خانه / روایت / هوشنگ مهرور اصلی

هوشنگ مهرور اصلی

روایت زندگی

چند سال پیش، عید نوروز رفته بودیم گیلان. نزدیک کیاشهر، یک مجتمع تفریحی بود که اسمش یادم نیست. آن­جا مهمان پدرخانمم بودیم. یک روز پس از صبحانه (که به رسم روزهای تعطیل، حوالی ظهر خورده می­‌شود) گفتیم برویم یک چرخی در انزلی بزنیم. تا حاضر شویم و راه بیفتیم و مسیر بیست،سی کیلومتری را طی‌کنیم و برسیم انزلی، شد حوالی ساعت سه. کنار اسکله قدم زدیم و قایق موتوری کرایه‌کردیم و گشتی در تالاب انزلی زدیم و خلاصه از این قبیل حرکاتی که وقتی با زن و بچه رفته‌ای سفر، باید طبق برنامه و با تعهد زایدالوصفی اجرا کنی. حوالی پنج بعدازظهر بود که احساس‌کردیم معده‌ی محترم یک زمزمه‌­هایی را شروع‌کرده. حالا نماز ظهر و عصر را هم نخوانده‌­ایم؛ یعنی من و پسر بزرگم محسن. من از همسفران خواهش‌کردم پرانتزی باز کنند و تا به قول شیرازی‌­ها در میدان اصلی شهر یک پِری بخورند، ما بازگشته‌­ایم. رفتیم مسجدجامع بازار و جنگی نماز را خواندیم و آمدیم. حوالی پنج بعدازظهر بود. در شهرستان‌­ها مثل تهران نیست که رستوران­‌ها و ساندویچی‌­ها از یازده، دوازده صبح تا هر وقت که بشود، باز باشند و غذا هم داشته‌باشند. این تجربه‌ی تلخ را مثلاً در کاشان چشیده‌­ام که یک ساعت بعد از نماز ظهر در روزی تابستانی، هیچ جایی پیدانکردیم و مجبورشدیم کالباس و خیارشور و گوجه و نان ساندویچی و سس سفید و سس قرمز و نوشابه بخریم و برویم یک جایی اتراق‌کنیم و خودمان زحمت پذیرایی از خودمان را بکشیم. این بود که با کمی تردید از طرف پرسیدم: «آقا! غذا دارین؟» گفت: «بله، بفرمایید». رستوران-هتلی بود به نام گل سنگ. خواستیم پشت میزی بنشینیم که ما را راهنمایی‌کرد به سمت میز دیگری و درواقع ما را پشت میز دیگری نشاند. این میز، پای دیوار و زیر طاقچه‌ی دیوار بود. نگاه‌کردم و دیدم که چند کاپ قهرمانی روی طاقچه گذاشته‌­اند. خواندم. مربوط بود به تیم فوتبال «شهاب ولیعهد». پیش خودم گفتم: «هیچّی بابا! یارو از اون سلطنت‌­طلباشه!». راستش از قدیم، ذهنیتی البته تا حدودی درست درباره‌ی برخی از شهرهای گیلان و از جمله انزلی داشته‌­ام و آن این است که فضای ذهنی بسیاری از مردمان آن حوالی، فضای ضدانقلابی و شاه‌دوست است. این که می­‌گویم ذهنیتم تا حدودی درست است، به خاطر این است که انقلاب با تاخیری بیش از اکثر شهرهای ایران وارد این شهرها شده. اصلاحات ارضی شاه هم در گیلان به نفع قشر ضعیف جواب داده‌بوده چون زمین آن­جا حاصلخیز است و آسمان بر سر مهر؛ در حالی که در بسیاری از مناطق دیگر ایران، اصلاحات ارضی رعیت جماعت را بدبخت­‌تر از قبل کرد. به‌خاطر همین، خاطره‌ی خوشی از شاه دارند. همچنان که مدرنیته از بیشتر جاهای ایران، زودتر وارد گیلان شد و به تار و پود فرهنگ مردم گیلان رفت. از بچگی از اینهمه شهری‌بودن و مدرن بودن گیلانی‌ها خوشم نمی­‌آمده. همیشه در فیلم‌ها مظهر روستا و طبیعت، گیلان بوده ولی شهری‌ترین مردم ایران همین گیلانی‌­ها هستند. چرا روشنفکرها کشته­‌مرده‌ی گیلانند؟ چون اگر شما دقت کنید، بخش بزرگی از روشنفکران ما از گیلان برخاسته‌­اند. من در همین‌جا اعترافاً باید عرض‌کنم که حدود دویست،سیصد سال دیر به دنیاآمده‌­ام و اصولاً هرچه تلاش‌کرده‌­ام که یک جوری این مدرنیته و سبک و سیاق روشنفکرانه‌ی زندگی و تفکر، زیر پوستم برود -با شرمندگی فراوان!- نرفته‌است که نرفته‌است. این‌ها همه پس­‌زمینه‌ی فکری و _گلاب به رویتان!_ ایدئولوژیک داستان است؛ اما این ذهنیت منفی  به مازندرانی بودنم هم برمی­‌گردد. مازندرانی‌­ها و گیلانی­‌ها اصولاً خیلی با هم حال نمی‌کنند. به هر صورت، من شاید متعصبانه حس خوبی نسبت به گیلان ندارم. آن روز هم یک اتفاق، مزید بر علت شده‌بود که تمام این حس بد را رو بیاوَرَد. از یک کسی آدرس پرسیدیم: «آقا! ببخشین! میدان … کجاست؟». گفت: «خدا لعنتش کنه!». و بعد آدرس داد. عمداً اسم آن شخصیت انقلابی را در نقطه­‌چین گذاشتم چون مهم نیست که آن میدان، میدان رجایی بوده یا باهنر یا بهشتی یا مطهری یا مفتح یا چمران یا امام خمینی یا هر کدام از بزرگان درگذشته یا شهید انقلاب. من بدم آمد از این همه عناد و تعصب. یک نفر دارد از تو آدرس می­‌پرسد. تو داری خیر می­کنی  که آدرس می­‌دهی. آخر این چه کار بی‌ربطی است؟ از کجا می­دانی که منی که از تو آدرس پرسیده­‌ام، از آن کسی که لعنتش می­‌کنی، خوشم نیاید یا حتی به او عشق نداشته باشم؟ از همه‌ی اینها گذشته، مگر مرده را لعنت می‌­کنند؟ به فرض هم که بشود مرده‌­ای را لعنت کرد، مگر این جایگاه و این مقام یعنی آدرس پرسیدن مسافری در حال عبور از تو، جای ابراز تنفر سیاسی است؟ خلاصه، آدرس را داد و ما راه افتادیم و به همسرم گفتم: «بیخود نیست این حرفا رو پشت ِ سر ِ انزلی­‌چیا درآورده‌­ن!».

«هیچّی بابا! این یارو از او سلطنت­‌طلباشه!». پیش خودم این جملات را گفتم و چشمم ادامه‌داد به تماشای طاقچه و در این میان، پیشخدمت آمد و سفارش گرفت و رفت و دوباره به طاقچه نگاه‌کردم که این دفعه به اعلامیه‌ی مجلس ترحیمی برخوردم. معلوم بود این اعلامیه را هم به یادگار روی دیوار زده­‌اند. من همیشه از اعلامیه‌ی ترحیم، دو چیزش برایم مهم است. اولی و مهم‌ترش، شعری است که بالای اعلامیه می‌­زنند که معمولاً ضعیف و بندتنبانی و با وزن و قافیه‌ی معیوب است ولی گاهی وقت‌ها هم به اصطلاح «تیکّه­»های خوبی در این نوع شعرها پیدا می­‌شود. دیگری هم لیست خانواده­‌های احتمالاً سوگوار و غالباً به ظاهر سوگوار:

مرگ از همگان با تو چرا گرم گرفت؟

لبخند شد و روی تو را نرم گرفت

اعلامیۀ مجلس ختمم که مرا

از بغض دروغ ِ این کسان شرم گرفت

(این را چند روز پیش گفته­‌ام)

القصه، چشمم رفت روی شعر بالای صفحه:

اصغر که نسیم عشق، مویش بوسید

خورشید ِ ولایت، سر و رویش بوسید

می­خواست حسین تا ببوسد رویش

تیر آمد و زودتر گلویش بوسید

خشکم زد. به قول مرحوم دکتر «سیمین دانشور»: «ماری که» همیشه «روی قلبم چنبره زده» است، «سر برداشت به نیش زدن». بغضم گرفته‌بود. همان موقع پسر کوچکم یحیا، که آن‌وقت سه سالش بود، گفت: «مامان! من بود دارم». این اصطلاح همسر عزیز است که برای پرهیز از شنیدن یا گفتن واژه‌ی مترادف «مدفوع» یا گروه اضافی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ِ معهود و احتمالاً نیمه‌باستانی ِ «جیش ِ بزرگ»، به بچه یاد داده­‌است که در صورت احساس نزدیک‌شدن بحران، بگوید: «بود دارم». من فرصت را غنیمت شمردم و از خواهرخانم و باجناقم عذرخواهی‌کردم و بچه را بردم سرویس بهداشتی. آنجا پشت در توالت، به قول جلال «یک قدری برای خودم گریه‌کردم». سپس آبی به صورتم زدم و آمدیم سر میز. غذا را که خوردیم، این حقیرِ معتاد به چایی و سیگار، به مدیر رستوران گفتم: «آقا! چایی دارین؟». می­دانید که! وزارت البته بسیار محترم بهداشت، چای دم‌کرده را ممنوع کرده‌است (سال­هاست) و سال‌هاست که در سفر، بحران من این است که تا ده روز دیگر که به خانه بازگردم، باید «تی‌بگ» استعمال کنم. هیچ فحشی بدتر از این «تی­بگ» نیست! الآن هم که به طرف گفتم: آقا! چایی دارین؟ مقصودم همین تفاله بود که به اسم چایی در واحدهای پذیرایی و مسافرتی به خیک خلق‌الله می­‌بندند و بالای هر یک تی­بگ و یک استکان آب‌جوش، خدا تومن می­‌گیرند. گفت: «بشینین پشت اون میز؛ میگم براتون بیارن». جایمان را از پشت آن میز و پای آن طاقچه و کاپ‌­های قهرمانی تیم شهاب ولیعهد و اعلامیه‌ی ترحیم «هوشنگ مهرور اصلی» و آن رباعی بی­‌ملاحظه­ که مثل یک قطره‌ی درشت و تمیز ِ خون، بر پیشانی آن اعلامیه نشسته‌بود، عوض‌کردیم و پشت میزی که گفت نشستیم. چایی آوردند. خدایا! چه می­‌بینم! چایی دم‌کرده! ما با احتساب یحیا شش نفر بودیم و حداقل ده استکان چایی خوشرنگ داغ توی سینی بود. خیلی حال کردم. سر فرصت چایی­مان را خوردیم (من دو سه تا استکان رفتم بالا) و بلند شدیم که برویم. وقتی خواستیم حساب کنیم، احتیاطاً و برای این که مدیون نباشیم، گفتم: «داداش! پول چایی رو حساب کردی؟». گفت: «مگه این­جا قهوه‌­خونه‌اس؟ این­‌جا رستورانه؛ چایی به کسی نمی‌دیم!». گفتم: «بالاخره شما لطف‌کردین و ما هم می‌خوایم مدیون نشیم». گفت: «من حال کردم بهتون چایی بدم، پولی نبود». دوباره ریختم به هم. توی دلم _نمی­‌دانم به خدا یا به امام‌حسین_ گفتم: « لابد این هم چایی بعد از روضه‌اس، آره؟ این دوباره چه بازی‌ایه که با ما شروع کردی؟». گفتم: «من یه سوال ازتون بپرسم؟». گفت: «بفرمایین». گفتم: «اون اعلامیه‌ی ترحیم مال کیه؟» گفت: «پدرمه». گفتم: «ورزشکار بودن؟». گفت: «آره، بنیانگذار تیم شهاب ولیعهد بود که بعداً چوکای انزلی و ملوان انزلی، خیلی از بازیکنای معروفشون مث سیروس قایقران و محمد احمدزاده، از توی همین تیم دراومدن». گفتم: «اون شعره چیه که بالای عکسش زدن؟». گفت: «روضه‌­خون بود بابام. پول هم نمی‌گرفت. عشقی می­‌خوند. حضرت علی اصغرو خیلی دوس داشت. این شعر رو هم زیاد توی روضه‌­هاش می­‌خوند». گفتم: «خدا بیامرزه پدرتون رو». سریع بیرون زدم. و دوباره بغض گلویم را گرفته بود.

«هیچّی بابا! این یارو از او سلطنت‌­طلباشه!» آره! زهیر توکلی! این «از اون سلطنت‌طلباس». نشسته توی اون دنیا و هنوز داره برای مردمای این دنیا، مردمای حقیری مثل تو روضه می‌خونه؛ تازه توی رستورانش! و تازه­‌تر، چایی بعد از روضه­‌اش را هم به احمق متعصبی مثل تو می‌ده! اون وقت تو قضاوت کردی! نه فقط درباره‌ی همشهریاش که حتی درباره‌ی خودش! روی چه سندی؟ روی کاپ قهرمانی تیم شهاب ولیعهد!

و قابل حدس است که چنین آدمی­ با ورزش و تیم راه انداختن و با جوان‌ها کار کردن هم عشق می‌­کرده. می­‌شود فهمید که علی اصغر این آدم، چقدر صاف و ساده و بی­‌مقدمه یک عمر کنج دلش بوده و بوده؛ مثل یک عقیق باستانی، مثل محترم­‌ترین و نفیس‌­ترین چیزی که اصلاً مال تو نیست و تو این را می­‌فهمی و نه به آن نزدیک می­شوی نه دور؛ که فقط برایش اشک می‌ریزی.

از آن روز تا حالا هر بار که جایی روضه‌ی حضرت علی اصغر را خوانده‌­ام، این رباعی را به یاد او می­‌خوانم. هر دیدی یک بازدیدی دارد، ما آمدیم پای روضه­‌خوانی شما، شما هم قدم‌رنجه کن مدیر تیم شهاب ولیعهد انزلی! روضه­‌خوان گمنام! هوشنگ خان!

بعدالتحریر:

چند سال بعد دوباره گذرمان افتاد به انزلی. در میدان اصلی از همراهانم عذرخواهی‌کردم و رفتم پشت شیشه‌ی رستوران و نگاهی انداختم. دیدم نه از آن کاپ‌ها خبری هست نه از آن اعلامیه‌ی ترحیم و نه حتی دیگر میزی پای آن طاقچه است. دیزاین را عوض کرده‌بودند. فقط پسر آن مرحوم هنوز پشت دخل بود که حساس شد و آمد بیرون و گفت: «آقا! بفرمایین تو!».

نرفتم. پایم نمی­رفت. انگار آن غروب غریب در آن روز تعطیل، در خواب، بر من گذشته‌بود.

همچنین ببینید

به آدم لبخند نمی‌زد

یک ماه قبل از این‌‌که از تهران برگردیم، آمدیم دنبال خانه. بی‌تجربه بودیم. سال قبل …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *