خانه / یادداشت / دیدار و شنیدار

دیدار و شنیدار

در جهان امروز هیج خبری به «صدق‌» نزدیک نیست، مگر اینکه سندی دیداری از آن ارائه‌شود و هیچ پیامی موثر نیست مگر اینکه به واسطه‌ی رسانه‌های دیداری ابلاغ‌شود. سینما و تلوزیون بر همه چیز غلبه کرده‌اند. مخاطبان انبوه را به سوی خود می کشند و از «شنیدار» باز می دارند و به «دیدار» دعوت‌می کنند؛ تا آنجا که می‌توان گفت عصر ما، عصر غلبه‌ی «بصر‌» بر «سمع‌» است، بی آنکه بصیرتی در کار باشد.

رسانه های دیداری، دزدان «عقو‌ل» و «نفوس‌»اند. خبررا ازمعنا تهی‌کرده‌اند و صدق را از مصداق. خبر در رسانه‌های دیداری عبارت است ا‌ز«آنچه که مصلحت اقتضا می‌کند در میان گذاشته‌شو‌د»؛ نه آنچه که باید در میان گذاشته‌شو‌د و صدق، توهم حقیقت خبر است و نتیجه‌ی آن، دامن‌زدن رسانه‌ها به غفلت عوام الناس، که در همه جای جهان حاکم و آمرند. خبر و احتمال صدق و کذب آن، در عصر ازدحام و غلبه‌ی رسانه های دیداری ‌»امری موهوم‌» است، چرا که شنیدنی نیست، دیدنی‌ست و از دسترس شک و یقین خارج.

چگونه می شود به آنچه که عین غیبت است و هیچ نسبتی با حضور ندارد و به محض ظهور از دایره‌ی رویت و حضور خارج‌می‌شود، اعتماد‌کرد؟ چگونه ما و تمام جهانیان نه تنها به رسانه‌های دیداری اعتماد‌کرده، بلکه به آن‌ها «حکمیت» و «ولایت‌» داده‌ایم و ‌»حکمت‌» خود را از آن‌ها اخذ و اعتقادات خود را با القائات آن‌ها ارزیابی می‌کنیم و افعال و اخلاق خود را از آنها می‌آموزیم؟

من بر آنم که رسانه‌ها، خدایان المپند و جهان امروز، صورت متجدّد و منتشر یونان باستان. مگر نه اینکه نیّات را نیز آنان به ما القا می‌کنند؟ بی‌شک در عصر غلبه‌ی دیدار، نیات نیز از آفات‌ «القای رسانه‌ا‌ی» در امان نیستند، تا آنجا که می‌توان گفت نیتی در کار نیست و هرچه هست تماشای محض است و بشر آینه‌ای مکانیکی است؛ بی آنکه بداند چرا، مدام درتردد میان افعال و اهواء و آراء مختلف است و به یک معنا فعل است و نه فاعل یا بهتر بگویم «فعل فاعل» نیست بلکه «فعل منفعل» است و کنشی که ازوی سرمی‌زند عین واکنش است بی آنکه خود بداند.

وقوف بشر امروز به خود و فعل خود، وقوفی‌ست که جهل مرکب بر آن شرف دارد؛ چرا که این وقوف، مدام در معرض نقض است و به طور مستمر انکارمی‌شود. به سبب همین نقض و انکار، افعال بشر امروز صورت جمعی و اجتماعی دارد و از دایره جبر و اختیار بیرون است.

افعال و آراء هریک از آحاد بشر امرو‌ز، محکوم به «تقویم رمم اهواء» جمع است و بیرون از مدار حرکت و سکون جمع و اجتماع، فعل و خلق و نیت، فاقد ارج و اعتبار هستند. آحاد در اجتماع بشر امروز، به امواج دریا شبیهند. تصور حرکت یک موج منفک و منفصل از امواج دیگر تا چه اندازه موهوم است؟ طرح وجود بشر منفصل و منفک از اهواء جمعی در روزگار ما، به همان اندازه موهوم است. بیهوده نیست اگر در تفکر بعضی از فلاسفه قرن نوزدهم و بیستم غرب، انسان عین‌ »موقعیت» معرفی‌می‌شود.

به هرحال، اگربرای امواج دریا و موریانه‌ها ومورچه‌ها، قائل به جبر و اختیار باشیم، برای بشر امروز نیز می توانیم این دو شان را لحاظ کنیم. اما چگونه می‌شود موجودی را که حق انتخاب ندارد و در عوض به وهم اختیار مطلق گرفتارآمده، مجبور یا مختار دانست؟

تنها ساعاتی که بشر امروز در معرض آدمیت خود – جبر و اختیار – قرارمی‌گیرد و می‌تواند به خود و موقعیت خود و امکان تغییر این موقعیت بیندیشد، ساعات فرصت و فراغت او است. اما این فرصت و فراغت محدود را رسانه‌های دیداری از او می‌دزدند و خود نیز البته با رضایت تمام به این طراری تن می دهد؛ چرا که از اندیشیدن به خود وحشت د ارد؛ اندیشیدن و به تعبیر حضرت ابوالمعانی، درخود ایجاد چاه کردن و به یوسف مطلب رسیدن، به «انتخاب»، منجر می‌شود و بشر امروز، نمی‌خواهد انتخاب‌کند. انتخاب برای بشر امروز از هر شکنجه ای عذاب آورتر است . چرا که مقدمه اختیار است و اختیار، مقدمه فعل و فعل برابر است با پذیرفتن نتایج و توابع آن، یعنی جبر. هرکس که این سلوک را قبول کند، ناگزیر است که نسبت خود را با جمع و معاش و معاد جمعی قطع‌کند. بشر امروز از قطع این نسبت و «فرد آمد‌ن» که ملازم با پذیرفتن جبر و جباری است، وحشت دارد.

قطع نسبت با اهواء جمعی، مقدمه‌ی غربت و طلیعه‌ی آدمیت است؛ اما آدمیت دشوار است. چگونه می‌شود از «بهشت جمع» گریخت و فردیت پیشه‌کرد؟‌ «فرد» آمد و به «فردا‌» رسید؟

اسباب معاش بشر امروز، همه در گرو هم‌عنانی با جمع است و سرتافتن از این هم‌عنانی، هبوط است، و از این هبوط همه وحشت دارند. در این میان وظیفه‌ی اصلی و اساسی رسانه‌های دیداری این است که بشر امروز را به تماشای سرگذشت وحشتناک هبوط‌کردگان مشغول کنند تا بترسند و کری و کوری پیشه‌کنند که مبدا صدایی از بیرون و نهیبی از درون آنان را وسوسه‌کند و برانگیزد و به سوی شجره‌ی ممنوعه رهنمون‌شود.

دیدار و رسانه‌های دیداری مدعی واقعیتند. اما واقعیت در رسانه‌های دیداری، بخصوص آنجا که پای هنر و خیال به میان می‌آید، نه تنها با حقیقت همراه نیست، بلکه با انکار حقیقت و غالب نشان‌دادن استثنا برقاعده، همراه است. اما از آنجا که «دیدا‌ر» درتمام انحاء خود بر «نوشتار» که صورت متنز‌ل «شنیدار‌» است بنا شده، به جای قصد و غرض، هرج و مرج را اشاعه می‌دهد. بد نیست این اجمال را به تفصیل نزدیک کنیم.

رسانه‌های دیداری برای شایع‌کردن مقاصد و اغراض خود، ناچار به استفاده از صور مختلف هنر هستند. هنر در ذات خود بی‌غرض و مقصد است و عین آزادی و آزادگی‌ست (لطفاً بی غرضی درهنر را‌، هنر برای هنر به معنای مذموم و مصطلح مراد نفرمایید و همچنین بی مقصدی را مترادف با تهی بودن ازمعنا و فکر و ذکرمپندارید) درحالی که گردانندگان رسانه‌های دیداری اغلب بی‌هنرانند، یا بهتر بگویم «اهل نظر» نیستند و با آزادی و آزادگی میانه‌ای ندارند. پس نمی‌توانند هنر و هنرمند را بدون قصد وغرض مطرح‌کنند؛ اما به هنرمند سفارش مستقیم نیز نمی‌دهند، بلکه خود را طالب و خواستار و خریدار هنر او نشان‌می‌دهند و اینجاست که هنر و هنرمند در حجاب غفلت از خود و پیرامون خود فرومی‌روند. هنرمند در نسبتی که با هنر دارد پیشوای گشایش، رهایی و بی‌غرضی است و در نسبتی که با خود دارد عین فروبستگی و بندگی و غرض است، چرا که به سبب نداشتن عقل معاش، یا بی اعتتایی به معاش دنیوی و غیر هنری خود، به محض آنکه از نسبت با هنر به نسبت با خود رجوع می‌کند، موجود درمانده‌ای می‌شود که باید برای فراهم‌کردن کمترین اسباب معاش خود دست به دامن اربابان عقل عافیت‌اندیش و دلالان و کاسبان هنری شود.

هنرمند تا پیش از غلبه‌ی رسانه‌های دیداری در شرق و غرب جهان، اربابانی داشت که اغلب حاکمان کشور بودند و او را در ازای تامین معاش، مستقیما به خدمت می‌گماشتند و اغراض خود را بر او تحمیل می‌کردند. اما اغراض اربابان قدیم، اغلب صریح و ساده بود و از مرز صورت هنر و زیبایی‌های صوری آن تجاوز نمی‌کرد؛ ولی اربابان امروز هنرمند، اغراض خود را که دخالت در معنا و باطن هنر است، مستقیما بر هنرمند تحمیل نمی کنند، بلکه با تمهیدات «نهان رَوِشانه»، هنرمند را به کار می‌گمارند. نخست اعلام می‌دارند که هنرمند آزاد است  و در هیچ حدود خاصی محدود نمی‌شود؛ آنگاه آن بخش از کار هنرمند را تبلیغ می‌کنند که عین انقطاع و گسستگی از ماهیت هنر و پشت‌کردن به مردم و نفی فرهنگ و حقیقت و آزادگی است .

اربابان قدیم هنرمند،‌ »موتسارت» را تقویت می‌کردند، رسانه های دیداری که اربابان امروز هنرمند هستند امثال «مایکل جکسو‌ن» را تقویت می‌کنند در مواجهه با عوام، و امثال «اشتوکهاوزن» را تقویت می‌کنند در مواجهه با خواص.

در فلسفه، به تقویت فیلسوفانی همت می‌گمارند که توجیه‌کننده‌ی وضع موجود و بقای سلطنت الدهماء باشند. در شعر مشوق کسانی هستند که ابهام و غموض و تهی بودن از فکر و ذکر و معنا و مفهوم را شعار خود قرارداده‌اند و در دیگر صورت‌های ادبی و هنری نیز کسانی را مورد حمایت قرارمی‌دهند که نتایج آثارشان، فرو بردن مردم در غفلت و بازداشتن جوانان از ارتقاء و دامن‌زدن به نیست انگاری و فحشاء و فساد است.

اما اربابان رسانه‌های دیداری هیچ‌گاه از ‌«فرم‌» و اصرار و ابرام علی الدوام برآن و بحث در چند و چون آن و اهمیت بسیار قایل‌شدن برای آن غافل نیستند تا جایی که در روزگار ما می توان گفت «هنر، فرم است و هنرمند کسی است که فرم ارائه می‌کند. اصیل، فرم است و محتوا بیگانه‌ای‌ست که برای فرم مزاحمت ایجادمی‌کند».

سلطنت سرمایه که مقوم سیطره‌ی رسانه‌های دیداری است از این نکته نیز غافل نیست که فرم هرگزنباید ثبات پیداکند و مدام باید آن را دفرمه‌کرد و ذیل نفوذ این اربابان است که هنرمندان احمق امروز در چهارگوشه‌ی جهان شب و روز به نوآوری درفرم مشغولند و کار این حماقت تا آنجا بالا گرفته‌است که می‌توان گفت ‌«فرم، محتواست». و در میان اهل تنگ یا بهتر بگویم مدعیان تفکر نیز کسی نیست تا جهان و جهانیان را در برابر این پرسش قراردهد که: ‌«چرا فرم اصالت پیدا کرده است؟».

نوآوری، نوآوری، نوآوری، نوآوری برای نوآوری… اینهمه نوآوری دروغین، سرپوشی‌ست بر کهنه‌ماندن روابط حاکم بر جهان و کهنه نگه‌داشتن جان و جهان آدمیان در چهار گوشه‌ی خاک. و رسانه های دیداری که داوران و قاضیان هنرند، به امر سلطنت سرمایه، موظفند که برومندترین آدمیان یعنی هنرمندان را به کار گل در خندق طرابلس‌ «نوآوری‌» مشغول کنند تا هیچ کدام از آنان چراغی در خانه‌ی تاریک بشر امروز برنیفروزد.

پرسش از ماهیت نوآوری در روزگار ما بزرگترین جرم و نابخشودنی ترین خطایی است که ممکن است کسی مرتکب شود. اما اگر جرم و خطایی باشد همانا نوآوری است. در نقاشی، پس از امپرسیونیسم تا به امروز، ماهی دو سه مکتب تازه ظهورکرده و مدعیان این مکاتب همگی به ضرب تمهیدات فلسفی و عرفانی و به زور چماق روان‌شناسی و جامعه‌شناسی خواسته‌اند نوآوری بی وجه خود را توجیه‌کنند و نتوانسته‌اند. در شعر نیز موج از پی موج آمده و رفته‌است و نزدیکترین نمونه‌ی این ابتذال، امواج و مکاتبی هستند که در مملکت خود ما پس ا‌ز «نیما» به محض ظهور در محاق افتاده‌اند؛ با هزاران کتاب که امروز یادی از آنها نیز در میان نیست و بسیار سخنان که پیش از خداوند خود بمرده‌اند و نه تنها در شعر و نقاشی که در رمان و تئاتر و سینما و الخ.

این نوآوری‌های بی‌بنیاد، مورد مدافعه‌ی سرسختانه‌ی شبه منتقدان بی‌سواد و مغرضی است که به طور مستقیم و یا غیر مستقیم وابسته به دستگاه‌های سیاسی غرب و مسلح به شبه‌معیارهای کوته بینانه و احمقانه‌اند. این شبه منتقدان، محض نوآوری و صرف بدعت را مهم‌ترین نقطه‌ی عطف کار یک هنرمند و موجب اوج تمایز او قلمدادمی کنند. این منتقدان و آن هنرمندان در تمام زمینه‌ها و همه جای جهان مدار کار خود را دشمنی با سنت قرارداده‌اند. در چشم این زمره ولادت هنر آنجاست که هیچ نشانی از سنت و پیروی از پیشینیان نباشد.

این دشمنی باسنت و گسستن روزافزون از آن را چه کسی دامن‌می‌زند؟ و نتایج و توابع آن کدام است؟

من برآنم که دشمنی با سنت مشغول‌شدن به «روزمرگی‌» است و این اشتغال یا در واقع روی‌آوردن به «عبث»، سبب ترویج و اشاعه‌ی هرچه بیشتر رسانه‌های دیداری و موجب آماده‌شدن اذهان برای پذیرش القائات شیطانی آنهاست.

نخست باید این را گوشزد کنم که هرچیز که قابلیت سنت شدن را نداشته باشد بدعت نیست و مبدعان روزگار ما، آب در هاون می‌کوبند. نوآوری صرف، نه تنها راهی به دهی نمی‌برد، بلکه اصولا از مرز «عرف خاص‌» تجاوزنکرده و مرکز به «عرف عام‌» نمی‌رسد.

«عرف عا‌م» سنتی را در کنار سنتی دیگر پاس‌می‌دارد و به آینده می‌سپارد مگر اینکه سنت جدید‌ «خودبه‌خود» سنت گذشته را نیز دربرداشته‌باشد. اما ‌«عرف خاص‌» اگر نخواهد در جنب ‌«عرف عام» معنا پیداکند محکوم به شکست و زوال است ، بخصوص اگر بنای آن بر اهواء باشد، آنچنان که در روزگار ما است.

باری. رسانه‌های دیداری نخست به صورت «نهان رَوِشانه‌» به عرف خاص دامن‌می‌زنند تا انقطاع و فروبستگی فرهنگی و تاریخی گسترش پیداکند؛ آنگاه از پیروان عرف خاص می‌خواهند که تمهیدی برای ابلاغ القائات آنان درسطح عرف عام پیداکنند. غافل از اینکه پروردگار و مبلغان عرف خاص، نه تنها زبان عرف عام را نمی‌دانند، بلکه زبان محله‌های دیگر را نیز درنمی‌یابند و چون به جای آراء متکی بر اهواء مستند نمی‌توانند با سنت مقابله‌کنند و روزبه‌روز در برابر آن عقب می‌نشینند و تنها در پسله‌ی دستجات محدود ادبی و هنری است که معیارهای خود را حاکم و خود را پیشتاز فرهنگ مملکت خود می‌بینند.

از مشروطیت – خطای بزرگ و تاریخی تنی چند از روحانیت و جنایت نابخشودنی روشنفکران مستفرنگ- تا به امروز، زمینه برای فعالیت گسترده‌ی‌ »عرف خاص» روزبه‌روز مهیاتر و عرصه فراخ‌تر نشده، بدون آنکه پیروزی‌های ‌«عرف خاص‌» چشمگیر باشد. غرب در صد سال اخیر با شدت هرچه تمام‌تر، برای مسخ «عرف عام» در این سرزمین سعی خود را در راه به وجودآوردن نهضت‌های چندگانه‌ای مستهلک‌کرده که نشمردن آن‌ها موجب اتلاف وقت، اما پی‌ گرفتن نتایج و توابع شیوع آن‌ها لازم است.

مهم‌ترین نهضت‌های حمایت‌شده از طرف غرب‌ »نهضت ترجمه‌» است. این نهضت از ترجمه‌ی قوانین تا برگردان اندیشه‌ی فلاسفه تا ترجمه آثار نویسندگان دست دهم و شاعران دست صدم مغرب‌زمین را متکفل بوده تا بلکه بتواند نوعی «عرف خاص‌» را که ریشه در مغرب زمین دارد بر‌ »عرف عام‌» مذهبی و ملی این سرزمین غالب‌کند و هنوز نتوانسته‌است. امروز ‌«دکتر ارانی» و «کسروی» دو نام از یاد رفته‌اند. اما «دکتر شریعتی» و «استاد مطهری» و «علامه طباطبائی» هنوز زنده و بیدار در میان مردم و روشنفکران مسلمان به امدادرسانی فکری مشغولند.

رمز ناتوانی «عرف خاص» وارداتی تنها در این نیست که به غرب رجوع می‌دهد. از نهضت ادبی نیما و هدایت بیش از یک قرن می‌گذرد، اما امروز قالب نیمائی تنها یک قالب است در کنار قالب‌های دیگر شعری و نه آن صورتی که باید غالب می‌شد و بنیاد فردوسی و حافظ و مولوی و دیگر خداوندگاران سخن را برمی‌انداخت. «بوف کور» هدایت، امروز تنها در میان پیروان عرف خاص وارداتی – روشنفکران لاییک – مطرح است و پس از آنکه یک بار به عرف عام واردشد و مورد دفع و نفی قرارگرفت، دیگر نتوانست به حیات توامان تقویمی و تاریخی خود ادامه‌دهد و پیروان مکتب هدایت نیز علی‌رغم غلبه و ازدحام و هیاهویی که در مطبوعات خود به پاکرده‌اند ، همچنان در حصار عرف خاص قراردارند.

فروبستگی عرف خاص وارداتی، از نهضت مشروطیت شروع شده‌است. نویسندگان عصر مشروطه امروز گمنام‌ترین و از یاد رفته‌ترین نویسندگان این سرزمین هستند و شاعران مشروطه نیز علی‌رغم شیوع ناگهانی آثارشان، امروز از وامانده‌ترین شاعران مکتب وقوع، گمنام‌ترند و «عشقی‌«، «فرخی یزدی»، «نسیم شمال‌»، «عارف قزوینی» و الخ، مورد بی‌اعتنایی عرف عام و خاص قرار دارند. «عرف عام» با شاعران تقویمی و تاریخی خود سر و کار دارد چرا که شعرشان در هرشرایطی تاویل تازه و همه جانبه‌ای را می پذیرد و عرف خاص نیز سرگرم هیاهوی بسیار برای هیچ‌وپوچ امواج مدرن است که بیشتر به کار جامعه‌ی روانپزشکان می آید تا امراض روحی و روانی و کمپلکس های متعدد و متناقض گویندگان را از موشکافی در آثارشان، استخراج‌کنند.

من در این مورد به حکم باطنی مذهبی بودن خود، موظفم برخلاف آیین دموکراسی، حقایقی را از دشمنان خود مخفی نگه‌دارم اما به یک وجه از آن حقایق اشاره‌می‌کنم؛ شکست عرف خاص، علی‌رغم شیوع دامنگیر آن به این علت است که پیروان آن ازدیرینه‌ترین علوم مشرق زمین، یعنی «علم تاویل» بی‌بهره‌اند. «علم تاویل» چیست؟ تو بگوحرف مفت! مگر نه اینکه صد سال است جان می‌کنید که بگویید این قماش حرف‌ها مفتند و هر روز که سر برمی‌دارند می بینید، زور این حرف بی دفاع بی کامپیوتر بی اعتنا به ماتریالیسم رسمی و غیر رسمی زیادتر است؟

پیروان «عرف خاص» مثل دستگاه‌های ترجمه‌ای هستند که اخیرا وارد بازار شده‌است. من در هیچ کدام از آن‌ها فکر و ذکر ندیده‌ام. از غرب می‌گیرند و به شرق تحویل می‌دهند.

اما متاسفانه چیزی را عرضه می‌کنند که در زمان اشکانیان. سال‌های سال به غرب نیزه و شمشیر عرضه‌شد، ولی دست از پا درازتر مجبور شد این سرزمین را ترک کند- «یونانیت» را عرض می‌کنم– و با اینکه کارگزاران فرهنگی بنی‌امیه و بنی‌عباس به‌خاطر مبارزه با حکمت اهل بیت دوباره آن را واردکردند، نتوانستند ما را مغلوب آن ببینند و با اینکه در روزگار بنی عباس، آن را زبان تفکر رسمی قراردادند، شعر – زبان اصلی تفکر ما- با آن به مبارزه برخاست و از رونق آن جلوگیری‌کرد و با اینکه بعدها در نظام نامیرای ‌«پویش گوهرین» تحلیل رفت و مصادره شد، هنوز هم مورد بی اعتنایی و بی مهری متفکران جدی ماست. حتی مردم فرودست ‌«هفت سامورایی کوروساوا ‌» و ‌«مردی برای تمام فصول‌» «فردزینه مان» را می فهمند و نیز کارهای ‌«فورد‌« و ‌«دسیکا‌» و الخ را. آیا فیلمسازان وطنی براین بزرگان سبقت گرفته‌اند؟ یا ناتوانی خود را از ایجاد ارتباط با مردم خود در لفافه‌ی مدرنیسم گل و گشاد عرفانی پوشانده‌اند؟

پیرو «عرف خاص وارداتی‌» حماله الحطب مکر لیل و نهار غربی است و رهرو «عرف عام تاریخی» بی‌ اعتنا به عربده و هیاهوی فلک‌زدگان تنها به عشوه دوست می‌اندیشد:

نگار نازنینم عشوه ای دارد

که ایمن گشتم از مکرزمانه

فهم این عشوه برای اهل مکر دشوار است و رهیافت به آن محصول شناختن مکر خداوند است: «مکروا و مکرالله والله خیرالماکرین‌».

و اما، فرمنگ ما، هرچند در برابر هنرهای شنیداری اهل مکر، تا پایان جهان چندان ذخیره دارد که همواره آثارآنان را کمرنگ و بی بها جلوه ‌دهد، در هنرهای دیداری آنان برما غلبه دارند و اگر چه این غلبه ذیل تقویم معنا می‌شود و هنوز در تاریخ جای خود را پیدانکرده‌است، باید حدود آن را معلوم‌کرد و نتایج اخذ و اقتباس هنرمندان ما را از آن نیز برشمرد.

هنرهای دیداری قدیم غرب، به‌خاطر سیر شتاب‌زده‌ی قرون نوزدهم و بیستم در جستجوی حوالتی نو، در برابر هنرهای دید اری قدیم ما رنگ باخته‌اند و شیوع اکسپرسیونیسم که نمودار وحشت است و عبور از اکسپرسیونیسم به آبستره که قدم گذاشتن در وادی حیرت است، نشان می‌دهد که هنرمند غربی برای رسیدن به پریروز  ودیروز هنر شرق در تکاپوست؛ همچنان که در اشکال قصه‌گویی مدرن نیز این معنا به وضوح تمام خودنمایی می‌کند، در اینجا یاد آور می شوم که «کئورگه لوکاچ‌« فیلسوف و منتقد مجارستان که مشهور به بزرگترین ناقد ادبی جامعه گراست، هنرمدرن غرب را به امپریالیسم رجوع می‌دهد و امثال «جویس‌« »کافکا» ‌و «بکت‌» را مظاهر انحطاط هنر بورژوازی می‌داند. ولی لوکاچ از این حقیقت غفلت کرده‌است که امپریالیسم و سوسیالیسم پشت و روی یک سکه و دو وجه ظهور یک واقعیت به نام «فرعون غرب» هستند و اتفاقا اگر چهره‌ی پنهان این فرعون را کسی برملا کرده‌باشد، امثال بکت و کافکا و دیگر مدرنیست‌های غربند که از آن‌ها اغلب به نام «موج گرایان» یاد می‌شود. من این گروه را مظاهر«وحشت» می‌بینم و اخلاف اینان بی‌هیچ شبهه ای به «حیرت» خواهند رسید؛ هرچند در جای دیگر چون آمریکای لاتین ظهور کنند که مقدمات امن حیرت را فراهم آورده است‌ یا شاید هم در همین سرزمین که در حال ترک اجمال اضطراری و برگزیدن تفصیل اختیاری است. بگذریم.

آنجا که دیدار غرب علی الظاهر برما غالب است یا بهتر بگویم از ما بیشتر نشان می‌دهد، سینما یا به معنای گسترده صناعت فیلم است. صناعت فیلم می‌گویم که به سینما و تلوزیون و ویدیو یک‌جا اشاره شده‌باشد.

صناعت فیلم بیرون از مدار خبر و مستندسازی و به عبارت دیگر در دایره‌ی هنر، مدتهاست که از رونق قدیم افتاده و به سطحیتی ویرانگر تنزل کرده‌است و غرب گرچه همچنان بر جشنواره‌های خود تاکید می‌کند اما واضح است به آن معنا که در دهه‌های گذشته به صناعت فیلم دل‌مشغولی تام و تمام نشان می‌داد، دلگرم نیست و ترجیح می‌دهد ویرانگری خود را در جهان سوم و بخصوص در خاورمیانه از راه تهیه و پخش فیلم‌های سطحی و مبتذل دنبال کند.

این گونه فیلم‌ها که هم اکنون در این مملکت از طریق شبکه های ویدیویی نشر می‌یابند، به ظاهر خطری جدی برای اخلاق و جامعه‌ی اخلاق گرای ما به حساب می‌آیند. اما صریح می‌گویم که غرب در حال از دست‌دادن مشاعر خود است، چرا که هنوز درنیافته‌است تنزل اخلاقی لزوماً به معنای نزول فکر و غلبه‌ی اهواء برآراء نیست و دست برقضا فرهنگ مشرق زمین و به‌ویژه فرهنگ میانجی ایران، هرگاه از حیث اخلاقی تنزل پیدا می‌کند از حیث تفکر جهش بیشتری از خود نشان می دهد و سبب این تناقض را باید در فرهنگ «گناه و توبه» جست‌وجو کرد و نه در جامعه شناسی خود بنیادانه؛ و فرهنگ‌ «گناه و توبه» که خوشبختانه هنوز به صورت شفاهی منتقل می‌شود و دست طراران از آن کوتاه است، بارها در شرایطی بسیار بحرانی‌تر از امروز متکفل هدایت ما بوده‌است. می‌توان از این فرهنگ به تناقض یا دوپارگی یاد کرد – آنچنان که باب میل روشنفکران است- اما این دو پارگی یا تناقض از خاطرات دیرین قومی ماست که رموز آن هر اندازه مورد تعلیل و تعبیر روانشناسانه و اسطوره‌کاوانه قراربگیرد و یا بهتر بگویم رقیق شود، از اهمیت آن و تاثیری که در سیر فردی و اجتماعی ما از باطل به حق دارد، کاسته نخواهد‌شد.

یکی دیگر از نشانه های توقف و رکود سینما در غرب، گرایش به غموض و ابهام یا مدرنیسم است. استقبال از «تارکوفسکی»، «پاراجانف»، «گدار‌« و الخ و تشویق فیلم‌سازان جهان سوم به رویکرد به مدرنیسرم، نشانگر انحطاط در سینماست. همه می‌دانند که سینما هنری قائم به خود نیست و محتاج نوشتاری‌ست که به عنوان «سناریو» شناخته شده‌است. هراندازه که سناریونویسی به سمت ابهام و غموض پیش‌برود، از برد و انتشار فیلم کاسته می‌شود که به قول آن مرحوم

ایدون باد ، ایدون تر باد !

چرا؟! این دعا یا نفرین که مدتهاست اجابت‌شده چه معنایی دارد؟ روشنفکران لاییک همگان را به ساده اندیشی متهم می‌کنند و من معتقدم که اگر اندیشه‌ای درمیان باشد می‌تواند و باید به ساده‌ترین وجه مطرح‌شود و علاوه می‌کنم که سینمای مدرن، سینمایی‌ست پرت و پراکنده و خالی از اندیشه که بیشتر به شعر موج سوم شبیه است ودر آن، سینماگر به جای مطرح‌کردن اندیشه، هذیان‌های ذهن بیمار خود را مطرح‌می‌کند و سینمای عرفانی این چند سال اخیر نهایی‌ترین ترم از این فرافکنی‌ست.

این سینما، که من شک ندارم از طرف دستگاه‌های سیاسی غرب حمایت‌می‌شود و همچون ماجرای «قبض و بسط تئوریک شریعت‌»، موجب خوشحالی احمقانه‌ی محافل سیاسی ضد انقلاب شده‌است، بیمارترین سینما و صد البته بی خطر و ضررترین سینمای جهان است. بیماری این سینما و شناخت علائم مرضی آن را به روانکاوان واگذار می‌کنم، ولی بی نتیجه بودن آن را به اجمال خاطرنشان می‌سازم.

غرب و محافل وابسته به غرب عین خودبینی و خودپرستی و خودخواهی و مظاهر فرعونیت فردی و جمعی هستند- خدا را شکر که دشمنان ما را احمق آفریده است- و بعد از سال‌ها هنوز نفهمیده‌اند که جامعه‌ی ما دارای فرهنگی شنیداری و شفاهی‌ست و همچنان این جامعه را با معیارهای «دیل کارنکی» ارزیابی می‌کنند و هاضمه‌ی فکری آن را آن طور تشخیص‌می‌دهند که گوارش متعفن جوامع خود را. صرف نظر از اینکه علم انگاشتن جامعه‌شناسی کشکی سبب این پندار نادرست شده‌است، جامعه‌ی ما دارای فرهنگ کنایی و رمزی مخصوص به خود است و بیرون از این فرهنگ، از قبول هر قول غیر صریحی ابا دارد و ترجیح می‌دهد که دیگران به وضوح سخن بگویند. و بخصوص در سینما متحمل ابهام مضاعف و سمبل‌بازی کودکان بزرگسال نمی‌شود (رواج نیافتن و بی تاثیر ماندن فیلم‌هایی که غرب به آن‌ها جایزه  ولوح افتخار می‌بخشد، نشان دهنده‌ی حماقت فیلم‌سازان و دست‌اندرکاران جشنواره‌های بین المللی است.

این فیلم‌ها محدود به حدو‌د «عرف خاص وارداتی» مانده‌اند و می‌مانند. ممکن است کسی بی سوادی عمومی را بهانه‌کند و با این بهانه، بی سوادی عمیق خود را برملا سازد و نشان‌بدهد که خواندن مجلات و مطالعه‌ی رمان‌های اجق وجق را سواد پنداشته‌است. می‌گویم که قائل به چنین بهانه‌ای نه تنها شناخت درستی از از معرفت تاریخی مردم خود ندارد بلکه سینما و توانمندیهای آن را نیز نمی‌شناسد. حتی مردم فرودست «هفت سامورایی» کوروساوا و «مردی برای تمام فصول» فرد زینه مان را می فهمند و نیز کارهای‌ «فورد» و «دسیکا» و الخ را. آیا فیلمسازان وطنی براین بزرگان سبقت گرفته‌اند؟ یا ناتوانی خود را از ایجاد ارتباط با مردم خود در لفافه مدرنیسم گل و گشاد عرفانی پوشانده‌اند؟ نه جانم! عرفان ما با فرمایشات گنگ ‌»یونک‌» – تنزیه فروید- خیی فرق دارد. این آقایان عرفان‌باز سینمای پیشرو که از بس پیش رفته‌اند، پس افتاده‌اند باید فعلا راه بروند تا کفش‌های مکاشفه‌شان آب بندی شود.

به هرحال شرط نخست سلامت سینما و هر هنر دیگری تحت‌تاثیر قراردادن عرف خاص و عرف عام با هم است. آنکه به عرف عام بسنده می‌کند «راج کاپور» است و آنکه به عرف خاص روی می آورد مریض الاحوالی است چون «پاراجانف‌« یا همین الکی خوش‌های خودمان که بام تا شام سرشان به «اسفل» خودشان گرم است و آن وقت داعیه‌ی رهبر‌ی «اعلا»ی مردم را دارند.

و حرف آخر در این مورد این است که سینمای مدرن صادراتی یا وارداتی سینمای تقویم است و همان‌طور که تقویم‌های کهنه را سر سال دور می‌اندازند _که تقویم پارینه ناید به کار_ این فیلم‌ها هم بیشتر از یک سال عمر نمی‌کنند، چرا که بنیاد آنها اهواء سازنده است، نه آراء تماشاگران یا فراتر از این… نشان دادن تاریخ.

و اما فرهنگ ما ملل مشرق زمین فرهنگی شنیداری است. تا آنجا که برای نزدیک‌کردن آن به دیدار، یا بهتر بگویم تنزل‌دادن حقیقت آن به واقعیت سینمایی. دچار زحمت می‌شویم. فرهنگ‌های شنیداری به آسانی تن به دیداری شدن نمی‌دهند، چرا که شنیدار متعالی‌تر از دیدار و دیدار صورت متنزل نوشتار است. هم از این رو است که هنوز کار فیلم – سینما و تلوزیون- درهمه جای جهان محتاج به نوشتار و گفتار است و بدون این دو صورت شنیداری، کار دیدار، محکوم به «صمت» و نزدیک به تعطیل است. اما اگر در همه جا شنیدار درخدمت دیدار قرار گرفته، درفرهنگ سینمایی ما مسلمانان، باید دیدار در خدمت شنیدار باشد.

صورت شنیداری تمام آثاری که درفرهنگ اسلامی داریم، بر وجه دیداری آن‌ها غالب است. چونکه در حاشیه‌ی «وحی» پدید آمده‌اند. اما با اینکه خود کلام الله، شخص کامل است و تنزه محض آن جناب از شنیدار و دیدار، بر اهل تامل و ارباب نظر پوشیده نیست‌، از حیث توانمندی هنری، این کتاب عزیز و عظیم همان اندازه دیداری‌ست که شنیداری. و ما اگر قرار باشد برای حل معضلات سینمای خود راهی پیدا کنیم، ناچاریم به «کیفیت دیدار» در این کتاب کریم، رجوعی تام و تمام داشته‌باشیم و اگر نه با رجوع به سینمای غرب. یا امتداد بخشیدن به سینمای غربزده‌ی پیش از انقلاب ٢٢ بهمن ۵۷ ، کار بر همان مدار پیش خواهدرفت که تاکنون رفته‌است.

سینمای پیش از انقلاب ، به تقلید ازسینمای غرب، «دیدار متنزل» بود و در کیفی ترین وجوه خود، متکی بر سه رکن یعنی‌ «نگاه»، «تماشا» و «تامل». حال آنکه به اعتقاد من، سینما با سه ساحت متعالی انسان سرو کار دارد. «تماشای وجود درزمان»، «تاویل وجود بیرون اززمان» و «عبور از وجود و زمان».

سینمای معمول فاقد وقت است، هرچند مدعی سر وکارداشتن با عرفان باشد و سینمایی که ما آن را انتظار می‌بریم عین «وقت» است؛ بدون آنکه بخواهد مدعی عرفان باشد. در این سینما «تاریخ» با «تذکر ولایت» همراه است و «نگاه» منقطع نیست، بلکه استمراری و ممتد است و به همین دلیل از آن با عنوان «تماشای وجود درزمان» یاد می‌کنیم. «تامل» نیز، تامل در اشیاء و اشخاص و وقایع نیست، بلکه تفکر در نتایج و توابع است. به همین سبب از آن با عنوان «تاویل وجود بیرون از زما‌ن» نام می‌بریم. «عبور از وجود و زمان» مختص این سینماست و همانا فهم حوالتی است که باید آن را پشت سربگذاریم و درک حوالتی که آن را انتظار می‌بریم.

از این ساحت‌های سه‌گانه در سینما‌ی «برگمان»، «گدار»، «فلاینی»، «پازولینی»، «پاراجانف»،‌ «تارکوفسکی» و الخ، که از آنان با عنوان سینماگران پیشرو نام برده‌می‌شود، نشانی نیست؛ چرا که سینمای آنان سینمای «راز و رمز خود بنیا‌د» و «ابهام بی وجه» و «تعقید تصویری» و گم‌شدن شخص و شان انسان در اشیاء و حوادث و در یک کلام، تعمیم ذهنیت فرد به جمع یا درنهایت استمالت از اهواء فرد و جمع است. پس در کار پیروان وطنی آنها نیز نمی‌توان نشانی از «سینمای موعو‌« سراغ گرفت، چرا که مقلدان سینمای مدرن غربند و حتی راز و رمز و تعقید و ابهام در کار اینان، مقوله ای تقلیدی و مونتاژ است.

از «سینمای موعود» آنجا می‌توان سراغی گرفت که در برخورد اول، هیچ ردپایی از ابهام و راز و رمز و نمادسازی نیست و در پیش روی مخاطب، نخست گستره‌ای‌ست که وقایع را مرور می‌کند، بی آنکه زمان را درهم بریزد یا آن را پس و پیش کند؛ چرا که این سینما با تمام مردم سروکار دارد و برخلاف «سینمای موجو‌د» سعی نمی‌کند با فراهم‌آوردن مخاطبانی خاص، تمایزی دروغین برای خود دست‌وپا کند. اما در سیر طبیعی وقایع، بر حوادثی بسیار ساده انگشت می‌گذارد که علی‌رغم سادگی «بسیط» نیستند و به ما قبل و ما بعد خود، نه در فیلم که در فرهنگ و تاریخ و مذهب، مرتبط هستند. اشاره به این حوادث به گونه‌ای است که تماشاگر آگاه از فرهنگ خود و موقعیت مطرح در فیلم، پلی برای عبور از عاطفه و خیال می‌دهد و او را به تفکر وادار می سازد. سینمایی با این ویژگی‌ها تماشاگر را به درگیری با خود و گیرودار با پیرامون خود ناگریز می‌کند. این سینما اگر از منزلتی تاریخی برخوردار باشد، تماشاگر را وامی‌دارد تا با انکار «وضع موجود» و تلاش برای رسیدن به «وضع موعود» دیگران را نیز به «عبور ازخود» دعوت‌کند، چه شرایط پیرامونی مناسب باشد و چه نباشد.

«سینمای موعود» به شعر حافظ – لسان الغیب- شبیه است که همگان، حتی آن‌ها که خواندن و نوشتن نمی‌دانند، درآن سهیم هستند و از آن حظی دارند و سینمای موجود یا به رمان‌های مبتذل شایع شبیه است یا به خط میخی.

سینمایی که ما در پی آن هستیم، مقوله ای موهوم نیست. بعضی از وجوه آن در کا‌ر «کوروساوا»‌، «زینه مان»، «مصطفی عقاد» و الخ، به چشم می‌خورد که در این مجال تنگ نمی‌توان این وجوه را شرح‌کرد. سینمای ما سینمای استعلای مردم است، سینمایی که به هیچ صورت خاصی محدود نیست و علی‌رغم عام بودن، سعی‌ندارد مردم را در غفلت از خود و موقعیت خود نگه‌دارد و به «عرف خاص وارداتی» نیز باج نمی‌دهد. و در یک کلام‌؛ سینمایی‌ست که با تذکر پریروز تاریخ بشر می‌خواهد عهده دار دعوت به یگانگی تمام امم ذیل کلمه «ولایت اسلام» در پس فردای تاریخ باشد. «ولایتی» که حقیقت آن «ظهور» و واقعیت آن «انتظار‌« است.

همچنین ببینید

جان خرابات (۳)

احمد سراپا شیفتۀ زیبایی بود، نه آن‌گونه که مردم عادی یا حتی شاعران که حساس‌ترند. …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *