خانه / شعر / ماجرا این است…

ماجرا این است…

نگاهی بر فرم و محتوا در مثنوی «فصلی از منظومۀ مرداب‌ها و آب‌ها» اثر سید حسن حسینی

اشاره:

هفته‌ی پیش، وقتی بلاغت و ساختار شعر «دکتر سیار» و دوستان بررسی شد، در میان بازخوردهای مخاطبان، یک خواسته خیلی معقول و پذیرفتنی بود:

«شعر اعتراض باید شعاری باشد دیگر! شما که می‌گویید این خوب نیست، اصلا نمونه‌ی خوب سراغ دارید؟ باید از این آزمون و خطاها استقبال‌کنیم نه این که تخریبشان کنیم…»

در پاسخ به این اعتراض عرض‌می‌کنم که اولا قصد تخریب ندارم؛ ولی به این هم اعتقاد ندارم که بنا به مصلحت‌اندیشی ضعف و قوت‌ها گفته‌نشود. من منتقدم و کار منتقد دیدن درست و بی‌غرض تمام ابعاد اثر هنری است.

ثانیا به عنوان نمونه‌ی شعر اعتراض که واقعا شعر باشد، منظومه‌ی مرحوم «سیدحسن حسینی» را معرفی می‌کنم که قالب، طول شعر و محتوای آن شبیه به شعر دکتر سیار و دوستان است. البته در نقد همین اثر هم در کنار نقاط قوت پررنگش، چند ضعف را مطرح‌می‌کنم. بنده معتقدم که در نقد، نه باید مرعوب نام بزرگان شد، نه توقع کار بی‌نقص داشت. اثر موفق اثری‌ست که نقاط قوتش بر ضعف‌هایش بچربد و پس از فروکش‌کردن هیاهوهای رسانه‌ای و اجتماعی، حداقل بیتی از آن در ذهن و زبان مخاطبان شعر باقی‌بماند.

چکیده:

منظومه‌ی «فصلی از منظومۀ مرداب‌ها و آب‌ها» سروده‌ای از سید حسن حسینی است که مثل بسیاری از سروده‌های این شاعر حال و هوای اعتراض و نقد اجتماعی دارد. در این نوشته، این شعر از دو دیدگاه بلاغت جزءنگر (فرم) و کل‌نگر (ساختار و تخیل) نقد شده‌است. تلاش بر این بوده که مسائل بلاغی شعر، با کمک آمارها به شکلی دقیق به نمایش درآید. در نقد مسائل مربوط به اندیشه و تخیل کوشش شده که در ضمن توجه به موقعیت زمانی و مکانی سرایش، از ‌داوری‌ها و غوغاهای پیرامون این شعر در روزگار سرایش فاصله گرفته‌شود و نقدی بر اساس متن و به دور از غرض عرضه‌شود.

کلیدواژه‌ها: فصلی از منظومۀ مرداب‌ها و آب‌ها، سید حسن حسینی، شعر اعتراض، شعر اجتماعی، نقد ادبی، نقد محتوایی، نقد جامعۀ دهه۷۰٫

معرفی اثر:

مثنوی ۷۷ بیتی فصلی از منظومۀ مرداب‌ها و آب‌ها بلندترین شعر مرحوم سید حسن حسینی است. این شعر در تیرماه ۷۴ در کنار ساحل خزر سروده‌شده و سکوت سرد و تلخ و واخوردگی اصحاب جنگ را در سال‌های «سازندگی» به خوبی نشان‌می‌دهد؛ سال‌هایی که به گواهی نشریات آن روزگار، بیشتر صرف ساختن خود و خزانه‌ی خود شد تا ساختن روح و تعالی جامعه و به تعبیر شاعر، سال‌های «سرپرست زرپرست و زرپرست سرپرست». این شعر نخستین بار در سال ۷۴ در مجله‌ی «کیان» منتشرشد و نسخه‌ی حاضر روایت ِکتاب «گزیدۀ شعر جنگ و دفاع مقدس» به انتخاب و توضیح سید حسن حسینی است که البته یکی دو اشکال مطبعی آن با استفاده از نسخه‌ی اینترنتی رفع شده‌است (سایت صراحی: مثنوی آب‌ها و مرداب‌ها).

در این جستار، از دو منظر آرایه‌های جزءنگر و کل‌نگر به این اثر پرداخته شده‌است. در آرایه‌های جزءنگر، عمده‌ی تکیه بر مباحث موسیقی کناری (ردیف و قافیه)، موسیقی درونی (بدیع لفظی)، بدیع معنوی و بیان بوده‌است. در بخش دوم که به کلیت اثر می‌پردازد، ساختار شعر، انسجام و تخیل شعر مورد مداقه قرار گرفته‌است.

بدیع:

ابتدا خوب است آرایه‌های ِ بدیعی شعر را با مقیاس آمار بسنجیم.

‌آرایه‌های بدیعی تلمیح جناس و سجع تناسب ایهام تضاد هم آوایی حسن تعلیل پارادوکس ارسال المثل کنایه آشنایی زدایی جابه‌جایی صفت اغراق تکرار
تعداد ۱۵ ۱۱ ۱۲ ۹ ۴ ۴ ۳ ۲ ۱ ۱ ۱ ۱ ۱ ۱

این جدول چند نکته را نشان‌می‌دهد. اول این که شاعر برخورد متعادلی با بدیع داشته‌است. وجود ۶۵ آرایه‌ی بدیعی در ۷۷ بیت به این معناست که ۸۴% ابیات این منظومه دارای صناعات ادبی هستند. این برای شاعر توانمندی چون حسینی می‌تواند نقطه‌ی تعادل باشد. اما نکته‌ا‌ی که قدر و منزلت شاعر را می‌نمایاند، حضور پر رنگ آرایه‌های معنوی در شعر است. در این جدول فقط ۳ آرایه‌ی لفظی دیده‌می‌شود: جناس، هم آوایی و تکرار. آمار هم نشان می‌دهد که فقط ۲۵% آرایه‌ها لفظی‌اند. این یعنی تمرکز کامل شاعر بر معانی، تناسب‌ها و… است. غنای محتوایی اثر را در رتبه‌ی والای تلمیحات می‌توان دید و زبان‌آوری شاعر را در ایهام‌ها. به نظر می‌آید که حسن استفاده از ایهام، ملاک خوبی برای تشخیص عیار شاعری باشد و اتفاقی نیست که برجسته‌ترین ترفند شعری ارجمندترین شاعر تاریخ ما، حافظ، همین ایهام است. به پاسداشت این هنر و اهتمام حسینی به آن، ایهام‌های شعر را یک به یک مرور می‌کنیم:

ایهام توازی:

احترام «یاعلی» در ذهن بازو‌ها شکست                       دستمردی خسته شد، پای ترازو‌ها شکست

  1. پای ترازو شکست و ترازو (نماد عدالت) لنگید. ۲٫ دست مردانگی خسته شد و جلوی ترازو (نماد خرید و فروش و مغازه) شکست.

ایهام تناسب:

قبطیان فتنه‌گر جا در بلندی کرد‌ه‌اند                              ساحران با سامری‌ها گاوبندی کرد‌ه‌اند!

ایهام تضاد:

موج نام نامی‌اش پهلو به مطلق می‌زند                          تا ابد درسینه‌ها کوس اناالحق می‌زند

پهلو: ساحل

ایهام استخدام:

موج چون درویش از خود رفته‌ای کف می‌زند                ‌صوفی گرداب‌ها می‌چرخد و دف می‌زند

  1. کف زدن موج ۲٫ کف زدن درویش.

ایهام شبکه:

ایهام شبکه تلفیقی است از ایهام توازی و تناسب؛ دو گروه کلمه‌ی ایهامی داریم که در یک سطح و یک معنا، با هم مفهوم جمله را می‌سازند و در سطح و معنای دوم با هم تناسب دارند.

از همان دست نخستین کجروی‌ها پا گرفت                    ‌روح تاجرپیشگی در کالبد‌ها جا گرفت

  1. دست (نوبت) و پاگرفت (برقرارشد) ۲٫ دست و پا (اعضای بدن).

ایهام تبادر:

تبادر لغزنده‌ترین نوع ایهام است و بسیاری آن را بیشتر وابسته به ذوق و فهم خواننده می‌دانند تا هنر مؤلف. ملاک کار در این جستار، هر گونه به ذهن آمدنی نبوده است. تبادر را در صورتی اصیل دانسته‌ایم که هم قرینه‌ی لفظی داشته‌باشد و هم تناسب محتوایی.

فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد                      خطبه‌های آتشین متروک ماند و خاک خورد

متروک در کنار چاک، تَرَک را به یاد می‌آورد.

سرپرست زرپرست و زرپرست سرپرست                   ‌لنگی این قافله تا بامداد محشر است!

بازی لفظی مصرع اول در کنار قافله، قافیه را متبادر می‌کند؛ خصوصاً که لنگی هم مطرح است.

از همان دست نخستین کجروی‌ها پا گرفت                    ‌روح تاجرپیشگی در کالبد‌ها جا گرفت

روح و کالبد، جا را جان می‌نمایاند.

انفجار لحظه‌ها، افتادن آوا ز اوج                                ‌بر عصب‌های ر‌ها پیچیدن شلاق موج

«آواز» راحت‌تر دیده می‌شود تا «آوا، ز»! اساساً آواز با اوج و موج و موج انفجار و موجی تناسب بیشتری دارد. اصلا این بیت وصف شاعرانه‌ای از موج انفجار و موجی‌ها و احوال آنان است؛ به عبارت دیگر شاعر به جای نوشتن چند بیت در وصف آنان، با هنر موسیقایی و تناسب آوایی، حالات را نشان داده‌است.

به جهت رعایت اختصار، باقی آرایه‌های بدیعی با کلمه ی دارای آرایه و شماره‌ی بیت و البته به ترتیب تعداد کاربرد، عرضه‌می‌شود:

تلمیح (۱۵ مورد): چاک خوردن فرق؛ نهج البلاغه، ۳ / جاهلیت، ۴/ مارگیر بغداد، ۳۷/ معراج، ۵۰/ اهورا، ۵۰/ رستخیز ناگهان، ۵۵/ انا الحق حلاج، ۶۶/ ضربت خوردن مولا، ۷۳/ سربریدن باغ تشنه؛ کربلا، ۷۴/ بریدن شاخه از نخل؛ حضرت عباس علیه السلام، ۷۴/ تیرباران تابوت؛ امام حسن علیه السلام، ۷۵/

جناس و سجع(۱۱ مورد)[۱]:عیب، غیب، ۵/ زرپرست، سرپرست، ۱۲/ زرپرست،سرپرست، ۱۳/ بازی، باز ؛ جر، تاجر، ۱۵/ ما، اما، ۳۵/ حقیقی، عقیقی، ۳۵/ ساحر، سامری، ۳۸/ اوج، موج، ۴۰/ نام، نامی، ۶۶/

تناسب (۱۲ مورد): ذهن، بازو ؛ دست، پا، ۲/ دست، گرفت ؛ پا، رفتن ؛ روح، کالبد، ۱۴/ ماله، بنا، حفره، گل، ۳۴/ نگین، عقیق، ۳۵/ دل، سینه، ۴۵/ دریا، غرق، ۶۴/

ایهام تبادر (۴ مورد): متروک، ترک، ۳/ قافله، قافیه، ۱۳/ جا، جان، ۱۴/ آوا ز، آواز، ۴۰/

تضاد (۴ مورد): عیب، هنر، ۵/ هست، نیست، ۵۱/ ویرانه، شهر، ۵۱/ زهر، پادزهر، ۵۱/

هم آوایی (۴ مورد): کم کم، کمیت ؛ ارزش، عرضه ؛ ما را، کالا، ۱/ سرسرا، سینه، ۷/ پول، پوشال، ۸/ چنگیز، چپاول، ۴۸/

حسن تعلیل (۳ مورد): موج‌ها را ذکر حق این‌سو و آن‌سو می‌کشد/ پیر دریا کف به لب آورده، یاهو می‌کشد، ۶۹/ صوفی گرداب‌ها می‌چرخد و دف می‌زند، ۷۱/

پارادوکس (۲ مورد): کانون گرم بی کسی، ۴۴/ بهار، برگریز، ۴۵/

ارسال المثل (یک مورد): آهی در بساط نبودن، ۲۴/

کنایه (یک مورد) : کلاه را باد برد، ۱۷/

آشنایی زدایی (یک مورد): گرفتگی آسمان با بال کرکس، ۲۰/

جابه جایی صفت(یک مورد): رنگ ولگرد، ۲۱/

اغراق (یک مورد): تا بامداد محشر، ۱۳/

ایهام استخدام (یک مورد): کف می‌زند، ۷۱/

ایهام تضاد (یک مورد): موج، پهلو، ۶۶/

ایهام تناسب (یک مورد): ساحر و سامری، گاوبندی، ۳۸/

ایهام توازی (یک مورد): پای ترازو‌ها، ۲/

ایهام شبکه (یک مورد): دست، پا، ۱۴/

تکرار (یک مورد): قلب، ۶۷/

موسیقی کناری

از ۷۷ بیت شعر، فقط ۱۰ بیت بدون ردیف آمده و از مجموع ردیف‌ها تنها ۶ مورد غیر فعلی است. کثرت ردیف‌ها موسیقی شعر را پربارتر کرده و ردیف‌های فعلی، در نحو طبیعی و سالم ابیات‌ تاثیری به سزایی داشته است؛ چرا که مطابق نحو معیار فارسی، فعل در پایان جملات آمده‌است. نکته‌ی مهم دیگر اینکه افعالی که در جایگاه ردیف قرارگرفته‌اند، تماماً از مصادر معمولی و پرکاربرد هستند؛ مثل: گرفتن، رفتن، کردن، شدن و… .

اینک جدول پراکندگی اقسام ردیف با ذکر شماره‌ی بیت:

فعل غیر اسنادی (۴۰ مورد): ۱، ۲، ۳، ۴، ۷، ۸، ۱۰، ۱۱، ۱۲، ۱۴، ۱۵، ۱۷، ۱۸، ۱۹، ۲۰، ۲۱، ۲۲، ۲۳، ۲۹، ۳۵، ۳۷، ۳۸، ۴۲، ۴۷، ۴۸، ۵۳، ۵۶، ۵۸، ۵۹، ۶۰، ۶۱، ۶۵، ۶۶، ۶۷، ۶۹، ۷۱، ۷۴، ۷۵، ۷۶، ۷۷

فعل اسنادی (۱۰ مورد): ۵، ۹، ۱۶، ۲۴، ۳۱، ۳۲، ۴۹، ۶۳، ۶۴، ۷۲

حرف+فعل غیر اسنادی (۴ مورد): ۶، ۳۹، ۵۲، ۶۲

اسم (۳ مورد): ۲۵، ۵۴، ۶۸

اسم+فعل اسنادی (۲ مورد): ۳۶، ۵۷

اسم+اسم (۱ مورد): ۲۸

اسم+فعل غیر اسنادی (۱ مورد): ۲۷

اسم+قید+فعل اسنادی (۱ مورد): ۵۵

حرف (۱ مورد): ۴۱

حرف+اسم (۱ مورد): ۲۶

فعل غیر اسنادی+اسم (۱ مورد): ۷۰

فعل اسنادی+فعل اسنادی (۱ مورد): ۵۱

قید+فعل اسنادی (۱ مورد): ۵۰

قافیه بدون ردیف (۱۰ مورد): ۱۳، ۳۰، ۳۳، ۳۴، ۴۰، ۴۳، ۴۴، ۴۵، ۴۶، ۷۳

بیان

در آغاز جدول پراکندگیآرایه‌های بیانی به ترتیب کثرت استعمال:

‌تشبیه(بلیغ) تشخیص استعارۀ مصرحه نماد کنایه تشبیه(کامل) استعارۀ مکنیه تشبیه(مضمر) مجاز
‌۳۶ ۲۹ ۲۸ ۲۰ ۱۵ ۸ ۶ ۲ ۱

جمع آرایه‌های بیانی ۱۴۵ مورد است که میانگین ۱۸۸% آرایه در هر بیت را به دست می دهد؛ یعنی ۱۱۳% بالاتر از میانگین آرایه‌های بدیعی. به قطعیت می‌توان گفت که شاعر ما بیشتر بیانی است تا بدیعی و خلاقیت ذهنش را بیش از قدرت لفاظی‌اش به کار می‌گیرد. این حجم تصویرسازی، شعر حسینی را غنی و خواندنی کرده‌است؛ همچنین حضور این تصاویر هیچ تزاحمی هم ایجادنکرده و مخاطب را سردرگم نمی‌کند؛ جز در ابیات ۴۳-۴۴ که باعث کژتابی و ابهام شده‌‌است. این ابیات ابهام‌برانگیز و نیز کیفیت کلی تصویرسازی‌های حسینی، در بخش محتوا به تفصیل بررسی شده‌اند.

اینک موارد کاربرد هر آرایه:

تشبیه بلیغ(۳۶ مورد): برق محبت، ۶/ زنگار فراموشی، ۷/ باغ سینه، ۸/ پیکر/دوک، ۹/ طفل بیداری، ۱۶/ کابوس سیاهی، ۲۲/ تیغ آتش، ۲۴/ چهره‌ها/ لوح ریا، ۲۶/ خار اخم، ۲۷/ شط آستین، ۳۰/ مالۀ غم، ۳۴/ نگین چشم، ۳۵/ مردار تفرعن، ۳۶/ شلاق موج، ۴۰/ چنگیز چپاول، ۴۸/ ویرانه‌های ذهن، ۵۱/ ساقۀ امید، ۵۲/ داس نومیدی، ۵۲/ دشت دل، ۵۶/ خورشید مولا، ۵۷/ مشرق گل، ۵۸/ تیغ یاد، ۶۲/ آفتاب هستی، ۶۲/ آفتاب یا علی، ۶۳/ آفاق جان، ۶۳/ باغ دریا، ۶۴/ غرش امواج/علی، ۶۸/ پیر دریا، ۶۹/ خانقاه موج، ۷۰/ صوفی گرداب، ۷۱/ جنگل دریا، ۷۲/ کلبۀ دل، ۷۳/ مولای دریا، ۷۳/ شولای روح، ۷۲/ خار، کینه، ۷۵/ کتاب آب، موج نام، ۶۶/

تشخیص(۲۹ مورد): احترام یا علی، ۲/ دست مردی، ۲/ پای ترازو، ۲/ عشق رفت، ۶/ صورت آیینه، ۷/ مرگ روح مردی، ۱۶/ روزگار کینه پرور، ۱۷/ خیمه زدن رنگ سیاهی، ۲۱/ روح شب، ۲۱/ کابوس سیاهی صبح را سر کشید، ۲۲/ حکومت کردن شلاق، ۲۳/ تحت حکومت بودن باور، ۲۳/ شعله بلاد دارد، ۲۳/ حکومت کردن خاکستر، ۲۳/ دفتر لبخندها، ۲۸/ تعطیلی قندها، ۲۸/ راه گم کرده خنده، ۲۹/ تقیۀ هق‌هق‌ها، ۲۹/ انقراض نسل خنده، ۳۰/ کوچ دل‌ها، ۴۵/ سینه خیز رفتن دل‌ها، ۴۵/ روح آب، ۶۱/ چشم عدم، ۶۲/ چشم هستی، ۶۵/ موج ذکرمی‌گوید، ۶۹/ می‌چرخد دلم، ۷۰/ مشام خاطر، ۷۶/ صورت اندیشه، ۷۷/ سیلی زدن دریا، ۷۷/

استعاره‌ی مصرحه(۲۸ مورد): ناکسان، کارگردانان بازی، ۱۹/ هوای صاف، دل‌های صاف. رک. گندید و بو گرفت، ۲۰/ کرکس،ناکس، ۲۰/ خنجر،هلال، ۲۲/ جامعه، باغ و چمن، ۳۳/ بنا، مدیران جامعه، ۳۴/ اخلاق‌های انحرافی، شاخه‌های خشکیده، ۳۶/ آفتاب، شرایط، ۳۷/ اژدها، نفس، ۳۷/ نامردمان، قبطیان، ۳۸/ گلخانه، شهدا یا جانبازان، ۳۹/ پروانه‌ها، شهدا یا جانبازان؟، ۳۹/ غنچه، کودک شهید، ۴۱/ آلاله، مجروح، ۴۱/ باد، مردان آزاده، ۴۲/ تابوت، ماشین، ۴۳/ خوان یغما، جامعۀ فاسد، ۴۸/ آیینه، دل، ۵۴/ خورشید، مولا، ۵۸/ خورشید، مولا، ۵۹/ آیینه، دل، ۶۳/ دریا، مولا، ۶۷/ سراب، نامردان، ۷۳/ باغ تشنه، خوبان، ۷۴/ نخل، خوبان، ۷۴/ شاخه‌های نخل، اعضای بدن خوبان، ۷۴/ خار کینه، نامردان، ۷۵/ نوبهار، خوبان، ۷۵/

نماد(۲۰ مورد): سرو، آزاده، ۸/ کفتر، شهید و آزاده، ۱۰/ ساز سنتی، جامعۀ سنتی و مذهبی، ۱۹/ طبل، وابستگان به تفکر بیگانه، ۱۹/  کرکس، مردارخوار (دنیا جیفه است)، ۲۰/ آسمان، معنویت یا خدا، ۲۰/ خورشید/ امام خمینی، ۲۰/ شلاق، زور، ۲۳/ شعله/زندگان حقیقی، ۲۳، خاکستر/ دلمردگان، ۲۳، آیینه/صداقت، ۲۶، پینه/زحمت، ۲۶، سرو/ آزاده و جانباز، ۴۶/ دریا، روشنی؟، ۶۰/ آب، روشنی؟، ۶۱/ آب، آزادمرد، ۶۵/ دریا، آزادمردان یا روشنی‌ها، ۶۵/ بادهای باستانی، باورها و نوامیس مقدس فرهنگی؟، ۷۶/ دریا، معنویت؟، ۷۷/ آب، معنویت؟، ۷۷/

کنایه(۱۵ مورد): مولای عدالت، ۳/ خطبه‌های آتشین، ۳/ خاک خوردن، ۳/ پنج نوبت زدن، ۱۵/ کارگردانان بازی، ۱۵/ چار تکبیر، ۱۶/ جا در بلندی کردن، ۳۸/ گاوبندی، ۳۸/ از کمر افتادن، ۴۱/ پشت خم کردن، ۴۸/ طشت از بالا افتادن، ۵۶/ پهلو زدن به چیزی، ۶۶/ کوس چیزی زدن، ۶۶/ خزانی شدن جنگل دریا، ۷۲/ تا خوردن برگ، ۷۷/

تشبیه کامل (۸ مورد): سقف و مقوا، ۴/ خنده، زخم، ۲۷/ خنده، بیماری، ۳۳/ جان، دریا، ۵۷/ دل، صبح، ۵۷/ دل، مرغ رها، ۷۰/ موج، درویش، ۷۱/ مرداب خستگی‌ها، ۴۷/

استعاره ی مکنیه (۶ مورد): سرسرای سینه، ۷/ بارش اشک، ۳۰/ ریشه‌ی اندوه، ۶۲/ تابش یا علی، ۶۴/ غرش امواج، ۶۸/ عطر جنون، ۷۶/

تشبیه مضمر(۲ مورد): دیوار، دلبستگی، ۴۷/ دریا، دل، ۵۸/

مجاز(یک مورد): تابوت، شهید، ۷۵/

ساختار و تخیل:

شاعر شعرش را به شش بخش تقسیم کرده‌است که هر بخش حال و هوا و زبان خاص خود را دارد. مطابق نظر شاعر پیش‌می‌رویم و هر بخش را مرورمی‌کنیم.

بخش اول:

از آغاز تا بیت ۳۴ را در بر می‌گیرد و بدنه‌ی اصلی شعر است. به وصف روزگار حاضر و گله از آن اختصاص دارد. شعاری است و به شدت کوبنده. شعاری بودن الزاماً نقطه‌ی ضعف شعر نیست و گاه با توجه به شرایط، لازمه‌ی بلاغت، شعاردادن است. به نظر می‌رسد که شعار‌های حسینی نیزخوش نشسته است. قرینه‌ای که این نظر را تأیید ‌می‌کند تأثیرگذاری شعر در روزگار خودش و استقبال‌ها و از دیگر سو اعتراض‌ها  و برآشفتن‌ها بر این شعر است. شعری که کارگر نیفتاده باشد و «شعر» نباشد، مثبت یا منفی، اذهان را درگیر نمی‌کند. هنر حسینی در تصویرسازی‌های اوست. تصاویرش آن قدر زنده و گویاست که ادعاهای شاعرانه‌اش را بی‌نیاز از دلیل و حجت می‌کند؛ به بیان دیگر خود ادعا، اثباتگر هم هست. شاید استفاده‌ی عامدانه و مکرر حسینی از اصطلاحات روزمره هم عامل مضاعفی شده باشد که خواننده صدق کلام او را هر چه بیشتر در زندگی خود حس‌کند؛ نیز در اصطلاحات اداری‌اش نوعی نگاه طنزآلود هم دیده‌می‌شود؛ هجو ساختار‌های فاقد معنی؛ هجو آن چه که خود با زبان تبادر آفرینش آن را «مجاری اداری» می‌نامد[۲]. چند نمونه از این ابیات:

خانۀ دل‌های ما را عشق خالی کرد و رفت                     ‌ناگهان برق محبت اتصالی کرد و رفت

آتشی بی‌رنگ در دیوان و دفتر‌ها زدند                          مهر «باطل شد» به روی بال کفتر‌ها زدند

طعم تلخی دایر است و قند‌ها تعطیل محض                    ‌جز به‌ندرت، دفتر لبخند‌ها تعطیل محض

نکته‌ی بدیع در تصاویر حسینی این است که از عناصری سنتی و معمول استفاده‌می‌کند اما با خیالی نو و مدرن. او مدرن بودن را در آوردن لفظی غریب مثل چرخ خیاطی نیافته است[۳]؛ بلکه در شیوه‌ی تفکر بنیادی نو درانداخته. به عنوان مثال این ابیات و تصاویرشان را مرورکنیم:

چار تکبیر رسا بر روح مردی خوانده شد                     طفلبیداری به مکر و فوت و فن خوابانده شد

تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت                      آسمانازسینه‌ها خورشید خود را پس گرفت

صبح را لاجرعه کابوس سیاهی سرکشید                      شد سیه‌مست و برای آسمان خنجر کشید

خنده‌های گاه گاه انگار ره گم کرد‌ه‌اند                           یا که هق‌هق‌ها تقیه در تبسم کرد‌ه‌اند

الغرض با مالۀ غم دست بنایی شگفت                           ماهرانه حفرۀ لبخند‌ها را گِل گرفت

همه ی این عناصر در فرهنگ گذشته‌ی ما حضور داشته‌اند. هیچ واژه‌ای هم نو نیست. فقط با چند ترکیب نسبتاً نو مواجهیم: سر کشیدن، خنجر کشیدن و گل گرفتن. حتی در آوردن مفاهیم علمی مثل برخی از قدما و معاصران به اصطلاحات خاص علوم و صور فلکی و… دل نبسته است؛ بلکه از چیزی استفاده می‌کند که همه می‌فهمند و دیگر آن را اطلاعات عمومی و زندگی می‌دانند نه علم:

هان کدامین فتنه دکان وفا را تخته کرد؟                         ‌در رگ ‌ایمان ما خون صفا را لخته کرد؟

حسینی در ترکیب‌هایش نهایت ظرافت را به کار می‌گیرد؛ آن‌قدر که گاهی کشف بدایع شعر او به حل معما می‌ماند و شگفت آن که گاهی پس از حل هم، کسی این کشف‌ها را باورنمی‌کند و تصویر را اتفاقی می‌پندارد نه عامدانه! این نمونه را ببینید:

سازهای سنتی آهنگ دلسردی زدند                             ‌ناکسان بر طبل‌های ناجوانمردی زدند

ساز و به طور کلی موسیقی، از مظاهر برجسته‌ی هر فرهنگ است. حال سازهایی که سنتی‌اند می‌توانند نماد جامعه‌ی سنتی و دل‌بسته به ارزش‌ها باشند و طبل نماد موسیقی‌های جدید و غربی مثل جاز. شایدهم بتوان این‌طور گفت که جامعه‌ی سنتی (=مذهبی) مأیوس شدند و جامعه‌ی طرف مقابل (=متجددان/ روشنفکران/ وابستگان به تفکر بیگانه) بر طبل می‌کوبند و می‌تازند (طبل زدن نشان اعلام جنگ دانسته‌شود).

آخرین نکته در باب تصاویر شعری حسینی وحدت طولی شعر است؛ شعر نخ تسبیح دارد. با آن که شاعر دل‌بسته‌ی سبک هندی است و نازک‌خیالی‌اش را هم از همان جا دارد، در این زمینه اشتباه اسلافش را تکرارنکرده و شعر را به عنوان یک کلیت به هم پیوسته دیده‌است. خود این نکته هم که شعرش را به شش بخش تقسیم‌کرده، مؤید نگاه کلی و جامع اوست. یک نمونه از انسجام‌های شعر را ببینیم. در بیت ۲۵ می‌خوانیم:

دود در دود و سیاهی در سیاهی حلقه زن                      گرد دل‌ها ‌هاله‌هایی از تباهی حلقه زن

تصویر حاصل از این بیت چنین چیزی می‌شود: حلقه‌های تودرتوی ‌هاله‌مانند به مرکزیت یک نقطه: دل. این تصویر منظومه‌ی شمسی را به یاد می‌آورد؛ منتها در اینجا حلقه‌ها سیاه‌اند و درواقع منظومه‌ای بدون شمس داریم.

حال اگر به ۵ بیت قبل برگردیم خروج خورشید از منظومه را می‌بینیم:

تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت                      ‌آسمان از سینه‌ها خورشید خود را پس گرفت

خورشید که در سینه‌ها قرارداشت، حالا نیست؛ یعنی دلی که مرکز منظومه‌ی شمسی است بدون خورشید می‌ماند؛ یعنی بیت ۲۵٫ در کل شعر تصاویر متناقض دیده‌نمی‌شود؛ تنها یک مورد مشکوک وجود دارد که در بخش چهارم بحث خواهدشد.

بخش دوم:

تنها یک بیت است:

اشک‌های نسل ما اما حقیقی می‌چکند                           ‌از نگین چشم‌های خون، عقیقی می‌چکند

شاید این جدا سازی فقط به منظور عوض کردن نوع خوانش مخاطب باشد؛ نوعی تأکید و یادآوری که خواننده را از حال و هوای مفهومی که در چندین بیت تکرارشده درآورد؛ نوعی برجسته‌سازی که با کمک عناصر غیر شعری اتفاق افتاده است. این نکته را درباره‌ی بخش آخر شعر هم می‌توان صادق دانست؛ آنجا که شاعر منظومه‌ی بلندش را با این بیت فرود می‌آورد:

صورت‌ اندیشه‌ام سیلی ز دریا می‌خورد                        ‌آخرین برگ از کتاب آب‌ها، تا می‌خورد

بخش سوم:

سه بیت دارد و وجه تمایزش با دیگر ابیات تلمیحی بودن این سه است. دو بیت اول داستان مارگیر بغدادی را طرح می‌کند با همان تأویل مولوی که «نفست اژدر‌هاست او کی مرده است؟».(مثنوی ۱: ۳۵۷؛ معادل دفتر۳: بیت۱۰۵۳) اما بیت سوم بدیع‌تر است. تلمیح را با تخیل خود می‌سازد. در تصویر مصراع اول می‌توان فرض‌کرد که «قبطیان» همیشه در بلندی جا داشتند و وقتی هم شکست‌خوردند غرق‌شدند و فرصت زیردست شدن را نیافتند و به همین خاطر بیت چندان هم خیال انگیز نیست؛ اما مصراع دوم کاملاً برخاسته از خیال شاعر است و البته زبان‌آوری او. «سامری» و «ساحران» را پیوند می‌دهد و این سازش را هم با لفظ «گاوبندی» بیان‌می‌کند تا پیوند‌های درونی بیت استوارتر شود. این نوع تلمیح که وفادار به تاریخ نیست، از بدایع شعر امروز است و البته در همین روزگار هم نمونه‌های زیادی ندارد. از نام‌آوران، «محمدکاظم کاظمی» را می‌شناسم که به ظرفیت این گونه تلمیحات پی برده‌است. مثلاً جایی می‌گوید:

قوم موسی پی سیر و عدسی سرگردان                          ‌قوم فرعون شناکرده گذشتند از نیل(قصۀ خشت و سنگ: ۹۹)

یا: ظاهراً مرده که پوسید کفن می‌آید                             ‌نوح این قوم پس از غرق شدن می‌آید(همان:۳۴)

خود حسینی هم در اشعار دیگرش از این آرایه استفاده کرده‌است؛ مثلاً در شعر «برق پولاد‌های دوپهلو» از کتاب «گنجشک و جبرئیل» (ص۸۷)، در شهادت حضرت زهرا(س) خنجر به میان می‌آید و سردسته‌ی مهاجمان «ابوسفیان» است.

بخش چهارم:

این بخش شعر بسیار بحث‌برانگیز شد و تهمت‌های بسیاری را به سوی شاعر روانه کرد و شاعر را به دفاع از خود واداشت؛ لذا ابیات ابهام آفرین این بخش را با دقتی بیشتر مرور می‌کنیم:

۳۹ من ز پا افتادن گلخانه‌ها را دید‌ه‌ام                         ‌بال ترکش‌خوردۀ پروانه‌ها را دید‌ه‌ام

۴۰ انفجار لحظه‌ها، افتادن آوا، ز اوج                        ‌بر عصب‌های ر‌ها پیچیدن شلاق موج

۴۱ دید‌ه‌ام بسیار مرگ غنچه‌های گیج را                     ‌از کمر افتادن آلالۀ افلیج را

۴۲ در نخاع باد‌ها ترکش فراوان دید‌ه‌ام                       ‌گردش تابوت‌ها را در خیابان دید‌ه‌ام

۴۳ گردش تابوت‌های بی‌شکوه آهنین                         ‌پر ز تحقیر و تنفر، خالی از هر سرنشین

۴۴ در خیابان جنون، در کوچۀ دلواپسی                     ‌کرد‌ه‌ام دیدار با کانون گرم بی‌کسی!

۴۵ دید‌ه‌ام در فصل نفرت در بهار برگ‌ریز                 ‌کوچ تدریجی دل‌ها را به حال سینه‌خیز

۴۶ سرو‌ها را دید‌ه‌ام در فصل‌های مبتذل                     ‌خسته و سردرگریبان – با عصا زیر بغل –

۴۷ تن به مرداب مهیب خستگی‌ها داد‌ه‌اند                     تکیه بر دیواری از دل‌بستگی‌ها داد‌ه‌اند

۴۸ پیش چنگیز چپاول پشت را خم کرد‌ه‌اند                 گوشه‌ای از خوان یغما را فراهم کرد‌ه‌اند!

۴۹ ماجرا این است، آری ماجرا تکراری است             ‌زخم ما کهنه است اما بی‌نهایت کاری است

حسینی هم مثل بسیاری از دلباختگان جنگ، بحث را می‌کشاند به دغدغه‌ی اصلی که روح جنگاوری است و آرمان‌های جنگ و از همه عینی‌تر سرنوشت ا‌هالی جنگ. تا بیت سوم مشکلی در کار نیست جز الفاظ «افلیج» و «گیج» که بار معنایی خوبی ندارند و نوعی توهین محسوب‌می‌شوند؛ آن هم در فرهنگی که اسیر را «آزاده» می‌نامد و مفقودالاثر را «جاوید الاثر» (!) و شهید را «زنده». طبق این ساختار فرهنگی علی‌القاعده مخاطب به جای «گیج» و «افلیج» توقع دارد کلماتی مثل «هوشیار» و «پایدار» را ببیند.

اوج مشکلات در دو بیت بعد است. شاعر از گردش تابوت‌ها در خیابان صحبت‌می‌کند که طبیعتاً تابوت شهدای نویافته‌ی پس از جنگ و اغلب تابوت مفقود‌الاثر‌هاست؛ شهدای گران‌قدری که از آن‌ها جز نامی ‌و احیاناً پلاکی، چیزی باقی نمانده. حال در بیت بعد با این وصف از تابوت‌ها مواجه می‌شویم:

گردش تابوت‌های بی‌شکوه آهنین                                پر ز تحقیر و تنفر، خالی از هر سرنشین

پر واضح است که در نگاه اول جز توهین مستقیم به شهدا چیزی برداشت‌نمی‌شود. خود حسینی این برداشت را ساده‌اندیشانه می‌دانست که «خردمندان پوشیده همی‌خندیدند».(گزیدۀ شعر جنگ: ۳۱۸) می‌گفت از تکنیک سینمایی دیزالو استفاده‌کرده؛ یعنی گردش تابوت‌های بیت ۴۲ مربوط به شهداست و گردش تابوت‌های بیت ۴۳ مربوط به فضایی دیگر؛ ماشین‌های مدل بالای سرپرستان زرپرست (بیت ۱۳) که چون ناکس (بیت ۱۹) هستند، ماشین‌هایشان خالی از سرنشین است.

قبل از قضاوت شرایط جانبی را بسنجیم و سپس خود ابیات را مورد مداقه قراردهیم.

  1. کارنامه‌ی حسینی پر از نشانه‌های بارز دلبستگی به انقلاب و جنگ است. همین شعر هم در دفاع از ارزش‌ها سروده‌شده. بنابراین غیر عاقلانه است که چنین شاعری در میان چنین شعری، قصد هجو شهدا را داشته‌باشد.
  2. حسینی به سینما علاقه‌مند است و کتاب «مشت در نمای درشت» را درباره‌ی آرایه‌های ادبی به زبان سینما نوشته؛ بنابراین طبیعی است که بخواهد تکنیک‌های سینمایی را در ادبیات امتحان کند.
  3. شعر نخستین بار در مجله‌ی کیان چاپ شده‌است؛ مجله‌ای که به روشنفکران منسوب است و درست یا غلط افکار عمومی این مجله را معارض با ارزش‌های دینی خود می‌داند. این نکته قرینه‌ای است بر جدی بودن اتهام شاعر.

تا اینجا و پیش از پرداختن به خود شعر، می‌توان شاعر را در دو زمینه، درخور خرده دانست:

  1. از موضع تهمت پرهیزنکرده و با مجله‌ی کیان همکاری کرده‌است. (در مورد موضع تهمت بودن مجله به افکار عمومی عصر توجه‌شود نه ارزش‌گزاری حقیقی و علمی. نگارنده خود هنوز این مجله را ندیده و نمی‌تواند درباره‌ی آن نظری داشته‌باشد؛ هرچند اگر هم نظری بود، اهمیتی نداشت. مهم فهم عمومی عصر است).
  2. در نوآوری‌اش بی محابا عمل‌کرده و فهم عمومی را در نظر نگرفته‌است. نگارنده این ادعا را نمی‌پذیرد که شاعر، شعر را صرفاً برای دلش می‌گوید و به فهم مخاطب کاری ندارد. اگر فقط برای دل بود، چاپ‌نمی‌شد و اگر شاعری خودش در زمان حیات خودش آثارش را چاپ‌می‌کند، لابد دغدغه‌ی مخاطب دارد و به چنین کسی باید این مثل عربی را یادآور شد: کَلِّمِ‌ النَّاسَ‌ عَلَى‌ قَدْرِ عُقُولِهِم‌.

در خوش‌بینانه‌ترین حالت می‌توان شعر دکتر شفیعی کدکنی را به یاد آورد که:

گه ملحد و گه دهری و کافر باشد                                ‌گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد

باید بچشد عذاب تنهایی را                                         ‌مردی که ز عصر خود فراتر باشد(هزارۀ دوم آهوی کوهی: ۴۹۰)

اما خود شعر:

در خیابان جنون، در کوچۀ دلواپسی                            کرد‌ه‌ام دیدار با کانون گرم بی‌کسی!

این تعابیر مربوط به کیست؟ شهدا یا ناکسان؟ برای هر دوگروه قابل توجیه است.

دید‌ه‌ام در فصل نفرت در بهار برگ‌ریز                        ‌کوچ تدریجی دل‌ها را به حال سینه‌خیز

نفرت مربوط به ناکسان است که ماشین‌هایشان پر از تحقیر و تنفر بود. اما این دل‌ها چه؟ دل‌های همین ناکسان است که از سینه‌هایشان می‌رود؟‌ همان دل‌هایی که «آسمان از سینه‌ها خورشید خود را پس گرفت»؟‌ آیا دل‌ها، خود جانبازان هستند که به تدریج از متن جامعه به حاشیه رانده‌می‌شوند؟ هر دو احتمال ممکن است.

سرو‌ها را دید‌ه‌ام در فصل‌های مبتذل                            خسته و سردرگریبان – با عصا زیر بغل –

تن به مرداب مهیب خستگی‌ها داد‌ه‌اند                            تکیه بر دیواری از دل‌بستگی‌ها داد‌ه‌اند

پیش چنگیز چپاول پشت را خم کرد‌ه‌اند                        گوشه‌ای از خوان یغما را فراهم کرد‌ه‌اند!

«سرو‌های عصا» در زیر بغل به یقین جانبازان هستند. در این بیت موضع‌گیری شاعر آشکارمی‌شود. «فصل» را نکوهش می‌کند که مبتذل و پر نفرت و… است؛ اما حسابش با شهدا و جانبازان فرق دارد. عجیب این است که همین بازماندگان جنگ هم در این ابیات ستوده نشده‌اند. «خسته و سردرگریبان» را می‌توانیم به حساب جبر زمانه بگذاریم و بیشتر قدح روزگار بدانیم تا سرزنش جانبازان؛ اما در ابیات بعد خود ا‌هالی جنگ هستند که فاعل و انجام دهنده‌ی کارند. «تن دادن به مرداب» و «تکیه کردن بر دلبستگی‌ها»، کار خود آن‌هاست. «چنگیز چپاول» همان کارگردانان بازی (بیت ۱۵) هستند و گناهکار؛ ولی اهل جنگ هم چندان بی‌گناه نیستند؛ چرا که پشت را خم کرده‌اند و به نوعی معاونت ظلمه را در کارنامه‌ی خود دارند. به قول کاظمی:

هر کس به گونه‌ای به هدر داد آنچه داشت                      ‌یک عده هم که سگ نشدند استخوان شدند (قصۀ خشت وسنگ: ۸۴)

ابیات بعدی این بخش هم خطاب به همین گروه است که از اصالت خود فاصله‌گرفته‌اند. آری، این ابیات در نکوهش رزمندگان هست اما نه از آنگونه که دشمنان می‌گویند؛ بلکه نقدی از سر درد و دلسوزی‌ست؛ یعنی از این نسل دلسوخته و ایثار‌گر هم کسانی دانسته یا ندانسته در برابر چنگیزیان روزگار خاموش ماندند یا سر تسلیم و اطاعت در پیش داشته‌اند.

در ابیات بعد، برخی آرمان‌های انقلاب یادآوری می‌شود که البته چون به شکل مطلوب به دست نیامده‌اند، فضای ابیات را تلخ و آلوده به زهرخند کرده‌است:

از شما می‌پرسم آن شور اهورایی چه شد؟                     ‌بال معراج و خیال عرش‌پیمایی چه شد؟

ساقۀ امید‌ها را داس نومیدی چه کرد؟                           ‌با دل پر آرزو احساس نومیدی چه کرد؟

هان چه آمد بر سر شفافی‌ آیینه‌ها؟                               ‌از چه ویران شد ضمیر صافی ‌آیینه‌ها؟

شور و غوغای قیامت در نهان ما چه شد؟                     ‌ای عزیزان! «رستخیز ناگهان» ما چه شد؟

دشت دل‌هامان چرا از شور یا مولا فتاد                        ‌از چه طشت انتشار ما از آن بالا فتاد؟

در این ابیات و سروده‌های سال‌های بعد حسینی «احساس نومیدی» حس غالب است. کتاب «در ملکوت سکوت» او مملو است از همین حس تلخ.

بخش پنجم:

با امید شروع می‌شود؛ با نور و روشنی و تمام خوبی‌ها. آن‌قدر که به نظر می‌رسد شاعر این بخش با ابیات پیش فرق‌دارد یا لااقل در دو حال روحی متفاوت این دو بخش شعر را سروده‌است؛ آن‌قدر که به نظر می‌رسد وحدت طولی شعر فراموش شده‌است؛ اما ناگهان در ۵ بیت پایانی این بخش، ورق برمی‌گردد و مخاطب غافلگیر می‌شود و تمام خوبی‌ها را رؤیایی شیرین می‌یابد که توهمی بیش نبوده و تمام شده‌است.

آب در ذهن و زبان حسینی نماد معنویت است. علی(ع) مولای دریا‌هاست. دریا نماد روشنی است. دلش که باید به خدا وصل شود به دریا وصل می‌شود. پل را بر روی دریا نمی‌زند که از آن بگذرد و خیس نشود، بلکه بین دریا و دلش از روشنی پل می‌زند. یک سر پل در دریا است و جنس پل از روشنی و نور. یادمان هم باشد این شعر که در تقابل کسان و ناکسان سروده شده، «فصلی از منظومۀ مرداب‌ها و آب‌ها» نام گرفته است و مثل بسیاری از شعر‌های مدرن، نام شعر جزئی از شعر شده‌است. حسینی وقتی می‌خواهد کسان و ناکسان را به منطق دریایی خود بازگرداند، به دقیق‌ترین شکل این کار را انجام می‌دهد: باز ضربت می‌خورد مولای دریا از سراب.

تصویر‌سازی‌های این بخش شعر حسینی بسیار درخشان است. در مصراع «آفتاب هستی‌اش چشم عدم را می‌زند» فقط از عناصری استفاده‌کرده که در طول هزار سال شعر فارسی در اختیار همه‌ی شاعران بوده؛ ولی به گونه‌ای خیالش را به رخ کشیده که تصویرش در تمام این هزارسال شبیه ندارد و کاملاً نو است.

مسأله‌ی بعدی در این فصل، دلبستگی شاعر به تصوف است. اصطلاحاتی از قبیل «پهلو به مطلق زدن»، «انا الحق زدن»، «کف‌زدن درویشِ موج»، «دف‌زدن صوفیِ گرداب‌ها»، «ذکر»، «یا هو کشیدن» و بالأخره «خانقاه موج» تماماً مربوط به حوزه‌ی معنایی تصوف هستند. در دیگر آثار حسینی هم این مقدار گرایش به عرفان دیده‌می‌شود. عرفانی که نماینده‌ی معنویت است و نه روحیه‌ی تسلیم و صلح کل. عرفان حسینی فقط به دریافت‌های باطنی می‌پردازد و هیچگاه جا را برای نگاه‌های حماسی، انقلابی و اجتماعی شاعر تنگ نمی‌کند.

ابیات پایانی این بخش به سه مصیبت تاریخ شیعه اشاره‌دارند: ضربت خوردن امیر مؤمنان(ع)، شهادت سیدالشهداء(ع) و تیرباران شدن تابوت امام مجتبی(ع). تنها ابهام این بخش در این است که چرا «روی پل تابوت‌ها را تیر باران می‌کنند»؟ در حالی که در تاریخ حرفی از پل به میان نیامده‌است و اساساً در مدینه‌ی آن روزگار پلی وجود نداشته‌است. شاید همین پرسش بوده که یکی از شارحان این شعر را که همکار و دوست شاعر هم بوده و تفسیر شعر را از خود حسینی شنیده، به اشتباه ‌انداخته که این تابوت مربوط به امام کاظم(ع) است؛ گیرم که تیرباران هم نشده‌باشد! (سماع بر امواج: ۷۸) تابوت امام هفتم را از زندان آوردند و از پل بغداد عبور دادند(بحار الانوار ۴۸: ۲۲۷).

تصور نگارنده بر این است که حضور پل در این بیت یا کاملاً شاعرانه است و تصویر را حسی‌تر کرده‌است یا نشان‌دهنده‌ی گذر از مرحله‌ای در تاریخ و فرهنگ است.

بخش ششم:

توضیح ابتدایی این بخشِ یک بیتی، همان است که در بخش دوم آمد. اما این بیت دو نکته‌ی مبهم دارد؛ هر مصراع یک ابهام.

«صورت‌ اندیشه‌ام سیلی ز دریا می‌خورد». چرا؟ دریا نماد معنویت و حتی خود خدا است. چرا باید‌ اندیشه‌های شاعر را ناخوش بدارد؟ به سبب یأس او؟ به سبب آن که اسرار را هویدا کرده و ماجرایی تکراری (بیت ۴۹) را که از آغاز بوده و تا پایان هم خواهد بود، بر زبان آورده و در دهن عام ‌انداخته؟ به خاطر نکوهش‌هایی که بر قدیسان روزگار و جانبازان روا داشته؟ به خاطر مصائب پشت‌همی که در همین ابیات واپسین برشمرده و دل عرشیان را به درد آورده؟

«آخرین برگ از کتاب آب‌ها تا می‌خورد». چرا آخرین برگ؟ این آخرین برگ چیست یا کیست؟ شاعر به آخر خط رسیده و دنیا را تمام‌شده می‌یابد؟ خودش را آخرین برگ می‌داند؟ یادمان باشد که خودش در بیت ۷۲ ضربت‌ خورده‌بود و شولای روحش ارغوانی شده‌بود. شعرش را خاتمه می‌دهد و همین شعر را «کتاب آب‌ها» دانسته؟

این ابهام‌ها پرونده‌ی شعر را بازمی‌گذارد و تصورمی‌کنم که حاصل هوشیاری و رندی شاعر باشد. به قول قزوه: «اینک پایان من در غزلی ناتمام» (سورۀ انگور: ۱۰۷).

پیوست: متن منظومه:

۱      ماجرا این است کم کم کمیت بالا گرفت                                جای ارزش‌های ما را عرضۀ کالا گرفت

۲      احترام «یاعلی» در ذهن بازوها شکست                             دست مردی خسته شد، پای ترازوها شکست

۳      فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد                             خطبه‌های آتشین متروک ماند و خاک خورد

۴      زیر باران‌های جاهل سقف تقوا نم کشید                              سقف‌های سخت، مانند مقوا نم کشید

۵      با کدامین سحر از دل‌ها محبت غیب شد؟                             ناجوانمردی هنر، مردانگی‌ها عیب شد؟

۶      خانۀ دل‌های ما را عشق خالی کرد و رفت                           ناگهان برق محبت اتصالی کرد و رفت

۷      سرسرای سینه‌ها را رنگ خاموشی گرفت                           صورت آیینه زنگار فراموشی گرفت

۸      باغ‌های سینه‌ها از سروها خالی شدند                                 عشق‌ها خدمتگزار پول و پوشالی شدند

۹      از نحیفی پیکر عشق خدایی دوک شد                                  کلۀ احساس‌های ماورایی پوک شد

۱۰    آتشی بیرنگ در دیوان و دفترها زدند                                 مهر «باطل شد» به روی بال کفترها زدند

۱۱    اندک اندک قلب‌ها با زرپرستی خو گرفت                            در هوای سیم و زر گندید و کم کم بو گرفت

۱۲    غالبا قومی که از جان زرپرستی می‌کنند                             زمرۀ بیچارگان را سرپرستی می‌کنند

۱۳    سرپرست زرپرست و زرپرست سرپرست                         لنگی این قافله تا بامداد محشر است!

۱۴    از همان دست نخستین کجروی‌ها پا گرفت                           روح تاجرپیشگی در کالبدها جا گرفت

۱۵    کارگردانان بازی باز با ما جر زدند                                   پنج نوبت را به نام کاسب و تاجر زدند

۱۶    چار تکبیر رسا بر روح مردی خوانده شد                           طفل بیداری به مکر و فوت و فن خوابانده شد

۱۷    روزگار کینه‌پرور عشق را از یاد برد                                باز چون سابق کلاه عاشقان را باد برد

۱۸    سالکان را پای پرتاول ز رفتن خسته شد                             دست‌ پر اعجاز مردان طریقت بسته شد

۱۹    سازهای سنتی آهنگ دلسردی زدند                                    ناکسان بر طبل‌های ناجوانمردی زدند

۲۰    تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت                            آسمان از سینه‌ها خورشید خود را پس گرفت

۲۱    رنگ ولگرد سیاهی‌ها به جان‌ها خیمه زد                            روح شب در جای جای آسمان‌ها خیمه زد

۲۲    صبح را لاجرعه کابوس سیاهی سرکشید                            شد سیه‌مست و برای آسمان خنجر کشید

۲۳    این زمان شلاق بر باور حکومت می‌کند                              در بلاد شعله، خاکستر حکومت می‌کند

۲۴    تیغ آتش را دگر آن حدت موعود نیست                                در بساط شعله‌ها آهی به غیر از دود نیست

۲۵    دود در دود و سیاهی در سیاهی حلقه‌ زن                             گرد دل‌ها هاله‌هایی از تباهی حلقه‌ زن

۲۶    اعتبار دست‌ها و پینه‌ها در مرخصی                                  چهره ها لوح ریا، آیینه‌ها در مرخصی

۲۷    از زمین خنده خار اخم بیرون می‌زند                                 خنده انگار از شکاف زخم بیرون می‌زند

۲۸    طعم تلخی دایر است و قندها تعطیل محض                           جز به‌ندرت، دفتر لبخندها تعطیل محض

۲۹    خنده‌های گاه گاه انگار ره گم کرده‌اند                                 یا که هق‌هق‌ها تقیه در تبسم کرده‌اند

۳۰    منقرض گشته است نسل خنده‌های راستین                           فصل فصل بارش اشک است و شط آستین

۳۱    آنچه این نسل مصیبت دیده را ارزانی است                          پوزخند آشکار و گریۀ پنهانی است

۳۲    گرچه غیر از لحظه‌ای بر چهره‌ها پاینده نیست                     پوزخند است این شکاف بی‌تناسب، خنده نیست

۳۳    مثل یک بیماری مرموز در باغ و چمن                               خنده‌های از ته دل ریشه‌کن شد، ریشه‌کن

۳۴    الغرض با مالۀ غم دست بنایی شگفت                                  ماهرانه حفرۀ لبخندها را گل گرفت

* * *

۳۵    اشک‌های نسل ما اما حقیقی می‌چکند                                  از نگین چشم‌های خون، عقیقی می‌چکند

* * *

۳۶    ماجرا این است: مردار تفرعن زنده شد                               شاخه‌های ظاهرا خشکیده از بن زنده شد

۳۷    آفتابی نامبارک نفس‌ها را زنده کرد                                    بار دیگر اژدهای خشک را جنبنده کرد

۳۸    قبطیان فتنه‌گر جا در بلندی کرده‌اند                                    ساحران با سامری‌ها گاوبندی کرده‌اند!

* * *

۳۹    من ز پا افتادن گلخانه‌ها را دیده‌ام                                       بال ترکش‌خوردۀ پروانه‌ها را دیده‌ام

۴۰    انفجار لحظه‌ها، افتادن آوا، ز اوج                                      بر عصب‌های رها پیچیدن شلاق موج

۴۱    دیده‌ام بسیار مرگ غنچه‌های گیج را                                   از کمر افتادن آلالۀ افلیج را

۴۲    در نخاع بادها ترکش فراوان دیده‌ام                                    گردش تابوت‌ها را در خیابان دیده‌ام

۴۳    گردش تابوت‌های بی‌شکوه آهنین                                       پر ز تحقیر و تنفر، خالی از هر سرنشین

۴۴    در خیابان جنون، در کوچۀ دلواپسی                                   کرده‌ام دیدار با کانون گرم بی‌کسی!

۴۵    دیده‌ام در فصل نفرت در بهار برگ‌ریز                              کوچ تدریجی دل‌ها را به حال سینه‌خیز

۴۶    سروها را دیده‌ام در فصل‌های مبتذل                                   خسته و سردرگریبان – با عصا زیر بغل –

۴۷    تن به مرداب مهیب خستگی‌ها داده‌اند                                  تکیه بر دیواری از دل‌بستگی‌ها داده‌اند

۴۸    پیش چنگیز چپاول پشت را خم کرده‌اند                               گوشه‌ای از خوان یغما را فراهم کرده‌اند!

۴۹    ماجرا این است، آری ماجرا تکراری است                           زخم ما کهنه است اما بی‌نهایت کاری است

۵۰    از شما می‌پرسم آن شور اهورایی چه شد                             بال معراج و خیال عرش‌پیمایی چه شد

۵۱    پشت این ویرانه‌های ذهن، شهری هست نیست؟                     زهر این دلمردگی را پادزهری هست؟ نیست

۵۲    ساقۀ امیدها را داس نومیدی چه کرد؟                                  با دل پر آرزو احساس نومیدی چه کرد؟

۵۳    هان کدامین فتنه دکان وفا را تخته کرد؟                               در رگ ایمان ما خون صفا را لخته کرد

۵۴    هان چه آمد بر سر شفافی آیینه‌ها                                       از چه ویران شد ضمیر صافی آیینه‌ها

۵۵    شور و غوغای قیامت در نهان ما چه شد؟                           ای عزیزان! «رستخیز ناگهان» ما چه شد؟

۵۶    دشت دل‌هامان چرا از شور یا مولا فتاد                              از چه طشت انتشار ما از آن بالا فتاد

* * *

۵۷    جان تاریک من اینک مثل دریا روشن است                         صبحگون از تابش خورشید مولا روشن است

۵۸    طرفه خورشیدی که سر از مشرق گل می‌زند                       بین دریا و دلم از روشنی پل می‌زند

۵۹    طرفه خورشیدی که غرق شور و نورم می‌کند                      زیر نور ارغوانی‌ها مرورم می‌کند

۶۰    اندک اندک تا طپیدن‌های گرمم می‌‌برد                                 در دل دریا فرو از شوق و شرمم می‌برد

۶۱    «قطرۀ سرگشتۀ عاشق» خطابم می‌کند                               با خطابش همجوار روح آبم می‌کند

۶۲    تیغ یادش ریشۀ اندوه و غم را می‌زند                                  آفتاب هستی‌اش چشم عدم را می‌زند

۶۳    اینک از اعجاز او آیینۀ من صیقلی است                              طالع از آفاق جانم آفتاب «یاعلی» است

۶۴    «یاعلی» می‌تابد و عالم منور می‌شود                                 باغ دریا غرق گل‌های معطر می‌شود

۶۵    چشم هستی آب‌ها را جز علی مولا ندید                               جز علی مولا برای نسل دریاها ندید

۶۶    موج نام نامی‌اش پهلو به مطلق می‌زند                                 تا ابد در سینه‌ها کوس اناالحق می‌زند

۶۷    قلب من با قلب دریا همسرایی می‌کند                                   یاد از آن دریای ژرف ماورایی می‌کند

۶۸    اینک این قلب من و ذکر رسای «یاعلی»                             غرش بی‌وقفۀ امواج، در دریا «علی»

۶۹    موج‌ها را ذکر حق این‌سو و آن‌سو می‌کشد                           پیر دریا کف به لب آورده، یاهو می‌کشد

۷۰    مثل مرغان رها در اوج می‌چرخد دلم                                 شادمان در خانقاه موج می‌چرخد دلم

۷۱    موج چون درویش از خود رفته‌ای کف می‌زند                      صوفی گرداب‌ها می‌چرخد و دف می‌زند

۷۲    ناگهان شولای روحم ارغوانی می‌شود                                جنگل انبوه دریاها خزانی می‌شود

۷۳    کلبۀ شاد دلم ناگاه می‌گردد خراب                                       باز ضربت می‌خورد مولای دریا از سراب

۷۴    پیش چشمم باغ‌های تشنه را سر می‌برند                              شاخه‌هایی سرخ از نخلی تناور می‌برند

۷۵    خارهای کینه قصد نوبهاران می‌کنند                                   روی پل تابوت‌ها را تیرباران می‌کنند

۷۶    در مشام خاطرم عطر جنون می‌آورند                                 بادهای باستانی بوی خون می‌آورند

* * *

۷۷    صورت اندیشه‌ام سیلی ز دریا می‌خورد                              آخرین برگ از کتاب آب‌ها، تا می‌خورد

فهرست مآخذ:

  1. بحار الانوار. مجلسی، محمد باقر. بیروت. دار إحیاء التراث العربی‌. ۱۴۰۳ق.
  2. سایت پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی. ensani.ir. تاریخ مراجعه: ۹۳٫۸٫۲۵٫
  3. سایت صراحی. blogfa.com. تاریخ مراجعه: ۹۳٫۸٫۲۵٫
  4. سایت نورمگز. noormags.ir. تاریخ مراجعه: ۹۳٫۸٫۲۵٫
  5. سماع بر امواج.  شفایی افتلتی، محمدعلی. مجلۀ شعر.  نیمۀ اول بهار ۱۳۸۴٫ شماره ۴۱٫
  6. سورۀ انگور. قزوه، علیرضا. تهران. توسعۀ کتاب ایران(تکا). ۱۳۸۷٫
  7. قصۀ خشت وسنگ. کاظمی، محمدکاظم. تهران. کتاب نیستان. ۱۳۸۴٫
  8. گزیدۀ شعر جنگ و دفاع مقدس. حسینی، سید حسن. تهران. سورۀ مهر. چ۲٫ ۱۳۸۷٫
  9. گنجشک و جبرئیل. حسینی، سید حسن. تهران. افق. چ۵٫ ۱۳۸۴٫
  10. مثنوی معنوی (دو مجلد). مولاناجلالالدین محمد بلخی رومی. مصحح: خرمشاهی، قوام الدین. تهران. دوستان. چ۳٫ ۱۳۷۸٫
  11. مشت در نمای درشت. حسینی، سید حسن. تهران. افق. ۱۳۷۰٫
  12. نوشداروی طرح ژنریک. حسینی، سید حسن. تهران. سورۀ مهر. ۱۳۸۳٫
  13. هزارۀ دوم آهوی کوهی. شفیعی کدکنی، محمدرضا. تهران. سخن. ۱۳۷۶٫

پی‌نوشت‌ها:

[۱]از این جهت جناس و سجع ذیل یک عنوان بررسی‌شدند که بسیاری از شاهد مثال‌هایشان مشترک بودند. «عیب و غیب» یا «سرپرست و زرپرست» و… هر دو تعریف را برمی‌تابند.

[۲]سالکی خسته به دنبال حقیقت می‌رفت/در مجاری اداری گم‌شد! (نوشداروی طرح ژنریک: ۳۲)

[۳]البته یک بار در صفحۀ ۴۰ گنجشک و جبرئیل واژۀ «بولدوزر» را به کار گرفته؛ ولی این گونه الفاظ در شعرش عمومیت ندارند.

همچنین ببینید

نکته‌هایی چند درباره‌ی وزن دوری

ناآشنایی تعدادی از شاعران معاصر _جوان و غیر جوان‌_ و بُروز اشکالات موجود در وزن …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *