خانه / روایت / لیلُما

لیلُما

روایت فاجعه‌ی کابل

پا نداشت. پای چپش را در انتحاری گم کرده‌ بود. پاچه‌ی پای راستش را بَر زده بود و در آب حوض تکان تکان می‌داد. پایش فَربِه بود و ماه گرفتگی داشت. می‌گفت:«گُلرخ شانه‌اش گل داشته. گل ِ ماه.» می‌گفت: «هرکس را ماه بگیرد عَزَب می‌ماند.» گلرخ ولی عروس شد. عروس سخی قومندان که اولادهایش در کابل بودند و  درس و تکلیف و منصب داشتند. بیچاره ولی گلرخ زن یک مرد هفتاد ساله شد که چی؟

می‌گفت رفته ‌بوده میدان هوایی کابل پدرکَلانش را بیارد که از زیارت امام رضا می‌آمده. در میدان هوایی، یک‌باره انفجار شده. دود آمده. از پَسَش سیاهی آمده. بعد چادَری‌های آبی را دیده تکه‌تکه روی زمین. بعد چند دست و پای چار پنج ساله ، چند چکمه و کفش و بعد آدم‌های سرخ روی زمین غلتیده را. می‌گفت:«برف آمده‌ بود و دنیا سرخ و سیاه بود.» دنیا قدر میدان هوایی تنگ شده ‌بوده. دنیا صدای جیغ بوده. خودش را کشان کشان پشت یک موتَر رسانده و بعد در شفاخانه چشم‌هایش باز شده و دیده یک پایش جُم نمی‌خورد. یعنی نبوده که جُم بخورد. می‌گفت: «من که غم ندارم. من از اول پایم گُلِ ماه داشت. پَسِ فاتیا شدن نبودم. الان هم اگر کدام انفجار شود هیچ ترسی از جانم ندارم.»

مدام می‌گفت و پایش را تکان‌تکان می‌داد. آب حوض شِپ شِپ می‌کرد. من به درخت تکیه داده‌ بودم و به اسمم فکر می‌کردم. آقایم قصه‌های شعریِ زیاد خوانده‌ بود. مادرم که حامله بوده آقایم گفته‌بود:«اگر دختر بود اسمش را لیلُما می‌گذارم. به عشقِ لیلی و مجنونِ نظامی و حالا من لیلُمایم. لیلُما از دشت برچی کابل.»

آقایم در محله‌ی وزیراکبر خان کشته شد. آقایم رفته بود دنبال عمویم، عمویم سرباز بود. مثل پسرهای «سَخی قمندان» منصب داشت. چاشت بود که رفت. مادرم گفت:«زود بیا شب عروسی گلرخ است.» آقایم رفت و نیامد. اسحاق که رفته‌ بود آقا کلانش را بیاورد پایش را گم کرد و ما آقایم را.‌ دنیا آن وقت‌ها شده‌ بود رفتن دنبال کسی از خودت که گم شده ‌است و هر کس می‌رفت یا نمی‌آمد یا نصفه نیمه می‌آمد یا پا نداشت یا دست و یا دل. آقایم در دلش مرمی خورده ‌بود. ما شب عروسی گلرخ نرفتیم. شب لباس مخملم را نپوشیدم و لب سیرینی که عاشقش بودم نزدم. یک‌بار که با مادرم رفته ‌بودم ‌بازار، برایم یک لب سیرین سرخ خریده بود و من آن را رخ به دخترهای فامیل می‌کشیدم. دستوانه‌هایم را هم، گل‌های سرم را هم. دنیا آنوقت‌ها هم سرخ بود. مثل لب سیرینی که حالا به آن ماتیک می‌گویم. مثل چارقدهایم که شال و روسری شده‌اند و دستوانه‌هایم که اسمشان حالا النگوست.

به درخت انار تکیه داده‌ام، در یکی از خانه‌های قدیمیِ یافت آباد تهران. هفده ساله‌ام، از نه سالگی با مادرم ایران آمده‌ام. مادرم می‌گفت:«من تو را و جانم را برداشتم و اینجا آمدیم.» می‌گفت:«تو یادت نیست دخترجانم. ما در به دری زیاد کشیدیم.» من ولی یادم است. شهر به شهر آمدیم و در هر شهر چیزهای تازه‌ای دیدم. یکبار یک‌جور شیریخ دیدم که دوستش داشتم و مادرم گفت: «ایران که رسیدیم برایت می‌خرم.» از آن موقع است که بستنی را دوست دارم و هرچقدر می خورم دلم خنک نمی‌شود.

وسط حیاط یک حوض کوچک است که سال پیش اسحاق پایش را همینجا دراز کرده‌ بود و مدام حرف می‌زد. از ماه‌ گرفتی، از گلرخ، از قومندان و پسرانش. بعد شنیدم که شوهر گلرخ مرده‌است و اسحاق رفته دنبالش. من می‌دانستم گلرخ را دوست دارد. مادرم می‌دانست، همه‌ می‌دانستند. برای همین ماه‌گرفتگی را بهانه می‌کرد و هزارجور قصه از خودش می‌ساخت که شگون ندارد ازدواج کنم و بعد هم که پایش بهانه‌اش شد. حالا هم که رفته بود حتماً قصه و افسانه‌های تازه‌ای می‌گفت. اما کدام دلیل محکم‌تر از عشق به آدم انگیزه می‌دهد که این زندگی ِ جان سخت را ادامه دهد.

 از جایم بلند می‌شوم. به انارهای کوچک دست می‌کشم. چرا این میوه‌های کال سرخند؟ از آجرهای پیر می‌گذرم. از پله‌های موزاییکی. از خاطراتی که برابرم قد کشیده‌اند. مادر به پشتی گلدوزی تکیه داده و گریه می‌کند. از صبح پای اخبار نشسته‌است. گوشه‌ی روسری‌اش را به دندان گرفته و می‌گوید: «خدا بخیر کند. از صبح آمار کشته‌های کابل بیشتر شده. زخمی‌ها زیادند. خدا بخیر کند لیلُما. خدا بخیر کند.»

حرکت دانه‌های تسبیح در دست‌های ناجوانش کند می‌شود.صداها گُمپ گُمپ در سرم‌ غوغا می‌کنند. گُمپ گُمپ دست‌ها و پاهای چارپنج ساله. گُمپ گُمپ ‌چادَری‌های آبی. گُمپ گُمپ تکه‌های سرخ آدم‌ها. کفش‌های لنگه به لنگه. پاهای گم شده. چیزی در قلبم منفجر می‌شود و زندگی با رنگ‌های سرخ. سرخ و سیاه.‌ سرخ و دودی. سرخ وخاکستری در سرم آوار می‌شود و در قامت چارشانه‌ی پدرم  چکه‌چکه از چشم‌هایم می‌ریزد.

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ روایت پنجم؛ حرّ بن یزید ریاحی

منزل پنجم؛ مقتل مقرم؛ داستان حریت؛ به روایت سجاد نوروزی

۲ نظرات

  1. چه قلم خوبی دارین… چقدر دردناک! :((((((

  2. گمپ کمپ کلمه ها روی دل آدم آوار می شود…امیدوارم بیشتر از شاعره خانم بخونیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *