خانه / پرونده / آن روی دیگر جنگ

آن روی دیگر جنگ

منتخب روایت جنگ از کتاب «بالکان اکسپرس» نوشته‌ی اسلاونکا دراکولیچ

همین یک سال ونیم پیش بود که در آپارتمانم در زاگرب نشسته‌بودم و داشتم گزارش‌های سی‌ان‌ان را از بغداد تماشا می‌کردم و با خودم می‌گفتم: «خدایا، این آدما چطور می‌تونن اونجا زندگی کنن؟» سال‌های سال در مورد بیروت هم همین سوال را از خودم می‌پرسیدم. حالا همان‌جا نشسته‌ام و دارم گزارش‌های سی‌ان‌ان را درباره سارایوو یا اسلاوونسکی‌برود نگاه می‌کنم، اما دیگر این سوال را از خودم نمی‌پرسم. بعد از یک سال جنگ در کرواسی و بوسنی و هرزگوین، بعد از اینکه شهر‌هایی مثل ووکُوار به کلی نابود شدند، بعد از بمباران اوسییِک و دوبْروونیک دوستان خارجی‌ام از من می‌پرسیدند: «چطوری می‌شه تو یه کشور در حال جنگ زندگی کرد، چطوری داری اونجا زندگی می‌کنی؟» اما من حالا می‌دانم که جواب دادن به این سوال به این سادگی‌ها نیست.

اینجا در زاگرب ما تلفات سنگینی ندادیم. در واقع اگر امروز کسی به اینجا بیاید، فکر می‌کند اصلاً جنگی در کار نیست. اما این فقط یک توهّم است. جنگ اینجا هم هست، فقط تاثیرش بر ما یک جور دیگر است. اول بهت‌زده می‌شوی. جنگ مثل یک هیولاست. جانوری افسانه‌ای که از یک جای خیلی دور می‌آید. دلت نمی‌خواهد باور کنی که این جانور کاری به کار زندگی تو دارد، سعی می‌کنی به خودت بقبولانی که همه چیز همان‌طور که بود باقی می‌ماند، که این هیولا تاثیری بر زندگی تو نخواهد گذاشت، حتی وقتی‌که داری نزدیک شدنش را حس می‌کنی. تا اینکه این هیولا گلویت را می‌گیرد. نفست طعم مرگ می‌گیرد، خواب‌هایت پر می‌شود از تصویرهای کابوس‌وارِ بدن‌های تکه‌تکه‌شده و کم‌کم مرگ خودت را تصویر می‌کنی، به تدریج وقتی جنگ پیش‌تر می‌رود برای خودت واقعیتی موازی می‌سازی: از یک طرف یک جور وسواس گونه‌ای سعی می‌کنی به چیزی که پیش از این روالِ عادی زندگیِ روزمرّه‌ات بوده بچسبی، وانمود می‌کنی همه چیز عادی است، جنگ را نادیده می‌گیری. از طرف دیگر نمی‌توانی آن تغییرهای عمیقی را که در زندگی‌ات و در خودت اتفاق افتاده انکار کنی، تغییرِ ارزش‌هایت، احساساتت، واکنش‌ها و رفتارهایت (می‌تونم کفش بخرم؟ اصلاً این کار معنی داره؟ حق دارم عاشق بشم؟) در دوران جنگ نحوه‌ی نگاهت به زندگی و چیزهایی که در آن اهمیت دارند به کلی تغییر می‌کند. حتی ساده‌ترین چیزها هم دیگر آن اهمیت یا معنای سابق را ندارند. اینجاست که می‌فهمی جنگ شده است، می‌فهمی که جنگ به تو رسیده است.

من قبلاً فکر می‌کردم جنگ در نهایت از راه ترس است که به ما می‌رسد، وحشتی که همه ی وجودت را فرامی‌گیرد: تپش قلبی که سینه‌ات را از جا می‌کند، عرق سردی که بر تنت می‌نشیند، دیگر هیچ تمایزی میان ذهن و جسمت باقی نمی‌ماند و هیچ کمکی در کار نیست. اما جنگ بدتر از این چیزهاست. فقط قربانی‌ات نمی‌کند بلکه خیلی از آن فراتر می‌رود. جنگ تو را به آن نقطه‌ی دردناک می‌رساند که مجبور می‌شوی بفهمی و بپذیری که داری به شکلی در آن مشارکت می‌کنی، همدستش شده‌ای. در یک موقعیت به ظاهر عادی یکباره می‌فهمی که تو هم شریک جرمش شده‌ای _با اظهار نظری بی‌هوا راجع به اینکه چرا دوست پناهجویت هنوز می‌خواهد کفش پاشنه‌بلند بپوشد یا چیزی مانند این.

جنگ درک ما از جهان بیرون را هم عمیق‌تر می‌کند. اول حیرت می‌کنی، بعد عصبانیت جایش را می‌گیرد و در نهایت تسلیم می‌شوی؛ وقتی می‌بینی تلقی اروپا از این جنگ چیست: «منازعه‌ی قومی»، «میراث کهن نفرت و خونریزی». غرب از این طریق به ما می‌گوید: «شما اروپایی نیستید،حتی شرق اروپایی هم نیستید. شما اهالی بالکانید، بالکان اساطیری، وحشی و خطرناک. اگر دوست دارید همدیگر را بکشید. ما نه سر در می‌آوریم آنجا چه‌خبر است و نه منافع سیاسی روشنی داریم که وارد گود شویم و حمایتتان کنیم.»

اسطوره‌ی اروپا، اسطوره‌ی تعلق ما به خانواده و فرهنگ اروپا، حتی به اسم خویشاوندانی فقیر، درهم شکسته‌است. ما مانده‌ایم و استقلال تازه‌یافته‌مان، دولت‌های تازه‌مان، نهادهای تازه‌مان، رهبران مستبد تازه‌مان، بی آنکه اصلا طعم دموکراسی را چشیده‌باشیم. ما مانده‌ایم ایستاده بر خاکی لغزنده از خون، گرفتار جنگی که خدا می‌داند تا کی ادامه پیدا می‌کند.

بعد از یک سالِ پر از خشونت، بعد از اینکه تعداد کشته‌ها به حدود ۲۰۰هزار نفر و تعداد مجروحان به رقمی بیش از این‌ها رسید و بیش از دو میلیون پناهجو به اروپا سرازیر شدند، یک‌دفعه داستان اردوگاه‌های کار اجباری رو شد. و ناگهان دنیا در پسِ تصویر مردی تکیده و مستاصل پشتِ سیم خاردار، نه چهره یک مسلمان، که چهره یک انسان را بازشناخت. بالاخره آن عکس، و کلمات «اردوگاه کار اجباری» و «هولوکاست» معنای واقعیِ «پاکسازی قومی» را برای جهان ترجمه کرد. کم‌کم غربی‌ها دستگیرشان شد اینجا چه خبر است.

یک‌دفعه معلوم شد که غرب از گذشته‌اش درس نگرفته است، معلوم شد که تاریخ همچنان تکرار می‌شود و همیشه کسی هست که “یهودی” است. وقتی مفهوم “دیگری بودن” ریشه می‌دواند، باورنکردنی‌ترین اتفاق‌ها امکان پذیر می‌شود. نه در یک کشور خیالی بلکه برای شهروندان معمولی، و این چیزی بود که من به بهایی سنگین یاد گرفتم.

همچنین ببینید

چرا از جنگ می‌نویسم؟

تازه نامزد کرده بودم. عید سال هفتاد و سه. اردیبهشت ماه بود. فصل عاشقی که …

یک دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *