خانه / یادداشت / آقای سردبیر به خدا هم فکر کنید

آقای سردبیر به خدا هم فکر کنید

بعد از انتشار مطلب «داستانم را چاپ کنید آقای سردبیر» به قلم «سیدیاسر هشترودی» در مجله سوره در دی ماه ۷۱، انتقاداتی به سردبیر مجله، یعنی مرتضی آوینی شد. این مقاله در  روزنامه ی جمهوری اسلامی با عنوان «آقای سردبیر به خدا هم فکر کنید» با نام  «وحید عرفانی» اما به قلم «مسیح مهاجری» منتشر شد.

اول از همه این را بگویم و خیال خود و الباقی را راحت‌کنم که برایم خوش‌تر بود این مطلب اصلاً نوشته نمی‌شد و اصلاً زمانی نمی‌آمد که لازم باشد «سوره» هم در کنار آن چند جریده‌ای که شرح حالشان قبلاً رفته‌است _اگر مشتری این صفحه بوده باشید_ حتماً لازم الانتقاد شود؛ آن هم به این شکل و شمایل! و خدای سوره را شاهد می‌گیرم که این گفته نه تعارف حسب معمول است و نه لاف قبل از جرم.

قدر مسلم اینکه سوره، حال با سوره‌ی پیش از حالا فرق زیادی دارد؛ لااقل اینکه الان دیگر می‌شود بی‌وضو هم به آن دست زد و مطمئن هم بود که فعل حرامی صورت نمی‌گیرد. خاطرم هست در آن اوایل، سوره هرچه از قبیل این پزهای روشنفکری و خورجین مطالب بسیار هنرمندانه! نداشت، یک چیز داشت و آن قداستی بود که برخی اوقات آدم را دچار تحیر و تعجب می‌کرد که مگر می شود در وادی هنر مجله‌ای ساخت و از هنر گپ‌زد و ضمناً اصالت خود را هم حفظ ‌کرد؟!

جواب سوره به این سئوالات از بله تا نه، سیر تکاملی‌ای! را پیموده‌است.

البته بعیدمی‌دانم که سوره سر خود این کار را کرده‌باشد و قرائن و شواهد هم دال بر این مطلبند که این رشته سر دراز دارد و باید سرچشمه را در جایی دیگر جست‌وجو کرد. تقصیر شاید به گردن خود ما است و این حواس پرتی ارثی که دیده‌ها را زود فراموش‌می‌کنیم و تا می‌توانیم به آن‌ها با هزار و یک دلیل شرعی و عرفی بی محلی می‌کنیم. باید همان زمانی که به دیدن آن کنسرت باشکوه رفته‌بودیم همه چیز را حدس می‌زدیم. باید وقتی که تئاتر لاله زاری، یک بار دیگر به بهانه‌ی کثرت مال بیت‌المال، به دست توانای حوزه‌ی هنری احیا شد، متوجه‌ی قضایا می‌شدیم. موضع‌گیری‌ها و عرض حال هنرمندان سینما توگراف و تبلیغات آن‌چنانی برای بعضی فیلم‌ها که معلومند، می بایست این حواس‌پرتی را از ما زایل می‌کرد که نکرد و همچنان لجبازانه ایستادیم که مثلاً ثابت شود مشت نمونه‌ی خروار نیست؛ و دیدیم که هست!

اگر اشتباه نکنم، که انشاء‌الله نمی‌کنم، مدت‌ها پیش، دو سال شاید هم کمتر و یا بیشتر، که البته به ذهنم چون قرنی می‌ماند، حوزه‌ی هنری اصول کلی و سیاست‌هایش را جزوه کرده‌بود و سخت در پی آن که این اصول، مصوب اهل دل گردد و نصب عین مسلمانانی که خواسته یا ناخواسته هنرمند شده‌اند و لابد باید کتاب مقدس هنری هم داشته‌باشند که به وقت لزوم، فال نیاز به اوراق آن باز کنند. در آن جزوه که به وقت خواندنش بسیار مسرور هم شدیم، چندان از ولایت فقیه سخن آمده‌بود که از چیز دیگر نه. گفتیم چه سعادتی که عاقبت هنر دینی هم پا گرفت و پیدا شده‌اند مخلوقاتی که هنر را نه برای هنر که برای رضای خالق می‌خواهند و هنرمند را نه مسخ و بی اندیشه که مخزن اسرار و کمال می خوانند و آرزو می‌کردیم این تفکر نه تنها همین‌طور باقی بماند که رشد کند و عالمگیر شود؛ حداقل در آن قسمت از عالم که حرف هنر هست.

سوره، که _اگر اعتراضی نداشته‌باشید_ باید گفت ارگان رسمی حوزه‌ی هنری و آیینه‌ی تمام‌نمای تفکرات هنرمندان حوزوی است، (از حوزه که نام می‌بریم، به اختصار مقصودمان همان حوزه‌ی هنری است که البته ربطی به دیگر حوزه‌ها مثلاً حوزه‌ی علمیه‌ی قم ندارد) در این یک سال اخیر با چنان چرخش سریعی به تمام آن گفته‌ها و نوشته‌ها پشت‌پا زد، که گویی چندین سال از چیزی عقب افتاده‌است و می‌جنبد تا آن چیز را در اسرع وقت جبران‌کند.

همان اول بسم‌الله هم گفتم و باز هم می‌گویم که آوردن این مطالب اصلاً برایم خوش‌آیند نیست. زمانی که بر تصاویر و مطالب و تعریف و تمجیدها و بعضی تفکرات و بعضی گفت‌وگوهای این مجله انتقاداتی وارد شد، به یقین از سر دوستی و همدردی و از سر اینکه حب خدا بالاترین دوستی‌هاست، گمان می‌رفت این مجله به خود آید و این زنگار را که می‌رود سالگردش را جشن بگیرد، بزداید. گمان می‌رفت برخورد صادقانه و به دور از تملق‌ها و چاپلوسی‌های معمول موجب خیر و صلاح عاقبت این مجله باشد. گمان می‌رفت حداقل از همه‌ی آن احادیثی که برای ما به یادگار مانده، این حدیث صادق(ع) در «تذکر عیوب برادران» به گوش خورده‌باشد، اما انگار همه‌ی آن چیزها نه مولود اشتباهی قابل گذشت که ثمره‌ی تفکری‌ست که موذیانه در حوزه جان می‌گیرد و این فضای مقدس را به پلشتی خود می‌آلاید. تفکری که به عقیده‌ی من از خودباختگی ریشه می‌گیرد و از دورافتادن از اصل، از کمبود توکل و از وحشت در مقابل دشمنان دین خدا.

مجله‌ی سوره و از آن مهم‌تر حوزه‌ی هنری در پی چیست؟ گم کرده‌اش کیست؟ هنری سیاه و بد سیما که خود پیشتاز مبارزه با آن بود؟ هنری که امروز حتی غرب هم به ابتذالش پی برده‌است؟ هنری که جز تفاخر و تظاهر به هنر، چیز دیگری برای صاحبانش ندارد؟ ثمره‌ی این بازی‌ها چیست؟ جای گرفتن در قلوب هنرمندان بازنشسته‌ی طاغوتی یا همسو شدن با سیاست فرهنگی حال کشور، که کم حساسیتی را می‌طلبد؟ فکر کنید اصلاً این مجله، گل سرسبد مجله‌های حاضر شد، بهای آن چیست؟ فدا کردن اعتقاداتتان و اعتقاداتمان و رنجاندن دوستانمان و بغض به گلو نشاندن بچه‌هایی که دیوارهای حوزه‌ی هنری خیلی بهتر از شما آن‌ها را به خاطر دارد؟

تو را به خدا و تو را به جان همان ولی فقیهی که منشأ تمام اصولتان می‌دانید، کمی به دور از جبهه‌گیری و خصم‌انگاری به گذشته و حال نگاه‌کنید و مطمئن باشید این تغییرات که گاهی با افتخار از آن یاد می‌کنید، هیچ در قاموس توجیه عوام فریبانه‌ی «حسب زمان» نمی‌گنجد.

و بعد از همه‌ی آن گفته‌ها که قبلاً گفته‌ایم و جواب‌های نه چندان دوستانه‌ای که شنیده‌ایم، باز تا مجله‌ی سوره را ورق می‌زنی دلت می‌گیرد، از اینهمه بی توجهی و از اینهمه عناد و اصرار بر اشتباه و می‌بینی که چطور «دل رحمی» آقای سردبیر نسبت به این «سید» خودشان، دل دیگر سیدها و چون من ناسیدها را به درد می‌آورد.

آقای سردبیر! نمی خواهیم که بر ما رحم کنید، به ما لطف کنید و این دل رحمی را در جایی خرج کنید که «بینهم» باشد.

آقای سردبیر! فکر می‌کنید با چاپ داستان «سید خودتان» سعه صدر نشان داده‌اید و مثلاً فروتنی خود را ثابت کرده‌اید؟ خیر برادر عزیز، مغبون شده‌اید، گول خورده‌اید؛ گول این تیتر درشت را که «داستانم را چاپ کنید آقای سردبیر»!

چاپ شدن ‌این داستان نه که بی سابقه نیست، آنرا بارها خوانده‌ایم و شما هم اگر مشغولیت‌های فراوان اجازه می‌داد حتماً می‌خواندید. به جد همین سید قسم، که تعداد صفحات موجود از این داستان‌ها خیلی بیشتر از نطق‌های آتشین شما برای هنر است. این سید لقمه را دور سر چرخانده؛ شاید برای ابداع، وگرنه بیایید تا با هم فراوان از این قصه دریافت کنیم که به ضرب هوای ابری و برگ زرد و گم شدن شناسنامه و حالات وهم و خیال و رشد قارچ و امثالهم در جمجمه و غیره، مثلاً خواسته‌اند که قصه باب دندان منورالفکران روزگار باشد و اجراکننده میان پرده‌ی طنزآلود و تکراری غصه بر غصه‌های این امت.

بعد از خواندن این قصه، با خودم فکر می‌کردم اصلاً اینهمه آب و تاب برای چه و این همه دل نگرانی چرا؟ مگر درِ سوره خدای نکرده تخته شده که حضرت قصه‌نویس از روزنامه […] رعشه بگیرد، و اصلاً مگر جای رعشه گرفتن هست وقتی که در عالم ما هم چنین «دل‌رحمان»ی به وفور یافت می‌شوند، کافی‌ست تیتر تقاضایت درست انشاء شده‌باشد. مثلاً بانوی محترمه جودی فاستر _که البته اهل علم سینماتوگراف شاید بیشتر از آقای سردبیر فیلم‌های ایشان را دیده باشند_ با آن وضعیت که اگر گفته‌شود در محاق حذف به علت عدم رعایت نزاکت ادبی است- عرض کنند، عکس تمام رخ من را در صفحه ۶۴ مجله‌تان چاپ کنید آقای سردبیر، یا فلانی بگوید: از پوسترهای من تعریف کنید آقای سردبیر، یا همین «سید خودمان» که می‌گوید داستانم را چاپ کنید آقای سردبیر!

دلم به حال «غیاث عزیز» می‌سوزد که می‌سوزد و تا جایی که جا دارد بر ماشین چاپ حوزه‌ی هنری آیه الکرسی می‌خواند تا یک وقت مبادا پیشوند نفی بر عبارات بسته‌شود. مثلاً ایمان نشود بی ایمانی، تعهد نشود بی تعهدی و… . آن‌وقت باید شأنش همین باشد که «خصم الدخن» معرفی شود؛ چه تعبیر ادیبانه ناجوری و چه اغراق بی ثمری! و بعد به خودم می‌گویم؛ به من چه؟ مگر من کاسه‌ی داغ‌تر از آشم که به جای سردبیر[…] جواب بدهم و دفاع کنم که نگاه من به زن این‌طور نیست که شما نوشته‌ای یا اینکه خودم را به جای سردبیر […] بگذارم و اوقاتم تلخ شود که به این شکل، تمسخر جای صداقت ادبی را گرفته‌است؛ که بعید می‌دانم اگر داستانت را خوانده باشد یا بخواند پیشنهاد کند که آن را به شهیدان انقلاب اسلامی تقدیم کنی، در جایی که امام راحلشان (ره) ارادت خود را به آنها تقدیم کرده‌است.

من خیلی جهاد کنم می‌توانم حرف خودم را بزنم و برای چاپ‌شدن این حرف هم التماس نمی‌کنم و دنبال سردبیر دل‌رحم نمی‌گردم. تکلیف را هم که خود سید در قصه‌اش روشن کرده، جای هیچ نگرانی و شک و شبهه‌ای هم نیست؛ وقتی که داستان بالا رفتن مرد از پله‌های «دنیای سخن» _که شنیده‌ام این روزها در پرده‌ی جدیدی از نمایش‌اش مفتخر به مصاحبت و مجالست بزرگ ارتش‌داران گردیده‌است_ ختم به خیر می‌شود.

از من بپرسید می‌گویم اشکال در وجود مرد نویسنده است و اینهمه واهمه از چاپ نشدن داستان، خیالاتی‌ست که البته از آدمی که حال مسواک زدن ندارد و نماز نخوانده غرق خواب و خیال می‌شود، چندان هم بعید نیست.

و باز از من بپرسید می گویم این «سید ما» که اتفاقاً شاهدانی قوی دارد، همان وقتی که به تحریر قصه‌اش در خواب و خیال مشغول بوده، خوب می‌دانسته که پشت پاکتش آدرس چه سردبیری را دارد؛ که مثلاً فقط در حدود سه سطر برایش کلی‌گویی کند، آن هم کلی‌گویی‌ای که به جایی برنخورد و احیاناً چون قلقلکی شوخی مسلکانه آدم را به غش و ریسه هم وادار کند.

[…]

داستان تو چپ را نشان می دهد، انگشت نشانه راست را، چرا سرت پایین است سید جان؟ سرت را بالا بگیر. این شوخی‌های چپ و راست را کنار بگذار. حرف حسابت را بزن.

آقای سردبیر! حرف‌هایم تمام نیست. با خود حساب می‌کنم اگر برای مطلب، سوتیتر هم انتخاب‌کنند و طرحی هم از ته کشور طراح یافت شود، بیشتر از این سهمم نمی‌شود، برای این است که تمام می‌کنم.

آقای سردبیر! مجله‌ی سوره ملک موروثی شما نیست که سیاست آن را دل‌رحمی شما تبیین کند. سوره برای انقلاب است. برای همه‌ی آن‌هایی است که خون داده‌اند و خون دل خورده‌اند؛ سوره حتی برای آن‌هایی است که هنوز به دنیا نیامده‌اند هم هست. سوره آبروی هنرمندان مسلمان است. در این وانفسای مطبوعات، سوره تنها امید امیدواران است. به این‌ها هم فکر کنید آقای سردبیر؛ و به خدا.

همچنین ببینید

سیدنا الشهید؛ فراتر از یاد و نام(۵)

سرنوشت من دو گره‌گاه بزرگ دارد که با تکیه به آن‌ها درد بودن را تاب …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *