خانه / روایت / دیپورت از حرم امام

دیپورت از حرم امام

بخش اول: پرسه اطراف حرم

یازده سال پیش، اولین باری که آن چند پله‌ی خروج از مترو حرم مطهر را بالا رفتم، مردی را دیدم که دست گذاشته بود روی برآمدگیِ جناق سینه‌اش، به ضریح نگاه کرد و گفت: «السلام علیک یا روح الله» و بعد رفت.

امروز از همان پله‌ها و همان موضع بالا می‌رفتم. خبری از آن «مرد» نبود. درخت‌ها، حوض و فواره‌هایی را می‌دیدم که تا امتداد ضلع شرقی حرم، طراحی شده بودند. از این‌ها هم قبلاً خبری نبود. بچه دبیرستانی‌های کاراته‌کاری که لباس‌های رزمی پوشیده بودند و در قامتِ نینجاهای مشکی‌پوش، کمربندهای زردشان را محکم بسته بودند، به ما رسیدند، صف‌شان را انداختند توی پارک و به صورت مارپیچ رفتند تا گیت‌های آهنی. ما هم افتادیم پشت‌سرشان. هفتاد-هشتاد نفری این طرفِ گیت ایستاده بودند. بیست نفری هم آنطرف گیت. نینجاها این طرف، لباس پلنگی‌های حرم آن طرف.

آفتاب بدک نبود. خیلی نمی‌سوزاند. به فردین گفتم برویم دوری بزنیم تا راه باز شود، گفت: «باشد». برگشتیم توی همان پارک روی یکی از جدول‌های لبه باغچه نشستیم.

– به نظرت سرانجام دعوایی که بین فراستی و کمال تبریزی و انصارش راه افتاده چی می‌شه؟

– فعلاً زوده برای اظهار نظر قطعی، هنوز بازی به جاهای حساسش نرسیده.

– فکر می‌کنم یه سری آدم‌هایی که اومدن پشت کمال، فیلم رو ندیدن. یعنی امیدوارم ندیده باشن. اگه دیده باشن و ازش دفاع کردن که فاجعه است.

– حدس می‌زنم اونا دغدغشون حتی کمال و فیلمش هم نیست.

– من که به نظرم حرف فراستی درباره «دونده زمین» صد در صد درسته. شک ندارم. راستی تو فیلم رو دیدی؟

– یکشنبه دوشنبه حتماً می‌رم می‌بینم.

دهانم را می‌بندم، چشمانم را روی صورتش فیکس می‌کنم. چشمانم را می‌کنم پر از سرزنش و بهش می‌گویم:«ای لعنت». فقط یک لبخند مِلو تحویلم می‌دهد. یک ادبِ پرولتاریاییِ متمایل به خرده‌بورژوازی. وسطِ لبخند فردین یکدفعه مردی پایش را می‌گذارد روی جدولی که نشسته‌ایم، دقیقاً چند سانت آنطرف‌تر من. پای دومش را می‌گذارد روی زمین و می‌نشیند کنارمان روی جدول‌های خیابانِ حرم. معتاد است. از وسط باغچه آمده؛ از نزدیک‌ترین راه ممکن. اول فندک و سپس سیگار می‌خواهد. هر دویش را من هم ندارم چه رسد به فردین. مردی که سمت گیت می‌رفت، دود سیگارش را می‌کشید توی دهانش بعد پف می‌کرد توی هوا و احتمالاً فقط یک مقدار از دود سیگارش می‌رفت توی ریه‌هایش. به گمانم اهلِ اسراف بود.

اگه بتونی خوب بدویی می‌تونی یک نخ سیگار ازش بگیری

( با تعجب) واه چه کاریه. پس خدا حنجره رو داده برا چی!

از جایش بلند شد و محترمانه داد زد «داداش داری یه نخ سیگار …»، همینجور که حرف می‌زد، می‌رفت سمت باغچه بعدی تا از نزدیک‌ترین راه ممکن خودش را به آن مرد سیگار به دست برساند. چون قبلش داد زده بود، دیگر نیازی به دویدن نبود. رسید سیگارش را گرفت، آتش زد و به سمت گیت راه افتاد.

توی خیابانِ منتهی به گیت در یک متری‌مان، روی میله‌ای قَطور و مماس با تاج درخت نخلی که هنوز تاجش باز نشده بود، دستگاه خنک‌کننده‌ای نصب کرده بودند که اسمش را نمی‌دانستم. فقط سرد کردنش را حس می‌کردم. پنکه‌‌ای داخلش می‌چرخید و بخاری را به بیرون پرت می‌کرد که پر از ذرات مرطوب بود و ای کاش یک متر پایین‌تر نصبش می‌کردند. بچه‌های لباس پلنگی که یک ساعتی می‌شد جمع شده بودند پشت گیت، پخش می‌شدند سر پست‌شان. به هر دونفر یک تنگه داده بودند برای حراست. یکی وسط دروازه می‌ایستاد و دیگری پشت سرش، فیلترِ شماره دو بود. از بالا تازه دستور ورود به حرم را داده بودند که یک سری شهروند، شروع کرده بودند به هجوم آوردن. فرمانده گیت رفته بود بالای آهن‌ها و شمرده شمرده می‌گفت: «ورود فندک، شارژر، عطر ممنوع است». توی دلِ بچه‌هایش ایستاده بود و قدغنیات را بلند و شمرده اعلام می‌کرد. انگار داشت اعلامیه می‌خواند. و چه خوب و درست هم می‌خواند. حواسش هم به چهارطرفش بود تا کسی را جا نندازد. اما همهمه و شلوغی بیش از اندازه کجا و صدای یک نفر کجا؟ از میان هر ده دوازده نفری که بعد از بازرسی عبور می‌کردند، یکی باید برمی‌گشت. شارژری چیزی همراهش داشت که باید به اتوبوس‌های تحویل امانت می‌داد. باید از همان مسیری که وارد  شده بودند برمی‌گشتند. باید برخلاف مسیر جمعیتی بیرون می‌شد که تلاش می‌کردند هر چه زودتر وارد شوند. نمی‌دانم دلیل این همه عجله و شوق چه بود؟ باید شارژر نوکیا که توی کیف همراهم بود را تحویل می‌دادم. به فردین گفتم: اگه تو هم چیزی داری بده تا ببرم. چیزی نداشت. هیچی. هیچ در پوچ.

دویدم و دویدم ، تحویل دادم و رسیدم. از اولین دروازه وارد شدیم. گرم بود. خیلی تیپیکال اولین بستنی‌مان را خوردیم. ساعت نزدیک‌هایِ یازده بود. یک‌ساعت مانده بود به ناهار شرعی. فردین گفت: صرف نمی‌کند از هم جدا شویم و دوباره برای ناهار بخواهیم یک‌جا وعده کنیم. بیا چهل پنجاه دقیقه‌ای همه‌ی محوطه حرم را دور بزنیم بعدش ناهار بخوریم و بعدترش جدا شویم. راه افتادیم.  یک خانواده چهارنفره روی چمن‌های حرم، هنوز هیچی نشده بود هندوانه‌ای گذاشته بودند وسط سفره‌شان و مرد خانه داشت چاقو را روی یکی از خط‌هایِ هندوانه به دقت می‌چرخاند. نیم‌کره شمالی و جنوبی هندوانه تقریباً درآمده بودند. دقیقاً یک اندازه. گُل هندوانه را گذاشت توی دهان بچه شش هفت‌ساله‌اش و زد روی باسنش.  بچه انگار انرژی‌زا زده باشد به بدن، بلند شد و گاز موتور فرضی‌اش را گرفت و چندتایی قان و قون راه انداخت. از  قالیچه زیر پایشان  چند متری فاصله گرفت و زود برگشت، چندتا دور پلیسی دور پدر و مادرش زد و موتورش را روی جکِ بغل، کنارِ قالیچه پارک کرد و وارد خانه‌شان روی سنگفرش‌های حرم  شد. از روبروی مغازه‌های مهر وتسبیح‌فروشی رد می‌شدم و آن دورها را نگاه می‌کردم. آدم‌های در حال حرکت در زمینه‌ی محوطه وسیع حرم، حکم مورچه‌هایی را داشتند که دور و اطراف ملکه می‌گشتند. فرقشان این بود بجای اینکه ملکه را تغذیه کنند، می‌رفتند که تغذیه شوند. و شاید این دلیلِ هجوم‌شان بود. آن چهار مناره‌ بلند،  چهار طرف حرم را گرفته بودند و بقیه هرچه بود محوطه‌ای بود که مردم رویش راه می‌رفتند، ماشین‌ها پارک می‌شدند و انگار این تنها درختان بودند که جایشان برای همیشه و همیشه اینجا مشخص و فیکس شده بودند. دو جوان هم سن و سال با هم حرف می‌زدند و آرام قدم برمی‌داشتند. یکی‌شان انگار نه انگار که آفتاب کله برهنه آدم را می‌سوزاند، همینطوری می‌رفت و کله و پوستش را که خدا به امانت به او داده بود، می‌سوزاند، از رفیق‌اش پرسید چرا چهارتا گنبد اضافی؟ مگر یکی کافی نبود؟ نکند این چهارتا برای چهار نفر دیگر باشد؟ دوستش انگار با یکی از پرسش‌های لاینحل عالم بشریت مواجه شده باشد، ابروهایش را تا آنجا که راه داشت، یعنی تا نزدیکی‌های رستن‌گاه موهایش، بالا برد. گردنش را کمی آورد جلو و لبانش را چپه کرد توی فضای روبروی صورتش و در حالی که راهش را می‌رفت، کله‌اش را فیکس کرد و گفت نمی‌دانم. این همه اَکت برای نمی‌دانم؟ انگار برای دقایقی به پوچی رسیده بود. به پوچیِ محض. راهروی روبروی مغازه‌های حرم که تمام می‌شد و ساختمان کناریش هم که تمام می‌شد، تو رفتگی بزرگی بود که گوشه‌اش می‌چسبید به دیوار شرقی ساختمان مقبره. کَفَش را یکدست موزاییک کرده بودند و این فرورفتگی تا ساعات آخر روز دوم و احتمالاً تا سال آینده، خلوت‌ترین و بی‌رفت و آمدترین فضای محوطه حرم بود. صاف راه‌مان را کشیدیم سمتِ اصلِ حرم. همه چی و همه جای حرم کمی شلوغ‌تر شده بود. رسیدیم روبروی در ورودی اصل ماجرا. به فردین گفتم: من امروز تو نمی‌آیم. می‌خواهم بیرون را ببینم و حسابی که تشنه دیدن داخل شدم بروم داخل. باز گفت:«باشد». انگار پیامک ارسال می‌کرد و می‌خواست پارسی را پاس بدارد. گفت: پس برویم سرویس شویم و بعد ناهار و بعد جدا. هرکس سی خود تا پایان امروز. پیامک را صادر کردم و گفتم: «باشد». به گیتِ ورودی ساختمان مقبره نگاه می‌کنم. سپاهی‌های لباس سبز، اینجا را به عهده دارند. یک هیوندایی هم گوشه‌ای همان نزدیک‌ها پارک کرده است. دفترم را باز می‌کنم و می‌نویسم:«بچه‌های سپاه خسته‌اند و چندتایی‌شان لم داده‌اند روی صندلی‌های هیوندای». نُت برمی‌دارم که بعداً توی نوشتن ازش استفاده کنم. راه می‌افتادیم سمتِ سرویس. این طرف خلوت‌تر از آنطرف بود. ما شلوغش می‌کردیم و پیش می‌رفتیم. آن‌قدر بزرگ و وسیع بود که صدا به زور به صدا می‌رسید. سمتِ چپ ورودیِ ابر سرویس بهداشتی، سوپر مارکت زده بودند و روبرویش سه تا نیمکت آهنی برای نشستن و منتظر ماندن. نشستم منتظر فردین. از توی دهنه ورودی سرویس درختانی را نگاه می‌کردم که سایه‌های سنگینی ساخته بودند. بالای ورودی سرویس در فاصله سه متری با نیمکت‌ها، ال‌ای دی تبلیغاتیِ سوپرمارکت مذکور بود. توی فرورفتگی پشتش دو تا کفتر کاکل‌به‌سر داشتند خانه می‌ساختند و به وضوح و شفافیت هرچه تمام‌تر، وظایف تقسیم شده بود. آقا چیله می‌آورد و خانم چیله‌ها را به فنا می‌داد. کفتری که از روی حرکات و رفتارش، و نه فیزیک بدنش، معلوم بود مرد این خانه است، از دور با چیله‌ای بر دهان از راه می‌رسید، برای رد شدن از پنجره‌ای که ال‌ای‌دی رویش سوار شده بود، ارتفاع را کم می‌کرد و همینکه به زیر لبه‌ی پنجره می‌رسید با مهارتی ستودنی، یک چرخ می‌زد و می‌رفت پشت دستگاه. چیله را به دقت می‌گذاشت توی دهانِ کفترِجیگرش و بدون اتلاف وقت می‌رفت سراغ چیله بعدی. خانمش هم با دقت تمام یک چیله را جوری روی چیه‌ها می‌گذاشت که سه‌تایشان می‌افتاد. یکی در میان این اتفاق می‌افتاد و من نظاره‌گر این ماجرا بودم. دفعه اول هیچی نگفتم. گفتم اتفاق است دیگر. دفعه سوم دفعه هفتم. دیگر روی پا بلند شدم و همینطور که چیله‌های افتاده روی زمین را می‌دیدم و تلاشِ بیهوده‌ی مرد خانه را، گفتم: احمق، احمق. مردی از سوپر مارکت بیرون آمد و بی توجه به من و کفترها راهش را مستقیم گرفت و رفت. از پله‌های سرویس بهداشتی، یک حاج آقای قد بلند و خوشگل و چهارشانه آمد بالا، مادرش از پله‌های آنطرفی بالا آمد و به فاصله کمی از مادر و پسر، خانمش که تقریباً همان ویژگی‌های شوهرش را داشت کمی عقب‌تر. وسط سالن منتظر بودند. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که حاج‌آقایی بزرگ‌تر و بسیار لاغرتر بالا آمد و به دنبالش همسر و دخترش. جمع‌شان که جمع شد و گرد حلقه زدند؛ زینب خانم چهار ساله دست مامانش را ول کرد و آمد وسط و میا‌ندار شد، توی دستش یک لیوان پلاستیکی بود که نصفش پر بود. سرش را بالا گرفت و سریع همه را یک نگاه کرد. لیوان آب را گرفته بود دستش و با لبخندی و لحنی که هنوز داشت شکل می‌گرفت می‌گفت: «بریزم؟»، «بریزم؟». چندتا آدم گنده را تهدید می‌کرد به اینکه آب توی لیوان را می‌ریزد روی زمین. تا بیایند از روش‌های اولاً تربیتی و ثانیاً بازدارنده استفاده کنند، با لبخندی از سر رضایت آب را ریخت روی زمین و این کار را جوری آرام انجام داد که انگار دارد با عشق به باغچه آب می‌دهد. آب را ریخت و فردین از سفر برگشت. برمی‌گردیم سمت ساختمان مقبره. با یک بازرسی استاندارد وارد می‌شویم. کفش‌هایم را مثل یازده سال پیش می‌گذارم توی یک کیسه دسته‌دار و راه می‌افتم به سمت مقبره‌ی امام. سمتِ چپ بنری بزرگ نصب شده که سید احمد و امام را نشان می‌دهد. زیرش نوشته مقام معظم رهبری. بالایش نوشته: « این انقلاب بی نام خمینی، هیچ جای جهان شناخته شده نیست». موی سید احمد هم مثل همه عکس‌هایی که تابحال ازش دیده‌ام، از چپ و راستِ عمامه‌اش کمی بیرون آمده و خیس به پیشانی‌اش چسبیده است. عکسی از رهبر کنونی دیده نمی‌شود. با پرده‌هایی بزرگ اندرونی و بیرونی از هم جدا شده است، وقتی پرده‌های آبی و قهوه‌ای را کنار می‌زنی مستقیماً با مقبره امام چشم توی چشم می‌شوی. یک بارگاه شیک. یک چشم به مقبره و یک چشم به سقف‌، با دهانی باز چندتا پله‌ی ورودی را پایین آمدیم. روبروی مقبره نشستیم. چند نفر داشتند با قشنگی‌هایِ مقبره عکس سلفی می‌گرفتند. مردی حدوداً سی و هفت-‌هشت‌ساله دستش را گرفته بود به ضریح و یک دست دیگرش را تا آنجا که راه داشت باز گذاشته بود و با اینکه داشت خودش را برای عکس آماده می‌کرد، سعی در کارگردانی عکس خودش هم داشت. همینجور که نشسته بودیم چند قدمی به عقب برگشتیم. خانم مسن اما روپایی که چادر و عینک دودی پوشیده بود، دنبال کیف پول خانمی دیگر می‌گشت که آنجا نبود. هر دوری که می‌زد، اطلاعات کیف را به مردم می‌داد و ازشان می‌پرسید که کیف را ندیده‌اند؟ در کارش مصمم بود و خیلی دور می‌زد. روبرویِ مقبره یک مسیر را از راه‌های مختلفش می‌رفت و برمی‌گشت و سرش را به چپ و راست می‌چرخاند و با صبر و حوصله پیگیر کیف خانمی بود که دیگر آنجا نبود . دست بردار هم نبود. توی دورهای بعدی که می‌زد داشت همزمان دنبال آن خانمی می‌گشت که کیفش را گم کرده بود و وقتی پیدایش نکرد به کار قبلی اش پرداخت. دنبالِ کیف گشتن. یکی از  مردهایی  که داشت تکی نماز می‌خواند وقتی نمازش تمام شد و تسبیحاتش شروع شد، به خانم مسن گفت که: «خانم، اگه کیف پیدا بشه که به شما که صاحبش نیستی نمی‌دن». خانم مسن که این حرف را شنید، دیگر دنباله ماجرا را ول کرد. به نظر می‌رسید در تمام لحظاتی که داشت صادقانه دنبال کیف می‌گشت، به تنها چیزی که فکر نکرده بود حرف آن آقایی بود که حالا تسبیحاتش تمام شده بود و داشت می‌رفت. سرم را برگرداندم دیدم پشت‌سرمان به فاصله سه متری جماعتی ردیف شده‌اند و نماز بسته‌اند. به فردین گفتم: بکشیم کنار. حاج آقا ابروی چپش را داده بود بالا و به شدت مشغول خواندن آخرها‌ی حمد و اول‌های توحید بود. بعضی از تاکیداتش چنان با صورتش هماهنگ بود که یکبار فکر کردم الان است که دیگر جان دهد. خدا را شکر، حمد و سوره کوتاه بودن و رکوع نجاتش می‌داد. دو تا پیرمرد که کمی خمیده بودند با هول و ولع خودشان را رساندن به جماعت. وقتی مثلاً می‌دویدند دستان‌شان می‌آمد جلو و می‌رفت عقب. از دور جالب به نظر می‌رسیدند. برای هم ‌صحبتی مورد خوبی بودند. نماز که تمام شد رفتیم سراغشان.

همچنین ببینید

گفتمانی پیرامون تحلیل گفتمان

نشر و نقد، ارتباطی دوسویه‌‌‌ دارند. اگر نقد نباشد اثر فاخر و مبتذل تفاوتی ندارند. …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *