خانه / روایت / سیب‌های نارس*

سیب‌های نارس*

روایت زندگی

پای منبرم خلوت بود. این برای من که اولین ماه رمضان معمم بودنم را تجربه می‌کردم، سخت و ناخوشایند بود. بعدها منبرهای خلوت را بیشتر دوست داشتم. منبرهای اول که خودم بودم و صاحب مجلس. منبرهایی که حتی صاحب مجلس هم می‌رفت و برای همه‌ی موجودات نادیدنی حرف می‌زدم. آن روزها اما جوان بودم. پر بودم از شور و غرور. تحملش برایم سخت بود که  از یک شهرک چندهزارنفری فقط و فقط ده دوازده نفر پای منبرم بنشینند. زن‌ها هم بودند. لابدکمی بیشتر. تعدادشان را نمی‌توانستم از پشت پرده برزنتی سبز وسط مسجد بفهمم. نه من زن‌ها را می‌دیدم، نه آن‌ها من را. پرده برزنتی تا نزدیک سقف رفته بود و منبر کوتاه‌تر از آن بود که قدش تا نیمه پرده هم برسد. همدیگر را از صداها می‌شناختیم. آنها من را با صدایی که از بلندگو بیرون می‌آمد و من آنها را از پچ پچی که به زور از پرده برزنتی عبور می‌کرد. منبر را که شروع می‌کردم یک پچ پچ ریز زنانه زمینه‌ی صحبتم می‌شد. می‌شنیدمش. محو بود. محتوای کلمه‌ها را نمی‌فهمیدم اما حس و لحنش را با تمام وجود درک می‌کردم. آرام بود. درد داشت. گاهی مادرانه می‌شد. گاهی رنگ گلایه از روزگار داشت. گاهی دعا بود. گاهی هم آه.

شب‌ها می‌آمدند دنبالم. کمی بعد از افطار. با ماشین‌های سیاه.  وضع هیئت امنای مسجد خوب بود. ماشین‌های سیاه داشتند. ماشین‌های سیاه نو. یک پژوی سیاه سیاه که حتی شیشه‌هایش هم سیاه بود با یک ماشین گنده که قدش یک سر و گردن از ماشین‌های اطرافش بلندتر بود. اگر پاترول‌های دو رنگ قدیمی را شاسی بلند حساب نمی‌کردم این اولین شاسی بلندی بود که در همه‌ی عمرم سوار می‌شدم.

حس خوبی داشت. ماشین با متانت و غرور حرکت می‌کرد. حس «برای خود کسی شدن» را داشتم. بوی نویی ماشین که با بوی عطر آقای راننده در هم گره خورده ‌بود، آن شب‌ها را برایم دلنشین می‌کرد. راننده ماشین یک آقای قد بلند بود. بدون مو. با پیشانی بلند. خوش اخلاق. خندان. گرم و مشخصاً مایه‌دار. آخری را پیش از آنکه از ماشینش، لباسش، گوشی تلفن همراهش و کفش‌های براق مشکی‌اش بفهمم، از احترام بقیه هیئت امنای مسجد فهمیدم. یک شب هم کمی سیب به من داد. آن شب فهمیدم باغ سیب هم دارد. بعدها چیزهای دیگر هم فهمیدم.

خلوتی مسجد دلایل مختلفی داشت. مثلاً شب بود و دور بود. انگار مسجد را از عمد دور از خانه‌های اهالی ساخته بودند. انگار مسجد با خانه‌ها قهر بود. از اول منزوی و دورافتاده ساخته شده‌بود. مثل بچه‌های سرراهی. صدای اذان که از بلندگوها پخش می‌شد پیش از آنکه به آپارتمان‌های شهرک برسد خسته می‌شد و بر زمین می‌افتاد. راه هم تاریک بود. سوسوی چراغ های زرد اداره برق به جای آنکه نور داشته باشند غم داشتند. انگار آن راه را فقط برای عاشق‌ها ساخته‌بودند.

یا مثلاً مسجد روح نداشت. یک ساختمان مردد و سرگردان بود. بی‌هویت. نه ساده بود که آدم دل به سادگی‌اش بدهد نه هنرمندانه که آدم مجذوب ظرافت‌های هنری‌اش شود. خشن بود و برای خشن بودنش حق داشت. ترکیب آهن و سنگ خشن می‌شد و  آنجا چیزی جز آهن و سنگ نبود. سازنده‌اش انگار خواسته بود انبار بسازد. آهن‌ها و سنگ‌ها را روی هم سوار کرده بود و یک حجم تو خالی در آورده بود. نه من، نه هیچ کدام از هیئت امنای مسجد برای خانه‌ی خودمان اجازه نمی‌دادیم این قدر بی‌روح و بی‌سلیقه کار کنند. اگر آنجا خانه‌ی ما بود نورش، رنگش، طراحی‌اش، نقشه‌اش، همه چیزش فرق می‌کرد. خانه‌ی ما نبود. خانه‌ی خدا بود و من فکر می‌کردم خدایِ صاحب‌کار بعد از پایان کارِ خانه‌اش چه حسی داشته؟

آن شب دلم گرفت. بعدها منبر بی‌مطالعه زیاد رفتم. به محفوظات و دانسته‌های قبلی‌ام اعتماد می‌کردم و می‌رفتم منبر. اما آن روزها برای آن چهل دقیقه منبر ساعت‌ها مطالعه می‌کردم. انبوهی از مطالب را آماده می‌کردم و در حجم خالی مسجد رهای‌شان می‌کردم. شب‌ها بعد از منبر خستگی‌اش روی تنم می‌ماند. گاهی سر تکان دادن یک پیرمرد بهترین تشویق برای سخنران بود و آن شب‌ها پیرمردی به مسجد نمی‌آمد. یادداشت برداری یک جوان قند توی دل منبری آب می‌کرد و آن شب‌ها هیچ جوانی نبود که کاغذ و قلمی در دست داشته باشد و نکته‌ای بنویسد. حتی زنی هم نبود که هنگام بیرون آمدن از مسجد جلوی آدم را بگیرد و نکته‌ای بپرسد، التماس دعایی داشته باشد، توصیه‌ای بکند یا درد دلش را بگوید. بودند. پیرمرد و جوان و زن. اما کم بودند. بی سر تکان دادن. بی قلم و کاغذ. بی درد دل.

از منبر که پایین آمدم نشستم کنار آدم‌هایی که توی مسجد مانده بودند. بیشترشان هیئت امنای مسجد بودند.  نشستم و دور سینی چایی از خلوتی مسجد گله کردم. از بی روحی‌اش. از بی‌سلیقگی‌شان. از گل‌های مصنوعی هزار رنگ زشتی که موقع سخنرانی روی مغزم پتک می‌کوبید. از پرده برزنتی سبز لجنی که پر شده بود از لکه‌های سیاه. از بنرهای بی‌خاصیت. از نور نیم‌مرده مسجد. از هر چه که بود و نبود. گفتم مسجد باید زیبا باشد. باید ظرافت داشته باشد. باید تمیز باشد. باید گل طبیعی داشته باشد. باید بوی خوب بدهد. باید نور داشته باشد. باید چایی‌اش طعم دارچین و هل بدهد. حتی باید قندش شکسته باشد.  آن روزها فکر می‌کردم اگر مسجد این‌ها را داشته باشد کجا بهتر از خانه‌ی خدا؟ من حرف‌هایم را زدم. آن‌ها شنیدند. در آرامش. برای چند لحظه. بعد شروع کردند. توفانی. بی‌وقفه. طولانی. از  پخش سریال‌های جذاب و رنگارنگ توسط صدا و سیما گفتند. از بی‌توجهی امام جمعه و امور مساجد و فرمانداری و سازمان تبلیغات. از قبض‌های گران آب و برق و گاز. از سرایداری که چند ماه بی‌حقوق مانده بود و از خیلی چیزهای دیگر.

آنها می‌گفتند و من به ماشین‌های سیاه فکر می‌کردم. به کت و شلوارهایی که هر شب رنگشان عوض می‌شد. به بوی عطری که از چند فرسنگی داد می زد قیمتش با عطر تیروز و گل محمدی که بچه‌های حوزه می‌زدند کلی توفیر دارد. به گوشی موبایل که آن روزها فقط از ما بهتران داشتند. همه‌ی خواسته‌های من مگر چقدر خرج داشت؟

در این فکرها بودم که ناگهان خودم را زیر باران یافتم. باران انتقادات که بر سرم باریدن گرفته‌ بود. یکهو سر حساب شدم دیدم خلوتی مساجد و بی رونقی‌اش یک متهم بیشتر ندارد و آن متهم آخوندها هستند. چتر با خودم نبرده بودم و باران تند شده ‌بود. می‌گفتند بی سوادیم. می‌گفتند ما زبان روز را نمی‌دانیم. می‌گفتند ما خود را تافته‌ی جدا بافته از مردم می‌دانیم.آن آقایی که موها و ریش‌های جو گندمی داشت گفت حرف نویی برای گفتن نداریم. آقایی که شاسی بلند سیاه داشت و باغ سیب‌های سرخ گفت فساد  داخل خود روحانیت بیداد می‌کند. گفت مردم یک هزارم این فساد را می‌دانند و دیگر بی‌دین شده‌اند. گفت بقیه آن یک هزار را او می‌داند. آقایی که صورت گردی داشت با ریش‌های تراشیده و سبیل سیاه گفت اصلاً همه‌ی مشکلات از آن روزی شروع شد که  زلف دین و حکومت و سیاست به هم گره خورد و آخوندها افتضاح به بار آوردند. آقایی که موها و ریش‌های جو گندمی داشت جوابش را داد که امام این را نمی‌خواست. اگر آن جور که امام می‌خواست پیش می‌رفتند مسجد الآن جای سوزن انداختن هم نبود. همه سر تکان دادند و گفتند خدا امام را بیامرزد. خوب شد که نیست تا این روزها را ببیند. خداحافظی کردیم و حرف‌ها تمام شد.

آن شب با ماشین سیاه کوچکتر برگشتم. یک پژوی سیاه حتی با شیشه‌های سیاه. داخلش سیاهی و قرمزی با هم آمیخته‌ بودند. روکش‌های صندلی‌اش چرم سیاه بودند با خط‌های قرمز. بیشتر از همه حرکت نور ضبط  صوتش توجهم را به خودش جذب می‌کرد. در سیاهی شب و ماشین تنها نوری بود که مانده بود. دلم می‌خواست صدای ضبط را بشنوم. راننده‌ی جوان ماشین لابد ملاحظه‌ی لباسم را می‌کرد.  شب‌هایی که دنبالم می‌آمد جوری برخورد می‌کرد که انگار یک آیت الله العظمی را با خودش این طرف و آن طرف می‌برد. دیر می‌جنبیدی در را برایت باز و بسته می‌کرد. وقتی هم که به مسجد می‌رسید انگار یک شخصیت مملکتی را با خودش آورده باشد، جوری  با گاز و ترمز بازی می‌کرد که هیجان داشته باشد. حیف که کسی نبود اینها را ببیند و الا من ماشین بازی و ادای شخصیت‌های بزرگ درآوردن را دوست داشتم. دست خودم نبود. کیف داشت.

تمام راه به سکوت گذشت. در بالایی حوزه پیاده شدم. پایم که به زمین رسید تصمیمم قطعی شد. میانه‌ی در رو به جوان صاحب ماشین سیاه کردم و گفتم: «می شود فردا بعد از ظهر کمی زحمتتان بدهم؟» جوان انگار دنیا را از خدا گرفته باشد دست روی سینه گذاشت و با چند عبارت جوانانه از نوکری و مخلصی گرفته تا کوچکی و غلامی گفت که حتماً می‌آید. گفتم بزرگوار است. سرور است . آقا است. ارباب است و خواستم که فردا ساعت سه بعد از ظهر درب بالایی حوزه باشد. زمستان بود. اذان را زود می‌دادند.

فردا شد. ساعت سه‌شد و من پیراهن سفیدم را پوشیدم ! لباده سرمه‌ای‌ام را تنم کردم. عمامه سفیدم را سرم گذاشتم. توی آینه خودم را نگاه کردم. چند تار مویم را از زیر عمامه کشیدم بیرون و روی پیشانی رها کردم.  عبایم را زیر بغلم گذاشتم و از درب بالایی حوزه رفتم بیرون. جوان به وعده‌اش وفا کرده ‌بود. با ماشین سیاهش سرقرار حاضر بود. شلوار جین آبی و پیراهن سیاهش ترکیب خوبی درست کرده بودند.  سوار شدم و سوار شد. باز هم صدای ضبط ماشین را تا آخر کم کرده بود. سعی کردم بفهمم چه جور موسیقی گوش می‌کند. از بالا و پایین رفتن خط‌های نورانی که متناسب با موسیقی بالا و پایین می‌رفتند حدس زدم یک ترانه‌ی قدیمی باشد. بی هیچ دلیلی. الکی. دوست داشتم این جوری حدس بزنم. جوان ماشین سیاهش را سر و ته کرد و گفت :«ما در خدمتیم حاج آقا.» گفتم بزرگوار است. گفتم خدمت از ماست. و چند کلمه‌ی دیگر که باید به رسم قدردانی و تشکر می‌گفتم. فرمان گرفتن و دنده عوض کردنش را دوست داشتم. حس راننده‌های حرفه‌ای را داشت. من آن روزها رانندگی بلد نبودم. اما دوست داشتم بعدها که راننده می‌شدم شبیه به او باشم. فرمان را با نوک انگشتانم بچرخانم. دنده را با کف دستم عوض کنم و به راهنما تقه بزنم. او همه‌ی اینها را داشت. در یک سر و ته کردن توی کوچه‌ی بالایی حوزه همه‌ی اینها را انجام داد و بعد پرسید:«کجا بروم حاج آقا؟» گفتم: «برویم شهرک . آنجا کمی کار داریم.» مؤدب و نجیب بود. چیز دیگری نپرسید. رفت شهرک. در سکوت و حرکت خط‌های نورانی روی ضبط. دلم می‌خواست کمی، فقط کمی، دایره ضبطش را بچرخاند. به آن خط‌های رقصان معنا بدهد و سکوت زمستانی ماشین را آب کند. نکرد. من هم جرات نکردم از او چنین چیزی بخواهم. با خودم گفتم شاید آن پشت چیز دیگری باشد.

وارد شهرک که شدیم جوان پرسید از کدام خیابان برود. من اسم خیابان‌های شهرک را بلد نبودم. گفتم:  «خیابان اصلی». با تعجب نگاهم کرد و گفت: «یعنی همین خیابان؟» خیابان را برانداز کردم. بزرگ بود. عرض داشت اما آدم نداشت. با سردرگمی گفتم: «نه. منظورم یک جایی است که آدم داشته باشد. شلوغ باشد. محل آمد و رفت باشد.» اصلاً نمی‌دانستم آن شهرک چنین خیابان‌هایی دارد یا نه. بار اولم بود در روشنایی روز می‌رفتم آنجا. جوان لبخندی زد و فرمان ماشینش را چرخاند. انگار می‌خواست بچه‌ی شهرک بودنش را به رخ بکشد. وقتی به خیابانی رسید که آدم داشت، لبخند روی لب‌هایش نشست. یک خیابان شهری با مغازه‌های شهری. فست فود. کافی نت. لباس فروشی. سوپری. حتی موبایل فروشی که آن روزها کم بود و حتی باشگاه بدنسازی. یک خیابان  که هم دختر داشت هم پسر. بر خلاف خیابانی که من تمام شب به آن فکر کرده بودم. خیابانی که من به آن فکر کرده بودم فقط پسر داشت.

جوان چند متری از خیابان را که  با ماشین سیاهش طی کرد پرسید: «همین جا حاج آقا؟» همین‌جای او آخر خط من بود. تصمیمم را گرفته بودم. نمی‌دانستم چه می‌شود. چنان تصمیمی حدی از دیوانگی می‌خواست و من آن روزها آن حد را پر کرده بودم. گفتم:«بله. همین جا.» ترمز کرد و من پیاده شدم. پایم که به زمین رسید احساس کردم زمان یخ زد. احساس کردم مردم بی‌حرکت سر جایشان منجمد شدند. احساس کردم همه‌ی آدم‌های داخل خیابان  خیره خیره به من نگاه می‌کنند. آن ساعت روز من آنجا چه کار داشتم؟ نه پولی در جیب داشتم که بگویم برای خرید آمده‌ام. نه آشنایی که برای دیدنش آمده‌باشم. من مردم را نگاه می‌کردم. مردم من را. بی‌حرکت، یخ‌زده، ساکت. چاره‌ای نداشتم. باید حرکت می‌کردم. در ماشین را که به هم زدم یک نفر حرکت کرد.

موهای بلندی داشت. آنقدر که توانسته بود از پشت موهایش را ببندد. از رنگ کاپشنش خوشم آمد. سرمه‌ای بود و با خط‌های نارنجی. همیشه ترکیب سرمه‌ای و نارنجی را دوست داشتم. دلم یکی از آن کاپشن‌ها خواست. روی شانه‌اش چیزی آویزان کرده‌بود. نزدیک‌تر که شد دیدمش. گیتار بود. توی یک کاور مشکی. بزرگ‌تر از آن چیزی بود که در ذهن داشتم. جوان سرش پایین بود و جز سنگفرش پیاده‌رو  چیزی را نمی‌دید. زیر لب آهنگی زمزمه می‌کرد. یا دست کم من این شکلی خیال کردم. جوان باشی، موهایت بلند باشد، بر شانه‌ات ساز آویزان باشد، چشم‌هایت سنگفرش پیاده رو را دنبال کنند، آن وقت چیزی زیر لب زمزمه نکنی؟ حکماً عاشق هم بود.

پیش از آنکه از کنارم رد شود سلامش کردم. سلامش نمی‌کردم رد می‌شد بی‌آنکه حضورم را حس کند. صدایم را بلند کردم. آنقدر که در هیاهوی خیابان و آواز زیر لبش گم نشود: «سلام». سرش را بلند کرد. جا خورد. چشم‌هایش پاییز بود. سرد و غباری. با دستپاچگی جواب سلامم را داد. بریده و کوتاه. دستم را به سمتش دراز کردم. دستش را به سمتم دراز کرد. فشردمش. فصل دستش با فصل چشمش فرق می‌کرد. حدس زدم مال کاپشنش باشد. توی جیب‌های کاپشن سرمه‌ای با خط‌های نارنجی لابد تابستان بود. مرداد بود اصلاً. اگر نسیم عصر زمستانی از سمت او می‌وزید بوی سیگارش را هم با خودش می‌آورد. خندیدم. حالش را پرسیدم. گفت:«خوب است.» توی دلم گفتم:«حال همه‌ی ما خوب است اما تو باور نکن.» به فکرهایش فکر کردم. یک آخوند، در آستانه‌ی یک ماشین سیاه، میانه‌ی پیاده‌رو ، در یک عصر زمستانی با او چه کار می‌توانست داشته ‌باشد؟ پاسخ‌های احتمالی‌اش را توی ذهنم مرور کردم و خندیدم. از آهنگ درخواستی داشتن تا امر به معروف و نهی از منکر کردن. از خنده‌ام به خواسته‌ام پل زدم و گفتم: «می‌توانم یک خواهشی ازتان داشته باشم؟ ممنون می‌شوم رویم را زمین نیندازید.»

نگاهم کرد. هاج  و واج. پاسخم داد: «این چه حرفیه حاج آقا!؟ شما امر بفرمایید. هر کاری باشه همه جوره در خدمتیم.» لبخندم هنوز روی لب‌هایم نماسیده بود. نگاهش کردم و گفتم: «راستش من آخوند مسجد این شهرکم. چند روزی هست که من را برای نماز و سخنرانی اینجا دعوت کرده‌اند. البته فقط شب‌ها می‌آیم.  اما خب راستش  هیچ‌کسی پای منبر من نمی‌آید. زیاده از حد خلوت است منبرم.  این آقایان (رو کردم به جوان صاحب ماشین سیاه که حالا نگاهش آمیزه‌ای از تعجب و لبخند و رضایت شده بود) می‌گویند به‌خاطر بی‌سوادی من است که هیچ‌کس به مسجد نمی‌آید.» نمی‌دانم آن لحظه آن همه تخسی را از کجا آورده بودم که ادامه دادم:«من از شما خواهش می‌کنم. تمنا می‌کنم امشب یک توک پا بیایید مسجد. پای منبر من را شلوغ کنید. آبروی مرا بخرید. خواهش می‌کنم. یک سر بیایید. همین.»

تا حوالی اذان سوار بر ماشین سیاه در شهرک چرخ زدیم. خیلی جاها را سرک کشیدیم. یک دبیرستان پسرانه که بچه‌ها توی حیاتش فوتبال بازی می‌کردند. یک باشگاه بدنسازی که بعضی جوان‌هایش یادشان رفته بود ماه رمضان است و نباید آب و خوردنی بخورند. یک کارگاه‌های ساختمانی که چند کارگر افغانی برای خودشان آتش درست کرده بودند. یک کافی نت که روی همه‌ی صفحه‌های مانیتورهایش یاهو مسنجر با شکلک‌های خندان و ریسه‌اش باز بود. هیچ خیابان و کوچه‌ای را  نگذشتیم بی‌آنکه دست نیازم را به سمت رهگذران و عابرانش دراز کنم.

کمی مانده به افطار برگشتم به شهر.  برگشتم به حوزه.  جوان صاحب ماشین سیاه گفت دوباره خودش پی‌ام می‌آید. رسم آن جا این‌جوری بود. اذان و نماز و منبر یک ساعتی بعد از افطار برگزار می‌شد. گفت خودش پی‌ام می‌آید. گفت من خیلی مردم. حتی به مولا هم قسم خورد. گفت جوان‌های شهرک تا حالا چنین چیزی ندیده ‌بودند. گفت حتم دارد امشب مسجد از جمعیت لبریز می‌شود. گفت راهش همین است اصلاً.

پیش از پیاده شدن دست کردم توی جیب لباده‌ام. پنج تا اسکناس سبز در‌آوردم. از قبل کنار گذاشته بودم. رو به سمت جوان دراز کردم و گفتم: می‌شود زحمت بکشید برای امشب زولبیا بامیه بخرید؟ مهمان داریم. خوبیت ندارد پذیرایی نکنیم از مهمان‌هایمان.» جوان دستش را روی دستم گذاشتم و هل داد سمت خودم: «من نوکرتم حاجی. شما امر کن. ردیفش می‌کنم. به ارواح خاک مادرم اگه ازتون پول را بگیرم. شما امروز مرامی سنگ تموم گذاشتید. حالا می‌خواین لهمون کنید. به روی چشمم حاجی. خوبش را هم می‌گیرم.» ته دلم از این که پول را نگرفت خوشحال شدم. آن وقت‌ها شهریه‌ام چهارده هزار تومان بود. البته ماه رمضان هم بود. ماه رمضان‌ها کسی بود که ما هیچ وقت نشاختیمش. کسی که نذر می‌کرد طلبه‌ها برایش قرآن ختم کنند و برای هر ختم قرآن سی هزار تومان پول می‌داد. من هم گرفته‌بودم و با آن پول یک میز تحریر چوبی خریده ‌بودم به سی هزار تومان. دیگر برایم پولی نمانده بود. خوشحال شدم که جوان پنج تا هزاری سبز را نگرفت. اگر می‌گرفت کارم سخت می‌شد. تا وقتی که پاکت تبلیغم را می‌گرفتم. آن وقت دوباره وضعم خوب می‌شد.

تمام نماز را بی‌قرار بودم. اگر مکبر نوجوان مسجد نبود حتما رکعت‌ها را گم می‌کردم.  دل توی دلم نبود. یعنی می‌آمدند؟ یعنی التماس‌هایم را پاسخ می‌دهند؟ یعنی کارم می‌گیرد؟ یعنی چند ساعت سوار و پیاده شدن و سر و کله زدن‌ها و خل و چل بازی‌ها و دیوانگی‌هایم ثمره‌ای خواهد داشت؟ یعنی‌ها و یعنی‌ها و یعنی‌هایی که پشت هم ردیف شده بودند. پیش از نماز اوضاع همان بود که هر شب بود. همان خلوتی، همان آدم‌ها و حتی همان پرده‌ی برزنتی چرک مرده. به خودم امید دادم که حالا اول وقت است. آنها قول دادند که می‌آیند. می‌آیند. حتماً می‌آیند.

تعقیبات نماز عشا که تمام شد سر به سجده گذاشتم. شاید طولانی‌تر از هر شب. بلند شدم. روی برگرداندم. خندیدم. مسجد شلوغ بود. نه آنکه لبریز از جمعیت باشد. این خبرها نبود. ده دوازده نفری بیشتر از شب‌های قبل آمده ‌بودند. این خودش کلی شادی داشت. دو برابر شدن جمعیت. حتی سه برابر شدنش. پیش از همه نگاهم افتاد به جوان گیتار بر دوش عصر. مشغول نماز خواندن بود. کاپشنش را تا کرده جلویش پهن کرده بود. پیراهن لی به تن داشت. آستین‌هایش را بعد  از وضو پایین نزده‌بود اما دستبند چرمش را بسته بود. یک دستبند چرم قهوه‌ای سوخته که رویش با خط نستعلیق شعری از حافظ حکاکی شده بود: «من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان. قال و مقال عالمی می‌کشم از برای تو.» کنارش جوان دیگری ایستاده بود. می‌شد حدس زد دوستش باشد. از شباهت لباس‌هایشان یا از زوایه زانوی خم شده‌شان در حال قیام نماز حتی. تمام شادی‌های دنیا آمدند و در دلم خانه کردند. حس اجابت بود که در دلم غنج می‌رفت. مثل حس گدایی که دست خالی بر نمی‌گردد. آن ده دوازده نفر رویم را زمین نینداخته ‌بودند .

جوان صاحب ماشین سیاه بیش از این‌ها امید داشت. این را از حجم زولبیاها و بامیه‌هایی که خریده بود فهمیدم. به قاعده‌ی صد نفری شیرینی خریده بود. عوضش در مهمان‌نوازی مان سنگ تمام گذاشته‌ بودیم. می‌شد یک دل سیر شیرینی خورد.

منبر آن شب را دوست داشتم. آیه‌ای از قرآن خواندم. حدیث خواندم. نزدیک میلاد امام حسن بود. جوک تعریف کردم. شعر خواندم و مفصل دعا کردم. از مهمان‌های‌مان هم تشکر کردم. از بزرگواری‌شان. از تواضعشان و از آمدن و نشستن‌شان. از آنها خواستم شب‌های دیگر هم بیایند. گفتم مسجد خانه‌ی خداست. برای فضیلت‌های  مسجد آمدن حدیث خواندم. آیه خواندم. حرف زدم. از جماعت دعوت کردم شب‌های دیگر هم به مسجد بیایند. اما خودم هرگز دیگر پایم را به آن مسجد نگذاشتم.

شب نه با پژوی سیاه برگشتم حوزه. نه با ماشین شاسی بلندی که بوی عطرهای خوش خارجی را می‌داد. با یک پیکان جوانان سفید یخچالی برگشتم. مال دوست جوان گیتار به دوش بود. بعد از نماز گفتند دوست دارند آنها برم گردانند. خودم هم دوست داشتم. تا سحر با هم در کوچه باغ‌های شهر پرسه زدیم. رفتیم چشمه. رفتیم امامزاده. رفتیم کنار رودخانه. من شعر بلد بودم. برایشان شعر خواندم. آنها ساز بلد بودند. ساز زدند. آن شب نگذاشت من دیگر پایم به آن مسجد و منبر برسد. آن شب از هم که جدا شدیم یک دل سیر گریه کردم.

فردا یک ساعتی پیش از نماز ظهر دفتر امام جمعه بودم. نه اینکه با امام جمعه کاری داشته‌باشم. با مسئول اقامه نماز شهرستان کار داشتم. کاری مهم. استادمان بود. بعضی درس‌های مقدماتی را با او گذرانده بودیم. مسئولیت‌های ریز و درشت دیگری هم داشت. از سیاست هم خوشش می‌آمد. گرم به استقبالم آمد. تحویلم گرفت. از مسجد پرسید. تشویقم کرد که معمم شده‌ام. برایم کلی آرزوی خوب کرد و من همه‌ی آن مدت را به سکوت گذراندم. سکوتم را با این جمله شکستم: «حاج آقا! آقای (اسم راننده‌ی ماشین سیاه قد بلند را آوردم) سابقه‌ی زندان داره؟» خندید و گفت: «آره. به قول خودش یه چند سالی دانشگاه بوده» و باز خندید. پرسیدم:«به چه جرمی؟» پاسخش عین حرف‌های دیشب جوان‌ها بود. «قاچاق عتیقه‌جات با لباس روحانیت. یک بار لب مرز ترکیه گرفته بودنش. چند سال پیش.» حاج آقا گفت اگر رفقای دم کلفتش نبودند سرش بالای دار  رفته‌بود.

بغض  گلویم را گرفت. گفتم: «شما نباید این را به من می‌گفتید؟ من طلبه‌ی شما نبودم؟ من شاگرد شما نبودم؟ من هیچ. آبروی لباس، آبروی حوزه، آبروی روحانیت هم مهم نبود؟ شما نگفتی وقتی مردم هر شب من را سوار بر ماشین او می‌بینند پیش خودشان، بین خودشان چی فکر می‌کنند؟ چی پچ پچ می‌کنند؟» پرسیدم: «با همه‌ی طلبه‌های جوان این کار را می‌کنید؟ طلبه‌های جوانی که از یک نوزاد یک روزه هم آسیب پذیرترند.»

منتظر پاسخش نماندم. چیزی بین ما شکسته بود. چیزی شبیه حرمت. بلند شدم و به سمت در رفتم. پیش از آنکه خارج شوم گفتم:«حاج‌آقا از امشب برای روحانی آن مسجد فکر دیگری بکنید. اما یادتان باشد به هر طلبه‌ی دیگری که خواستید به آن مسجد بفرستید بگویید که آن مسجد امام جماعت دارد. یک پیرمرد سید که سال‌هاست در آن مسجد نماز می‌خواند. حتماً بهش بگویید حاج آقای مسجد هفته‌ی آینده از عمره بر می‌گردد. نه این که مثل من مدام بهش بگویید قرار است تمام سال را برود آنجا نماز بخواند.» اینها را گفتم و از دفتر بیرون زدم بی‌آنکه بدانم کجا را دارم که بروم.

سینه‌کشی خیابان اصلی شهر را پیاده بالا رفتم. تا اداره مخابرات شهر. تلفن زدم به پدرم. ازش پول خواستم. قرار شد تا ظهر نشده بریزد به حسابم. ساکم را بستم. پنج تا هزاری سبزم را برداشتم و رفتم تهران. رفتم ایستگاه راه آهن. بلیط مشهد گرفتم.

از آن شب مهدی را به جای من فرستادند مسجد شهرک. بی‌آنکه هیچ کدام از آن حرف‌ها را به او بگویند. مهدی هر شب رفت مسجد. تا آن شبی که در مسجد میان نماز گزارها دعوا شد. همان شبی که حاج آقای سید از عمره برگشت. همان شبی که نقشه‌ی هیئت امنا برای کنار گذاشتن او از مسجد کار نکرد. همان شبی که مردم دو دسته شدند. همان شبی که مهدی به حوزه برگشت و گفت هیچ وقت معمم نمی‌شود. آروزها و آرمان‌های طلبگی‌اش در جنینی سقط شده بودند. از آن ماه رمضان به بعد هیچ وقت نتوانستم سیب خوردن را دوست داشته باشم. همین.

*این مطلب در ماهنامه‌ی خیمه، شماره ۱۲۱ منتشر شده است.

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

۳ نظرات

  1. نه آنکه آشنا باشند ولی انگار می شناسمشان…چشمه، امامزاده، شهرستان، شهرک و درب بالایی حوزه و حتی آن حاج “آقایی” که از سیاست خوشش می آمد و مسئولیت‌های ریز و درشت دیگری هم داشت، ماشین سیاه شاسی بلند و باغ سیب …ولی راستش مگر می شود صاحب این ماشین ها را از هم تشخیص شان وقتی خیلی ها قاطی قاچاق عتیقه جاتند… این متن را خواندم و فکر کردم همه را می شناسم، رمضانی که سی هزار تومان می داد به یک ختم قرآن و آبروی روحانیت و حتی طلبگی…

  2. چه ذوقی داشتم در خط به خط خوانش قصه
    یکدفعه ذوق کورم کردید…
    تلخ شد …تلخ

  3. نردبان این جهان ما و منی ست / عاقبت این نردبان افتادنی ست / لاجرم آنکس که بالاتر نشست / استخوانش سختر خواهد شکست

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *