خانه / روایت / دیپورت از حرم امام ۳

دیپورت از حرم امام ۳

بخش سوم: بازجویی در لایه سوم

من و مَت ایستاده بودیم وسطِ آفتابی که الان دیگر عمودی و مستقیم می‌تابید بر موهای افشان‌مان. نه. مستقیم و سیخ می‌خورد توی کله‌مان.آن هم آفتاب بیابان‌های شهرِ آفتاب. آقایِ «لایه دوم» نیم‌ساعتی ما را ول کرد و رفت. این بی‌وفایی‌ها دیگر داشت کلافه‌ام می‌کرد. بلاتکلیفی بدتر از ثبوت و اثبات جرمِ نکرده‌ام بود. یک‌ گروهان خانم و آقایی که خیره به ما بودند از جلوی ما سان دیدند و رفتند. حس خوبی بود. من که سان دیدن را به خود گرفتم و متلذذ شدم از این‌همه احترام. همه چیز خوب بود جز نگاهِ ‌خیره‌شان. آقای لایه دوم گفت بیایید دنبالم. مهربان‌تر شده بود. خوشم می‌آمد ازش. همه کارهایش حرفه‌ای و درست بود. توی دلم تحسین‌اش می‌کردم. فقط و فقط این وسط یک مشکل وجود داشت و آن این بود که آدمش را اشتباه گرفته بود. آمد بیاندازد توی پیاده‌روی چسبیده به دیوارهای حرم اما سربازی جلویش را گرفت و مانع شد. لبخندی زد و گفت: به روی چشم. خوشم آمد از چشم گفتنش. از آن دسته آدم‌ها بود که وقتی قدرت در دستان‌شان است در جامعه عملکرد بهتری دارند، به راحتی می‌توانست سوء استفاده کند و سرباز را آویزان کند. حداقل می‌توانست متنبه‌اش کند و بگوید: «آقا پسر من فلان هستم» و بهش بفهماند که از این به بعد اگر مرا دیدی یادت باشد که من کی هستم و یادت باشد احترام بگذاری. به پیاده‌رو وارد نشدیم و انداختیم توی یکی از خیابان‌های حرم. هر چه با چشمانم پی‌جو می‌شدم و دنبال اسمی برای خیابان گشتم، نبود که نبود. شاید هم بود ولی در تیررس چشمانِ متوسط من نبود. وسط خیابان حرم یک پژو نقره‌ای و یک سمند سفید به موازات هم ایستاده بودند. آقایی هم که چند دقیقه بعد فهمیدم لایه سوم است، بین‌شان ایستاده بود و با یکی‌شان شوخی می‌کرد و به یکی‌شان دستور می‌داد. به او که رسیدیم آقای لایه دوم گفت: بروید چند قدم عقب‌تر بایستید. سمعاً و طاعتاً کردیم و دنده عقب گرفتیم. لایه دو چند دقیقه‌ای با لایه سه صحبت کرد و اینجور کاشف به عمل آمد که موضوعِ ما توی حاشیه‌ی حرف‌های‌شان بود. چند نفری هم از راه رسیدند و  حالا مخاطبانِ لایه سوم شده بودند. پنج نفر. یعنی دوتا ماشین، چهارتا سواره و یک‌پیاده. کمی با آنها حرف می‌زد و کمی به این گوش می‌داد. سمند و پرشیا را مرخص کرد و یک‌راست آمد سراغ ما. یک‌راست هم رفت سراغ فردین.

– مگه تو مسلمون نیستی؟

برق از کله من پرید. یه لحظه از ذهنم گذشت که چرا اینجور شروع کرد؟ یعنی مطلب‌نویسی ما اِنقدر بد و رکیک بوده که در لایه سوم دارد از اسلام شروع می‌کنه!

– مگه تو مسلمون نیستی؟

فردین که همینجوری هم هنگ بود، تا این سوال را شنید دیگه هنگ تو هنگ شد.

– مگه تو مسلمون نیستی؟

– بله. یعنی نه اینکه بله، نه. یعنی هستم. مسلمون هستم.

– پس چرا فامیلت آریش هست؟

– خب. خب تاحالا بهش فکر نکرده بودم. یعنی اصلاً نمی‌دونم.

دیگر با ما حرفی نزد. سررسید بدخط فردین و مینی‌سررسید خوشگل و قهوه‌ای‌رنگ من را گرفته بود و برانداز می‌کرد. روی سررسید من، آن گوشه‌ای که درش باز می‌شد، یک تکه فلز براق نقره‌ای رنگ چسبیده شده بود گه‌گاهی در آفتاب برق می‌زد و می‌افتاد توی چشمانش و در این بل‌بشو کمی آرامم می‌کرد. لایه سوم قانع شده بود که فردین مسلمان است. نگاه تندی به من انداخت که «این چیه نوشتی؟» دنبالم راه بیافتید.

راه افتادیم.

پنجاه متر جلوترش پارکینگی بود که با لوله‌های آهنی ساخته شده بود. دور تا دورش با گونی‌های سیمانی‌رنگ پوشیده شده بودند. در راه هل داد و داخل شد، ماهم به دنبالش. یک سری ماشین هیوندای سفید از آن‌هایی که پلاک شخصی هستند و مخصوص گشت، ردیف شده بودند. یکی دو نفر دیگر هم داشتند آن گوشه بازجویی می‌شدند. دم هیونداهایِ آنطرفی. تلفن دستی لایه سوم زنگ خورد. جواب داد و شروع کرد به صحبت. چند دقیقه‌ای که گذشت، به ما اشاره کرد که «بفرمایید داخل ماشین». تا حالا از این ماشین‌ها سوار نشده بودم. چه تجربه خوبی اما چه زمان و مکان و موقعیت بدی. توی دلم گفتم:« خدا بده برکت» و سوار شدم. صندلی جلویی که بین صندلی راننده و شاگرد بود سوار شدم تا بتوانم کلاج و فرمون و بقیه مخلفات ماشین را ببینم. درگیر دید زدن ماشین بودم که در را باز کرد و گفت بیایید پایین. روبرویِ لاستیک ینگ نقره‌ای عقب ماشین خبردارمان کرد. بخش رسمی بازجویی‌ها در لایه سوم شروع شد. خدا را شکر بدخطی فردین به دادش رسیده بود و وقت نداشتند کارشناس خط میخی بیاورند تا یادداشت‌هایش را ترجمه کنند. یکسالی بود به روان‌نویس عادت کرده بودم و دستم دیگر رنگِ خودکار ندیده بود. این باعث شده بود که هر وقت روی کاغذ بنا به ضرورت می‌نوشتم، روان بنویسم و این روان نوشتن باعث شده بود که  قِر و فِر و پیچ و تابی هم در کلمات بدهم و علاوه بر سعی در سلیس نویسی، سعی در خوش‌خطی هم داشته باشم و طول و عرض و امتداد کلماتم را هم مثل نستعلیق‌نویس‌ها بکشم و فاصله بین کلماتم را رعایت کنم. حالا این خوش‌خطی شده بود دردسر. به فردین غبطه می‌خوردم که چجور از این بازی‌ها جَست. ایستاده بودیم کنار لاستیک هیوندای و پاسخ می‌دادیم. از من پرسید چرا درباره‌ی سپاه بد نوشتی؟ باید به سوالی که تا به حال دو بار ازم پرسیده بودند همان جواب‌ قبلی را می‌دادم و از این تکرار خسته شده بودم. چاره‌ای هم جز همان جواب قبلی نبود. فقط کلماتم را عوض می‌کردم که خودم از شنیدن‌شان کسل نشوم. گفتم: « شما همه نت‌های من را خواندید؟». گفت: «نُت؟»

– من امروز توی این تقویم فقط یک‌سری نکات رو نوشتم. یعنی خیلی‌جاهاش حتی ممکنه جمله‌ها هم کامل نباشند. فقط نکته نوشتم. نکته‌هایی که بعداً، یعنی وقتی که می‌نشینم پشت کامپیوتر تا تایپ کنم، ممکنه اصلاً دربارشون چیزی ننویسم. یعنی برای اینکه خیلی از مشاهدات و تصاویر و حرف‌ها و نکته‌های نابی رو که دیدم فراموش نکنم، فقط یادداشت‌برداری می‌کنم.

خیلی «فقط و فقط» و «یعنی یعنی» کردم. معلوم بود از این‌همه جزئیات‌گویی داشت خسته می‌شد. یک سوال رک پرسیده بود که چرا درباره سپاه بد نوشتی و من باید نمی‌نوشتم آن کلمه را. دردش همین بود. چه می‌دانم، دردش، بهانه‌اش، یک‌چیزی شبیه به همین‌ها. انگار با این کار سوتی داده بودم، که نداده بودم. حس کرده بودم که اصلاً چند صفحه‌ای را که نوشته بودم اصلاً نخوانده. باز ازش پرسیدم شما نُت‌های من را کامل خوانده‌اید؟ فقط سرش را تکان داد. به بهانه‌ای چند قدمی رفت عقب و به ما گفت بروید بنشینید توی ماشین. همزمان باید به اموراتِ یک نفر دیگر هم می‌رسید. یک‌نفر توی هیوندای آنطرفی. تقویم قهوه‌ای خوشگل من را گرفته بود دستش و مطالعه می‌کرد. خوشحال بودم که اولین مخاطب نت‌های کتابم، خودش بود. کتاب قبل از اینکه چاپ شود داشت سرپایی خوانده می‌شد. از پنجره هیوندای زیرنظرش داشتم که گاهی روی بعضی‌ صفحات سررسید متوقف می‌شد و روی بعضی جملات و شاید کلمات زوم می‌کرد. اخلاقش بهتر از وقتی شده بود که پرسش از مسیحی-مسلمان بودن فردین را پیش کشیده بود. دمش گرم داشت با دقت نت‌ها را می‌خواند. دوست داشتم اگر در این وضعیتِ اشتباه اندر اشتباه باهاش آشنا نشده بودم، ازش می‌خواستم راجع به نت‌برداری‌ها و یکی دوتا مصاحبه توی حرم ازش نظر بخواهم و اگر توانِ مغزی و دِماغی داشت، نگاهِ نقادانه‌‌اش را جویا شوم.در ماشین را باز کرد و آمد داخل نشست. به نشانه ادب نیم‌خیز شدم که کله‌ام تا نزدیکی‌های اصابت به سقف پیش رفت. نشستم و کمی خودم را جابه‌جا کردم. نرم جُل می‌خوردم. صندلی‌ها نرم بود. زیادی نرم بود. کاغذی به همراهش آورده بود و شروع کرده بود به نوشتن. یک لحظه فکر کردم نکند به حاشیه‌نگاری علاقمند شده و دارد نوشتن را از همینجا شروع به آغازیدن می‌کند. دزدکی به کاغذ دستش نگاه انداختم. نمی‌شد دید چه می‌نویسد اما قسمت شمالی کاغذ را می‌شد دید. دیدم کاغذ سربرگ دارد. فکر حاشیه و حاشیه‌نویسی از سرم پرید. حاشیه‌نویسی نمی‌کرد. داشت گزارشِ من را می‌نوشت. البته کار خبری هم می‌تواند مقدمه‌ای برای حاشیه نویسی و داستان‌سرایی باشد. همیشه پیش خودم فکر می‌کردم حاشیه‌نویسی یک چیزی است بینِ خبرنویسی و داستان‌نویسی. یعنی باید همان چیزی را که می‌دیدی می‌نوشتی و صد البته نه اِنقدر خشک که نوشته‌ات در شرایط جوی و حالِ ناخوشِ مخاطب، بشکند. داشت گزارش ما را می‌نوشت.فردین بهم نگاهی انداخت یعنی دارد گزارش ما را می‌نویسد. حالا که با نگاه این حرف را بهم زد، من گفتم بگذار جوابش را توی دلم بدهم. « می‌نویسد که بنویسد. حالا چکار کنم؟ سر بگذارم به بیابان یا خیابان‌های پر دست‌انداز که دارد خبرم را می‌نویسد؟ لباس زیرم را بِدَرم و شهر را بهم بریزم که دارد می‌نویسد؟». جواب فردین را که دادم. دلم کمی خنک‌تر شد. داشت گزارش ما را می‌نوشت. در برگه من یک سوال طرح کرده بود و برایش شماره زده بود یک. برگه را گذاشت جلوی رویم تا جواب بده. چون به روان‌نویس عادت داشتم، ازش اجازه گرفتم که اگر می‌شود با آن بنویسم. سر تکان داد که باشه. همیشه از امتحان دادن بدم می‌آمد. اما این یکی سوال را خوب می‌توانستم جواب دهم. الحق و الانصاف هم خوش‌خط نوشتم، هم سلیس، بجای دشوارنویسی هم ساده‌نویسی را الگویم قرار دادم. نصف صفحه کاغذ که شده بود سربرگ و سوال شماره یک. بقیه‌اش را تا ته پر کردم و برگه را دمر کردم که پشتش بنویسم، گفت صبر کن. برگه اضافی نیاز داری؟ گفتم: «بله آقا». یک برگه سربرگ‌دار دیگر بهم داد. حس بچه درس‌خوان‌های دوران دبیرستان بهم دست داد. چقدر لذت‌بخش است که سر جلسه امتحان توی سالن شلوغ امتحانات در حضور بچه‌های دیگر که مثل چیز گیر کرده‌اند توی باتلاقِ سوالات، دستت را ببری بالا و برگه اضافی بخواهی. آن کسی که برایت برگه را می‌آورد هم حواسش به دیگر بچه‌هاست که تقلب نکنند، هم نگاه رضایت آمیز و سرشار از تحسینی بهت دارد که آفرین که اِنقدر خوب و دقیق، دَرسَت را خوانده‌ای. البته من هیچ وقت چنین تجربه‌ای را نداشتم. حالا داشتم آن چیزی را که سه سال توی دبیرستان دیده بودم و آرزویش را داشتم، اینجا و توی این موقعیت تجربه می‌کردم. ای بخشکی شانس. تجربه هم بلد نیستیم بکنیم. برگه دوم را هم تا خِرتناق پر کردم و امضا زدم پای نوشته‌ام تا بنام کسی دیگر تمام نشود. سوال این بود که چرا داشتی درباره نیروهای نظامی «جمع آوری اخبار» می‌کردی.  از سوال بوی توطئه به مشامم رسید. جمع آوری اخبار و اطلاعات خیلی فرق دارد با مطلب نوشتن درباره چیزی یا جایی. اصلاً مشکلش توی «جمع آوری»اش هست و گرنه اخبار که اخبار است. جواب دادم: «نه». سوال شماره یک ازم پرسیده بود که چرا داشتی جمع آوری اخبار و اطلاعات می‌کردی. جوابِ چرا، توضیح دادن علتِ قضیه است. اما جواب من ماقبلِ این حرف‌ها بود. یک کلمه محکم. این را نوشتم. نه. توی دلم گفتم:«بنده خدا. مرد حسابی. مسلمون. همشهری. هم‌کشوری. هم‌کره‌ای. هم کهکشانی. آخه این چیه که برای من سوال طرح کردی. آخه جمع آوری اخبار و اطلاعات شایسته من هست. اصلاً در شأن من هست این حرف‌ها؟». واضح و مبرهن است که جرات نداشتم در مقابلش جیک هم بزنم. چه برسد به گفتن این کلمات آن هم با این لحن. همینجوری رسمی و شسته رفته و با دیسپلین حرف ما را نمی‌خواند چه برسد به این‌که این حرف‌ها را هم از زبانم بشنود و توی سوال بعدی من را به« لمپنیسم» متهم کند. حالا دیگر باید راه بیافتم این طرف و آن طرف و از خودم پیش این و آن و اینها و آنها.سوال اول را که جواب دادم دیدم دارد فی‌الفور سوال دوم را می‌نویسد و تقریباً سوال اول را یکجور دیگر توی دومی می‌نویسد. من هم همان جواب اولی را جور دیگری در پاسخ به سوال دومی که در واقع همان سوال اولی است می‌نویسم. جالب است جواب‌ها را که می‌خواند اعتراض نمی‌کند که چرا داری سوال‌های مرا با جواب‌هایت نقض می‌کنی. حس می‌کنم ماجرا فرمالیته است. اما همان فرمالیته را جوری انجام می‌دهد که واقعی و آن‌فرمال به نظر بیاید. «ما هم گفتیم  زده. شما هم بگید زده. خوبیت نداره».

برگه‌ها را که پر کردیم خیلی محترمانه و حتی مهربانانه ما را راهی کرد. خوشحال شدیم از آزادی. شوت‌‌گاز رفتیم تا همان‌جایی که ازش داخل شده بودیم. سوار مترو حرم شدیم و خدانگهدار.

 آخرین حرفش این بود که می‌توانی بیایی اینجا اما بدون کاغذ و قلم. گفتم«باشد». راست گفتم. قلم و کاغذ تعطیل. فردا روز سختی خواهم داشت.

همچنین ببینید

کی نیروی کیه؟

در پی انتشار سخنرانی حسین دهباشی در کارگاه روایت نویسی الف‌یا، بعضی از خوانندگان خواستار …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *