خانه / داستان / خواهش می‌کنم روی سطل آشغال کلیک نکن!

خواهش می‌کنم روی سطل آشغال کلیک نکن!

آن چیزی که باعث شده بنشینم پای لپ‌تاپ و این کاغذ را با کلماتم سیاه کنم، درست مثل روح خودم که بعید می‌دانم دیگر نقطه‌ی سفیدی داشته‌باشد، تو هستی. شاید ندانی ولی من قبلاً می‌نوشتم. حتم دارم الان داری می‌خندی. البته اگر هنوز آنقدر برایت مهم باشم که این ایمیل را بازکرده باشی. نه! خیال خامی‌ست، خیلی وقت است که می‌دانم دیگر برایت ارزشی ندارم ولی به‌خاطر آن کنجکاوی ذاتی‌ای که همیشه در وجودت بود، امیدوار هستم این نامه را باز کنی.

ببخش. پراکنده می‌نویسم. از من انتظاری غیر از این هم نمی‌رود (از تو چه پنهان، املای بعضی کلمات را هم فراموش‌کرده‌ام، اما به برکت اینترنت، مدام در حال گوگل کردن و جستجو در دهخدا هستم). می‌ترسم حوصله‌ات سربرود و همین الان روی آن شکل سطل آشغال کلیک کنی. خواهش‌می‌کنم نسرین! کلیک نکن. داشتم می‌گفتم من قبلاً می‌نوشتم؛ وقتی می‌گویم قبلاً منظورم قبل از این کوفتی نیست؛ یعنی نباید خیال کنی که همه‌ی زندگی من به قبل و بعد از این زهرماری که می‌کشم تقسیم‌شده. جسارت نباشد، ولی تو اولین کوفتی‌ای‌ بودی که زندگی من را به قبل و بعد تقسیم‌کرد. شاید خیلی چیزها هم از همان موقع شروع شد. نمی‌خواهم چیزی را گردنت بیندازم، آنقدر گند زده‌ام که خودم از اینکه بخواهم اشتباهاتم را گردن کسی بیندازم خنده‌ام می‌گیرد.

چه می‌گفتم؟ آهان! می‌گفتم من قبلاً می‌نوشتم. نه اینکه بگویم کتابی چیزی چاپ کرده‌باشم. آنقدر پیشانی ندارم (اگر بودی، می‌گفتی عادت مردم بی‌دست و پا است که همه چیز را به پیشانی ربط می‌دهند! اما از هر انسان باهوش و به قول تو با دست و پایی هم که بپرسی اگر صداقت داشته‌باشد، می‌گوید پیشانی مهم‌تر است). می‌نوشتم اما پراکنده. گه‌گاهی برای مجلات داستان کوتاهی می‌فرستادم و گه‌گاهی هم چاپ‌می‌شد. نمی‌گویم پول خوبی درمی‌آوردم، اما پول تو جیبی برای خرید کتاب‌هایم درمی‌آمد. تو که آمدی (می‌دانم، می‌دانم تو نیامدی، من دنبالت راه افتادم. خواهش می‌کنم به این جزئیات دقت‌نکن، هر آن می‌ترسم عصبانی شوی و روی سطل آشغال کلیک کنی. صبر کن!) تو که آمدی با آن پدرت که کاسب بود، برادرهایت که کاسب بودند و کل فک و فامیل کاسبت، احساس خاص بودن کردم؛ گفتم بالاخره یک آدم فرهیخته وارد خاندان سالاری می‌شود، خودم را آماده کرده‌بودم تا از نوشته‌هایم بگویم که دیدم شما تنها فرد فرهیخته‌ی خانواده‌تان (پسرخاله‌ی مادرت) را در جمع‌های خانوادگی به استهزا می‌گیرید؛ او را بی‌ارزه، شاید هم بی‌عرضه (خواهش‌می‌کنم نسرین! به املای کلمات گیر نده. خودم که اول اعتراف‌کردم، راستش اگر بخواهم گوگل کنم رشته‌ی کلام از دستم خارج می‌شود)، چلمن و بی‌دست و پا (دایره‌ی لغات خانواده‌تان در این یک مورد انصافاً بالا بود) می‌نامید. این بود که بی‌خیال تنها مزیت نسبی‌ شخصی‌ام شدم و دم نزدم و مجبور شدم به تنها چیزی که در چنته داشتم که آن هم ارثیه‌ی پدرم بود، چنگ بیندازم که البته به مذاق شما خوش آمد و همان موقع فهمیدم که جواب مثبت را گرفته‌ام (بهت برنخورد نسرین! خودت می‌دانی که من در این یک قلم استادم؛ احساسات را از توی چشم‌ها می‌خوانم! وقتی از ارثیه حرف زدم چشمان همه‌تان برق زد، به خصوص مادرت، نمی‌توانی زیرش بزنی).

گفتم دلیل اینکه این نامه را می‌نویسم تو هستی. شاید در نظر تو که نجیب‌ترین دختری هستی که تا به حال دیده‌ام (من در زندگی‌ام با دخترها زیاد سروکار نداشته‌ام، هیچ وقت در بندش نبودم. از وقتی بالغ شدم سرم توی کتاب بود تا تو را دیدم و تا آن وقت چون با چنین پدیده‌ای مواجه نشده‌بودم، دست و پایم لرزید و درجا عاشقت شدم. آمده بودی کتاب فروشی چشمه توی خیابان کریمخان، سراغ نسخه‌ی بدون سانسور «سفر به انتهای شب» را می‌گرفتی؛ تاکید می‌کردی با ترجمه «غبرایی». و من عاشقت شدم. به خاطر صورت سبزه، چشم‌ها و مژه‌های درشتت نبود؛ به خاطر سفر به انتهای شب بود که عاشقت شدم؛ هرچند بعدها فهمیدم آن کتاب را برای همان پسرخاله‌ی مادرت می‌خواستی. البته، وقتی فهمیدم که دیگر عاشق چشم‌ها، مژه‌ها، خندیدن و طرز راه رفتنت هم شده‌بودم و کار از کار گذشته‌بود). داشتم می‌گفتم؛ شاید در نظر تو که دختر نجیبی هستی، اینکه بعد از جدایی برایت نامه می‌نویسم، آن هم وقتی در گیرودار آشنایی با همسر آینده‌ات هستی، دور از نزاکت و نجابت و چه می‌دانم این صفات باشد. ولی نسرین! برای من پشیزی ارزش ندارد. نترس! کاملاً تعادل روحی دارم، نه خمارم نه هیچ! حالا که دیگر جدا شده‌ایم می‌خواهم خودم باشم. به نظرم حقت باشد که بعد از ده سال ناقابل از زندگی مشترکمان که به باد دادیمش، خود واقعی من را بشناسی. نسرین! من تو را می‌خواهم. برایم مهم نیست جدا شده‌ایم، حتی مهم نیست در حال آشنایی با کس دیگری هستی، حتی بعد از آنکه با او ازدواج کردی، هیچ چیز جلودار من نیست که تو را نخواهم (حتما تا به حال روی سطل آشغال کلیک کرده‌ای، بس که ترسویی). بله! تو ترسویی! همیشه بودی. وقتی گفتم دلم می‌خواهد با ارثیه‌ی پدرم که حق من بود نه تو و خانواده‌ات، یک انتشاراتی راه بیندازم، ترسیدی و جلویم را گرفتی! «بازار نشر کساده!». گور بابای بازار نشر! آرزوی من همیشه این بود که کتاب‌فروشی داشته‌باشم؛ یک انتشاراتی که نوشته‌های خودم و عاشق‌های بی‌دست و پایی مثل خودم را که دستشان به جایی بند نیست چاپ‌کنم ولی تو با ترس‌هایت جلویم را گرفتی. «یک دامداری توی جاده‌ی کرج! بابام فکر همه جاش را کرده». بله! فکر همه جایش را کرده‌بود، به جز من. دامداری را که دیدم اولین سیگار را کشیدم و دیگر کمتر پایم را تهران گذاشتم. همه‌اش لابه لای گاو و گوسفندها بودم و تو عین خیالت نبود. همین که حسابت ماه به ماه پر می‌شد و می‌توانستی با طلاها و آت‌وآشغال‌های دورت پز شوهر باعرضه‌ات را به دوستانی که شوهران بی‌دست و پایی داشتند بدهی، برایت کافی بود. عاشقم شده بودی. نه به بداخلاقی‌هایم کاری داشتی نه برایت مهم بود ماه تا ماه بهت دست نمی‌زنم. همه راضی بودید! جز من که حالا داشتم لای گوسفندها، آن زهرماری را می‌کشیدم و تو حتی بو نبردی! نشئه و خمار فرقی نداشت، آرزویم این بود که گوسفند بودم (اگر تا حالا روی سطل آشغال کلیک نکرده‌باشی، با پوزخندی می‌گویی لیاقتت همینه!)؛ می‌دانی چرا؟ چون ظاهر و باطنم یکی می‌شد، از تکثر به وحدت می‌رسیدم. من گوسفندم نسرین! می‌توانی  این گوسفند را دوست بداری؟ می‌توانی بی‌خیال آشنایی‌ات با آن مهندس تازه به دوران رسیده شوی و دوباره زن من شوی؟ نسرین! من به تو احتیاج دارم. من دلم می‌خواهد زن داشته باشم! بدجوری تنهام نسرین و تو تنها زنی هستی که می‌شناسم.

من ترک می‌کنم نسرین! سرت را تکان نده! همه بعد از طلاق معتاد می‌شوند ولی من، چون معتاد بودم رفتم کمپ که ترک‌کنم. باورت می‌شود؟ حتی ترک کردم! بعد که آمدم در خانه‌تان دنبالت و دیدم سوار آن ماشین شاسی‌‌بلند شدی و برای آن مردک تازه به دوران رسیده می‌خندی، همانطور که برای من می‌خندیدی وقتی هنوز عاشقم بودی و حسابت پر بود و همه چیز را برای این زهرماری به باد نداده‌بودم، آن وقت دوباره کشیدم. ولی اگر بدانم برمی‌گردی و حاضری با این گوسفند زندگی‌ات را از سربگیری، دوباره ترک می‌کنم.

نسرین! خواهش‌می‌کنم روی سطل آشغال کلیک نکن.

همچنین ببینید

خانه‌ی سرباز  

«کربز» از کالج مذهبی متدیست شهر کانزاس، راهی جنگ شد. عکسی دارد که او را …

۴ نظرات

  1. از داستان و به ویژه نثرش لذت بردم
    ممنون

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *