خانه / روایت / سفر رفاقت و همدلی

سفر رفاقت و همدلی

برنامه پیاده‌روی «شمس و مولانا»

حوالی غروب روز شنبه ۳۰ اردیبهشت بود که آقای جلالی از بنیاد شعر و ادبیات داستانی زنگ زد و گفت بنیاد چند سالی است که مراسمی را به راه انداخته که در آن شاعران و نویسندگان همراه با عده‌ا‌‌ی از مخاطبان از مسیر کوه‌های شمال به سمت دریا راهپیمایی می‌کنند. از آقای جلالی پرسیدم هدف بنیاد از برگزاری چنین راهپیمایی چیست ؟ گفت :«در این مسیر مخاطبان نسبت به شاعران آشنایی بیشتری پیدا می‌کنند و دوستی‌ها و رفاقت‌ها میان شاعران و نویسندگان بیشتر می‌شود.» من هم با اشتیاق پذیرفتم و ساعت چهار صبح، روز چهارشنبه ۳ خرداد از قم به سمت پارک ورشوی تهران حرکت کردم. قرار بود ساعت ۷ صبح همه در پارک باشند تا از آنجا به سمت «گرمابدر» حرکت کنیم .

ساعت هفت و پانزده دقیقه صبح بود که به پارک ورشو رسیدم. قبل از من جمعی از دوستان به آنجا رسیده بودند. به جز بچه‌های بنیاد و مجید قیصری کس دیگری را نمی‌شناختم. با خود فکر کردم که این سفر  خاطره‌انگیز نخواهد شد چون من اکثر دوستان شرکت‌کننده در این راهپیمایی را نمی‌شناسم. کم‌کم همه آمدند و سوار ماشین شدیم. بغل دستمی‌ام را نمی‌شناختم. اسمش را پرسیدم، گفت: «حسین رادمهر هستم» گفتم: «شاعر هستی» گفت: «نه. علاقمندم.» رابطه من و حسین رادمهر با همین گفتگوی کوتاه گره خورد .

مجید قیصری با یک مرد میانسال، یک صندلی جلوتر از ما نشسته بودند. از گفتگوهای‌شان در مورد داستان و داستان مدرن متوجه شدم که مرد همراه مجید هم داستان‌نویس است و تا رسیدن به گرمابدر، فهمیدم که اسمش شهریار عباسی است . بعد دو ساعت به گرمابدر رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم. قبل از ما چند نفر از بچه‌ها به آنجا رسیده بودند. ماشین‌ها  ما را در گرمابدر پیاده کردند و برگشتند. همین که پیاده شدیم کوه و دره در مقابل چشمانم ظاهر شد که برایم تداعی‌کننده‌ی کوه‌ها و دره‌های افغانستان بود .

آنجا با اندکی توقف لباس‌های‌مان را برای بالا رفتن از کوه عوض کردیم و منتظر ماندیم تا مجوز ورود ما از اداره محیط زیست به محیط بانی آنجا فکس شود . تا آقای قزلی با چند تا از دوستان  که با آخرین ماشین حرکت کرده بودند به ما رسیدند، همه چیز برای رفتن به کوه مهیا شد . تکه‌ی کوتاهی از مسیر کوه را که ماشین می‌رفت ما را سوار دو تا ماشین نیسان کردند و بعد پیاده شدیم. تا آن زمان فکر می‌کردیم که تقریباً همه‌ی مسیر را با ماشین می رویم و بعضی جاها پیاده از کوه بالا می‌رویم اما وقتی کوه‌ها با صخره‌ها و تپه‌های بلند پدیدار شدند یقین کردیم که دیگر از ماشین خبری نیست و باید از همه‌ی آن قله با کوله پشتی سنگین بالا برویم .

من و مجید قیصری و شهریار عباسی از همه جلوتر حرکت کردیم؛ چون من در افغانستان با کوه و طبیعت بزرگ شده بودم و تجربه کوه را داشتم از مسیر میان بُر حرکت کردیم و از بقیه دوستان جلو افتادیم. مجید قیصری و شهریار عباسی در مسیر راه درباره‌ی رمان و طرح‌های داستانی صحبت می‌کردند و گاهی با نگاه به طبیعت آنجا از جاذبه‌های طبیعت و اوضاع فرهنگی افغانستان از من می پرسیدند.

با خوشحالی و لذت راه را طی می‌کردیم و از جلوه‌های زیبای کوه و طبیعت لذت می‌بردیم تا در دهانه‌ی دشت لار رسیدیم و آنجا توقف کردیم. بسیاری از بچه‌ها عقب مانده بودند. حدود یک ساعت آنجا توقف کردیم تا همه رسیدند.

 دهانه‌ی دشت لار، یک دره‌ی کوچک پر برف بود و رودخانه‌ی کوچکی از دل این دره‌ی کوچک جاری می‌گذشت. برف روی رودخانه به حدی ضخیم بود که به راحتی می‌شد از روی آن گذشت. قزلی و عباسی، من و مجید قیصری، حبیب یوسف زاده و آقای قربانی که انسان خوش طبعی بود، پا روی برف‌های ضخیم رودخانه گذاشتیم و قزلی و شهریار عباسی خود را روی برف‌ها رها کردند و دوستان عکس گرفتند؛ پس از آن با آب رودخانه وضو گرفتیم و به سمت دشت لار حرکت کردیم. ورودی دره‌ای که به دشت لار منتهی می‌شد، مسیر صعب العبوری داشت که باید از روی برف و یخ و آب سرد رودخانه رد می‌شدی و بسیاری از دوستان به سختی از این مسیر عبور کردند .

بعد از عبور از این دره‌، وارد دشت وسیعی شدیم که چند رودخانه در آنجا به هم می رسیدند و رودخانه‌ی نسبتاً بزرگی را ساخته بودند و ما هم باید ناگزیر از رودخانه رد می شدیم . پس از گذشتن از رودخانه توقف کردیم و نهار خوردیم، بچه‌های بنیاد دو تا قاطر اجاره کردند و کوله پشتی‌های‌مان را بار قاطر کردند و دوباره راه افتادیم. مسیر دشت لار سرشار بود از جلوه‌های ناب طبیعت و آرامشی که روح انسان را تازه می‌ساخت. در هر گوشه‌ای از راه قاصدک‌ها و گل‌های گوناگون، انسان را به آرامش دعوت می‌کرد.

از مسیر دشت لار وارد مسیر دیگری شدیم که  به یک کوه منتهی می‌شد و از بالای آن کوه آبشار بزرگی به پایین می‌ریخت که جاذبه‌ی آن مسیر را چند برابر کرده بود. به‌علاوه دو طرف رودخانه‌ی آن مسیر پر بود از گل های متنوع و مسحور کننده که نگاه به آن  تمام رنج‌ها و دغدغه‌های زندگی ماشینی ما را از ذهن مان پاک کرد و با اینکه راه طولانی و نفس‌سوز بود،اما جاذبه‌های کوه، رودخانه، آبشار، گل‌ها و قاصدک‌ها  نشاطی را به انسان هدیه می‌کرد که هر مشقت و رنجی از یاد می‌رفت .

با رد کردن مسیر، به کوهی رسیدیم که از بالای آن آبشاری به پایین می‌ریخت. راهِ بسیار طولانی و دشواری بود و همه‌ی دوستان با طی کردن مسیرهای طولانی بسیار خسته شده بودند اما با صبوری و همدلی با یک دیگر، به راه‌شان ادامه می‌دادند. بعد از غروب آفتاب بود که بالای کوه رسیدیم و آقای قزلی گفت شب را بالای همین کوه توقف می‌کنیم .

هوای بالای کوه بسیار سرد و غیر قابل تحمل بود. بعد از کمی گشتی‌زنی، چند تا چهار دیواری پیدا کردیم که سقف نداشتند اما در آن کوه صعب العبور و سرد چند تا چهار دیواری بدون سقف هم نعمت بزرگی بود. شب را با تحمل سرمای سخت سپری کردیم و فردا اول صبح قاطرها را دوباره بار زدیم و حرکت کردیم. راه‌مان از روز قبل سخت و دشوارتر بود اما همه‌ی بچه‌ها با اشتیاق و مصمم به راه افتادند. قله‌های بلند را پشت سرهم رد کردیم و من با علی الینت یکی از بچه‌های بنیاد که اهل تربت جام، از شهرهای هم مرز با افغانستان، از همه جلو بودیم و همه‌ی بچه‌ها به دسته‌های دو سه نفری تقسیم شده، با رفاقت و دوستی راه می‌پیمودند .

با طلوع کامل خورشید بالای قله رسیدیم. قله‌ای که از بالای آن قله‌ی دماوند با تمام شکوهش دیده می‌شد .نیم ساعتی آنجا توقف کردیم تا همه‌ی بچه‌ها به ما برسند. پس از آن دوباره راه افتادیم. بعد از قله یک سراشیبی خطرناک و صعب العبور بود که به یک دره منتهی می شد و برف راه ها را بسته بود و باید از مسیر دشوارتری می‌گذشتیم و تکه‌ای را هم ناگزیر بودیم از روی برف‌های لیز و خطرناک بگذریم. با این حال بچه‌ها از لذت‌ها و جاذبه‌های مسیر غافل نمی‌شدند .

ساعت حدود ۱۰ قبل از ظهر بود که من، علی الینت و رمضان یاحقی و به دنبال‌مان حسین رادمهر به ته دره رسیدیم. دره سر سبز بود و رود خروشان از دل آن عبور می‌کرد. ساعتی در کنار رودخانه استراحت کردیم و عده‌ای از بچه‌ها به ما پیوستند.

ما می‌خواستیم در کنار همان رودخانه با رسیدن قاطرها و کوله پشتی‌های‌مان صبحانه بخوریم که میثم امیری، از بچه‌های بنیاد، که مسئولیت این سفر به عهده‌اش بود، به ما رسید و گفت:«قاطرها نتوانستند بیایند و مجبور شدیم کوله پشتی‌ها را از جاده بفرستیم که با ماشین در منطقه‌ی «بلده» به ما برسند.» بنابراین نه از صبحانه خبری بود و نه از نهار و مسیر حدود پنج شش ساعته‌ای را در پیش داشتیم. اما همه با اشتیاق به راه‌مان ادامه دادیم ….

موسیقی رودخانه و نسیم گل‌های دو طرف رود از هر نوع غذایی لذت‌بخش‌تر بود و ما همچنان به دسته‌های دو-سه نفری به راه‌مان ادامه دادیم. من و علی الینت و حسین رادمهر از همه جلوتر حرکت کردیم و البته میثم امیری، رمضان یاحقی و احمد یاری قبل از ما راه افتاده بودند تا در روستای نزدیک شهرستان بلده برای بچه‌ها غذا تهیه کنند. آقای قزلی و چند نفر از دوستان عقب مانند تا مواظب باشند کسی از بچه‌ها از خستگی عقب نماند.

ما بدون شناخت راه  و مسیر، همچنان در امتداد رودخانه حرکت کردیم. در راه با یک جنگلبان برخورد کردیم و او راه را برای ما نشان داد و چون فکر می‌کردیم عده‌ی از دوستان که در سفرهای قبلی از این مسیر آمده‌اند حتماً راه را بلد هستند، با چند بار رد شدن از رودخانه به راه‌مان ادامه دادیم و حوالی ساعت دو و نیم بعد از ظهر به یک روستا در پانزده کیلومتری شهرستان بلده رسیدیم. بقیه بچه‌ها به دلیل اشتباه آمدن مسیر و تحمل سختی بسیار، چهار ساعت بعد از ما رسیدند.

شب را در یک روستا بعد از شهرستان بلده به اسم «کلای آغا»، در جوار یک امامزاده استراحت کردیم. چند نفر از دوستان همان شب به تهران برگشتند و فردا آقای قزلی و بچه‌های بنیاد، به دلیل خستگی بچه‌ها، تصمیم گرفتند که از همانجا به تهران برگردیم؛ اما با اصرار دوستان تصمیم بر این شد که بقیه مسیر را تا دریا با ماشین برویم و بعد از ساعتی تفریح کنار دریا به سمت تهران برگردیم. در نهایت با ماشین رفتیم سواحل محمود آباد و غروب به سمت تهران برگشتیم.

برای من که اهل افغانستان هستم و در یک کشور کوهستانی بزرگ شده‌ام و کوه و جلوه‌های طبیعت برایم تجربه‌ی تازه‌ای نیست، این سفر یکی از به یاد ماندنی‌ترین سفرهای عمرم بود. با دوستانی آشنا شدم که بهتر از آب روان هستند و عاشق شعر و ادبیات. در طول راه من بارها برای شان غزل خواندم و آنها با عشق و اشتیاق و احترام گوش می‌دادند. یکی از آن دوستانِ خوب، حسین رجایی بود که تا آخرین لحظه با من بود و تا قم همراهی‌ام کرد. امیدوارم که این تجربه‌های ناب دوباره تکرار شود.

همچنین ببینید

گفتمانی پیرامون تحلیل گفتمان

نشر و نقد، ارتباطی دوسویه‌‌‌ دارند. اگر نقد نباشد اثر فاخر و مبتذل تفاوتی ندارند. …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *