خانه / پیش از خود فراموشی / سیدنا الشهید فراتراز یاد و نام(۳)

سیدنا الشهید فراتراز یاد و نام(۳)

دیدار پایدار

برای من سیدنا الشهید نمرده است و نخواهد مرد وعلی‌رغم فقدان قابلیت من، اغلب اوقات حضور معنای اوست که مجابم می‌کند تا بمانم و نگریزم. نه تنها من دریافتم طلسم شدن توسط مرتضی را، بلکه بسیاری از دوستان زنده و درگذشته، پس از شهادت مرتضی دریافتند و گفتند تصرف مرتضی باعث شده‌بود که بمانند. مرحوم «مددپور» از یکی دو کشور خارجی دعوتنامه داشت ولی پایبند مرتضی بود. «دکتر داوری» دربرابر هجوم ناجوانمردانه‌ی تحصلی مذهبان که سگ را گشاده و سنگ را بسته‌بودند، منزوی شده‌بود که مرتضی به سراغ ایشان رفت و بار «نامه‌ فرهنگ» را بر دوش گرفت و استاد را از نومیدی و انزوا رهانید و به میدان آورد که هنوزهم درمیدان است و پاینده.

من اما هرچند هیچکاره‌ام، همچنان عضو هیئت تحریریه‌ی ماهنامه‌ای هستم که منتشرنمی‌شود اما سردبیرش مرتضاست. مرتضایی که هنوز نه از ورطه‌ی حیرت حیاتش بیرون‌آمده‌ام نه از گرداب شهادتش. بعد از اینکه همکاری من با ایشان شروع‌شد، هیچ روزی نبود که مرا و احیانا دیگران را دچار شگفتی نکند. یک روشنفکر فارغ‌التحصیل دانشگاه تهران که قبل ازانقلاب تا ژرفای نیست‌انگاری پیش‌رفته و حتی کتابچه‌ای نیست‌انگارانه منتشر کرده‌بود، اکنون قدیس‌وار می‌زیست بی آنکه متظاهر به تقدس باشد. انقلابی بود بی آنکه بخواهد عرصه را بر مخالفان خود تنگ‌کند. دوستان روزگار روشنفکری سید مرتضی درجشنواره‌ی فجر اورا دیده و متحیر مانده‌بودند که چقدر دگرگون شده‌است. به قول آن‌ها صد وهشتاد درجه… با این وجود دموکرات‌منش‌ترین اهل قلم بود. یک بار «مسعود بهنود» مقاله‌ای مفصل آورده‌بود و مرتضی قصد چاپ آن را داشت (چاپ هم شد) و من معترض‌بودم که ما خودمان جا برای مطالبمان کم داریم و این جماعت خودشان مجله دارند و… مرتضی گفت: «اگر حتی یک صفحه برای خود ما باقی بماند کافی‌ست؛ ما به حقیقتی متکی هستیم که همه‌ی فرجام‌ها را رقم‌می‌زند».

نه تنها در این عرصه تنگ‌نظر نبود، از حیث اخلاقی برهیچ یک ازهمراهان خود سخت نمی‌گرفت و با اینکه خود اخلاق‌مدارترین وشریعت‌مدارترین انسانی بود که من دیده‌ام، هیچ یک از همراهان وهمکاران را درتنگنای شریعت قرارنمی‌داد. به یاد دارم یکی از نوجوان‌هایی که به عبث درتحریریه پرسه‌می زد و کاری هم نمی‌کرد، مدام سربه سر بقیه می‌گذاشت و با گران‌جانی تمام شوخی‌های خرکی می‌کرد و بالاخره خشم سید را برانگیخت. صبوری و مهر مجسم دراتاق سردبیری را بازکرد و به آن بنده خدا تشرزد؛ چنانکه همه جاخوردند و آن بیچاره درخود فرورفت. طولی نکشید که مرتضی ازاتاق بیرون‌آمد و وضو گرفت و به خلوت خود بازگشت و چند لحظه بعد صدای گریه‌اش چنان بالا گرفت که بچه‌های تحریریه گردن‌کشیدند که چه شده‌است و البته همه باشماتت به جوان مقصر می‌نگریستند؛ اما معلوم‌شد همه اشتباه‌کرده‌ایم. مرتضی بیرون‌آمد وجوان را درآغوش گرفت و از او عذرخواست. معلوم‌شد نماز و نیایش سید، دعا برای آن جوان بوده‌است.

روزی نبود که سردبیر قدیس ما شگفتی تازه‌ای نیافریند. هنگامی که صرب‌ها به بوسنی هرزگوین ریختند وآن فجایع غیرانسانی را به بارآوردند، سید مرتضی و آن آقای چشم آبی که موهای بلوند داشت و حالا «حاج نادر طالب‌زاده‌«ی عزیز بود، همراه با گروهی از بروبچه‌ها راه‌افتادند و به آن دیار رفتند و حاصل کارشان مستند «خنجر و شقایق» بود که اگر مورد سانسور صداوسیمای آن روز قرا نمی‌گرفت، هیچ از روایت فتح کم‌نداشت. آن‌ها که وجود سید مرتضی و تصرف آن مرد مردستان را در نفوس وعقول برنمی‌تافتند و اینگونه کارها را خللی در پیشرفت برنامه‌های سردارسازندگی می‌دیدند، حسابی علیه مرتضی به تکاپو افتادند. شاید ترجیح‌می‌دادند که حتی نامی از بوسنی و هرزگوین نباشد. به هرحال یکی از شماره‌های ماهنامه‌ی سوره با گزارشی در باب بوسنی و مستند «خنجر و شقایق» منتشرشد وعکس داخل مجله جوانی بوسنایی بود با موی بلند وعینک دودی گربه‌ای با سربند «الله اکبر».

جماعت ماقبل تاریخ، همین را بهانه‌ی حمله به سید مرتضی کردند و در یکی ازروزنامه‌ها مطلبی علیه آن مرد بی‌همانند چاپ‌شد با این عنوان: «آقای سردبیر به خدا هم فکرکنید». بگذریم که چه خداپرستی نوشته‌بود و به تحریک کدام خداشناس. اما به این بسنده‌نکردند و برخی بسیجی‌های بعد از قطعنامه را که جز چفیه و موتورسواری چیزی از بسیج نمی‌دانستند، علیه سیدنا الشهید شوراندند. چند روز بعد از حمله‌ی «روزنامه‌ی عصر»، دو نوجوان چفیه به گردن وارد مجله شدند و هوار کشیدند که: «این سردبیر فلان فلان شده کجاس که…» و شروع کردند به ناسزا گفتن. اگر اشتباه نکرده‌باشم «جهانگیرخسروشاهی» و «مسعود فراستی» و «حسین سلامت منش» و «نصرالله قادری» و چند نفردیگر از جا بلندشدیم که درگیرشویم. ناگهان مرتضی دراتاقش را بازکرد و با اشاره‌ی دست ما را سر جایمان نگه‌داشت و به مبارزه‌جویان گفت: «سردبیرمنم». نوجوان‌ها با دیدن مرتضی وا رفتند چرا که ازحیث ظاهر با نمونه‌ی شش‌ دانگ بسیجی روبه‌رو بودند. ریش و چفیه‌ی دورگردن و پیراهن روی شلوار. مرتضی هردو را به اتاق خود برد. ما آماده‌بودیم که اگر سروصدایی بلندشد به اتاق بریزیم. نیم ساعت بعد دو نوجوان با چشم گریان از اتاق سردبیری بیرون‌آمدند و رفتند.

همچنین ببینید

جان خرابات (۳)

احمد سراپا شیفتۀ زیبایی بود، نه آن‌گونه که مردم عادی یا حتی شاعران که حساس‌ترند. …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *