خانه / کتابخانه خلوت من / خوابیدن با چشم‌های باز

خوابیدن با چشم‌های باز

دوست نویسنده‌ای دارم که مدتی بود از او خبری نداشتم. شاید بیشتر از یکسال. از قضای روزگار و در قالب یک گفتگوی دوستانه با همکاری راه پیدا کردم به فضای یک کانال تلگرامی. دوستم با دوستانش فضایی تولید کرده بودند برای ساخت پادکست‌‌هایی که با آن کتاب و فیلم به مخاطبش معرفی می‌کردند. کار درخور اعتنایی بود. متن‌های زیبا و مهندسی صدای زیباتر. این داستان گذشت تا در یکی از همین فایل‌‌ها دعوت شدم به شنیدن متنی درباره آخرین فیلم‌مارتین اسکورسیزی. فیلمی با عنوان «silence». کارگردان گفته بود که این فیلم را بر اساس رمانی بر همین اسم ساخته و جالب‌تر اینکه بیش از بیست سال برای ساختش دنبال فرصتی بوده است. پیش خودم فکر کردم که آقای کارگردان بیش از بیست سال قبل کتابی خوانده و تا این همه وقت و پس از این همه فیلم که ساخت، ذهنش درگیرش بوده است. همین مساله شم خبری‌ام را تحریک کرد سرکی در کارنامه کاری جناب اسکورسیزی بزنم و ببینم که بله! سهم رمان در آثار او بسیار بالاست. عمد قصه‌هایش را بر مبنای رمان‌هایی نوشته که در زمانه خودشان بسیار معروف بوده‌اند و یا اگر هم نبوده‌اند حرف‌های تازه‌ای برای گفتن داشته‌‌اند.

این حال روز تنها یک نفر از کارگردان‌ها نیست. بسیاری از تولیدات روز سینمای دنیا در چنین مسیری طی طریق کرده‌اند. ذیل نام بسیاری از آثار مهم عنوان اقتباس را می‌شود دید و بسیاری از کتاب‌های پرفروش سریع راهی پرده نقره‌ای می‌شود. مثلا همین هری پاتر و یا این اواخر دختری در قطار.

همه اینها یعنی اینکه مسیر خیلی ناهموار نیست. طوری بنویس که مخاطبت باور کند، باورش یعنی اعتمادش به کتاب و اعتمادش یعنی شهرت، شهرت یعنی حرکت به سمت تصویر از راه کلمه و تصویر یعنی مدیومی که حتی یک بی‌سواد و ناتوان در خواندن هم می‌تواند پی به زوایای فکری تو ببرد.

خب از این رویاهای طلایی سری به واقعیت جاری خودمان بزنیم. به این فکر کرده‌اید که چند کارگردان کتاب‌خوان داریم؟ اصلا اشتباه نکنید. کتاب‌خوان در اینجا به معنی کسی نیست که برای تفنن کتاب می‌خواند بلکه به معنی کسی است که مطالعه را فرصتی اقتصادی و فرهنگی برای فیلم‌سازی می‌بیند، منبعی برای کشف سوژه؟ از این هم بگذریم. چقدر آثار داستانی ما قابل اقتباس هستند و از آن به نظرم مهمتر چقدر ما اهل اقتباس کردن.

راستش….از اینجا به بعد باید تحلیل خودم را بنویسم، تحلیل یعنی اینکه وقتی چند سال بنشینی و دل بدهی به داستان ایرانی و ورق بزنی صفحات کاغذی کتاب‌های ریز و درشتش را و گوش بدهی و به حرف و سخن خیلی از آنها که این صفحات را خلق کرده‌اند آن وقت شاید شما هم متوجه بشوی که انگار داستان نویس ایرانی مخصوصا در چهار دهه گذشته از بطن ذهن و دنیای مخاطبش دور شده است. عمدی داشته تا او را نبیند و یا کامل و درست نبیند. بارها از نویسندگان و منتقدان شنیدم که اثرشان را برای خوش‌آیند مخاطب ننوشته‌اند. یعنی طوری نمی‌نویسند که مخاطب بپسندد. این حرف یعنی اینکه دنیای نویسنده با دنیای مخاطب متفاوت است و نویسنده ایرانی ترجیح داده در دنیای خودش سیر کند، قصه خودش را ببافد و بنویسد و دل‌خوش کند به پانصد یا هزار و حتی دو هزار نفر خواننده‌ احتمالی که در سه سال قرار است این کتاب به دستشان برسد. نه کسی بیشتر و نه حتی آدمی در دنیای دیگر و زبانی دیگر و فکر و فرهنگی دیگر. حتی به این فکر نکرده که می‌توانم حرفی داشته باشم که نه برای خودمان که برای خیلی‌های دیگر زدنی باشد.

خب…. وقتی مخاطب دیده نمی‌شود اثری هم برای او خلق نمی‌شود و اثری که از دل برنیامده باشد سخت است بر دل نشستنش.

در این فضا فیلم‌ساز ایرانی هم که دست‌کمی از نویسنده ایرانی پیدا نمی‌کند، داستانش را نه از داستان که از تراوش ذهنی خود می‌گیرد و البته بازار و گیشه و حاصلش می‌شود فیلم‌هایی که از شدت خنده‌دار نبودن باید برایش گریست و یا از حیرت تلخی انگشت به دهان برد و در بهترین حالت نشست و فکر کرد که آخر با چه منطقی این قصه را قبول کنم.

می‌دانید؛ مساله این است که برای قصه کارکردی بیش از قصه بودن قائل نیستیم انگار. مثل آدمی که خوابیدن در شبانه‌روز را نوعی رفع و رجوع می‌بیند نه مایه آرامش و از در رفتن خستگی تن و به قول امروزی‌ها ری فرش کردن. این خوابیدن مثل این است که با چشم باز بخوابیم.

جان کلام اینکه، وقتی کلمه در خطر افتاد و کلام. وقتی روایت و داستان از دل جامعه برنخاست، وقتی نویسنده و راوی جلوتر از دماغ خودش را ندید و وقتی کتابش اگر چاپ شد بیش از هزار نفر در یک جامعه هفتاد میلیونی مخاطب نداشت، فیلمی از آن ساخته نمی‌شود، اقتباسی از آن انجام نمی‌شود و درنهایت روایت برخواسته از مردم به جان خودشان نمی‌نشیند. این دایره پوچی است که ادبیات ایرانی در آن سردرگم شده است. بگذارید جسارت کنم و این حرف را بار دیگر تکرار کنم. این دایره پوچی است که ادبیات ایرانی در آن سردرگم شده است.

همچنین ببینید

کتاب‌فروشی‌ عزیز من

یکی از اقوام دور ما انباری عجیب و غریبی دارد. از دل آن خیلی چیزها …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *