خانه / داستان / ساندویچ جهنمی*

ساندویچ جهنمی*

چهارشنبه‌های داستان

در خانواده‌ی ما هم به رسم همه مسلمانان، خوردن گوشت خوک حرام است. بزرگ‌تر‌ها هرگز به آن لب نمی‌زنند و برای کوچک‌ترها هم به شدت ممنوع است. خوردن آن مثل نوشیدن الکل، نوعی هتک حرمت به دستور الهی محسوب می‌شود. البته امروز کمی تغییر کرده و قانون‌های لیبرالی این اجازه را به هر کس می‌دهد که خودش خوردن و آشامیدن غذاهای حرام را انتخاب کند.

این موضوع مرا به شدت نسبت به این مسئله حساس کرده بود. انکار نمی‌کنم، همیشه دوست داشتم طعم آن را بچشم و هر وقت از کنار قصابی عبور می‌کردم، از پشت شیشه مغازه‌ها به تکه‌های خرد شده و چرخ شده گوشت تازه‌ی خوک خیره می‌شدم و خودم را در حال مزه‌مزه کردن آن‌ها تصور می‌کردم. حتی چندبار هم موقعیت‌هایی پیش آمد، اما هرگز قانون‌شکنی نکردم. یادم هست وقتی در مهدکودک غذای‌مان چلو گوشت خوک بود، همیشه عادت داشتم تکه‌های گوشت خوک را از غذایم جدا کنم و به دوستانم بدهم. با این کار نسبت به آن‌ها حس برتری پیدا می‌کردم و از این حرکت لذت می‌بردم، چون چیزهایی می‌دانستم که آن‌ها نمی‌دانستند!

پرستاری در ساختمان ما زندگی می‌کرد که همه او را خاله سونیا صدا می‌زدیم. زن میان‌سالی با موهای کوتاه و چشم‌های محزون و غمگین همیشه با صدای ملایم صحبت می‌کرد. انگار سال‌ها قبل به این نتیجه رسیده بود در زندگی، هیچ‌چیز آن‌قدر اهمیت ندارد که برای آن صدایش را بلند کند. فقط گاهی در جر و بحث‌های همسایگی صدایش کمی بلند می‌شد، اما سریع صدایش را پایین می‌آورد و کلمه‌های آخر حرفش را می‌خورد و موضوع بحث عوض می‌شد. هر روز بعدازظهر خاله سونیا منزل ما می‌آمد و معمولاً درباره‌ی داستان زندگی با شوهر سابقش صحبت می‌کرد که در جنگ‌های داخلی کشته شده بود.این داستان را بارها و بارها شنیده بودم، اما وقتی لحظه‌ی دیدن جسد شوهر محبوبش را تعریف می‌کرد، از وحشت یخ می‌کردم. همیشه اینجای داستان، گریه‌اش می‌گرفت و مادر و خواهر بزرگ‌ترم هم با او اشک می‌ریختند و بعد سعی می‌کردند با یک لیوان آب، او را آرام کنند و مجبورش می‌کردند یک لیوان چای هم بنوشد.

همیشه برایم عجیب بود زن‌ها چگونه بعد از یک گریه طولانی به سرعت آرام می‌شوند و حتی بعد از آن قادرند چنان از اتفاق‌های بی ارزش و بی اهمیت اطراف با خوشحالی صحبت کنند که انگار نه انگار همین چند دقیقه پیش، از فرط گریه به نفس نفس افتاده بودند. حتی سرحال‌تر و سرزنده‌تر هم می‌شوند. کمی بعد خاله سونیا برای استقبال از شوهر دومش، عمو شرا، که از سرکار به خانه برمی‌گشت، خانه ما را ترک می‌کرد.

عمو شرا را خیلی دوست داشتم. بعدازظهر هم که به خانه می‌آمد، بی‌کار نمی‌ماند و مشغول تعمیر چیزهایی مثل چراغ مطالعه، اتوبرقی، رادیو و حتی ساعت می‌شد. این چیزها را همسایه‌ها برایش می‌آوردند و او بدون گرفتن مزد تعمیر می‌کرد. خاله سونیا روبرویش می‌نشست و سربه‌سرش می‌گذاشت و می‌گفت تعمیر این چیزها جزو شغل او نیست و با این‌کار فقط وقتش را هدر می‌دهد و هیچ نفعی برایش ندارد و… .

عمو شرا در حالی که سیگار بر لب داشت، زیر لب می‌گفت:«می‌بینیم که نفعی دارد یا نه!» بعد گرد‌ و خاک روی وسیله خراب را فوت می‌کرد و آن را در دست‌هایش می‌چرخاند و با دقت براندازش می‌کرد. گاهی از یک زاویه‌ی خاص و با یک چشم بسته به آن خیره می‌شد. خاله سونیا می‌گفت:«این دیگر مثل سابقش نمی‌شود. حالا می‌بینی! تو فقط خودت را سرکار می‌گذاری!»

آخر کار وقتی ساعت شکسته، شروع به کار می‌کرد یا صدای جرجر و خش‌دار موسیقی از رادیوی سوخته بلند می‌شد، به من چشمکی می‌زد و می‌گفت.« خب حالا چیزی داری بگویی؟»

خاله سونیا هم می‌گفت:«خیلی خب! باشد. این چرندیات را تمام کن زود باش میز را تمیز کن.می‌خواهم چای بیاورم.» با این‌حال،غرور پنهانی‌ای را که در صدای خاله نهفته بود، تشخیص می‌دادم و برای عمو شرا خوشحال بودم. فکر می‌کنم او به خوبی شوهر سابقش بود و می‌توانست جایش را پر کند. یک روز مثل همیشه کنار آن‌ها نشسته بودم که خواهرم سرزده وارد شد و آن‌ها هم او را برای صرف چای دعوت کردند. خاله سونیا روی صندلی نشست و تکه‌ای از گوشت یخ‌زده خوک را برید و با کمی نان و سس خردل روی میز گذاشت و چای ریخت. آن‌ها معمولاً گوشت خوک می‌خوردند، چندبار هم به من تعارف کردند، اما همیشه از پذیرش آن خودداری می‌کردم.

عمو شرا همیشه در این‌باره کنجکاو بود و با نگاهی مرموز به من نگاه می‌کرد. آن‌ها دوباره به من تعارف کردند اما این‌بار اصراری نداشتم. عمو شرا مقدار زیادی از تکه‌های گوشت خوک را روی مقداری نان گذاشت و به خواهرم تعارف کرد، خواهرم بعد از کمی تعلل، ساندویچ شرم‌آور را قبول و شروع کرد به خوردن.

به قدری عصبانی شدم که احساس می‌کردم الان چای در گلویم تبدیل به سنگ می‌شود و مرا خفه می‌کند. نمی‌توانستم چیزی بگویم. خواهرم بدون خجالت، ساندویچش را می‌خورد و گاهی با نگاه معنی‌دار و زیرزیرکی وانمود می‌کرد فقط از روی ادب و احترام به میزبان، ساندویچ را پذیرفته و با نگاه معنی‌دار سعی می‌کرد به من بفهماند مساله مهمی نیست و می‌شود از آن چشم پوشی کرد.

با نفرت به ساندویچ در دستش نگاه می‌کردم که هر لحظه کوچک‌تر و کوچک‌تر می‌شد. فکر می‌کردم:«تصور می‌کند همه چیز عادی است!» خیلی هم با لذت می‌خورد! با هر بار فرو بردن لقمه مکث می‌کرد، انگار می‌خواست صدای جابه‌جایی لقمه‌ها را در دهان و گلویش نشنود.اولین‌بار بود که گوشت خوک می‌خورد و این مسئله مرا بیشتر نگران می‌کرد.

همین‌طور می‌خورد و گاهی به من نگاه می‌کرد که بداند هنوز نگاهش می‌کنم یا حواسم پرت شده و خطایش را فراموش کرده‌ام. اما چشم‌هایم آشکارا به او می‌گفت کاملاً حواسم جمع است. در عوض چشم غره‌ای به من رفت. انگار نمی‌خواست باور کند این‌کار به ظاهر کوچک و بی‌ارزش، چه‌قدر برایم اهمیت دارد. لبخندی با طعنه و کنایه زدم و با ایما و اشاره، وعده‌ی مجازات بزرگی را در آینده نزدیک به او دادم.

مدتی نگذشت که مجازات به سراغش آمد. لقمه‌ای در گلویش گیر کرد و به سرفه افتاد. ابتدا سعی کرد چند تا سرفه پراکنده کند تا راه گلویش باز شود، اما فایده نداشت. همان‌طور با اشتیاق تماشایش می‌کردم که ببینم چه اتفاقی برایش می‌افتد. عمو شرا چند ضربه به پشتش زد. خواهرم قرمز شده‌ بود و جلو سرفه‌اش را می‌گرفت. انگار تنبیه جواب داد و او کمی دستپاچه شد. می‌توانستم حدس بزنم هنوز تکه‌ای از گوشت خوک در گلویش گیر کرده. درحالی‌که وانمود می‌کرد همه چیز به حالت قبل برگشته، دوباره لقمه دیگری را گاز زد.

در دلم گفتم: «بخور، حالا می‌بینیم از گلویت پایین می‌رود یانه!» اما ظاهراً لقمه را فرو برد و انگار موفق شده بود لقمه قبلی را هم کنترل کند، چون با آسودگی آهی کشید و رنگ و رویش باز شد. حالا دیگر لقمه‌هایش را با احتیاط می‌جوید . بعد از هر گاز، مخفیانه برای من زبان درازی می‌کرد. بلاخره به تکه آخر ساندویچ رسید که پر از گوشت بود. برای آن‌که لذت تمام شدن آن را از دست ندهد، اول نان بدون گوشت را گاز زد و بعد باقی‌مانده ساندویچ را در دهانش فرو کرد و به راحتی بلعید و دوباره دور دهانش را تمیز کرد. انگار می‌خواست آثار جرمی را که مرتکب شده بود، پاک کند.

تمام این اتفاق‌ها در مدت کوتاه‌تری از آن‌چه تعریف کردم، افتاد و هیچ‌کس غیر از من متوجه آن نبود. بعد از این‌که خواهرم ساندویچش را تمام کرد، شروع کرد به نوشیدن چای؛ انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده. او فنجانش را بالا برد، من چایم را تمام کردم. از شدت اضطرابِ تحمل آن چند لحظه، تمام بیسکویت‌هایی را که برای صرف چای گذاشته بودند، خورده بودم . هیچ لذتی از حضورم در آنجا نبردم.

سعی کردم از آنجا بیرون بیایم. آنها اصرار می‌کردند بمانم اما من قبول نمی‌کردم و گفتم درس دارم و آن‌ها را به حال خود رها کردم تا در گناه غوطه بخورند. خواهرم هم کمی اصرار کرد. می‌دانست اولین کاری که بعداز رفتن به خانه انجام می‌دهم،گزارش کار اشتباه او به مادر است. به علاوه می‌ترسید از حیاط تاریک عبور کند.

وقتی به خانه رسیدم، سریع لباس‌هایم را عوض کردم و به رخت‌خواب رفتم. غرق فکرهای خودم بودم و به گناه خواهرم فکر می‌کردم. فکرهای عجیبی در ذهنم شکل می‌گرفت. خودم را آدمی تصور می‌کردم که اسیر پلیدی‌ها شده و آنها مرا مجبور می‌کردند گوشت خوک بخورم. فکرهای عجیب و غریب شکنجه‌ام می‌کردند، ولی من اعتنایی نمی‌کردم. شکنجه‌گر سرش را از تعجب تکان می‌داد و می‌گفت:«عجب بچه‌ای هستی!» خودم هم متحیر بودم، ولی آن را نمی‌خوردم و تقلا می‌کردم. باید از روی جنازه من رد می‌شدند تا آن گوشت را بخورم.

در آرام باز شد و خواهرم وارد اتاق شد. از اینکه عذرخواهی کند یا چیزی شبیه این، می‌ترسیدم. اما جایی برای عذرخواهی وجود نداشت. ترجیح دادم فکرم را با این چیزها مشغول نکنم و خودم را به خواب زدم. مدتی بالای سرم ایستاد و بعد آرام به پشتم زد، اما من تکان نخوردم و ثابت کردم که حتی در رخت‌خواب هم دست‌های خائن را تشخیص می‌دهم.

روز بعد سر میز شام ، همه منتظر پدرم بودیم تا از سر کار برگردد. دیر به خانه آمد و از این‌که مادر، ما را مجبور کرده بود منتظر او بمانیم، عصبانی شد. به نظر می‌رسید آن‌روز اوضاع کاری خوب نبوده و کمی بدخلق و گرفته بود و تمام مدت انتظار سر میز شام، برای گفتن اتفاق دیروز و کار خواهرم به پدر، نقشه می‌کشیدم؛ اما با دیدن حال پدرم فهمیدم زمان مناسبی برای انجام این‌کار نیست. با این‌حال گاهی به خواهرم نگاهی می‌انداختم و طوری وانمود می‌کردم که قصد لو دادنش را دارم. حتی یک‌بار دهانم را باز کردم که چیزی بگویم، اما با دیدن نگاه خجالت‌زده و حالت سرافکنده او منصرف شدم. انگار خودش را برای یک کتک حسابی آماده کرده بود.

اگر او را در این حالت ترس و امید، معلق نگه می‌داشتم بهتر از این بود تا کتک بخورد و همه‌چیز تمام شود. غذایش را مزه مزه کرد و بعد با بی‌میلی ظرف سوپ را کنار زد. مادر اصرار داشت غذایش را تمام کند.

گفتم: «چه توقعی دارید؟ دیروز در خانه عمو شرا تا خرخره خورده است!» برادرم پرسید:«چی خوردی؟» مادر با نگرانی به من نگاه کرد و سر را به نشانه‌ی مخالفت تکان داد. اما پدرم متوجه چیزی نشد. خواهرم بدون آنکه حرفی بزند، ظرف را دوباره به سمت خودش کشید و مشغول خوردن شد. در آن لحظه حس خوبی داشتم . کمی پیاز داغ از قابلمه برداشتم و داخل ظرف او انداختم. پیاز داغ کابوس بچگیِ ما بود. همه ما از آن بیزار بودیم. مادرم با غیظ به من نگاه کرد و گفتم:« مشکلی نیست، پیاز داغ دوست دارد.»

و بعد با اشتیاق رو به خواهرم کردم و گفتم: «مگه نه؟»

او جوابی نداد و فقط بیشتر روی غذایش خم شد.

برادرم گفت: «پس اگر دوست داری، پیازداغ من را هم بگیر.» قدری پیاز از سوپش درآورد و می‌خواست در ظرف او بیندازد که پدر چشم غره‌ای رفت و او هم از ترس، قاشقش را عقب کشید.

به هر‌حال شام با آرامش صرف شد و به‌خیر گذشت. بعد از آن نوبت به چای رسید . حال پدرم بهتر شده بود و اوضاع کمی آرام به نظر می‌رسید. خواهرم که تصور می‌کرد خلاص شده، به من نزدیک شد و شروع کرد به حرف زدن و گفتن از اتفاق‌های مدرسه. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده . تصمیم گرفتم نقشه‌ام را عملی کنم. اما درست همان موقع پدرم یک روزنامه قدیمی و چند دفتر نو روی میز گذاشت.

در سال‌های جنگ، خریدن قلم و دفتر نو، مثل لباس و غذا بسیار سخت بود و اتفاقاً آن دفترهای شیک با خط‌کشی‌های قرمز و صفحه‌های سفید و یک‌دست بودند. پدرم ۹ دفتر خریده بود و آن‌ها را به تعداد مساوی بین ما تقسیم کرد. هر نفر ۳ دفتر. حالم گرفته شد. احساس کردم در حقم بی‌عدالتی شده. همیشه بین خانواده و فامیل به عنوان شاگرد زرنگ شناخته می‌شدم و حالا پدرم مرا هم سطح برادر کم‌هوش و خواهرم قرار می‌داد که دیروز با وقاحت گوشت خوک را خورده بود. برایم سخت بود قبول کنم امروز در خونسردی کامل یک هدیه دریافت می‌کند. خواهرم که از خوشحالی ذوق زده شده بود، به سمت من آمد و بلند گفت:« نگاه کن من دو تا جوهر نو دارم» و یکی از دفترهایش را با اشتیاق باز کرد. دیگر صبرم تمام شد. شاید اگر پدرم این دفتر و جوهر نو را به ما نداده بود، اتفاق بدی هرگز رخ نمی‌داد. با عصبانیت ایستادم و به پدرم فریاد زدم:«او دیروز گوشت خوک خورده» سکوت مرگباری در اتاق حاکم شد و در‌حالی که داشتم از ترس می‌لرزیدم، فهمیدم کار درستی انجام ندادم. نمی‌توانم حس آن لحظه را توصیف کنم اما به یاد می‌آورم تمام آموزه‌های دین درباره حرص و طمع داشتن به اموال دیگران، در آن لحظه از ذهن کوچکم عبور کرد. پدرم از زیر پلک‌های ورم کرده‌اش نگاه عمیقی به من کرد و آرام آرام آثار خشم و غضب نمایان شد. می‌دانستم این نشانه خوبی نیست. سعی کردم خراب‌کاری‌ام را به شکلی درست کنم و از عصبانیتش بکاهم. احساس می‌کردم دنیا دارد روی سرم خراب می‌شود. ناامید گفتم: «دیروز در خانه عمو شرا گوشت خوک خورده.»

چند لحظه بعد خود را میان دستان پدرم دیدم که گوشم را محکم می‌پیچاند،‌طوری که عقده‌های خودش را خالی کند، سرم را به شدت تکان می‌داد. بعد مرا بلند کرد و محکم به زمین کوبید. خیلی دردم آمد و گوشم سوت کشید. پدرم فریاد زد: «موش کثیف! فقط همین را در خانه کم داشتم؛ یک خائن و جاسوس.» بعد کت چرمی‌اش را برداشت و از اتاق بیرون رفت و در را چنان محکم کوبید که قاب عکس روی دیوار افتاد زمین و شکست.

یادم هست چیزی که بیشتر از همه مرا شوکه کرد، حرفی که پدرم زد یا کتکی که خوردم نبود، بلکه چهره‌ی منزجر او هنگام پیچاندن گوشم بود. چنان خشمی در چهره‌اش بود که می‌توانست یک مار را بکشد.

از اتفاقی که افتاد شوکه شده بودم و مدت طولانی همان‌جا کف اتاق نشستم . مادرم سعی کرد مرا بلند کند، اما برادرم که خیلی هیجان زده شده بود، مرتب دور من می‌چرخید و به گوشم اشاره می‌کرد و با تمسخر می‌گفت: «شاگرد ممتاز ما رو باش!»

پدرم را خیلی دوست داشتم. این اولین و آخرین باری بود که مرا تنبیه می‌کرد و اکنون که سال‌ها از آن ماجرا می‌گذرد و من به آن روزها فکر می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که هیچ‌وقت حق به جانب بودن و احساس مسئولیت، نمی‌تواند بدجنسی را خوب و عادلانه جلوه دهد و همیشه از داخل پیله‌ی کوچک حسادت، حشره‌ی زشت خیانت سر بیرون خواهد آورد.

*این اثر از ماهنامه‌ی داستان، سال اول، شماره ۷ انتخاب شده است. مترجم این داستان: مائده سهرابی

همچنین ببینید

سانتاگ فارسی: کتاب‌های واجب

پروژه‌ی انتشار آثار سوزان سانتاگ در ابتدا با انتشار مقاله‌ی «علیه‌ تفسیر» در مجلات سینمایی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *