کل و جزء

در کل نگری یک‌جور آرامش سبکبارانه هست. هیچ لزومی ندارد نگران و مضطرب و غمگین و خشمگین و این‌ها بشوی. کل، همیشه مثل ابر غیر باران‌زا با سایه‌ای خنک بالای سرت، همراهی‌ات می‌کند.

اما امان از جزء! به جزئیات و مصادیق که برسی، همه حب و بغض‌ها می‌شوند تیغ آفتابِ دهم مرداد، چلّه تابستان! آن هم درست ساعت دو و نیم بعد از ظهر، وسط کویر. تک تک می‌شوند، جمعیتی که ظاهرش کل است، اما تهش سی تا مرغ است که سیمرغ باشکوهت را ساخته بود. دانه دانه منقارهای تیزشان فرو می‌رود و چون برمی‌آید، خون کهنه فواره می‌زند.

آرزوهای خوب و شیرین داشتن برای کسانی که نمی‌شناسیم و در کلیت ذهنمان هستند، کار سختی نیست. آزادی همه اسیران، رفع فقر همه فقرا و …

اما وقتی کار به کسانی می‌رسد که می‌شناسی، و اتفاقاً چندی پیش تو را آزرده‌اند، یا طرز تفکر و عقاید و سبک زندگی‌شان را نمی‌پسندی، نه تنها آسان نیست، که خیلی خیلی سخت می‌شود. جزئی نگری مطلق، ویران‌کننده است. دوست دارم دعایم این باشد که بتوانم از کثرت جزئیات حقیر ، به یک واحدِ کل پناه ببرم.

همچنین ببینید

منهای سرکشی

دستهای خالی‌ات را پنهان میکنی عقب کاسه سفالی. کاسه را با سر انگشت‌های اشاره و …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *