خانه / روایت / منفی دویست و هفتاد و سه درجه

منفی دویست و هفتاد و سه درجه

روایت زندگی

اردیبهشت بود، اول‌های دهه هشتاد. رفته بودیم جشنواره نشریات دانشجویی که آن سال زیباکنار برگزار می‌شد. جوانی یک‌جوری است که وقتی درش هستی نمی‌فهمی، اما وقتی ازش می‌گذری تازه می‌فهمی چه بوده و ما آن روزها خیلی جوان بودیم. دولت اصلاحات روی کار بود و ما از تنوری به اسم «دانشگاه بوعلی همدان»، به «زیباکنار» رفته بودیم. تنوری که به واسطه باز شدن فضای سیاسی، هر روز خدا  روشن بود و از دل بحث‌ها،  نقدهای تند و تیز و تنش‌های سیاسی و اجتماعی، نان‌های داغی به اسم «نشریات دانشجویی» بیرون می‌آمد. هر روز کسی گوشه‌ای از کشور پشت تریبونی حرف بوداری می‌زد و می‌شد گلوله‌ای کوچک برای تولد یک بهمن. تحصن‌های تازه، ماجراجویی‌های نو. یک روز این وری‌ها، فردایش آن وری‌ها؛ یک روز علیه سخنرانی فلانی، فردایش علیه حکم دادگاه بهمانی؛ یک روز به دفاع از رفراندوم، فرداش مجلس ختم عدالت و به قول جلال قس علی هذا.  شاهرگ اصلی همه ماجراها راهروی دانشکده علوم بود. اتاق‌های کوچکی مثل لانه زنبور با درهای چوبی. این ور بسیج دانشجویی، آن ور انجمن اسلامی، کمی دورتر جامعه اسلامی، کانون تمدن اسلامی، کانون گفتگوی تمدن‌ها، کانون فیلم، انجمن مطالعاتی آثار شهید مطهری، حلقه پژوهشی مبانی فکری سروش. آن دوتای اول از همه پر رفت و آمدتر، با دیوارهایی سرشار از تصویر آدم‌هایی که هر کدام قبول‌شان داشتند، هر سه پر از شعار، پر از ماژیک‌های آبی و قرمز و سبز کلفت و کاغذهایی در ابعاد بزرگ برای نوشتن زنده‌باد و مرده‌باد، به مثابه سلاح‌هایی در جنگ کاغذی. هر سه پر از جوان‌هایی با کله‌های خیلی داغ، با شور و شری که آنجا مجال پیدا کرده بود جان بگیرد و به میدان بیاید. جوان‌هایی که همه غذای سلف را می‌خوردند اما آب و دان‌شان از هم جدا بود و هیچ رفاقتی بین‌شان رسم نبود شکل بگیرد. شاخ‌های هر تشکل، به عمد آنقدر درس‌شان را کش می‌دادند که چند صباحی بیشتر توی آن میدان بمانند و بجنگند. ما هر چند عضو بسیج نبودیم و هر روز خدا به خاطر درآوردن یک نشریه خودمانی فرهنگی اجتماعی پر مخاطب با برادران بسیج معرکه داشتیم، اما آن اتاقک شلوغِ  پر از عکس شهید را آشناتر از بقیه جاها یافته بودیم. «و اینک ما…» را در می‌آوردیم که آن سال‌ها سری توی سرها درآورد و همه شور و عشق و انرژی ما چند نفر را مال خودش کرد. حتی به ازدواج فکر نمی‌کردیم وقتی به خیال خودمان هنوز کاغذهای سفید زیادی بود که رویشان ننوشته بودیم‌، هنوز کاستی‌ها و کجی‌های زیادی دور و برمان بود که فریادشان نزده بودیم، هنوز شبهه‌های زیادی بود که جوابی برایشان پیدا نکرده بودیم.

فکر کن از چنین فضایی رفته بودیم زیباکنار. با غرفه‌ای کنار غرفه‌های دانشگاهای دیگر. فضای جشنواره آرام بود، خبری از داغی راهروهای بوعلی نبود، صدای دریا می‌آمد، قورباغه‌ها می‌خواندند و دانشجوها نه آن سربازهای آماده به نبردی که ما توی بوعلی دیده بودیم، که نرم و سبک و رنگی، میان قشنگی هوا و بوی نم و سبزه می‌چرخیدند، به هم سر می‌زدند، برای هم نظر و یادگاری می‌نوشتند. یک عده به غرفه ما که می‌رسیدند از تحصن‌های تازه در بوعلی خبر می‌گرفتند و می‌خندیدند. گویا نشریه درآوردن برای آنها بیشتر یک سرگرمی فرهیخته‌طور بود و برای ما عَشَقه‌ای که دورمان پیچیده بود و شیره درس و عاطفه و فکر و حتی خورد و خوراک‌مان را هر روز می‌مکید.

زیباکنار، قشنگ بود. ما دخترها توی مجتمع آفتابش ساکن بودیم و پسرها سمتی دیگر در مجتمع مهتاب. شب‌ها که کرکره نمایشگاه را پایین می‌کشیدند با مجله‌های کاغذی سیاه و سفیدمان خداحافظی می‌کردیم و می‌رفتیم به اتاق کوچکی در طبقه سوم آفتاب. از پنجره، شب  ساحل پیدا بود و جوان‌هایی که کنارش داشتند دوستی‌ها و رابطه‌های تازه را سر می‌انداختند، صدای گعده و خنده دخترها و پسرها با صدای موج‌ها قاطی می‌شد و از پنجره می‌ریخت تو. ما اما پنجره را می‌بستیم، آن روزها یک جور هراس از آدم‌های ناشناس، یک جور پرهیز از شروع هر رابطه اضافی، توی دل هر دختر چادری و مذهبی‌ای بود.

آن شب با زهرا و طیبه داشتیم عکس یادگاری می‌گرفتیم که تلفن داخلی اتاق زنگ خورد. گوشی را برداشتم، صدایی از آن ور خط پرسید از کدام دانشگاهیم و اسم نشریه‌مان چیست. به گمان اینکه از مسئولان برگزاری است شروع کردم به مفصل جواب دادن. اسم بسیج را که آوردم صدای مردانه آن‌ور خط شروع کرد به نقد کردن و مخ زدن، آتشی که از همدان با خودم آورده بودم در ذهنم شعله کشید و شروع کردم به جواب دادن. داغ و طوفانی. غریبه پشت خط می‌گفت و من می‌گفتم. از سبک نگارش و قلم و فلان، تا امام و شهدا و نقد عملکرد تشکل‌ها و تندروی بسیجی‌ها و بازیچه شدن انجمنی‌ها و شیر مرغ و جان آدمیزاد. کاغذهایی که زهرا و طیبه کنار تلفن می‌گذاشتند و رویش نوشته بود «کشش نده، معلوم نیست این کیه، تمومش کن» افاقه نکرد و یک ساعت و نیم جنگیدیم. ته‌اش چی شد؟ صدای آن ور خط سلاحش را انداخت. اعتراف کرد که از مجتمع مهتاب است و خواسته سربه سر دخترها بگذارد. خیلی اتفاقی شماره اتاق ما را گرفته ولی الان دیگر آن آدم یک ساعت و نیم  قبل نیست. اسم و فامیلش را گفت و اسم نشریه و دانشگاه‌شان را. من که دهنم از بحث کف کرده بود، وا رفتم. احساس رزمنده‌ها را داشتم  وقتی خبر امضای قطعنامه را شنیدند. غریبه آن طرف خط قسم خورد که نیت بدی نداشته. گواهش هم این بود که بی‌ادبی و جسارت نکرده. من همه تنم نبض داشت و نوزده سالگی‌ام نمی‌دانست در مواجهه با اتفاق ساده‌ای که دستش انداخته بود چه کند، با این غریبه چه کند  که هم همه جوره «آن وری» است و هم آنقدر خودش را مشتاق نشان می‌دهد که دارد ترسناک می‌شود. فردای آن روز یک لحظه هم توی غرفه خودمان نماندم. از دیدنش، فرار می‌کردم. شاید از یک شروع تازه به این شکل می‌ترسیدم، یا بهترش این است که بگویم از اشتیاق زیاد آن غریبه فرار می‌کردم. نمی‌دانم کجا، اما این را به ما یاد داده بودند. به غرفه‌شان سر زدم، نشریه‌شان را ورق زدم، اسمش «منفی دویست و هفتاد و سه درجه» بود و تیتر اصلی‌ روی جلدش این جمله‌ی نیچه «خدا مرده‌ است». پشت تلفن گفته بود اسم نشریه‌شان یعنی «سرمای خیلی خیلی خیلی زیاد». خودش نبود. لابد جایی داشت دنبال من می‌گشت. اسمش را پای یکی دوتا یادداشت دیدم. نقد اجتماعی می‌نوشت. توی یک یادداشت درباره جراحی‌های زیبایی که آن زمان تازه تازه داشت رونق می‌گرفت نوشته بود: «کسی که بینی‌اش را به تیغ جراحی می‌سپارد قبل از اینکه بینی‌اش مشکل داشته باشد، جهان‌بینی‌اش مشکل دارد». در یادداشت دیگری درباره «تنهایی» نوشته بود.  توی قلمش رگه‌های آتشفشانی کتاب‌های شریعتی پیدا بود. دردمند و داغ و تلخ و شوربختانه «آشنا». همانجور سرپا، یک قطره اشک شور چکید روی کلمه‌ها. شاید دلم برای جوانی همه‌مان سوخت. او هم به غرفه ما رفته بود. هی چشمش دو دو زده بود و هی میان زهرا و طیبه دنبال دختری گشته بود که دیشب روی مخ هم قدم زده بودند. زهرا فرم اشتراک مجله را داد دستم، هی به دست‌خطش نگاه کردم و هی ندانستم کجا ناپرهیزی کردم که حالا در کج و مأوجی این دست‌خط گیرافتاده‌ام.

شبش دوباره تلفن اتاق زنگ خورد، جز او کسی به ما زنگ نمی‌زد. با بچه‌ها سر جواب دادن یا ندادن بحث کردیم. حق با آنها بود اما نوزده سالگی‌ام جسارت خطا داشت. جواب دادم. با همان ادب و متانت پرسید:«چرا؟ گفت فردا روز آخر است. چه می‌شد اگر چند دقیقه هم را می‌دیدیم؟» دلم جواب منطقی‌ای نداشت. گفتم «من یک دختر چادری بی‌آرایش و پیرایشی هستم در ساده‌ترین شکل ممکن، تازه به قول شما بسیجیِ خفن هم هستم. دیدن همچین آدمی به چه درد شما می خورد؟» گُر گرفت که شما داری به من توهین می کنی…بعد شعر سعدی را خواند: «تو به صورت و معانی»… سکوت کردیم…. بعد گفت پس همان «معانی»‌اش برایم بس است. اسم و فامیلم را پرسید که نوشته‌هایم را توی مجله دنبال کند.

صبح فرداش اختتامیه بود و ظهرش نخود نخود هرکه رود خانه خود. نه تلفن همراهی بود و نه هیچ راه ارتباطی ساده و در دسترس دیگر‌ی. زهرا روی سن رفت و دو سه تا جایزه‌ی «و اینک ما…» را گرفت. برگشتیم اتاق که چمدان‌ها را ببندیم. تلفن داشت زنگ می‌خورد، گفت داریم می‌رویم. زنگ زده بود خداحافظی کند. گفت نوشته‌هایم را خوانده…یادم نیست دیگر چی گفت فقط این را یادم هست که نگفت بیا هم را ببینیم. ساعتی بعد ما هم از زیباکنار خنک به تنور گداخته خودمان برگشتیم. وقتی داشتیم کلید را تحویل پذیرش می‌دادیم امانتی را دادند. یک شاخه گل سرخ و یک مجله خیلی خیلی سرد. روی برگ اول، چند خطی نوشته بود، آخرش این بود: «زیباکنار، کنار گوشی تلفن، با اشک.»

همچنین ببینید

کی نیروی کیه؟

در پی انتشار سخنرانی حسین دهباشی در کارگاه روایت نویسی الف‌یا، بعضی از خوانندگان خواستار …

۲ نظرات

  1. هرقدر که نوشته جذاب بود و دل‌بری کرد، اما عکس نامربوط بود و نامأنوس.

  2. لذت بردم. روایت جذابی که پایان بندی اش شکل واقعیت زندگی بود نه دنیای خیالی ای که داستان ها به خورد عواطفمان می دهند. و همین برای من لذت بخش ترش کرد. چه خوب که خانم ایرانشاهی برای اینجا مینویسند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *