خانه / پرونده / روایتی از صِرب، سُرب، سربرنیتسا

روایتی از صِرب، سُرب، سربرنیتسا

خاطره‌نگاری شب قبل از سفر سال 2016 به بوسنی

سفر دو سال قبل «مسعود دیانی» به بوسنی، مهم‌ترین عامل سفر پارسال «مهدی قزلی»، «علی اکبر شیروانی» و من به بوسنی بود؛ البته این سفر -با این که طاعنان بی‌کار نبودند- هیچ ربطی به بنیاد و وزارت ارشاد نداشت. رابط ما با بوسنی و آقای «زارعان» و «امجد جاودان» در سارایوو، مسعود دیانی بود.

سفر ماجرادارمان به بوسنی را باید وقتی دیگر روایت‌کنم؛ بسنده‌می‌کنم به دیدارم با مسعود دیانی، قبل از سفر پارسال در قم. دقیقا شب بعد از عید فطر بود؛ گفت: «درباره‌ی بوسنی مطالعه‌کردی؟»

پاسخ نه من را که شنید، دستِ راستش را به نشانه‌ی ملامت بالا آورد و گفت: «خاک بر سرت». حق داشت؛ آدم این طور بی‌اطلاع که به سفر نمی‌رود. سعی‌کردم توجیه‌کنم که دیّانی گوش‌نداد؛ از وضعیت نامتعادل بوسنی گفت که سه بخش دارد. اقلیمِ کراوات، اقلیمِ صرب، و بخش بوسنی و هزرگوین. گفت هر کدام از این اقلیم‌ها به طور خودمختار اداره‌می‌شود. او درباره‌ی جنگ بوسنی صحبت‌کرد؛ جنگی که پایان خوشی نداشت.

توضیحش را از این‌جا شروع‌کرد که «یوگسلاوی در ابتدای دهه ۹۰ از هم می‌پاشد. از آن امپراتوری، تنها صربستان در بلگراد مانده‌است و باقی کشورها جداشده‌اند. اصلِ مشکلِ بوسنی و جنگ‌های داخلی هم از همین اعلامِ استقلال آغازشد. این ‌هم دردِ دیگری است که یک کشور را از هم می‌پاشاند و انگار صرب‌ها در بوسنی گفتند دیگی که برای ما نجوشد، بگذار سرِ سگ در آن بجوشد. همین آغاز ِدرگیری بود و تا امروز هم نمی‌توان از ملّت بوسنی سخن‌گفت. مردمی که با هم جنگیده‌اند و همسایه‌هایی که به روی هم آتش‌گشوده‌اند، جز به سلام و علیک و احوال‌پرسی خشک، نمی‌توانند با هم هم‌سخن‌ شوند. نمی‌توانند با هم حرف‌بزنند. وقتی «سافیلا کابیلویچ» تا سال ۲۰۰۴ که گواهی مرگ فرزندش را به دستانش دادند هنوز منتظر او بود، و وقتی که او هنوز به زنده‌بودن فرزند دیگرش امیدوار است، چگونه می‌تواند با قاتلان رفیق شود؟ تحمل انتظار از تحمل مرگ سخت‌تر است. مانند سافیلا هزاران مادر دیگر هستند که یا خبری از فرزندان‌شان ندارند یا اگر خبر دارند، با پیکری قطعه قطعه روبه‌رو هستند که هر قطعه‌ای درگوشه‌ای خاک است؛ چتنیک‌ها، برای سرپوش‌گذاشتن بر جنایات خود، بدن‌ها را اربا اربا کردند و هر تکّه‌ای را در گوشه‌ای دفن‌کردند. آزمایشِ دی‌ان‌ای و بیولوژیِ پیشرفته نشان‌می‌دهدکه برای یک مادر هیچ چیزی سخت‌تر از این نیست که هر تکّه از عزیزش درگوشه‌ای خاک شده‌باشد».

دیّانی به سربرنیتسا که ‌رسید، لحنش فرق‌کرد. چیتنیک‌ها، گروهِ متعصبِ نژادپرستِ صرب، در سربرنیتسا به هیچ مردِ مسلمانی رحم‌نکردند. خواستند نسلِ آن‌ها را براندازند تا نژاد و مذهب خودشان در منطقه آقایی کند.

«وقتی صرب‌ها آدم‌کشی‌ را در جولای ۱۹۹۵ در سربرنیتسا آغازمی‌کنند، مسلمانان به پوتوچاری در نزدیکی سربرنیتسا به هلندی‌ها پناه‌می‌برند. چون آن‌ها نیروهای حافظ صلح هستند. ولی مسلمانان نمی‌دانستندکه این‌ها تنها تماشاچی‌اند. آن‌ها مسلمانان را در اختیار صرب‌ها و چیتنیک‌ها قرارمی‌دهند تا قصّابی‌شان کنند».

دیّانی سرش را پایین انداخت. لب‌خندها و شوخی‌ها رنگ باخته‌بود. آرام گفت:

«صرب‌ها که می‌خواستند مسلمانان را قتل‌عام کنند، زن‌ها و کودکان را جدامی‌کردند. با آن‌ها کاری نداشتند. ولی یک موردش خیلی تلخ است. آن‌ها که داشتند مردها را جدامی‌کردند تا به گلوله بسپارند، چشم‌شان به یک پسر ۱۰ ساله می‌افتد؛ پسر قد و قامتِ خوبی داشت».

انگار که همان لحظه در مقابلش تداعی شده‌باشد، با دستش به پشتم زد و گفت: «نیروی صرب، می‌زند پشتِ پسرِ ده ساله و به او می‌گوید تو بیا این ور؛ مردی شدی برای خودت».

برای اینکه فضا را عوض‌کند سوی دیگری از ماجرا را پیش کشید: «ایران در دورۀ جنگ خیلی به بوسنی کمک‌کرد. ما در آن تاریخ با چراغ سبز آمریکایی‌ها در بوسنی حاضرشدیم و همراه با مردم مسلمانش علیه صرب‌ها جنگیدیم. چون روس‌ها پشتِ صرب‌ها بودند و آمریکایی‌ها هم توی این جنگ به دنبال منافع خودشان. ما هم توانستیم در آن مقطع خیلی به مسلمانان بوسنی کمک‌کنیم. آن موقع، سعودی مسلمانان بوسنی را با این که حنفی‌مذهب بودند، داخلِ آدم حساب نمی‌کرد و این ما بودیم که داشتیم از مظلوم دفاع‌می‌کردیم. الان مسلمانان بوسنی خیلی به این خاطر با ما خوبند و تحویل‌مان می‌گیرند».

مسعود دیّانی تعریف‌می‌کرد که سالِ قبل با یکی از فرماندهان مسلمان در بوسنی صحبت کرده‌بود. نامِ فرمانده «هارون» بود. مسعود می‌گفت هارون خیلی ما را تحویل‌می‌گرفت. پرسیدم: «چرا؟»

«چون در جنگ با صرب‌ها ده هزار تجاوز سازمان‌یافته به زن‌های مسلمان، توسط صرب‌ها ثبت شده‌است. این تازه آمار به ثبت رسیده‌است». با این که شنیدنِ این فاجعه هم دردآور است، متوجّه ربطش به ما نشدم.

«ربطش به ما چیست؟»

مسعود دوباره انگار که غم مثلِ صرع به او حمله کرده باشد گفت: «ربطش این است که هارون می‌گفت هر گوشواره‌ای که یک زنِ ایرانی به بوسنی می‌فرستاد، یک زنِ مسلمان را از تجاوز نجات‌می‌داد».

و روایت مسعود بعد از این خیلی ادامه‌نیافت؛ انگار هر دو متأثّر از همین روایت بودیم و آن را با خاطره‌های عاشورایی‌مان گره‌می‌زدیم.

یادم می‌آید همان شب «مخبری» را در پردیسان ملاقات‌کردم. ساعت حدود دو نیمه‌شب بود و پردیسان، بیرون از شهر قم، بسیار خلوت. با مخبری در پارکی نزدیکِ خانه‌شان گرمِ صحبت شدم. با او درباره‌ی سفر به بوسنی مشورت‌کردم. مخبری با من درباره‌ی خانمی صحبت‌کرد که در بوسنی است و اینستاگرامش را همیشه به‌روز می‌کند. اینستاگرامِ آن خانم را دیدم. خوشم نیامد. مسعود هم از او شاکی بود، چون می‌خواست چند بسته زعفران برای جاودان بفرستد و این خانم سنگینی بار را بهانه کرده‌بود. از توی اینستاگرام هم چیزِ زیادی پیدا نبود. به او پیام دادم که نویسنده‌ام و دارم می‌آیم بوسنی. الان که از بوسنی برگشته‌ام و این خط‌ها را می‌نویسم، هنوز جواب نداده، برعکسِ سمیر؛ دوست بوسنیایی که تا قبل از سفر نمی‌شناختمش و اینستاگرامی باها او رفیق‌شدم.

همان شب صفحه‌ی اینستاگرام این خانم را بالا پایین کردم. ولی هیچ خبری از بوسنیِ غمگین در آن نبود. کشوری که در دوره‌ی جنگ، حدود سه میلیون جمعیّت داشت و دویست‌هزارتایش را در نزاع‌های داخلی از دست داد، چندان کشورِ خوشحالی نمی‌تواند باشد؛ ولی متأسفانه دیدِ این خانمِ چادری خیلی توریستی بود و از سربرنیتسا و فاجعه‌اش چیزِ خاصّی نگفته‌بود و تا دل‌تان بخواهد شعار شیعی و آرزوی آزادی بقیع و مسجد و غذاهای رنگارنگ سرداده بود. این‌ها را نوشتم که شاید با خواندن این نوشته کمی وجدان‌درد بگیرد و قدرِ فرصت را بداند. به قولِ «مونیرا سوباسیچ»، وکیل مدافع قربانیان نسل‌کشی سربرنیتسا: «تحمّلِ غمِ از دست‌دادن راحت‌تر از دردِ عذاب وجدان است». گفتن از زندگی هزارن زن مانند «ساباهتّا» کم‌ترین کاری است که می‌شود انجام‌داد. ساباهتّا می‌گفت تمام زندگی‌اش نابودشد. زندگی نابود شده‌ی این زن، بدل از زندگی از دست‌رفته‌ی بسیاری‌ست که هنوز ترمیم نشده‌است. پسرِ جوانش را چیتنیک‌ها گروگان می‌گیرند و شوهرش در راهِ جنگل از پای درمی‌آید. او می‌گوید پیش از این زندگی سالم و شادی داشته‌است. ولی کینه‌ی صرب‌ها همه چیز را بهم می‌ریزد. مردمِ بی‌دفاع هیچ چاره‌ای جز مرگ ندارند و سربازان هلندی که قرار است محافظ آن چیزی باشند که صلح می‌نامندش، تنها نظاره‌گر هستند و در برابر اتوریته وحشیِ صربی هیچ حرفی برای گفتن ندارند. برای ساباهتّا و برای هزارانِ مادر بوسنیایی، شادی بیرون رفت و غمِ پسر و شوهر جایش را گرفت؛ اگر تجاوز و آزار و اذیّت سامان‌یافته به آن‌ها گزند نرسانده‌باشد.

ساباهتّا ولی شیرزنی بود. گریه می‌کند، داد می‌کشد، از چیتنیک‌ها می‌خواهد پسرش را به او باز گردانند. آن‌ها راضی‌می‌شوند که پسر به آغوشِ مادر بازگردد. امّا چه فایده؟ آن‌ها می‌خواهند در برگشت سوار اتوبوس شوند که دوباره چیتنیک‌ها را می‌بینند. فرمان‌می‌دهند که پسر به سمتِ راست برود و مادر مستقیم به مسیرش ادامه‌دهد. این دو اما، بازو در بازوی هم به مسیر ادامه‌می‌دهند. ولی چیتنیک‌ها، پسر را دستگیر‌می‌کنند. مادرش فریاد‌می‌زند، ولی چتنیک‌ها به او توهین‌می‌کنند. مادر می‌گوید این بچّه مقصّر نیست، اگر آن‌ها می‌خواهند کسی را ببرند، او را ببرند. ولی صرب‌ها به مادر توجّهی‌ نمی‌کنند. آخرین تصویری که در ذهنِ ساباهتّا مانده، اشک‌های پسرش ریکی بود که روی گونه‌هایش سرازیر شده‌بود. ساباهتّا می‌گوید: «زندگی‌ام در سال ۱۹۹۵ تمام شد. از آن روز تا به حال من فقط یک ربات هستم».

برای ساباهتّا زندگی پر از فریب و دروغ تصویر شده‌است. چون کسانی که در قتل‌ها مشارکت داشتند، غریبه نبوده‌اند، کسانی بوده‌اند که او آن‌ها را می‌شناخته و به آن‌ها اعتماد داشته‌است؛ همسایه‌شان بوده‌اند.

درست است مسلمانان در جهان، در نگاهِ اوّل، در بسیاری از سرزمین‌ها، روزگارِ خوشی ندارند و زمانه بر آنان سخت گرفته‌است و آن‌ها یا با خودشان یا با دیگرانی که در سرزمین‌شان فتنه‌می‌کنند درگیرند، ولی بوسنی وضعِ استثنایی دیگری دارد. مسلمانِ سربرنیتسا، در شرقِ بوسنی، -چه جای بدی-  در نگاهِ نخست، سرِحال، سرزنده، آرام و بی‌مشکل به‌نظرمی‌رسند، ولی تنها یک دقیقه، شصت ثانیه‌ی واقعی، گفت‌وگو با آنان کافی‌ست تا از درونِ متلاشی، غم‌زده و عسرت‌بارشان باخبرشد. همین‌که سلام‌ و علیک کنی و از وضعیتِ جنگ بپرسی و از نسل‌کشی و جولای ۱۹۹۵ را به یادشان بیاوری، کافی‌ست تا بغض‌شان بترکد؛ چشمانِ مهربانی که با غم آخته شده‌است. وضعیتِ مسلمانان در سربرنیتسا، مثلِ شامِ غریبانی است که جمعه افتاده‌باشد.

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *