خانه / روایت / بوی استقلال

بوی استقلال

منتخب روایت جنگ از کتاب «بالکان اکسپرس» نوشته‌ی اسلاونکا دراکولیچ

بدتر از همه چیز تصاویر هستند، آن‌ها از بین نمی‌روند، می‌چسبند به ذهنت و یک دفعه نصف شب، خیس عرق وفریادزنان از خواب می‌پری. عجیب اینکه وقتی هرروز این تصاویر را می‌بینی، جنگ به تو یاد می‌دهد که به دیدن خون عادت کنی، مجبور می‌شوی با آن کنار بیایی. از یک جایی به بعد (که خیلی هم زود اتفاق می‌افتد) می‌فهمی که آدم‌ها کرور کرور می‌میرند و جسدهایشان روی هم تلنبار می‌شود و همه‌ی این‌ها در ذهنت تبدیل به اعدادی انتزاعی می‌شود. برای اینکه دوام بیاوری، سنگدل می‌شوی. فقط وقتی بر خود می‌لرزی که کسی را که کشته‌شده‌است می‌شناسی، چون برای درک واقعیت مرگ باید به آن هویت بخشید، با چهره‌اش آشنا شد و آن را شخصی کرد. در غیر اینصورت رنج می‌کشی اما رنجی مبهم و گنگ، انگار یک زره فلزی تنگ به تن کرده‌باشی. چیزی که آدم به هیچ‌وجه نمی‌تواند از آن رها شود تصاویر حاکی از معصومیت است: چهره‌ی کودکان، توله سگی که در میان ویرانه‌های نیم‌سوخته‌ی خانه‌های روستا سرگردان است، جسد یک بچه گربه‌ی تازه به دنیا آمده در میان مزرعه‌ای گل‌آلود که سر کوچکش به طور عجیبی پیچ خورده‌است، لنگه کفشی که در پیاده‌رو افتاده‌است.

روز کریسمس تلویزیون گزارشی نشان داد از یک حمله‌ی بسیار شدید به شهر کوچک کارلوواک در حدود ۴۰ کیلومتری زاگرب. ابتدا دوربین تصویری از دور نشان داد، با ابرهایی از دود و گرد و غبار که از روی پشت‌بام به هوا برخاسته‌بود بعد به خیابانی نزدیک شد با خانه‌های نیمه‌ویران و سربازانی که داشتند یک زخمی را با خودشان می‌بردند. تا اینجا، یک گزارش جنگی معمولی بود که بعید است ضربان قلب آدم را تغییر بدهد. فقط وقتی که دوربین روی خانه کوچکی زوم کرد با دو سوراخ در حال سوختن که زمانی پنجره‌هایش بود،  حس کردم انگار مشتی توی شکمم کوبیده‌شد. آن روز هوا خوب بود و اسکلت نیمه‌سوخته‌ی خانه در میان قاب آبی پررنگ آسمان زمستانی دیده می‌شد.کمی آن‌طرف‌تر روبه‌روی خانه یک بند رخت بود که یک پیراهن مردانه سفید تازه شسته‌شده و یک لباس زیر زنانه رویش آویخته شده‌بود. می‌توانم زنی را تصور کنم که کمی پیش از این، آن بیرون ایستاده‌بود و داشت این لباس‌ها را آویزان می‌کرد. همینکه برگشته توی خانه  بمبی افتاده رویشان و در یک لحظه همه چیز تمام شده. خانه به کلی ویران شده‌بود و ساکنانش حتما کشته‌شده‌بودند. اما آن پیراهن و آن لباس زیر هنوز آن بیرون با باد ملایم تاب می‌خورد، انگار همین الان است که زن برگردد و آن‌ها را بردارد. تمیز و خشک با بوی باد شمالی و کوه‌های پربرف آن دور دست‌ها. این تصویر خود مرگ بود.

ژانویه ۱۹۹۲ است و من حالا دیگر می‌دانم راه برگشتنی نیست. هر دو خط مرزی، با اسلوونی و با صربستان، این واقعیت جدید را به من یاد داده‌اند، این واقعیت را که بعد از این قرار است در یک کشور جدید و متفاوت زندگی کنم، با شکل و اسمی متفاوت: کشوری شبیه مغز سیب، کشوری که اسمش دیگربرای همیشه با خون پیوند خورده‌است. با وجود این در شب استقلال (در اخبار شنیدم که جامعه اروپایی فردا، ۱۹ ژانویه ۱۹۹۲، استقلال کرواسی را به رسمیت خواهد شناخت) حسی مبهم و دوگانه دارم. احساس می‌کنم گذشته‌ام، کودکی‌ام، تحصیلاتم، خاطراتم و احساساتم از من دزدیده شده‌است، انگار کل زندگی‌ام اشتباه بوده، یک خطای بزرگ، یک دروغ و دیگر هیچ. من یک بازنده‌ام، درواقع در حال حاضر همه‌ی ما بازنده‌ایم.«دموکراسی نوین» کرواسی تا به حال بجز وعده و وعید چیزی به ما نداده‌است که باورش کنیم. و هزینه‌اش هم بسیار گزاف بوده‌است: انکار کل گذشته و فدا کردن حال.

کرواسی دو چیز را به دنیا ثابت کرده‌است. اول اینکه فرآیند خود مختاری را نمی‌توان متوقف کرد، و این چیزی است که در یادها خواهد ماند. درس دوم، متاسفانه این است که خودمختاری مفت هم نمی‌ارزد و اگر مفت هم نمی‌ارزد پس جان انسان‌ها هم ارزشی ندارد. مردم رای نداده بودند که فرزندانشان را در جنگ بر سر استقلال از دست بدهند، اما استقلال بوی گند مرگ می‌دهد. بوی تند و غم‌بار زمین سوخته و گوشت گندیده فضا را پر کرده‌است. این بو از میدان‌های جنگ می‌آید، از جاده‌ها و بیمارستان‌ها، از شهرهای نیمه متروک و روستاهای خالی از سکنه، از کمپ‌ها و سنگرهای ارتش، از خود آدم‌ها، حتی در زاگرب هم این بو به مشام می‌رسد. وقتی وارد اداره پست می‌شوی یا سوار تراموا، این بوی واضح و آشنا را حس می‌کنی، انگار این بو برای همیشه به همه‌ی ما چسبیده‌است، به زنده‌ها و مرده‌ها.

همچنین ببینید

پایان کابوس

امروز بیست‌و‌هفت تیرماه است. روز اعلام پذیرش قطعنامه ۵۹۸ در جنگ تحمیلی. همان ایام، مجله …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *