خانه / پرونده / کشور فراموش‌شدگان

کشور فراموش‌شدگان

منتخب روایت جنگ، از نمایشنامه «پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی» نوشته «ماتئی ویسنی یک»

می‌خوای بدونی من توی دلم چه تصویری از کشورم دارم؟ دلت می‌خواد بدونی؟ کشور من تصویر یه سرباز مست حیران رو داره که خنجرش رو روی پاچهی شلوار ارتشیش تمیز می‌کنه و توی غلافش می‌ذاره. بعدش روی جسد مردی که خرخره‌ش رو بریده تف می‌کنه. کشور من تصویر یه پیرمردی رو داره که از صف پناهنده‌ها بیرون می‌آد و برای اینکه خستگیش رو در کنه روی علف‌ها دراز می‌کشه. روی علف‌هایی که توش یه مین ضدنفر خاک‌شده.

کشور من شبیه اون مادری‌یه که می‌بینه اونیفرم پسرش یه دگمه کم داره. با عجله دگمه رو می‌دوزه و بعدش پسرش رو خاک می‌کنه. کشور من همون پدریه‌ه که هرروز برای دختر هفت ساله‌ش که سیصد و چهل و شش روزه که مرده یه عروسک می‌سازه.

کشور من تصویر یه سرباز جوونی رو داره که برای اولین بار آدم کشته. کنار مردی که گردن‌اش رو بریده و هنوز داره جون می‌ده بالا میاره. کشور من تصویر رادووان کاراژیک، رهبر سیاسی صرب‌های بوسنی رو داره. یه جنایت‌کار جنگی و همزمان شاعر، که وسط جنگ بوسنی و محاصره‌ی سارایوو از طرف مسکو دعوت شد تا یه جایزه‌ی ادبی بگیره.

کشور من شبیه مادریه که این نامه رو براش فرستادند: «پسرت رو کشتیم. اگه می‌خوای برات جسدش رو بفرستیم تا خاکش کنی، برامون سه هزار دلار تهیه کن.» کشور من یه دسته زندانیه که قراره اعدام بشن و مجبورشون می‌کنن خودشون قبر دسته‌جمعی خودشون رو بکنن. و هنگامی که دارن می‌کنن، زیر پاشون یه قبر دسته‌جمعی دیگه پیدا می‌کنن که توش سربازهای جنگ جهانی دوم رو خاک کرده‌بودن. کشور من یه روستایی پیره، جانباز جنگ جهانی دوم، که هیچی نمی‌فهمه و وقتی می‌بینه سربازها وارد روستاش شدن ازشون سوال می‌کنه: «باز هم شما آلمانیا؟» کشور من یه پناهنده‌ی پیر مسلمونِ دم‌مرگه که وارد یه روستای یونانی اورتودوکس میشه. قبل از اینکه بمیره مختصر به روستایی‌ها توضیح می‌ده چه جوری یه مسلمون رو دفن می‌کنن.

بهتر برات بگم، کشور من تصویر اون بازار توی بوسنی رو داره که بهش میگن آریزونا مارکت، بازاری که توش دخترا رو برای خودفروشی در غرب می‌فروشن. خریدارها دلار می‌دن یا گاهی اوقات باکس سیگار. اینه کشور من، یادداشت یه متخصص که دنبال گمشدگان می‌گرده: «جسدی پیدا کردیم که پاهاش توی یه جسدگاه بود، سرش توی یه جسدگاه دیگه و بقیه اعضای بدنش یه جای دیگه.»

اینه کشور من، مادری که نمی‌تونه برای پسرش که توی سربرنیکا کشته شده و هنوز شناسایی نشده عزادای کنه. عاقبت تصمیم می‌گیره یکی از پیرهن‌هاش رو خاک کنه تا بتونه سر یه قبری گریه کنه.

همچنین ببینید

چرا از جنگ می‌نویسم؟

تازه نامزد کرده بودم. عید سال هفتاد و سه. اردیبهشت ماه بود. فصل عاشقی که …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *