خانه / یادداشت / آیات غمزه / ماندالای مقدس

ماندالای مقدس

هرچه از کوه بالاتر بروی، اکسیژن خالص‌تر می‌شود و همراهانت کمتر. شکوه را در بلندی دانسته‌اند. شاید برای همین کوه را گذاشته‌اند در کلمه شکوه. اما برای درک واژه‌هایی چون عظمت یا عمق،تجربه‌ی کوه کافی نیست؛ شکوه چندان ربطی به ارتفاع ندارد.

اولین و آخرین تجربه‌ام از کعبه، یک سرازیری ملایم است. انتظار داشتم اولین قدمم در مسجد الحرام، چشمم را خیره کند. ابعاد آن چهارگوش سیاه را در ذهنم بزرگتر از آنچه واقعا بود تصور کرده بودم.اما این مکعب وسط یک گودی است، نه بلندی. انگار ساحل دریا باشد.

کوه، تجربه‌ی خود، توان خود، نفس و نَفَس خود و تنهایی خود است، اما سرازیر که بشوی، می‌رسی به جمع، جمعیت، دیگران. گودی و سرازیری با دایره نسبت دارد، بلندی با مثلث.

کعبه مرکز یک کُره‌ی عظیم است؛ مربعی محصور در میان دایره. یک یوگی یا احضارکننده‌ی روح و جن از هر دین و مسلکی در وسط ماندالا (مَندَلَه) یا تصویر مقدسی که یک بودایی به آن خیره می‌شود،  می‌نشیند تا مربع محصور در دایره حافظش باشد و اجنه و ارواح به او آزاری نرسانند. همین‌طور یک حاجی هنگام طواف خود را تا جایی که بتواند ضمن حرکتی دایره‌وار، به مربع مرکزی نزدیک می‌کند. هر انسانی، تا وقتی ماندالا را تجربه نکرده، تجربه‌اش از امر مقدس کامل نیست؛ امر مقدس، نه اسلام یا دین خاصی.

هر دایره‌ای، هر جمعیتی، هر کثرتی، یک جایی سرش گیج می‌رود، از مرکزش دور می‌شود، از ناپایداری و حرکت دائم خسته می‌شود. ناگهان به سرش می‌زند که از مدار خارج شود و اگر نیروی گریز از مرکزش زیاد شود، می‌افتد توی خلآ، عدم یا بی وزنی یا یک جور رهایی بی‌معنا. یک مربعی، چهار گوشه‌ی محکمی باید باشد که با او مماس شود، آرام بگیرد و سرعت و قطر و شعاعش را تنظیم کند.

مربع را جدی نگرفته‌اند، نگرفته‌ایم، که دیوانه‌وار می‌گردند و می‌چرخیم. که اگر اهمیت داشت، از مرکز نمی‌گریختند و نمی‌گریختیم، و شد آن چه که شد.

همچنین ببینید

منهای سرکشی

دستهای خالی‌ات را پنهان میکنی عقب کاسه سفالی. کاسه را با سر انگشت‌های اشاره و …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *