خانه / یادداشت / آیات غمزه / برای خود تو

برای خود تو

طینت موسی علیه‌السلام بر غضب بود. زود از کوره درمی‌رفت. عصبانی هم که می‌شد چیزی جلودارش نبود. انگار اولین قدم پیامبر شدنش هم همین عصبانیتش بود، وقتی یک بنی اسراییلی را کشت و فرار کرد تا به شعیب رسید.

پیامبر شده بود، رفته بود کوه طور دعا کند و وقتی به شهر برگشت، قومش گوساله‌ی سامری را می‌پرستیدند. غضبان اسفا سراغ برادرش رفت و یقه‌اش را گرفت. کار آنقدر هم بالا گرفته بود که خدا از زبان هارون نقل قول می‌کند: «یا ابن ام لاتاخذ بلحیتی و لا براسی»* «سر و ریشم را ول کن برادر!» عجول هم بود. طاقتش زود طاق می‌شد و نمی‌توانست خیلی دندان روی جگر بگذارد. بخاطر همین خضر هم زود عذرش را خواست و چیزی بیشتر از حکمت‌های خدا برای او روشن نکرد.

شمایل پاکستانی‌اش شبیه پیامبران نبود. سیمای چندانی نداشت. زبانش لکنت داشت و توی زدن حرف معمولی‌اش هم درمانده بود. چه برسد که بخواهد جلوی فرعون بایستد و قول فصیح و لین بگوید. با اخلاق تند و تیزی هم که داشت حتماً مردم را بیشتر از اینکه به دور خودش جمع کند از اطرافش پراکنده می‌کرد.

اما زود عزیزدل خدا شد. با همان زبان گرفته آنقدر با خدا حرف می‌زد که بعدها خدا برایش لقب گذاشت:«کلیم الله». پا به پای دلش هم راه می‌آمد. اولش که گفت: «سینه‌ام را فراخ کن، گره زبانم را بردار، هارون برادرم را هم همراهم کن»، خدا نه نگفت. او هم خودش را برای خدا عزیزتر می‌کرد:«ما می‌ترسیم که فرعون بر ما خیلی سخت بگیرد.» خدا هم دلداریش می‌داد که «نترس من با شما هستم. می‌بینم و می‌شنوم.» موسی خودش هم می‌دانست که خدا تنهای‌شان نمی‌گذارد؛ اما می‌خواست خدا بگوید و تاکید کند تا دلش قرص شود. رابطه عاشقانه‌شان از همان اول خوب پیش رفت. سوره طه عاشقانه‌ی اختصاصی خدا با موسی است.

شبی که توی طوفان گم شده‌ بود و به بهانه‌ی برداشتن شعله آتش تا کوه طور رفت، خدا خلق و خوی او را می‌دانست. قبل و بعدش را می‌دانست. اما موسی را با نور پیامبری در دست به خانواده‌اش برگرداند و با جمله‌ای که قلب موسی را روشن کرده‌ بود:«واصطنعتک لنفسی».** «موسی تو را برای خودم انتخاب کردم.»

زمانه‌ی پیامبری گذشته، قرار نیست از دل کوه طور هیچ موسای دیگری بیرون بیاید. اما نگاه خدا که به آدم‌ها می‌تواند خریدارانه باشد. می‌تواند از جنس نگاهی باشد که به موسی انداخته‌ بود. درِ خواستن از او و دلبری‌کردن برای او، مثل موسی، و حرف زدن با او هم که بسته نشده. حالا درست که توقع زیادی به حساب می‌آید، اما دل است دیگر. دلش می‌خواهد خدا به او هم، که هم سرکشی می‌کند، هم زود از کوره در می‌رود، گاهی مثل موسی نگاه کند. وقت‌هایی که از عصبانیت کار دست خودش می‌دهد و از ترس فراری می‌شود، یکی از آن «واصطنعتک لنفسی» هایی که به موسی گفته‌بود، حالا کمی خفیف‌ترش، را به او بگوید. طینت موسی بر غضب بود. خدا به دل او خیلی راه می‌آمد.

 

*طه/۹۴

**طه/۴۱

همچنین ببینید

کل و جزء

در کل نگری یک‌جور آرامش سبکبارانه هست. هیچ لزومی ندارد نگران و مضطرب و غمگین …

یک دیدگاه

  1. جسارتا این توصیف از حضرت موسی بر چه اساسی بود؟
    اگر ایشان مظهر قهاریت الهی بودند آیا دلیل میشود اینگونه وصف شود:
    (طینت موسی علیه‌السلام بر غضب بود. زود از کوره درمی‌رفت. عصبانی هم که می‌شد چیزی جلودارش نبود. انگار اولین قدم پیامبر شدنش هم همین عصبانیتش بود،)
    (اخلاق تند و تیزی هم که داشت حتماً مردم را بیشتر از اینکه به دور خودش جمع کند از اطرافش پراکنده می‌کرد.)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *