خانه / روایت / در آستانه فراموشی

در آستانه فراموشی

روایت زندگی در کوچه شهید زندی‌فر

پدر همیشه وِرد لبش این بود که: هرچه خاطرات آدم‌ها بیشتر باشد، دلبستگی‌شان بهم شدیدتر می‌شود. و این را در ستایش هم‌خانواده بودن می‌گفت و تعلق به قوم و خویش. من اما به اهالی کوچه شهید زندی‌فر فکر می‌کردم وبه آن آسفالت رنگ و رو رفته و زخمی که جابجا شکافته و متلاشی بود. با خانه‌های کج و کوله و کوتاه و بلندی که چسبیده بودند به هم و از سر کوچه نمی‌شد همه‌شان را دید. از یک‌جایی به بعد خانه‌ها فرورفتگی‌شان زیاد بود. دم کوچه شبیه حرکت مهره اسب شطرنج زاویه‌ای قائم ایجاد می‌کرد و دیده نمی‌شد. هرچه بود ولیدر بطن این معماری آشفته و بی‌نظم آدم‌هایی بودند با طایفه‌های مختلف و البته خاطرات مشترک. آن هم توی شهری که مرجع تصمیمات افرادش هم‌خونی و قبیله‌گری بوده همیشه. منطق هم‌کوچه بودن اما پیوندی در آدم‌ها ایجاد می‌کرد به قدرت خویشاوندی و هم‌تباری. یک‌جور تصاویر ذهنیِ جمعیِ در آستانه فراموشی.

ما در یک کوچه زندگی می‌کردیم؛ با نام‌ها و نشان‌های مختلف اما انگار از یک خانواده. همیشه وقتی جوانی وقت ازدواج کردنش می‌رسید تمام اهالی کوچه بسیج می‌شدند برای برگزاری عروسی. شبیه فیلم مهمان مامان داریوش مهرجویی بود اما در ابعادی گسترده‌تر. خانه‌های اطراف داوطلبانه خالی می‌شدند برای آمدن مهمان‌ها. زن‌ها، پیر و جوان، با لباس‌های رنگارنگ، با «مینا»های آبی، سرخ، سبز و با لچک‌های منجوق‌دوزی‌شده رقصِ دست‌مال می‌کردند و مردها قند توی دلشان آب می‌شد. مادربزرگ ۹۰ ساله‌ام برای عروسی پسردایی یکی از همین لباس‌های محلی را پوشید و مثل دختر جوانی پالا و پایین پرید و ذوق کرد. سرخوش از آخرین جرعه‌های عیش و شادی و لابد بی‌هیچ ترسی ازفرارسیدن مرگ، وقتی که جوان‌ها سامان گرفته‌ بودند و زندگی ادامه دار بود.

مردها اما ترکه‌بازی می‌کردند که یک‌جور یادآوری بود از زیست ایلیاتی‌شان در زندگی شهری. بازی خشنی که بیشتر به مبارزه و جنگ می‌مانست و آن‌قدر جدی بود که همیشه به اندازه چند تا پای ورم‌کرده، کبود و شکسته مجروح می‌داد. این وسط بعضی‌ها هم به خیال‌شان زرنگی می‌کردند و زیر «دبیت»‌شان–که گشاد بود و بزرگ- چند لایه پارچه می‌بستند تا از شدت ضربه‌ها کم کنند. حال آنکه این بازی تمرین شجاعت بود و تاب آوردن ضربه‌های واقعی و درد. آنکه طاقت نداشت، به جای آنکه تظاهر کند و خود را فریب دهد، بهتر بود دور بایستد و تماشاگر مردانگی دیگران باشد. مثل ما بچه‌ها که با هیکل‌های ریزه میزه و نحیف‌مان حلقه می‌زدیم دور مردانِ نترس‌ِ چوب به دست که خودشان را هماهنگ می‌کردند با ریتم حماسی موسیقی و پای همدیگر را نشانه می‌رفتند. آن‌وقت‌ها هنوز تصویر و نمایش دستش به آداب عشایری شهر کوچک ما نرسیده بود و ترکه‌بازی هنوز یک مبارزه واقعی بود و نه نمایشی توریستی و تلویزیونی.

اهالی کوچه رفیق گرمابه و گلستان بودند و یار غار. همین که خانواده‌ای داغ می‌دید و عزیزی را از دست می‌داد همه لباس‌های سیاه تن می‌کردند و دو طرف کوچه را پر می‌کردند از پارچه‌های دست‌نویسِ ابراز همدردی. جوری که اگر اهل آن کوچه نبودی نمی‌فهمیدی کدام خانه عزادار است و صاحب عزا کیست. تنها اهالی کوچه از صدای فریاد اهل خانه خبردار می‌شدند که کسی از دنیا رفته است و باید هرچه زودتر به داد بازماندگان رسید.

بعد زن‌ها چادرها را دور سرشان می‌بستند و مویه‌کنان «گاگریو» می‌خواندند که یک‌جور مرثیه و سوگ‌نامه محلی بود: «ای دختر از خانه بیرون آی. می‌گویند پدرت مرد. استخوان‌هایم آتش گرفت. خاکسترم را باد برد.» ابیاتی پر از حزن و سوز که همیشه گویی بی‌اراده و ناخودآگاه راه به کربلا می‌برد و روضه اهل بیت حسین (ع).همنشینی واژه‌های گویش بختیاری بیشتر طنینی اندوه‌ناک داشت و غم می‌آفرید. مثل ترانه‌های بهمن علاءالدین –مشهور به مسعود بختیاری- که اسطوره موسیقی اهل قبیله بود و ما بی‌امان و یک‌سره صدایش را می‌شنیدیم و ناخواسته و غریب، غمگین می‌شدیم و اشک می‌ریختیم. دیدن چشم‌های گودشده، صورت‌های خراشیده و موهای سپیدشده تصویری پربسامد و عادی بود، برآمده از قدرت اندوه و همدردی جمعی. برخلاف مردها کهتنها دست بر شانه هم می‌گذاشتند، گوشه دیواری کز می‌کردند و خاموش و سرد همه چیز را می‌ریختند توی دلشان.

ما هیچ وقت گریه پدران‌مان، مردان بزرگ‌شده در کوه و دشت را، که ظاهری زمخت داشتند و استوار و سترگ ندیده‌ایم. لااقل در سال‌های کودکی ما شهر هنوز نتوانسته بود آنها را رام کند و به انقیاد بکشد. در کنار این، رسم بود که به احترام بازماندگان تا چهل روز تلویزیون روشن نکنند. یک‌جور ریاضت خودخواسته و از سر وقار برای تحمل‌پذیر کردن دردی که خانواده داغ‌دیده می‌کشید. در روزگاری که هنوز غلبه با زندگی بود و تکنولوژی این‌جور دور برنداشته بود.

آن وقت‌ها جلوی همه خانه‌ها را بلندتر از سطح کوچه می‌ساختند که جایی بود برای دورهمنشینی زن‌ها. حلقه‌های چند نفره‌ای که به تناوب جلوی خانه یکی از همسایه‌ها راه می‌افتاد. پاتوق‌هایی که در آنها درباره خصوصی‌ترین مشکلات زندگی حرف می‌زدند و می‌کوشیدند ضمن یک گفت‌گوی جمعی راه‌حلی برای آنها پیدا کنند. آینده دختران بی‌شوهر و پسران بیکار اهالی کوچه مایه نگرانی زن‌ها بود که خودشان را در قبال سرنوشت آنها سرزنش می‌کردند و غصه می‌خوردند. یک‌جور حوزه عمومی محلی برآمده از مشکلات واقعی زندگی که نمی‌خواست برای حل آنها منتظر بخشنامه و قانون بماند. بحث‌ها گاهی تا دیروقت طول می‌کشید. جوری که مردی مجبور می‌شد سراغ زنش را بگیرد و او را به هر بهانه‌ای که شده از آنها جدا کند و به خانه برگرداند. بعد نوبت به اشتراک‌ گذاشتن سرفصل بحث‌ها در خانه بود و کارهایی که هر خانواده‌ای می‌توانست برای همسایه‌هایش انجام دهد.

ما در کوچه شهید زندی‌فر بزرگ شدیم که بزرگ‌ترها می‌گفتند عموی یکی از اهالی همین کوچه بوده. کسی که هیچ‌وقت اسم کوچکش را ندیدیم وبلد نشدیم. نامش را حک کرده بودند روی پلاکی که افتاده بود زیر درخت انجیر یکی از خانه‌ها و سخت دیده می‌شد. پلاک‌ها را البته سال‌ها بعد عوض کردند؛ مثل نام کوچه‌ها. برداشتند به جای اسم‌های قدیمی، عدد و رقم نوشتند. حالا «شهیدزندی‌فر» شده «چهاردهم جنوبی». پیش خودشان فکر کردند با اعداد، شهر را به نظم درمی‌آورند و مسیرها را پیدا و دسترس‌پذیر می‌کنند. غافل از اینکه نام‌ها، نشانه یا آدرس نیستند فقط. آنها بخشی از تاریخ شهر و زندگی آدم‌ها هستند؛ پر از معنا و خاطره و خیال. ما پا به پای آنها بزرگ شدیم. کلی پیش بچه‌های محله «سوسن» پز اسم کوچه‌مان را دادیم. و آنها رابه خاطر اسم دخترانه کوچه‌شان دست انداختیم. حالا ولی همه کوچه‌ها و خیابان‌ها مثل هم شده‌اند، بی‌هیچ تفاوت وتنوع و اصالتی. انگار دیوارکشیده باشند دور «خیال» آدم. با این حساب سال‌ها بعد چی از ما باقی می‌ماند در این روزگار بی‌خیالی و فراموشی؟

همچنین ببینید

از شیپوری‌ها

ننه‌جیران؛ گمان نکنم کسی او را بشناسد؛ یا لااقل اگر در کودکی‌های همۀ ما ننه‌جیرانی …

یک دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *