خانه / شعر /  در غیابِ امروز  

 در غیابِ امروز  

بازخوانی و نقدِ «عدمِ» محمود حبیبی کسبی ۳

من نباید برای نقد این کتاب برگزیده می‌شدم؛ چون به روشنی می‌بینم که دیدگاه‌هایم درباره‌ی شعر امروز و الزامات آن با سراینده‌ی این کتاب مباینت دارد. پس این نوشته را نه به چشم یک نقد جامع و بی‌طرفانه، بلکه به چشم نظر یک شخص ببینید، با دیدگاهی که الزاماً مورد قبول بسیاری از شاعران، از جمله صاحب این کتاب  نیست.

اگر از کلّیات شروع کنم، من «عدم» را دو نیمه‌ی هم‌سو می‌بینم؛ نیمی از کتاب، حاوی شعرهای مذهبی‌ست و نیمی شعرهایی عاشقانه و یا با موضوعات دیگر دارد. در هر دو پاره‌ی کتاب، شاعر ما نشان می‌دهد که در ادب کهن ما صاحب وقوف است؛ زبانی پخته و استوار دارد و به خوبی از پس زبان‌آوریِ لازم این نوع شعر برمی‌آید. ولی در عین حال، دیدگاهی کاملاً سنّتی به شعر دارد. او غالباً در فضای شعر مکتب عراقی و هندی سیر می‌کند و کم‌تر از دایره‌ی مضامین، لحن و فضای شعر قدیم ما به در می‌آید. من در این کار فی‌نفسه عیبی نمی‌بینم؛ مشروط بر این که شاعر توانسته باشد در همان فضای سنّتی و معمول، آن‌قدر هنرنمایی و برجسته‌کاری نشان دهد که دوست‌داران این نوع شعر را مجاب سازد.

به باور من، در این زمانه‌ای که سطح عمومی شعرهای رایج در میان این نسل، به ویژه از نظر صوری این‌قدر بالا رفته است، فقط شاعری می‌تواند توجّه ویژه‌ی جامعه را به خود جلب کند که شعرش از جهاتی متمایز باشد؛ یعنی یا در صورت چهره‌ای متفاوت نشان داده باشد و یا در سیرت.

بیایید با مثال‌ها پیش برویم. محمود حبیبی کسبی در شماری از شعرهایش در همان فضای مِی‌خانه‌ای سیر می‌کند و از این قبیل سخن می‌گوید:

«سلام، ای ساقی مستان! سلام ای یار! یا ساقی!

ببین حال مرا و تشنه‌ام مگذار، یا ساقی!

خرابم؛ خانه‌ات آباد! بزمم را بساز امشب

مدد کن تا نباشم لحظه‌ای هشیار، یا ساقی!

کرامت کن، کمی، تنها کمی حال مرا خوش کن

کمت بیش است از بسیار در بسیار، یا ساقی!

عجب حال خوشی دارند با چشمت سیه‌مستان

به بادامی کنی درمان صد بیمار، یا ساقی!…» (عدم، صفحه‌ی ۹).

در این‌جا اوّلین ملاحظه این است که این «ساقی» از زندگی و فضای ذهنی انسان امروز غایب است. شاعر از چیزی می‌گوید که باید با مدد از سنّت شعری خویش آن را دریابیم و نه با مدد از چشم‌دیدهای‌مان. ولی حتّی اگر این ملاحظه را هم به کنار بگذاریم، این بحث پیش می‌آید که شاعر با همان ساقی قرون پیش مضمونی تازه پدید آورده است یا نه؛ منظورم چه نوع مضمونی است؟ مرحوم محمّد قهرمان می‌گوید:

«بر کفّه‌ی دو دستم، امشب دو جام بگذار

ای ساقی سبک‌دست! سنگ تمام بگذار»

در این‌جا، هم تصویر عینی‌ست و زیبا، و هم از تعبیر «سنگ تمام گذاشتن» به خوبی استفاده شده است، ضمن این که «سنگ» تضاد پنهان ولی زیبایی با «سبُک» دارد و ارتباطی محکم با «کفه‌»ها. باز «کفه»، هم یادآور ترازوست و هم کف دست را می‌رساند. اگر این‌ها اتّفاق نیفتد، این شعر یک وجود مکرّر است.

به نظرم شاعر شاید عامدانه از ظرفیت‌هایی که در محیط اطراف، زندگی انسان امروز و ذهن و زبان او وجود دارد استفاده نکرده است؛ در حالی که می‌شد برای وسیع‌تر کردن دایره‌ی عناصر و مفاهیم شعرش از این‌ها بهره ببرد. او خود را در دایره‌ای محصور کرده است که از اعصار کهن تا کنون، رقبای قدرت‌مندی در آن حضور دارند و چنین است که وقتی شعری حتّی با قوّت در مکتب هندی هم می‌سراید، کارش چندان چشم‌گیر نمی‌نماید:

«زنهار ز عشقی که به دست هوس افتد

بی‌چاره عقابی که به پای مگس افتد

تا اوج غنا هست، چرا دانه؟ چرا دام؟

مرغ ملکوت از چه به دام قفس افتد؟

هر سوی زمین می‌نگرم، دل نبرد کس

گُل‌چین چه کند گر وسط خار و خس افتد؟» (عدم، صفحه‌ی ۶۸).

به نظر من وقتی شاعر به آشکار می‌بیند که در این میدان نمی‌تواند دستی بلندتر از دیگران داشته باشد، می‌تواند و می‌باید دایره‌ی عناصر شعر را گسترش دهد، تا لااقل از قوّتی که از این ناحیه نصیب شعرش شود بهره ببرد؛ یعنی از تجربه‌ها، چشم‌دیدها و عناصر زندگی انسان امروز بهره بگیرد. وگرنه شعرش از این جنس خواهد بود که بارها نظیرش را شنیده‌ایم:

«عمری میان مردم بیگانه زیستم

در جمع عاقلان، من دیوانه زیستم

تا بود، اشک بود و سر آستین مرا

عمری در آرزوی سر شانه زیستم

طبع بلند هست، ولی بخت کوته است

گنجم؛ ولی چه سود؟ به ویرانه زیستم» (عدم، صفحه‌ی ۶۰).

به هر حال، شاعر ناچار است یکی از این مسیرها را انتخاب کند تا سخنش برتر از اقران بِایستد؛ یا با عناصر معمول و رایج در سنّت شعری ما، مضامین و تصویرهای متفاوت و تازه پدید آورد، یا به سراغ عناصر تازه برود و این تمایز و تفاوت را از آن رهگذر ایجاد کند، یا در همان فضای سنّتی، پیام و فکری را ارائه کند که تا کنون در این فضا بیان نشده است. مثل این که بعضی شاعران، عناصر می‌خانه‌ای را در خدمت محتوای سیاسی و اجتماعی می‌گذارند؛ هرچند همین هم به ندرت قرین به توفیق بوده است.

محمود حبیبی کسبی، هم در دایره‌ای محدود حرکت می‌کند و هم در آن دایره حرکتی چندان غیرمعمول ندارد. بسیار وقت‌ها مضامین شعرش ساده و بدون کاری ویژه است:

«بیا به حال هم ـ ای روزگار! ـ ناله کنیم

سرشک خویش ز مژگان، روان چو ژاله کنیم» (عدم، صفحه‌ی ۴۶).

و

«چه می‌جویید درمان را؟ که من با درد مأنوسم

اگر پیدا شود مرهم، مرا شوق علاجی نیست» (عدم، صفحه‌ی ۷۸).

و در مواردی فقط به تضادهای معمول و آن هم با یک اجرای نه چندان متمایز پناه می‌برد:

«اگرچه تلخی دوران مکدّرم کرده‌ست،

به بی‌کران تو غرق زلالی آمده‌ام

تو بحر معرفتی؛ جرعه‌ای مرا بچشان

منم که تشنه‌لب از خشک‌سالی آمده‌ام» (عدم، صفحه‌ی ‌۴۵).

البتّه باید پذیرفت که بعضی از این شعرها، در همان فضای مکتب عراقی و هندی بدایعی در خود دارد؛ مثل شعر شماره‌ی ۲۲:

«منزل گریخته‌ست ز خوفِ حرامیان

تا چشم کار می‌کند، این جاده جاده است

شاهان دمی که رخ بنمایند، بیم نیست

اوّل‌کسی که جان بسپارد، پیاده است»

درباره‌ی این دو بیت اخیر، نکته‌ی جالب این است که این‌ها هرچند با همان عناصر معمول پرداخته شده‌اند، جنبه‌ی کاربردی هم دارند؛ یعنی در لحظاتی از زندگی‌مان به این‌ها نیازمند می‌شویم یا حدّاقل زمینه‌ی مراجعه به آن‌ها را پیدا می‌کنیم. این که شعر جدا از لذّتی که به ما می‌دهد، کارآمد هم باشد، خیلی مهم است. این کارآمدی کی اتّفاق می‌افتد؟ وقتی که مخاطب برای آنچه در شعر گفته شده است، مابه‌ازای بیرونی پیدا کند؛ یعنی شعر را بر مصداق‌هایی در اطراف خویش قابل صدق بیابد، هرچند آن مصداق‌ها دقیقاً همان چیزی نباشد که شاعر در نظر داشته است. از همین جنس بیت‌های کاربردی‌ست، این که می‌گوید:

«تو ناز کن که به جان می‌خرم؛ نیاز این است

گران‌فروش نه‌ای؛ بلکه نرخ ناز این است» (عدم، صفحه‌ی ۷۲).

امّا در بعضی از شعرهای کتاب «عدم» این کارآمدی چندان نیست؛ یعنی شاعر یک وضعیت کلّی را توصیف می‌کند که از فرط کلّی بودن، بی‌خاصیت می‌شود و ما با آن احساس مقارنت و نزدیکی نمی‌کنیم:

«من پهلوانی مرده را مانم

باروت باران‌خورده را مانم

از شور و شوق زندگی خالی

یک شهر طاعون‌برده را مانم

نه راه پس دارم، نه راه پیش

تیغی فرو در گرده را مانم» (عدم، صفحه‌ی ۷۰).

این یک توصیف یأس‌آور از وضعیت است، ولی آن‌قدر کلّی بیان شده است که از کارآمدی افتاده است. من حس می‌کنم که در چنین مواردی، شاعر می‌باید لااقل بعضی عوامل و نتایج این حالت را به صورت عینی و مصداقی هم بیان کند تا خواننده بهتر بتواند در موقعیت قرار گیرد؛ یعنی ما را از فضای کلّی، ببرد به یک موقعیت خاص. شاید بگوییم که شاعر در آن صورت شعرش را به آن موقعیت خاص محدود ساخته است؛ ولی به نظرم در آن صورت، شعر بُرش و تأثیری پیدا می‌کند که می‌ارزد. تاباندن یک پرتو نور موضعی بر بخشی از صحنه، در صورتی که موقعیت تازه و بدیعی را نشان دهد، بهتر از پخش کردن آن نور در فضایی‌ست که به مدد آن فقط کلّیات را ببینیم.

امّا چنان که گفتیم، یک بخش مهم این کتاب، شعرهای مذهبی شاعر ماست. برای این که فضای کار به دست بیاید، خوب است چند بیتی از یکی از این شعرها را نقل کنم:

«در راه عشق، غیر علی در میانه نیست

از ابتدا علی‌ست و تا انتها علی

عنقای عشق، دربه‌درِ قافِ قنبر است

دیگر چه‌سان پرد مگس عقل تا علی؟

با مهرش از عدم به وجود آمدیم ما

یعنی که هست رمز فنا و بقا علی» (عدم، صفحه‌ی ۱۶).

به نظرم مشکلی که در شعرهای با موضوع آزاد گفتیم، به شکلی در شعرهای مذهبی هم هست؛ این‌جا هم شاعر، نه از عناصر زندگی امروز بهره می‌گیرد و نه از تصویرگری و مضمون‌سازی و هنرمندی‌های بیانی، بدان مایه که انتظار می‌رود. هنرمندی شاعر در اغلب این شعرها از جنس اغراق است؛ آن هم به شکل «ادّعاوار» و نه «اقناع‌کننده». یعنی شاعر، چیزی را ادّعا می‌کند ولی برای اقناع مخاطب نسبت به این ادّعا کار نمی‌کند:

«مهر و مه و فلک به نماز ایستاده‌اند

کردند اقتدا همه و مقتدا علی» (عدم، صفحه‌ی ۱۷).

پرسشی که منِ مخاطب می‌توانم طرح کنم، این است که من از کجا به این ادّعای شما مجاب شوم؛ در حالی که نه قرینه‌ی صوری برای این قضیه دارید، نه یک هنرنمایی مجاب‌کننده، که اگر هم به صورت عقلی مجاب نشدیم، لااقل از فرط اعجاب هنری تسلیم سخن شما شویم؛ یعنی به نوعی مسحور کلام شویم.

در واقع، مشکل دو چیز است؛ یکی این که شاعر ادّعایی می‌کند که خود نیاز به اثبات دارد، دیگر این که در بسیار جای‌ها این ادّعاها خیلی ساده و گاه با فقر هنری بیان می‌شود؛ مثل این بیت:

«به غیر آل محمّد گره‌گشایی نیست

خوشا دمی که توسّل به این سلاله کنیم» (عدم، صفحه‌ی ‌۴۷).

قضیه‌ی دیگر این است که آیا به راستی کار شعر مذهبی ما می‌باید همین باشد که شاعر بر عظمت بزرگان دین تأکید کند؛ بدون این که دلایل عینی این عظمت را بازگو کند تا لااقل یک مسیر تعلیمی برای ما باز شود و ما هم تا حدّ ظرفیت وجودی‌مان به آن سمت حرکت کنیم؟ یا نه، فقط و فقط از عظمت آن‌ها بگوید و گاه هم البتّه تا حدّ غلو، به گونه‌ای که ما به این نتیجه برسیم که فاصله‌ی ما با آن بزرگان در حدّی‌ست که دیگر امکان الگوگیری از رفتارهای‌شان هم نیست. سؤال من این است که وقتی شاعر می‌گوید:

«ارض و سما به دور علی چرخ می‌زنند

فرمان‌بر است عالم و فرمان‌روا علی» (عدم، صفحه‌ی ۱۷)،

بازتاب عملی و عینی این شعر در زندگی مخاطبی که آن را می‌شنود، چه می‌تواند باشد؟

در ختم کلام، برای این که از انصاف درنگذشته باشم، می‌باید به بعضی شعرهای خوب این دفتر اشاره کنم که نشان از پختگی کلام و توانایی شاعر دارد؛ توانایی‌یی که در شعرهای عاشقانه و یا با موضوع آزاد بیش‌تر خود را نشان داده است، تا شعرهای مذهبی:

«نشد تا از سراب چشم تو سیراب برخیزم

اگر یک آن به عکسم بنگری، از قاب برخیزم

اگر در آن‌سوی دنیا، خلد خاری به پای تو،

در این‌سوی جهان، من ناگهان از خواب برخیزم…» (عدم، صفحه‌ی ۶۲).

به نظر من توفیق اصلی شاعر در جاهایی‌ست که پروازی در خارج از قفس را تجربه می‌کند؛ مثل شعر شماره‌ی ۱۸ که در این‌جا حس می‌کنیم یک انسان امروز با ما حرف می‌زند:

«انسان امیر کشور تنهایی خود است

خلوت‌نشین معبد  یکتایی خود است

… سر دادن است عاقبت حسن بی‌نقاب

قالی به‌داررفته‌ی زیبایی خود است

… از کوه و دشت می‌گذرد رود بی‌قرار

تا سرسپرده‌ی دل دریایی خود است» (عدم، صفحه‌ی ۵۶).

همچنین ببینید

دوباره شعر بخوانیم(۳)

باید بیشتر مراقبم می‌بودی بیشتر برایم دانه می‌پاشیدی محکم تر در قفس را می‌بستی و …

یک دیدگاه

  1. نقد منصفانه‌ای نبود، مگر قرار است شعرهایی که به مدح و مرثیه معصومین اختصاص دارد، حتما در زندگی روزمره کارایی داشته باشد!!!؟؟؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *