفته بود. کفش‌ها را شمردم. گفتم: «ده تا کفش تعمیری داری بابا! ده تا!» گفت: «این‌ها امید هستند دختر! امید!»

همچنین ببینید

خانه به خانه، کو به کو*

اتفاق خاصی نیفتاده بود؛ فقط دیگر ورودی خانه به حیاط باز نمی‌شد، با حیاط بسته …

۱۱ نظرات

  1. لایک دختر جان، لایک!

  2. آفرین به قلمتان خانم رهبر،
    همیشه متفاوت و دوستداشتنی می نویسید،
    قلمتان پر برکت.

  3. خیلی خوب بود و ای کاش که به جای روایتی از زندگی، قصه ای خیالی بود.

  4. قلمت مانا بانو…

  5. خانوم رهبر لذت بردم , قلمتان عالی است ,

  6. همیشه عالی مینویسید این بار عالی تر بود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *