خانه / داستان / مردی در تبعید ازلی

مردی در تبعید ازلی

به بهانه‌ی سالمرگ نادر ابراهیمی

آشنایی من با نادر ابراهیمی تا چهار‌سال فقط محصور در اسمش بود. اسمی که پشت ویترین کتاب‌فروشی سرکوچه بر روی یک کتابِ آفتاب دیده‌ی رنگ ‌و رو رفته نقش بسته بود. روزهایی که سوار بر دوچرخه به دبیرستان می‌رفتم و نامش بی‌اختیار از امتداد نگاهم می‌گذشت. مردمک چشم‌هایم برای چهارسال متمادی به آن تصویر روزمره که در خودِ ناآگاهم نقش‌ بسته بود، عادت کرده بودند. ما کمی دیر بزرگ شدیم و دیر فهمیدیم که «نادر ابراهیمی» تنها نام یک نویسنده بر روی جلد چند کتاب که در طول این سال‌ها بارها و بارها تجدیدچاپ شده‌اند، نیست. شاید هم او زود بزرگ شده بود؛ کسی چه می‌داند.

«در باب قهرمانِ زنده نوشتن دل می‌خواهد»(۱)؛  به خصوص که وسعت زنده بودنش ماه و سال را درنوردیده باشد و بخواهد از حصار تن به در رفته و تا اعماق جانِ اعصار نفوذ کند. این‌طور فکر می‌کنم که نادر می‌خواست با آن سبیلِ شمشیریِ قاجاری غلط‌اندازش تصویر دیگری را از زندگی و متعلقاتش ارائه دهد؛ تصویری که عشق یک مرد را فقط با موهای فرق وسط زده روغنی براق معنا نمی‌کرد و قرار نبود از دنیای پر از پیچیدگی عاشق و معشوق، یک آسمان رنگین کمانیِ رویاییِ موهوم به تصویر بکشد. از سیاهی‌ها فرار نمی‌کرد و آن‌ها را تفسیری از سپیدی‌ها می‌دانست. می‌خواست دنیایی را برای ما به تصویر بکشد که حتی رنج‌ها و تلخی‌هایش هم زیبا دانسته شود. اصلاً نادر بودنش به همین غلط‌انداز بودنش بود که می‌خواست تمام چارچوب‌ها را به هم بریزد و ثابت کند که می‌شود حتی در بداخلاقی‌های کسی که به او عشق می‌ورزی، هم زیبایی ببینی و بهانه‌گیری‌هایش را با خریدن نازش روی چشم بگذاری.

شاید کسانی باشند که وقتی بخواهند او را توصیف کنند، صف عریض و طویلی از کلمات نویسنده، روزنامه نگار، فیلمساز، ترانه‌سرا، مترجم و… را پشت اسمش بگذارند. اما من فکر می‌کنم او همه‌شان بود، بی آن‌که هیچ‌کدام را باشد. به زور نمی‌خواست همه اجزای یک زندگی سیال را در لنز دوربین خفه کند؛ دوربینش که کم می‌آورد، قلم به‌دست می‌شد و افکارش را با کلمات جاری می‌کرد و گاه که خود را دربند کلمات می‌دید، شیدایی‌اش را در ترانه‌هایش رها می‌کرد.

نادر «ادا» نبود؛ هر چه بود خودش بود. از آن‌هایی نبود که پا روی پا بیندازد و به بالش ابری‌اش لم دهد و کلمات قلمبه و سلمبه را لای سیگارش بپیچاند و دودش را توی چشم دیگران کند؛ بعد هم سیگارش را در زیرسیگاری زیپو بتکاند و با غبغبی باد کرده جماعتی را طلبکارانه رعیت قلم خود بخواند. در پیشگاه موسیقی باخ و بتهوون و موزارت فروتنانه سکوت می‌کرد و در عین حال ابایی نداشت اندوهش را از مناجات سحرهای رمضان عیان کند. در قالب‌هایی که به زور می‌خواستند جایش کنند، جا نمی‌شد و این چنین معادلات کوته‌بینانی را که می‌خواستند شخصیتش را فقط با «سه دیدار» یا «ابوالمشاغل» ارزش‌گذاری کنند، به هم می‌ریخت.

مسئله نادر «زندگی» بود و این را می‌شود حتی از سبک نوشته‌ها و ژانر کتاب هایش هم فهمید. نوسانات زیادی را در زندگی‌اش تجربه کرده بود؛ به قول قدیمی‌ترها سرد و گرم روزگار چشیده که نه، کشیده بود. اصلاً انگار او نه فقط به جای خودش که به جای همه کسانی که زندگی نکرده بودند هم زندگی کرده بود. انبوهی از اتفاقات تلخ و شیرین می‌تواند هرکسی را به وسوسه تاریخ‌نویسی گرفتار کند؛ اما نادر ترجیح داد به جای آن که تاریخ‌نویسی باشد که آیندگان را با کتاب‌هایش بخنداند، داستان‌نویسی باشد که زندگی‌شان را با کلماتش زیر و رو کند.

سال‌ها مبارزه سیاسی برابر ظلم و زندان رفتن و شلاق خوردن از او مردی ساخته بود که دیگر به راحتی از پای درنمی‌آمد؛ چونان که آن بیماری لعنتی هم نتوانست جانش را به راحتی غصب کند. نادر دیگر در میان ما نیست و من به این فکر می‌کنم که اگر او نیست پس این کلمات چه هستند و از کجا می‌آیند که برای توصیفش صف کشیده‌اند و به انتظار ایستاده‌اند؟ آه از ما که می‌پنداریم مردگان رفته‌اند و دیگر نیستند، حال آن‌که جز یادشان نیست که در روزنه‌های روحمان جاری گشته و زندگانی را برایمان معنا می‌کند.

حقیقت آن است که هیچ‌گاه نتوانسته‌ام به تقویم‌ها اعتماد کنم؛ به نظر می‌رسد تقویم‌ها هر چقدر هم که رسمی باشند، چندان قابل اعتماد نیستند. این‌طور فکر می‌کنم که در صفحه‌های سفید تقویم هم حتماً اتفاقاتی افتاده است که از آن بی‌خبریم. مثلاً یکی از همین صفحه‌ها را می‌توان در همین روزها پیدا کرد و جای نادر ابراهیمی را در آن خالی دید؛ ۱۶ خرداد روزی است که نادر به قول همسرش، به سفر رفت و من فکر می‌کنم که سفر او شاید چیزی شبیه یک تبعید باشد.

دوست دارم این‌طور خیال کنم که خداوندگار هستی جایی را نزد خویش درست کرده و آدم‌هایی را سفارشی ساخته و آنجا قرار داده است که هر چندسال یکبار یکی از آنان را به سوی ما خواب‌زدگان این عالم می‌فرستد تا تلنگری به فطرت غبار گرفته‌مان بزنند؛ ما را به یاد خودمان بیاورند و بعد هم آرام و بی سروصدا بروند به همان جایی که بوده‌اند؛ آدم‌هایی که خیلی عجیب‌ و‌ غریب نیستند و خط سیر ممتد ازل تا ابد را تنها با جاودانگی وجود خویش از هم جدا می‌کنند. چیزی شبیه یک تبعید که از همیشه در آن بوده‌اند و تا همیشه در آن خواهند‌ ماند. خردادهای پر از حادثه انگار قرار نیست دست از سر این تقویم بردارند…

 

 

پی نوشت:

۱. جمله ای از کتاب سه دیدار

همچنین ببینید

در جست‌وجوی بهشت گمشده

اشاره: غاده السمان یکی از شاعران و نویسندگان شاخص و مطرح ادبیات عرب است که …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *