خانه / روایت / دیپورت از حرم امام ۲

دیپورت از حرم امام ۲

بخش دوم: بانی و بارونی

دستم را که روی دکمه پِلِی گذاشتم، پرسیدم: ایشان پدرتان هستند؟ می‌گوید: فرقی نمی‌کند و سریع می‌گوید:«ها پدره، چون از ما بزرگتره پدرمونه». ناخواسته و هندلی‌وار خنده می‌زنم. خنده‌ام بهش می‌رساند که منظورش را دریافت کرده‌ام. بی‌وقفه به پدرش اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد که: ایشان بانی مسجد هستند. از بارونی پرسیدم: از کجا آمده‌اید؟ بانی جواب می‌دهد بوشهر. سریع می‌پرسم از کجای بوشهر؟ جوری می‌پرسم که انگار آنجا را مثل کفِ دست می‌شناسم. بانی و بارونی با هم جواب می‌دهند: «آب‌پخش». به صِرف اینکه فردین بچه جنوب است، رو می‌کنم بهش و ازش می‌پرسم شنیده بودی؟ سری تکان می‌دهد و لبی جمع می‌کند یعنی ماذا فاذا!. سریع برمی‌گردم سرِ گفت و گو. از شغل و محل کارشان می‌پرسم و اینکه این روزها چکار می‌کنید و این‌ حرف‌ها. ازشان می‌پرسم توی این بیست و هفت سالی که گذشت چندبار آمدید پیشِ امام، که فردین یکهو می‌پرسد چرا اینقدر به امام علاقه دارید؟ بارونی که از سوالات من خسته شده بود،از این سوال خوشش آمد و پرید وسطِ آنچه دوست داشت و برایش اصل بود. با حالتی که باعث می‌شد رگ گردنش بیاید بالا، گفت: «به امام علاقه‌مندم یعنی عشقمه، تو خونمه، قلبمه». افتاده بود روی ریل و پا را گذاشته بود روی گاز«چون ما مرده‌ایم زندمون کرده». فردین می‌پرد که: الان که این همه سال گذشته … بارونی نمی‌گذراد نطفه سوال فردین شکل بگیرد و  قاطعانه می‌گوید: « همون عشقو دارم. وجداناً همون عشق رو دارم. ولی اصلاً اثر نگذاشته روم که بخوام تغییر کنم». منم پریدم وسط حرف بارونی و فردین و گفتم: «حالا که الان مثل قبل بوی امام نمی‌آید … بارونی نگذاشت حرفم را که قرار بود محکی باشد برای حس و حالش را تمام کنم و سریع گفت: « توی قلبمه، خلاص» و رگباری و جنوبی چندین بار «خلاص»ش را تکرار کرد. «عشقش توی قلبمه. به همان خانه خدایی که رفتم مکه». پرسیدم: «وقتی امام رحلت کرد با رهبر جدید بیعت کردی؟» با لهجه جنوبی جواب داد: « آره. چون مرجع تقلید من امام بود، وقتی فوت کرد مرجع تقلیدم شد آقای خامنه‌ای مدظله العالی». وسط حرف‌های بارونی یک آخوندی داشت رد می‌شد گفت: «آقا وسط راه ننشینید».بارونی زودتر از من گفت چشم. آخوند راست می‌گفت، حواسمان نبود، دقیق نشسته بودیم وسط راه مردم. جابجا شدیم. یعنی مردم هم تعدادشان زیاد شده بود و مسیرهایشان متنوع‌تر. به هر حال در هر صورت حق با مردم بود و است و خواهد بود. پرسیدم: «سالی که امام فوت کرد کجا بودید؟ خبر که رسید چی شد؟بارونی که انگار از دست سوالم کمی عصبانی شده بود خودش را روی پای چپش جابجا کرد و گفت:

بَنّا آورده بودیم تا خانه‌مان را تعمیر کنیم. اوستا روی چوق‌بست بود و من پایین داشتم توی فرغون ملات درست می‌کردم، رادیو هم کنارمون روشن بود. تا خبر امام رو دادن، اوستا بالا و من پایین زدیم زیر گریه. شاید نیم‌ساعت گریه کردیم. اعصابمون داغون شد. پدرمون مرد.

رو کردم به پدر و گفتم: «حاجی یادته وقتی امام فوت کرد شما کجا بودید و چکار می‌کردید؟» با متانت و آرامش گفت: «بسم‌الله الرحمن الرحیم. بله. بله. من کشاورزم. سر زمین بودم داشتیم جالیز هندوانه می‌کاشتیم». یک لحظه مکثی کرد و گفت: «موقع وفاتش یا موقعی که انشالله اومد ایران؟»گفتم: دوتاش رو هم بگو.  جواب داد: «این رو که گفتم مال اون وقتی بود که امام اومد؛ سر جالیز بودیم. وقتی فهمیدیم که اومد طوری عشق زدمون که بعد از ۱۲ امام و ۱۴ معصوم، اصلاً پیغمبری بود برامون. اِنقد دوستش دارم تا حالا. و زمان وفاتش رحمه الله علیه، سوریه بودم. زیارت می‌کردم. اولین سالگرد امام بود.اون سال تمام فلسطینی‌ها و لبنانی‌ها سیر شدن؛ از اطعامِ ایرانی‌ها. تمام روحانی‌های ایرانی‌ها هم اونجا بودن. نماز جماعت عمومی هم برگزار شد. حتی سنی‌ها هم شرکت کردند. مثل ما نماز می‌خوندند».

 ازش پرسیدم: یعنی پشت سر شیعه وایسادن؟ گفت: خوباشون.حتی دست هم می‌بستن ولی شرکت می‌کردن. مثل ما که توی نماز اونا شرکت می‌کردیم. ما هم پشت سر اونها توی مسجدالحرام نماز خوندیم. امام گفته بود برای اتحاد شرکت کنید. امام گفته بود، ما اطاعت کردیم. پدر گفته بود دیگه

ازش می‌پرسم: امامی که شناختی چه حرفایی زد؟ کدوماش شدن؟ کدوماش نشدن؟

– توی محلمون یه آدمی داشتیم توی نجف پهلوش درس‌ می‌‌خوند. بارونی فی‌الفور تصحیح کرد و گفت: شاگردش بوده. حاج سیدجواد مهدوی و باز تاکید می‌کنه که مال آب پخش است. بانی ادامه داد:

– حتی عالم ما فرمود: اگر پدر و مادر این شخص رو نَبِشناختم می‌گفتیم امام زمان هست.

فردین گفت: هیچ‌وقت خود امام رو از نزدیک دیدید؟ بانی متاسفانه می‌گوید: «نه اما رفتارش، کردارش، دشمن‌ستیزیش رو که دیدیم. ما درک کردیم که بهترین خلق دنیا امامه. خلق دنیا امامه. کسی عرضه نداره انشالله نزدیک ایران بشه. توی دنیا، کره زمین. یک ایرانی. الله اکبر. حقیقت. جرات نداره کسی حرکتی کنه بر ضد ایران». باز ازش می‌پرسم: اون چیزهایی که امام می‌گفت باید بشه … وسط سوال خودم از او سوال می‌کنم که شما اون موقع چند سالت… .باز رو می‌کنم به بارونی و می‌پرسم: چند سالشونه؟ می‌گوید متولد ۱۳۱۷ است. می‌پرسم اون چیزایی که امام گفت می‌شه، شد؟ شمرده پاسخ داد: «امام فرمود اگر ملت ایران یکی یه سطل آب بگیرد دستش و بریزد روی اسرائیل، اسرائیل را آب می‌برد». نفسی چاق می‌کند و می‌گوید: امام این را فرموده. رهگذری که داشت رد می‌شد و حرف‌های ما را خواسته-ناخواسته می‌شنید. نشست و گفت: نه حاجی. چیزای دیگه رو داره می‌گه که گفت. آب و برق و… خودش سریع می‌گوید من متولد ۴۷ هستم.می‌گوید: همانی که مردم توی بهشت زهرا  الله اکبر الله اکبر می‌گفتند و یک نفر کنار امام ایستاده بود و می‌گفت ساکت باشین. ساکت باشین. امام حرف بزنه. اسمش چی بود؟ داشت فکر می کرد تا یادش بیاید. خسته شده بودم. بلند شدم با بانی و بارونی خداحافظی کنم. تا آن لحظه آن دو پیرمرد خودشان را معرفی نکرده بودند، اسمشان را پرسیدم.

– بارونی دولت‌یاری و محمدعلی حاج‌حسینی از آب‌پخش.

 آن رهگذر نشسته بود به حرف زدن با فردین. پاهایم بسته بود. باید می‌رفتم و دوری می‌زدم. بعد که از  فردین درباره محتوای گفت و گویش با آن رهگذر پرسیدم، گفت چیزی دستگیرش نشده. گفت بنده خدا خیلی دوست داشت حرف‌هایی بزند و به ما کمکی بکند اما متاسفانه خیلی از اسم‌ها و تاریخ‌ها را نمی‌دانست و  تمام تلاشش در طی گفت و گو این بوده که به کمک رهگذر اسم‌ها و تاریخ‌ها را به یادش بیاورد.

ناهار را خوردیم و بعدش رفتیم دم گیت ورودی ساختمان مقبره امام. تعداد بچه‌های سپاه کمی بیشتر شده بود. وقتی نوبت به بازرسی ما رسید. دست کردم توی جیب و  موبایل‌هایم را گذاشتم روی سررسید قهوه‌ای کوچولویی که دستم بود و دستانم را گرفتم بالا. مامور بازرسی ما نگاهی به پشت‌سرش کرد و گفت ورود سررسید و دفتر ممنوع است. بهش گفتم ما همین یک‌ساعت پیش وارد شدیم و کسی هم به ما چیزی نگفت. با چشم‌های خودم دیدم یک‌نفر بادفترچه‌ای در دستش بازرسی شد و داخل شد. اما بازرس ما اجازه نمی‌داد با دفتر وارد شویم. از گیت برگشتیم، به فردین گفتم بیا چندتا از صفحات دفتر را بکنیم بگذاریم توی جیب‌مان، دفترها را هم تحویل امانت بدهیم. مختصر دوری که زدیم به نتیجه رسیدیم برویم سراغ یک راهروی دیگر از آن گیت. راهرویی که به دستگاه … چسبیده بود. کتاب‌ها را دادیم بگذارند توی دستگاه. مامور بازرسی هم بازرسی‌مان کرد و رد شدیم. یکی از ماموران بازرسی از ته گیت بازرسی توی گوش یک مرد حدوداً سی و چهار-پنج‌ ساله چیزی گفت و با حرکتی مثلاً غیر محسوس به ما اشاره کرد. آن که لباس معمولی پوشیده بود، قد بلندی داشت و با شانه‌هایی پهن و چشمانی درشت. موهایش را از بغل شانه کرده بود. معلوم بود سال‌هاست مدل مویش همین است. مثل من هم لباسی مشکی تنش کرده بود، آمد جلوی ما و گفت بایستید. سررسیدها را ازمان گرفت و گفت اینجا چکار می‌کنید. سوالش بیش از حد خارج از کادرِ تصورات من بود. پیش‌دستی کردم و گفتم. خب معلوم است ما هم مثل این همه آدم آمدیم اینجا. گفت: این دفترها چی هستن دستتون؟ گفتم: خاطره می‌نویسیم. مطلب یادداشت می‌کنیم. گفت: عجب. برید اون گوشه دیوار بایستید تا بهتون بگم. من و فردین همزمان گفتیم: «باشد». روی صندلیِ اختصاصی‌اش، نشسته بود تویِ دلِ  بچه‌های گیت و گاهی سررسید‌های‌مان را ورق می‌زد. گاهی به محتویاتِ  بی‌سیم‌اش گوش می‌داد. عملاً روی پاهای‌مان معطل ایستاده بودیم. چیزی هم نبود که پر بدهیم. حس کرده بودم داشت به اجتهاد خودش تنبیه‌مان می‌کرد.آرام توی گوش فردین گفتم اشکالی «ندارد»، چند دقیقه صبر کنیم تمام «می‌شود» و سررسیدها را «می‌دهد» و نهایتاً می‌گوید بروید تحویل بدهید و بروید تو. اما نیم‌ساعت گذشته بود و کلامی سخن نمی‌گفت. در حالِ زمزمه توی گوش فردین بودم که یکدفعه یک گروه آدم از ده متری گیت بلند داد زدند: « آذربایجان جانباز است، خامنه‌ای رهبر ایران است». همه بچه‌های گیت یک لحظه شارژ شدند و دقت‌شان را بالاتر بردند. آقای لباس شخصی هم بلند شد. آدم‌های کاروان وقتی رسیدند به گیت، آرام و بدون سر وصدا تقسیم شدند توی لاین‌ها تا بازرسی شوند. بازرسی‌شان را شدند و رفتند تو. اما ما پای تخته‌سیاه آنهم در ورودیِ مقبره امام ایستاده بودیم تا تنبیه شویم. لباس شخصی زنگ می‌زد به مافوقش و گزارش می‌داد که دونفر آمدند بروند توی حرم و دوتا سررسید همراه‌شان هست و  یکی‌شان درباره بچه‌های سپاه و نیروهای نظامی بد نوشته و توهین کرده. تا این را گفت  چشمهایم از حدقه زد بیرون. از توی کله‌ام دود زد بیرون. چاره‌ای نداشتیم. باید منتظر می‌ماندم مافوقش بیاید احتمالاً همدلی او باید بیشتر باشد. لباس شخصی سررسید و نُت‌هایی که نوشته بودم را زیر و رو می‌کرد. صفحه دوم یک جمله پیدا کرده بود و تمرکز کرده بود رویش تا ازش چیزی در بیاورد. عملاً معطل شده بودیم. نه مافوق‌اش می‌آمد نه خودش می‌توانست به نتیجه‌ای قطعی برسد. آمد سمت ما و سررسیدها را تحویلمان داد و گفت بروید بدهید امانات. چند قدمی که دور شدم، برگشتم ازش پرسیدم سررسیدها را که تحویل دادیم می‌توانیم برگردیم داخل حرم؟ فردین را هم صدا زد و گفت بیا. سررسید او را هم گرفت و بهمان گفت منتظر باشید. پسری لاغر و سبک باموتوری سنگین آمد و  سررسیدها را گرفت و رفت. موتوری رفت دم در ساختمانی که روبروی ما در فاصله سی چهل متری‌مان بود.دو نفر آمدند پای موتور و سررسید را وارسی کردند. چند دقیقه بعد دو نفر از سمتی دیگر آمدند دم گیت و لباس شخصی رفت استقبال‌شان. رئیس بهش گفت ما را بیاورد. لباس شخصی ما را تحویل داد و رفت. ما را خیلی شیک و مجلسی تحویل داد. سلام کردیم و راه افتادیم. آقایی بود نزدیک به چهل‌سال. متوسط الهیکل و کم‌مو. اطراف و اکنافِ مویش البته پرپشت بود. راه افتادیم دنبالش.

– اسمتون چی هست؟

– فلان و بهمان

– داشتید چی می‌نوشتید؟

– درباره مردم و امام

– پس اینا چیه درباره سپاه و منطقه نظامی و ..

– خب اینها هم توی مراسم ارتحال هستند. ما در واقع داشتیم …عکس‌العملی نشان نمی‌داد.

– خب موبایل‌هاتون رو بدید و برید پشت این پراید سفید بایستید تا من بیام.

نیم‌ساعتی به پراید تکیه دادیم تا بیاید. حد فاصل ما و او یک تریلی کوچولوی سرخ و زرد بود. گاهی دوتا خانم مامور از پشت تریلی به ما نگاه می‌کردند و مطالبی می‌نوشتند. به فردین گفتم احتمالاً شدیم کیسِ کارآموزی این خانم‌مامورها. زیرلب می‌گفتم. هراس آن را داشتم که لب‌خوانی بلد باشند و ما را گذاشته باشند راه دور تا چونان احمق‌ها چیزی علیه‌شان بگوییم و همان را بردارند و پیراهن عثمان کنند. به بهانه‌‌هایی همچون خاراندن ریش و دست زدن به دندان و دست را از خستگی روی تمامِ صورت کشاندن و دیگر بهانه‌ها حرکاتِ لب و دهانم را موقع حرف زدن ازشان پنهان می‌کردم. فردین هم که انگار آفتاب بیش از حد توی کله‌اش خورده بود، حتی نای حرف شنیدن نداشت چه رسد سخنوری. آقای لایه دو از راه رسید و باز شروع کرد همان سوال‌هایی را که پرسیده بود، درهم و قاتی. یکی از من می‌پرسید و من هنوز جواب ندادم یکی از فردین می‌پرسید. به حدی فشار آورده بود که فردین در جواب دادنِ مسلماتِ زندگی‌اش هم دچار لکنتِ زبان و زمان و مکان شده بود. همینجور که با مبایل sony c3 من وَر می‌رفت متبحرانه سوالاتش را می‌پرسید

 –  تابحال خارج رفتی؟

– بله کربلا. یعنی عراق. هم کربلا هم نجف هم سامرا هم … .

– منظورم خارج هست نه عتبات. گفتم آها. فقط ارمنستان

– چکار داشتی اونجا؟

– خب. رفته بودم اونجا رو ببینم

– معلومه که هر کی میره اونجا رو می‌بینه. دقیقاً اهدافت از سفر به اونجا چی بوده؟

– در واقع اهداف نداشتم. تنها یک هدف داشتم

– خب می‌شنوم

– دیدن، مشاهده کردنِ جزئیات

– چشم چرونی؟

– یا خدا. نه. نه

– حالا چرا نوشتی« بچه‌های سپاه خسته شده بودند»

– نگاه کنید. همکار قبلی‌تون هم همین رو بهم گفتن. به ایشون هم جواب دادم که مشخصه که من منظور منفی نداشتم. چونکه …

– پس چرا از اینکه نوشته بودی « خسته شده بودند» نوشتی « توی هیوندای سفید مدل فلان لَم داده بودند»؟

– آخه شما از بین چند صفحه‌ای که من مطلب نوشتم فقط روی همین یک جمله زوم کردین.

– جواب ندادی، چرا نوشتی بچه‌های سپاه خسته شده بودند؟

– خب چون واقعا زحمت کشیده بودن و خسته شده بودند. کلمه‌ی «لَم» رو هم قبول دارم یه کم یه جوری هست. اما اون رو هم برای بار ادبی و داستانی‌اش نوشتم. آخه می‌دونید « تکیه داده بودند» یه جورایی. چطور بگم یه جورایی خیلی رسمی هست و بارِ دراماتیک نداره

تا گفتم دراماتیک، یک لحظه به خودم آمدم و گفتم پسر چه غلطی داری می‌کنی؟ حالا اگر بعد از «مشاهده جزئیاتِ» لعنتی، کلمه دراماتیک براش «ماتیک» رو تداعی کنه می‌خواهی چکار کنی؟ که فقط یک کلمه گفت که آخرش هم معلوم نشد تداعی کرده یا نکرده. فقط گفت:

– عجب!!!

همینجور که داشت پیام‌های من را می‌خواند و بنابر وظیفه‌اش زیر و روی گوشی من را چک می‌کرد یک دفعه ازم پرسید « راستی زیاد شریعتی می‌خونی؟».همزمان با سروش و مجتهد شبستری و ملکیان، کمی هم شریعتی خوانده بودم اما از طرز سوالش، طرز نگاهش، طرز بیانش یک‌دفعه بهش مشکوک شدم و توی دلم به خودم گفتم نکند این هم یکی از آن دشمنان سرسختِ شریعتی باشد و این دشمنی‌اش را یکدفعه با انجام وظیفه‌اش قاطی‌پاتی کند و بیشتر از این علافمان کند. سریع گفتم «نه». چشمش را از روی گوشی برداشت و لبخندی زد و گفت: « دیدم خیلی شاعرانه داری جواب می‌دی گفتم نکنه زیاد شریعتی خوندی». تازه دوزاری کجم افتاده بود که دارد به زبان شوخی و بی‌زبانی من را هشیار کنند که اینجوری برایش جواب نتراشم. خیالم راحت شد که دشمنی‌ خاصی با شریعتی در کار نیست؛ دشمنی در کار نبود  اما همینجور داشتیم عرق می‌ریختیم و الکی سرپا ایستاده بودیم. چندتا سوال دیگر هم پرسید و رفت. رفت تا دوباره برگردد. هی ما را بین خوف و رجا معطل می‌کرد. دقیقاً همان لحظات را باید با مردم حرف می‌زدم و همه چیز را با جزئیاتش مشاهده می‌کردم. فردین ایستاده بود روبه حرم و من روبه دیواره‌های بیرون از حرم. و هردو روبروی هم. آقای لایه دوم باز آمد، کمی مهربان‌تر شده بود. بهمان گفت دنبال من بیایید. راه افتادیم. چند قدمی ما را از پراید آورد کنار یک تریلی زرد کوچک که در حیاط حرم پارک شده بود. چندقدمی که از تریلی کوچولو فاصله گرفتیم، خیلی طبیعی بهمان گفت همین جا منتظر باشید و میلیمتری هم تکان نخورید. بخشی از ملت ایران داشتند می‌آمدند، و خیره به ما رد می‌شدند.

همچنین ببینید

ترانه‌ی رپ و روایتی که به دیوار می‌خورد

وقتی مطلب «جای خالی روایت در ترانه‌ی فارسی» را می‌نوشتم، به هیچ وجه به روایت‌های …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *